گزارش دیلی نیوز از گلشیفته فراهانی به همراه کلیپ این گزارش *جدید:

گزارش دیلی نیوز از گلشیفته فراهانی به همراه کلیپ این گزارش *جدید

به گزارش اسوشيتدپرس، لئوناردو دي‌كاپريو و راسل كرو، دو بازيگر سرشناس هاليوود كه در فيلم جديد ريدلي اسكات ايفاي نقش داشته‌اند، ديشب در مراسم فرش قرمز اكران اين فيلم در نيويورك حضور يافتند.


دي‌کاپريو در اين فيلم نقش «راجر فريس» ، مامور سازمان اطلاعات جاسوسي آمريكا که به اردن فرستاده مي‌شود و «راسل کرو» نقش «اد هافمن» که با «فريس» همکاري مي‌کند، را بازي كرده‌اند.

در فيلم «مجموعه دروغ‌ها» كه قرار است دهم اكتبر در آمريكا اكران گسترده شود ، گلشيفته فراهاني بازيگر ايراني در نقش پرستاري به‌نام عايشه بازي مي‌كند.

دي ‌كاپريو در مراسم اكران «مجموعه دروغ‌ها» با بيان اينكه هدف اين فيلم انتقال پيامي درباره‌ جنگ عليه تروريسم نبوده است، گفت: «ما اصلا قصد نداشتيم تا عقايد سياسي‌مان را به يكديگر تحميل كنيم، فقط سعي كرديم تا واقعيات تلخ و جوانب منفي سياست خارجي آمريكا و خاورميانه را به‌تصوير بكشيم».

وي افزود: اين فيلم نگاهي واقع‌گرايانه به جنگي كه آمريكا به‌راه انداخته و عواقبي كه درپي آن به‌وجود آمده، انداخته است. به نظر من مردم با تماشاي اين فيلم هيجان‌زده خواهند شد.

فيلم «مجموعه دروغ‌ها» پيش از آمريكا، روز پنج‌شنبه در استراليا اكران مي‌شود و پس از آن در كانادا ، ونزوئلا ، روسيه ، كره‌ جنوبي ، مصر و لهستان به‌روي پرده سينماها خواهد رفت.


برنامه‌ اكران اين فيلم در ماه نوامبر نيز با نمايش در كشورهاي اسپانيا ، فرانسه ، سوئد ، بلژيك ، آلمان ، يونان ، اتريش و چندين كشور ديگر ادامه خواهد يافت.

اين فيلم در شصت‌وپنجمين جشنواره فيلم ونيز در بخش خارج از مسابقه حضور داشت و براي مراسم اختتاميه‌ دومين جشنواره فيلم خاورميانه در ابوظبي امارات نيز انتخاب شده است.

لازم به ذکر است که گلشیفته فراهانی در ایم مراسم بدون پوشش اسلامی ظاهر شده است و به این ترتیب به بسیاری از شایعات پایان داد.

 در پی حضور بدون حجاب گلشیفته فراهانی مقابل دوربین های تلویزیونی در آمریکا ، این بازیگر سینمای ایران اعلام کرد که قصد اقامت در ایالات متحده را دارد. وی در آیین اکران فیلم «مجموعه دروغ‌ها» در نیویورک‌ به خبرنگار «نیویورک دیلی نیوز» گفت: دیگر نمی خواهم فرصت ها را از دست بدهم، من هر چند عاشق ایرانم ولی می خواهم اینجا بمانم. فراهانی در فیلم «مجموعه دروغ ها» با بازیگر مشهور هالیوود «لئوناردو دی‌کاپری» همبازی است. این فیلم در استرالیا،آمریکا، کانادا، کره‌جنوبی،ونزوئلا، روسیه، مصر و لهستان، اسپانیا، فرانسه، سوئد، بلژیک، آلمان، یونان و اتریش بر روی پرده خواهد رفت. فیلم مصاحبه گلشیفته فراهانی با خبرنگاران آمریکایی که در آن بدون روسری و با پیراهن رکابی حضور دارد !!

دانلود فیلم زیبای مجموعه دروغها با بازی گلشیفته فراهانی و لئوناردو دکاپیرو:

دانلود فیلم زیبای مجموعه دروغها با بازی گلشیفته فراهانی و لئوناردو دکاپیرو

روز ۱۰ اکتبر فیلم پرسروصدای Body Of Lies (مجموعه‌ی دروغ‌ها) به نمایش درآمد. این فیلم به غیر از آن که ساخته‌ی کارگردان مطرحی به نام ریدلی اسکات است و لئوناردو دی‌کاپریو و راسل کرو در آن نقش‌آفرینی کرده‌اند، از جهت حضور گلشیفته فراهانی، بازیگر توانا و مطرح ایرانی، موردتوجه قرار گرفت. حتما اخبار مختلفی درباره‌ی حضور گلشیفته فراهانی در این فیلم خوانده‌اید.

فیلم از ۱۰ اکتبر به نمایش درآمده و تاکنون در سایت IMDB نمره‌ی ۸.۱ از ۱۰ گرفته که حاصل رای ۱۰۷۰ نفر می‌باشد. Tagline (شعار) فیلم این است: «به هیچ‌کس اعتماد نکن. همه را فریب بده.»
اما این فیلم هم مثل هر فیلم دیگری پس از نمایش با کیفیت‌های مختلف برای دانلود روی اینترنت قرار گرفته است. به دلیل حضور گلشیفته فراهانی در این فیلم، کنجکاوی بیشتری برای دیدن فیلم وجود دارد و شاید خیلی‌ها در ایران تا زمان ارائه‌ی نسخه‌ی رسمی DVD فیلم صبر نکنند. در ادامه‌ی این مطلب شما می‌توانید این فیلم جنجالی و پرهیاهو را دانلود کنید.

 

چند نکته:
۱. فیلم از منابع مختلفی برای دانلود آماده شده است.
۲. تعدادی از منابعی که غیرفعال شده بودند از لیست لینک‌های دانلود حذف شده‌اند، با این حال هیچ‌کدام از این منابع به طور خاص توسط نویسنده تست نشده‌اند؛ ولی منابع معتبری هستند.
۳. توصیه‌ی کلی این است که برای هر فیلمی تا زمان آمدن نسخه‌ی رسمی DVD صبر کنید؛ ولی شاید کنجکاوی دیدن این فیلم، اجازه‌ی این انتظار را ندهد!
۴. چنانچه از هرکدام از منابع فیلم را دانلود کردید، درباره‌ی کیفیت و سرعت دانلود در نظرات بنویسید تا راهنمایی برای دیگران باشد.
۵. کپی‌برداری از این مطلب به هر شکلی در دیگر سایت‌ها، وبلاگ‌ها و فوروم‌ها ممنوع است.

مجموعه دروغ ها

عنوان فیلم: مجموعه دروغ ها
(Body of Lies)
کارگردان: ریدلی اسکات
نویسندگان: ویلیام موناهان (فیلمنامه)، دیوید ایگنیشس (رمان)
تاریخ اکران: ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸ (۱۹ مهر ۱۳۸۷)
ژانر: درام، هیجان انگیز
بازیگران: گلشیفته فراهانی، لئوناردو دی کاپریو، راسل کرو، مارک استرانگ، مایکل گستون، کریس ون هوتن
درجه فیلم: R (به دلیل خشونت زیاد که شامل شکنجه هم می شود و صحبت های نامناسب در جریان فیلم)
محصول: ایالات متحده
آهنگساز: مارک استریتن فیلد
کمپانی: Warner Bros.

خلاصه داستان:
یکی از ماموران CIA به نام راجر فریس (لئوناردو دی کاپریو) به اردن فرستاده می شود تا یک تروریست خطرناک و مشهور به نام سلیمان را پیدا کند. در زمانی که او در اردن حضور دارد، با سرکرده ی گروه عملیات پنهانی اردن، پیمانی از سر اجبار می بندد تا سریعتر به هدفش برسد…

درباره فیلم:
فیلم سینمایی مجموعه دروغ ها، فیلمی اقتباسی از رمانی به همین نام، نوشته ی دیوید ایگنیشس در مورد یک مامور CIA است که به اردن می رود تا تروریستی مشهور را پیدا کند. فیلم توسط ریدلی اسکات کارگردانی شده و فیلمنامه ی آن را هم ویلیام موناهان نوشته است و بازیگران آن همان طور که گفته شد لئوناردو دی کاپریو، راسل کرو و گلشیفته فراهانی هستند. فیلم در واشنگتن دی سی، اروپا، مراکش و خاورمیانه ضبط شده است. قرار است مجموعه دروغ ها در ۱۰ اکتبر ۲۰۰۸ در ایالات متحده اکران شود.

b.jpg e.jpg d.jpg

در مارس ۲۰۰۶، کمپانی وارنر براز، ویلیام موناهان را برای نوشتن فیلمنامه از رمان دیوید ایگنیشس انتخاب کرد تا توسط ریدلی اسکات کارگردانی شود. در آوریل ۲۰۰۷، عنوان فیلم همان عنوان کتاب انتخاب شد و لئوناردو دی کاپریو هم به عنوان بازیگر نقش اصلی برگزیده شد. بعد از انتخاب شدن دی کاپریو، راسل کرو هم به عنوان نقش مکمل آورده شد.

همان طور که گفتیم، بخش هایی از فیلم در خاورمیانه ضبط شده است. اسکات می خواست این بخش ها را در شهر دوبی از کشور امارات متحده عربی ضبط کند، اما شورای ملی رسانه های این کشور، به خاطر محتوی فیلمنامه (که از نظر برخی ملاحظات سیاسی مشکل داشت)، این اجازه را به کارگردان فیلم ندادند. به همین خاطر، صحنه های خاورمیانه در مراکش فیلمبرداری شد.

فیلمبرداری از ۵ سپتامبر ۲۰۰۷ (۱۴ شهریور ۱۳۸۶) در واشنگتن آغاز شد و در دسامبر همان سال (دی) هم تمام شد.

ریدلی اسکات در مورد این فیلم، گفته است: “در مورد اسلام هست، جایی که هستیم و جایی که نیستیم، و نگاهی بسیار جالب، فعال و درونی به کل موضوع دارد.”

بازیگران:
لئوناردو دی کاپریو (Leonardo DiCaprio) در نقش راجر فریس: مامور CIA که به اردن فرستاده شده است. دی کاپریو گفته است این نقش را به این دلیل قبول کرده زیرا فکر می کند بازگشتی است به فیلم های سیاسی دهه ۱۹۷۰ مثل نگاه متغیر (The Parallax View) و سه روز کندور (Three Days of the Condor).

راسل کرو (Russell Crowe) در نقش اد هافمن: یکی از روسای نفوذی CIA که با فریس در یک گروه هستند. این بازیگر در مورد اینکه فیلم درباره سیاست خارجی دولت امریکا و این گونه مسائل است، می گوید: “فکر نمیکنم خیلی محبوب بشه، اما هرگز بخشی از جریان انتخاب پروژه من نبوده.”

کریس ون هوتن (Carice van Houten) در نقش همسر سابق راجر فریس.

مارک استرانگ (Mark Strong) در نقش رهبر گروه مخفی اردنی ها. استرانگ گرفتن این نقش را به اجراهایش در فیلم های ۲۰۰۵ سیریانا و الیور تویست نسبت داده است.

نقش گلشیفته فراهانی:
روزنامه اعتماد در مورد نقش گلشیفته فراهانی در این فیلم، این طور نوشته است: “ويليام موناهان فيلمنامه نويس اسکاربرده به خاطر فيلم معروف «مردگان» مارتين اسکورسيزي که کار بازنويسي و اقتباس از داستان اصلي را برعهده داشته، شخصيت عايشه را در قالب يک پرستار تصوير کرده که البته هنوز جزئيات کامل آن مشخص نيست. گلشيفته فراهاني ايفاگر اين نقش است.”

موسیقی متن:
موسیقی متن مجموعه دروغ ها را “مارک استریتن فیلد” آهنگسازی کرده است که تا به حال سه بار برای ریدلی اسکات موسیقی متن ساخته است. او بخش های ارکسترال موسیقی اش را در استودیو موسیقی Eastwood در استودیو های وارنر براز ضبط کرده است.

اکران:
فیلم سینمایی مجموعه دروغ ها، گفته شده است که در ۶۵مین جشنواره بین المللی فیلم ونیز در آگوست و سپتامبر ۲۰۰۸ به رقابت گذاشته می شود. تاریخ اکران عمومی هم که پیش از این اعلام کردیم. ضمنا حق پخش تلویزیونی این فیلم توسط Turner Broadcasting System برای پخش در شبکه های تلویزیونی TBS و Turner Network Television خریداری شده است.

سایت رسمی:
وب سایت رسمی فیلم سینمایی مجموعه دروغ ها: www.body-of-lies.com

گالری عکس:
عکس هایی از این فیلم به همراه دو اسکرین شات از صحنه های گلشیفته فراهانی را می توانید در گالری عکس سرزمین سینما مشاهده کنید.

واكنش هيات‌ اسلامي هنرمندان به حضور گلشيفته در هالیوود:

واكنش هيات‌ اسلامي هنرمندان به حضور گلشيفته در هالیوود

  در پي انتقاد رسانه‌ها و محافل هنري كشور به حضور «گلشيفته فراهاني» در افتتاحيه فيلم هاليوودي «مجموعه دروغ‌ها»، پايگاه اطلاع‌رساني هيات اسلامي هنرمندان مطلبي را منتشر كرد. در اين مطلب آمده است: در پي انتقاد رسانه‌ها و محافل هنري كشور به حضور «گلشيفته فراهاني» با لباسي نامناسب در مراسم افتتاحيه فيلم هاليوودي «مجموعه دروغ‌ها»، اين بازيگر نوجوان سينماي ايران با ابراز اين‌كه از جو منفي به‌وجود آمده در جامعه سينمايي كشور در رابطه با خودش، نگران شده است، ترجيح داد به تقاضاي مصاحبه راديو فردا با او پاسخ منفي بدهد. اين در حالي است كه رسانه‌هاي خارجي و برخي روزنامه‌هاي زنجيره‌اي و سايت‌هاي وابسته به جريانات سياسي خاص تلاش مي‌كنند از اين موضوع براي تابوشكني و كشف حجاب بازيگران سينما به بهانه حضور در فيلم‌هاي خارجي بهره‌برداري سياسي کنند. در اين واكنش آمده است: در اين بين مديرعامل خانه سينما، در واكنش به اين قضايا يك موضع بينابيني گرفت و به نحوي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب، خطاب به بازيگران سينما و همكاران سينماگرش گفت: اگر مي‌خواهيد حضوري در فيلم‌هاي خارجي داشته باشيد، آن را از ابتدا تا انتها ببينيد، سينماي دنيا –به‌ويژه هاليوود– بي‌رحمي‌هاي خودش را دارد كه براي دست‌اندركاران خودش هم هست و خود آنها هم مي‌دانند تاريخ مصرف مشخصي براي سينما دارند. عسگرپور در عين حال كه حضور بين‌المللي عوامل سينماي ايران را اقدام مباركي ناميد و گفت: اين پل‌هاي ارتباطي هر قدر برقرار بشود، به نفع مجموعه سينماي ايران است، اما احترام به قوانين و فرهنگ عمومي كشورمان جزو مسايلي است كه در زير چتر سينما بودن از ملزومات آن است، مگر اين‌كه كسي مايل نباشد ديگر زير اين چتر حضور داشته باشد. در ادامه اين مطلب آمده است:‌ در حالي كه در خبرهاي روزهاي گذشته آمده بود كه مسوولان سينمايي وزارت ارشاد تصميم‌گيري درباره برخورد با گلشيفته فراهاني را به نسخه كامل و نهايي فيلم «مجموعه دروغ‌ها» منوط كرده‌اند، اما بحث‌هاي متفاوت روزهاي اخير در محافل هنري و رسانه‌اي درباره حواشي مربوط به حضور اين بازيگر نوجوان سينماي ايران در آن فيلم هاليوودي و فضاسازي سياسي آن توسط رسانه‌هاي خارجي، ضرورت موضع‌گيري شفاف عاجل مسوولان سينمايي و وزارت ارشاد نسبت به اين بحث يعني ضوابط و قواعد حاكم بر حضور بازيگران سينماي ايران در فيلم‌هاي خارجي و اقتضائات عرفي، شرعي و قانوني حاكم بر آن را آشكار كرد. حال چرا مسوولان فرهنگي و سينمايي نسبت به اين بحث كه هر روز در رسانه‌ها فراگيرتر مي‌شود، سكوت كرده‌اند، جاي مبهم اين قضيه است!

فهرست بازيگران و عكس‌هاي فيلم هاليوودي «شاهزاده ايراني» منتشر شد:

 فهرست بازيگران و عكس‌هاي فيلم هاليوودي «شاهزاده ايراني» منتشر شد

 

بن كينگزلي در نمايي از فيلم

:: بن كينگزلي در نمايي از فيلم "شاهزاده ايراني: ماسه هاي زمان" ساخته مايك نيوول ::

كمپاني والت ديزني، فهرست كامل بازيگران فيلم «شاهزاده ايراني: ماسه‌هاي زمان» را به همراه اولين عكس اين پروژه سينمايي منتشر كرد.
به گزارش سايت سينمايي مووي وب، اولين عكسي كه كمپاني والت ديزني از فيلم «شاهزاده ايراني» منتشر كرده است، مربوط به «بن كينزلي»، بازيگر مشهور و برنده اسكار هاليوود است كه در اين پروژه سينمايي نقش وزير شيطان صفتي به نام «نظام» را بازي مي‌كند، كه پس از قتل برادر خود،پادشاه،اين قتل را به گردن شاهزاده مي اندازد تا خود به قدرت برسد.
در اين فيلم كه قرار است 28 مي سال 2010 به نمايش درآيد، «جك گيلنهال» در نقش «شاهزاده، «گما آرترتون» در نقش «تهمينه»، «آلفرد مولينا» در نقش «شيخ عمر»، «بن كينگزلي» در نقش «نظام» و «توبي كبل» ايفاي نقش مي‌كنند.
بنا براين گزارش، فيلمبرداري اين پروژه از دو ماه پيش به كارگرداني «مايك نيوول» در مراكش آغاز شده و قرار است كه ادامه فيلم در لندن ساخته شود.
«شاهزاده ايراني» كه براساس يك بازي كامپيوتري به همين نام ساخته مي‌شود، داستان شاهزاده‌اي ايراني است كه پدرش به او يك ساعت زمان با قدرتي سحرآميز هديه مي‌دهد ولي در اين ميان وزير بدطينت پدرش ساعت را از او مي‌دزدد و با شكستن آن، دانه‌هاي شني درون آن كه در واقع نيروهايي شيطاني هستند را آزاد مي‌نمايد.

گلشیفته در صدر جدول هالیوود :

گلشیفته در صدر جدول هالیوود ۲۹/۷/۱۳۸۷


گلشیفته فراهانی در صدر جدول تاپ سلبریتی Top Celebs List هالیوود شناخته شد.
این بازیگر پس از اکران سراسری فیلم Body Of Lies و خبرهای داغ او مبنی بر عدم بازگشت به ایران تبدیل به اولین نفر این لیست شد. امیدوارم که این صدر نشینی در میان اسامی بزرگ هالیوودی همچون آنجلیا جولی پاریس هیلتون براد پیت جورج کلونی و... برای مدت کوتاهی نباشد

واکنش یک بازیگر به شایعه بازداشت وی در پارتی:

واکنش یک بازیگر به شایعه بازداشت وی در پارتی
فارس: سيد جواد هاشمي، بازيگر سينما و تلويزيون و تئاتر درباره شايعه نادرست دستگيري‌ در يك پارتي شبانه واكنش نشان داد.

سيد جواد هاشمي در اين يادداشت نوشته است: شب بيست و هفتم ماه مبارك رمضان با 30 نفر از بچه هاي گروه تئاتر يتيمان كوفه به قم و حرم مطهر حضرت معصومه (س) مشرف مي‌شديم ... به خاطر احتمال شب قدر دعاي جوشن كبير را مي خواندم و بقيه الغوث الغوث مي گفتند ...

هاشمي افزوده است: هيچ فكر نمي‌كردم اهالي خبرگزاري فارس مرا در پارتي به همراه يكي ديگر از دوستان ديده اند!

وي در عين حال يادآور شده است: صد البته عذر خواهي اين خبرگزاري و سرعت عمل مدير كل مركز اطلاع رساني ناجا جناب سرهنگ احمدي قدري التيام بخش بود ... اما چه سود كه آب رفته باز نمي گردد...

هاشمي مي‌نويسد: گلايه از سايتهاي خصوصي كه شيطنت كرده و از " ج ـ ه " كه در خبرگزاري فارس درج شده بود به نام بنده اشاره كرده و با عكس هاي چفيه در گردن من آن هم در هفته دفاع مقدس و آن هم در شب قدر همراه كرده بودند چه فايده اي دارد!؟

چون نيك نظر كرد پر خويش در آن ديد گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست

اميدوارم خداوند توبه آنان كه نفهميده و ندانسته تهمت مي زنند بپذيرد كه گناه ريختن آبروي مسلمان بسيار بزرگ است.

گفتنی است خبرگزاری فارس چندی قبل با انتشار گزارشی از بازداشت 2 هنرپیشه در یک پارتی شبانه خبر داد و اسامی این دو نفر را نیز به صورت مخفف اعلام کرد. در پی خبرسازی جدید این خبرگزاری که البته به سرعت هم از سوی مقامات ناجا تکذیب شد، برخی سایت ها "سيد جواد هاشمي" را یکی از بازداشت شدگان معرفی کردند و از آن جا که حروف اول نام وی با اسامی مخفف خبر فارس نیز سازگار بود، این شایعه باورپذیری بیشتری پیدا کرد.

دردسر هنرپيشۀ ايراني/مقاله ای از واشنگتن پس:

دردسر هنرپيشۀ ايراني/مقاله ای از واشنگتن پست

واشنگتن پست و مساله گلشيفته فراهاني 


تامس اردبرينک

وقتي گلشيفته فراهاني ستارۀ سينماي ايران از تهران به هاليوود آمد، حجابش را که در کشورش اجباري است، کنار ‏گذاشت. اين هنرپيشۀ 25 ساله يکشنبۀ هفته گذشته در نيويورک در اولين اکران فيلم "‏Body of Lies‏" ساختۀ ريدلي ‏اسکات با يک پيراهن بدون آستين و موهاي مجعد ساده و در حالي که لبخند به لب داشت، ظاهر شد. فراهاني در اين ‏فيلم، در کنار ستارگاني مانند لئوناردو ديکاپريو و راسل کراو، نقش يک زن متدين مسلمان را بازي مي کند که شغلش ‏پرستاري است.‏


  

در هفتۀ گذشته، دهها وب سايت ايراني در بحث هايي داغ از طرفداران تصميم فراهاني براي کشف حجابش در مقابل ‏کساني که او را به خيانت به ميراث اسلامي اش متهم مي کنند، انتقاد کرده اند. اين اولين بار نيست که از يک زن ‏برجستۀ ايراني در غرب، عکس بي حجاب گرفته مي شود.‏

وقتي شيرين عبادي در مراسم سال 2003 در سوئد جايزۀ صلح نوبل را دريافت کرد، بي حجاب بود. وقتي عبادي در ‏داخل کشور با انتقادات شديد روبرو شد، پاسخ داد، هيچ جاي قانون ايران نوشته نشده است که زنان ايراني ملزم به ‏رعايت حجاب در خارج از کشور هستند.‏

با اين وجود، فراهاني هنرپيشۀ جوان مشهوري است که تا ماه اوت به رغم سفرهاي بسيار، فقط در ايران زندگي کرده ‏بود. اما مردم ايران هيچگاه او را بي حجاب نديده بودند. فراهاني به روزنامۀ نيويورک ديلي نيوز گفت، او "بخاطر اين ‏فيلم مشکلات زيادي" را تجربه کرده است.‏

در روزنامۀ کيهان، که طرفدار دولت احمدي نژاد است، آمده است، حضور بي حجاب فراهاني در نيويورک نتيجۀ يک ‏توطئه است. کيهان در يک مقاله نوشته "مافياي سينما هنرپيشگان زن را به آمريکا مي برند. آنها او را مجبور کرده اند ‏در برابر دوربين ها بي حجاب و با لباس نامناسب ظاهر شود. آنها بلافاصله عکس ها را در وب سايت ها منتشر کردند. ‏گروههاي غربي تلاش مي کنند ممنوعيت بي حجابي را از بين ببرند."‏

موضوع فراهاني بي حجاب در اينترنت، که در ايران کمتر از مطبوعات و نشريات در معرض سانسور است، موضوع ‏داغي است. طرفداران اين هنرپيشه با کمک فتوشاپ تصاوير او را در حاليکه چادر بسر دارد، تغيير داده اند. فرهاد ‏ثابت زير عکس دستکاري شدۀ فراهاني که در وب سايت منتشر کرده، نوشته است: "بعضي از تهراني ها مي خواهند ‏او اين مدلي در مراسم ظاهر شود."‏

تندروها مي گويند، او روح خود را به هاليوود فروخته است. مهدوي وبلاگ نويس ايراني که خودش را يک دانشجوي ‏مذهبي مي خواند، در وبلاگ خود نوشته است: "وقتي اين عکس ها را ديدم، چندشم شد. از ورجه وورجه کردنش معلوم ‏بود که همۀ حس احترام خود را از دست داده است. بي حجابي او به اين معناست که او از نسل جوانان بي نزاکت و بي ‏ملاحظه اي است که هيچ احترامي براي ارزش هاي اسلامي قائل نيستند."

  

برخي ديگر مانند علي در مخالفت با مهدوي نوشته اند، "هر کسي آزاد است آنطوري که دلش مي خواهد زندگي کند. به ‏شما چه مربوط؟" بهزاد هم نوشته است، "حجاب فقط در صورتي ارزشمند است که اختياري نه اجباري باشد. ياد ‏بگيريد مستبد نباشيم. هيچ کس نمي تواند مردم را وادار کند حجاب بگذارند يا نگذارند. اين را يادتان باشد."‏

در ماه اوت، وقتي صحنه هايي از فيلم "‏Body of Lies‏" با شرکت فراهاني محجبه در کنار لئوناردو ديکاپريو در وب ‏سايت هاي ايران منتشر شد، اين هنرپيشه سوژۀ همۀ شهر شد. يکي از خبرگزاري هاي ايران اعلام کرد، پاسپورت ‏فراهاني توسط مقامات ضبط شده است تا نتواند در اولين مراسم اکران اين فيلم شرکت کند.‏

فراهاني بخشي از اين گزارش را تأييد کرده است. او به روزنامۀ نيويورک ديلي نيوز گفته است: "وزارت اطلاعات ‏چندين بار از من بازجويي کرده است. دست آخر قاضي گفت، ما بايد فيلم را ببينيم و آنوقت تصميم بگيريم که با شما چه ‏کار کنيم."‏

اما وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در مطبوعات ايران انکار کرده که پاسپورت اين هنرپيشه ضبط شده است. در ‏واقع، فراهاني با پاسپورت و بدون هيچ مشکلي به آمريکا رفته است. اما اکنون نگران است که نتواند به ايران بازگردد. ‏او مي گويد: "من عاشق ايران هستم. من آنجا خانواده دارم. اما الان اگر بخواهند من را ببينند، بايد ايران را ترک کنند."‏

منبع: واشنگتن پست، 12 اکتبر‏

دو نفر از ناکجا آباد:

دو نفر از ناکجا آباد

منبع: ایراسان

حتما در جريان هستيد كه اين روزها فيلم " مجموعه دروغها " با بازي لئوناردو دي كاپريو ، راسل كرو و گلشيفته فراهاني روي پرده سينماهاي آمريكاست. مي خواهيم جداي جنجالهايي كه به خاطر عكسهاي بي حجاب گلشيفته در ايران به پا شد و افراد مختلف را به حرف آورد ، سراغ اين فيلم برويم و ببينيم اين " مجموعه دروغها " كه مي گويند دقيقا چيست . فقط اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه نقل قولهايي كه خواهيد خواند ، از معتبرترين و به روز ترين منابع سينمايي گرفته شده اند .

 

" راجر فريس " ( دي كاپريو ) يكي از جاسوسان برجسته پنتاگون است كه قرار است فعاليتي را در خاور ميانه آغاز كند. او به زبان عربي مسلط است و قابل اعتماد همه ،‌حتي دشمنان . كساني كه راجر ، جاسوسي شان را مي كند ، حتي يك درصد هم احتمال نمي دهند راجر جاسوس باشد. مسلم است كه او آنقدر كارش را خوب بلد بوده كه جاسوس برتر پنتاگون شناخته شده است. او براي فردي به نام " اد  هافمن " ( كرو ) بازي مي كند. كرو ، رئيس فوق العاده سختگيري است كه همه دستوراتش را از طريق تلفن همراه با مامورش – راجر – در ميان مي گذارد. جالب اينجاست كه كيفيت آنتن دهي تلفن هاي همراه عالي است، طوري كه هر وقت لازم است اين دو نفر با هم صحبت كنند، آنتن دهي معركه است و هيچ وقت هم  صداي آن خانمي كه مي گويد No response to paging  شنيده نمي شود. ( ظاهرا آنتن دهي تلفن هاي همراه در آمريكا هم  چندان جالب نيست كه منتقدحرفه اي ما خواسته گله اش از مخابرات كشورشان را اينطوري به گوش مسئولان برساند. ) دي كاپريو قرار است آمار يكي از سران القاعده به نام  " السليم " را در بياورد و براي اينكه به هدفش برسد و سليم را از خانه امنش بيرون بكشد، به انواع نقشه ها متوسل مي شود.  هر از چند گاهي در فيلم ، نماهايي از ساختمان هاي بلند و سر به فلك كشيده مي بينيم و نماي بعدي كات مي خورد به راسل كرو كه دارد داخل آپارتمانها را چك مي كند. اين يعني اينكه  ريدلي اسكات – كارگردان – خواسته به اين وسيله توانايي هاي كشورش و CIA را به رخ بكشد و بگويد :‌ " ما مي توانيم " .

جاسوس بودن كار سختي است، مخصوصا اينكه بخواهي وسط جنگ و خونريزي ، جاسوس هم باشي و ضمنا مواظب باشي خودت لو نروي. اين كه رئيس سرسختي داشته باشي كه فقط از طريق تلفن با تو در تماس باشد و  وظيفه ات اين باشد كه بمب ها را خنثي كني و افراد بي گناه را از مرگ نجات دهي، داستان خطي جالب و هيجان انگيزي براي يك فيلم مي تواند باشد. مشكل اينجاست كه اين داستان مهيج، نتوانسته موتور محرك  فيلم باشد و خود فيلم را به اندازه اين چند كلمه جذاب كند. ليست بازيگران حرفه اي و خوش سابقه ، كارگرداني ريدلي اسكات – كه همه كارگرداني گلادياتورش را به ياد داريم – و حتي فيلم نامه اي از ويليام موناهان – فيلم نامه نويس " جدا افتاده " اسكورسيزي – نتوانسته برگ برنده فيلم باشد. 

با اينكه دي كاپريو  و راسل كرو ،‌بازيگران خوبي هستند و حضورشان به تنهايي مي تواند گيشه پر پولي براي يك فيلم تضمين كند، ولي در اين فيلم معلوم نيست چه بر سرستاره هايمان آمده كه فيلم اين طوري شده . دي كاپريو در جدا افتاده ( The departed ) ، نقش پليس مخفي را بازي كرده بود كه آنجا هم مواظب بود لو نرود و بچه مثبت فيلم بود، ‌با اين تفاوت كه اين گونه بازي كردنش در " جدا افتاده "، نفس تماشاگر را در سينه حبس مي كرد، ولي حالا چي ؟ هيچي !  گريم عجيبش براي پنهان كردن چهره هميشگي اش هم چندان موثر نبوده است. دي كاپريو، همان دي كاپريويي است كه مي شناسيم.

 


مشكل مجموعه دروغها اين است كه دو نفر را از ناكجا آباد به داستان پرتاب كرده و از ما توقع دارد بدون داشتن هيچ سابقه ذهني از اين دو كاراكتر اصلي ،‌ نقشهايي كه در تلاشند بازي كنند باور كنيم. مسلم است كه ما نمي توانيم. دي كاپريو مثل كساني كه زيادي مواد مخدر استفاده كرده اند، مدام از يك ايستگاه به ايستگاه بعدي مي دود و در رفت و آمد است. زحمات راسل كرو را براي در آوردن اين نقش انكار نمي كنيم، هر چه باشد او براي بازي به عنوان رئيس دي كاپريو، 50 پوند ( حدود 30 كيلو گرم ) وزنش را زياد كرد ولي نمي دانيم چرا بازي اش به دل نمي نشيند. شايد به اين خاطر باشد كه هر بار او را ديديم يا در حال حرف زدن با دي كاپريو از طريق تلفن همراه بود يا داشت با مانيتورهاي بزرگ مي ديد زير پايش چه خبر است ( خواسته اند بگويند ما خيلي تكنولو‍ژيك هستيم !) تعجبي ندارد كه تقابل هاي دي كاپريو و كرو اين قدر سطحي و دم دستي از آب در آمده است و فيلمي كه مي توانست خيلي هيجان انگيز باشد اين قدر حوصله سر بر و دم دستي از كار در آمده است.  فيلم در روزهاي اول اكرانش نتوانسته گيشه چندان موفقي داشته باشد . بايد صبر كرد و ديد فروش نهايي فيلم چقدر خواهد بود. آيا مي توان گفت اين فيلم از نظر اقتصادي موفق عمل كرده يا نه .
ولي يكي از حسن هاي خيلي خوب اين فيلم (!) ، ديدن بازيگر خوش چهره ايراني به نام گلشيفته فراهاني بود كه نقش پرستاري را بازي مي كند كه قرار است هفته اي يكبار واكسن ضد هاري به دي كاپريو تزريق كند و اواخر فيلم دي كاپريو به اين پرستار ( اسم كاراكترش عايشه است ) علاقه مند مي شود. ( در خبرگزاري ها آمده بود كاراكتر عايشه اين قدر خوب از آب در آمده كه ريدلي اسكات تصميم گرفته همه سكانس هاي مربوط به دي كاپريو و همسرش را در تدوين كنار بگذارد و مثلث عشقي كه قرار بوده بين دي كاپريو – همسرش و عايشه به وجود بيايد، با دو ضلع به كارش ادامه دهد .) بازي او در نقش پرستاري كه به سرگذشت بيمار آمريكايي خود علاقه نشان داده و اين توجه سرانجام تبديل به عشق مي شود كاملا باور پذير و قابل قبول است.
فيلم " مجموعه دروغها " از جديدترين محصولات كمپاني برادران وارنر است و درجه فيلم R  است.  اين رتبه يعني اينكه زير 16 ساله ها بايد اين فيلم را به همراه والدينشان ببينند . ( اي بابا ! چرا شما اينقدر منفي فكر مي كنيد ؟ فيلم به خاطر صحنه هاي خشنش ، اين درجه را گرفته. نه آن چيزهايي كه شما فكر كرديد. پشت سر جوان مردم حرف در نياوريد لطفا ).

 

خبر كشته‌شدن «تام كروز» تكذيب شد:

مدير برنامه‌هاي «تام كروز» خبر كشته شدن اين بازيگر سرشناس هاليوود را شديداً تكذيب كرد.

به گزارش ايسنا، «جف ريموند»، مديربرنامه‌هاي «تام كروز» در گفت‌وگو با خبرگزاري رويترز، برخي شايعات منتشرشده در اينترنت مبني‌ براين‌كه «تام كروز» براثر سقوط از ارتفاع در نيوزلند كشته شده است را تكذيب كرد.

وي گفت: «اين شايعات واقعاً بي‌اساس هستند. تام كروز نه درحال‌حاضر و نه درچندوقت اخير در نيوزلند بوده است. اين‌ها شايعات اينترنتي بي‌اساس و مضحك هستند.»

شايعه كشته‌شدن «تام كروز» براثر سقوط از صخره‌هاي كوهستاني «كائوري» نيوزلند روز پنج‌شنبه در اينترنت قرارگرفت و به‌سرعت انتشار يافت.

دو سال قبل نيز شايعات مشابهي درباره كشته شدن «تام هنكس»، ديگر بازيگر سرشناس هاليوودي براثر سقوط از ارتفاع منتشر شده بود.

من را مجبور به ساخت اين فيلم كردند:

من را مجبور به ساخت اين فيلم كردند
گفت‌وگو با فرج‌الله سلحشور كارگردان يوسف پيامبر(ع)
میثم تولایی / سلحشور 56 ساله که حالا می توان او را یکی از کهنه‌کارهای سینمای مذهبی ایران به شمار آورد با خودش عهد کرده بود که دیگر هیچ فیلمی را کارگردانی نکند ولی امروز بعد از 5 سال فعالیت طاقت فرسا برای ساخت سریال حضرت یوسف (ع) می خواهد خودش را با ساخت مجموعه‌ای برای  امام زمان (عج) بازنشسته كند.صمیمیت ، آرامش و شوخ‌طبعی همراه با خستگی مفرط از مشخصه‌های بارز تهیه‌کننده و کارگردان سریال حضرت یوسف(ع) است که یک ساعت و نیم در دفتر سینمایی خودش [تبیان] پذیرای ما بود. مصاحبه با فرج الله سلحشور را که قبل از پخش سریال حضرت یوسف صورت پذیرفته در ادامه بخوانید.
 
چند فرزند دارید؟

چهار فرزند دارم،  2 پسر و 2 دختر، پسرهایم هر دو روحانی هستند ، طلبه هستند که یکی از آنها ملبس شده و دیگری هم امروز و فرداست که لباس بپوشد.

2 تا دختر دارم که یکی مجرد است و یکی متأهل، چهار تا هم نوه دارم.

 

در زمینه سینما که دخترهایتان فعالیت ندارند؟

هیچ کدامشان، فقط یکی از آنها برای بخش نویسندگی سینما فعالیت می کند.

 

اگر خودشان تمایل داشتند که در سینما حضور پیدا کنند و بازیگر شوند شما اجازه می دادید؟

خیر ، برای این که سینما جایی مناسب برای خانم ها نیست.

 

سینمای ایران؟

بله، سینمای ایران را می گویم در تمام دنیا هم همین است تمام سینماهای دنیا مناسب خانم ها نیستند.

 

چرا سینمای ایران و اصلاً سینما محل مناسبی برای فعالیت خانم ها نیست؟

می خواهید من را با سینما دعوا بیندازید؟

 

نه سؤال هایی که خیلی وقت است به نظر می رسد شما برای آنها حرفی دارید و فکر می کنم بحث جالبی باشد.

بله، بحث جالبی است، سینما برای زن جای خوبی نیست ، چون سینما زمینه  فساد در آن زیاد است، عرصه فسادپذیری سینما زیاد است ، به همین دلیل نه برای خانم‌ها بلکه برای آقایان هم مناسب نیست.

 

پس آن سینمای معنوی بعد از انقلاب و آن تحول انقلابی در سینمای ایران چه کارکردی داشت؟

من فکر می کنم این معناگرایی و معنوی گرایی را مطرح کردند برای این که از سینمای مذهبی فرار کنند، چون نمی خواستند همه مذهب را به کار ببرند، سینمای مذهبی را دوست نداشتند تلفظش را به کار ببرند، آمدند یک چیزی گفتند به نام سینمای معناگرا، یک حرف چند پهلو، که ممکن است مذهب هم در آن جا بگیرد، می تواند هر تفکری که بوی معنویت از آن بیاید یا بشود به آن تعبیر معنوی کرد، ممکن است اصلاً یک چیزی معنوی نباشد ولو از دید بعضی از مردم این معنوی باشد.

 

 

این مذهبی که شما می گویید را خیلی متفاوت تر از معناگرا نمی بینم یا حداقل ...

 
ببینید وقتی شما می گویید سینمای معناگرا یعنی اگر بنده خودم احساس کردم یک کاری خوب است ، یک حرکتی درست است ، یک حرفی درست است و آن را انجام دادم ، این می شود سینمای معناگرا، اما سینمای مذهبی دیگر حالا برای من مطرح نیست. در سینمای مذهبی آنچه را که مذهب بگوید خوبه ، خوب است و آنچه را که بگوید بده، بد است ، اما در سینمای معناگرا من محور هستم، من می توانم بگویم که من دوست دارم این را بگویم خوب و یا دیگری را بگویم بد، تفاوت اینجاست.

 

یعنی ، بعد از انقلاب به سمت سینمای مذهبی نرفتیم و همان معناگرایی را به جای مذهب در فیلم ها وارد کردیم؟

نه، ما به سمت مذهب رفتیم. در حقیقت، عملاً هم می بینید که این جوری شد، حتی فیلم های مذهبی ساختیم ولی مثلاً شیطان را نویسنده باب دل خودش تفسیر و تصویر کرده نه آن چیزی که مذهب در مورد شیطان گفته، روح را به  تصویر کشیده اما روحی را که خودش دوست دارد نه آن چیزی را که مذهب تعریف می کند.

 

خب با این وجود تفاوت سینمای دهه سوم انقلاب با سینمای قبل از انقلاب چیست؟

سینما از زمانی که دولت نهم سر کار آمده یک تکان هایی خورده و یک حرکت های مثبتی در آن صورت گرفته، چون دولت دارد سعی می کند که یک حرکت های مثبتی را در عرصه هنر سینما انجام بدهد و این که چقدر موفق شده یا نشده جای بحث دارد، سینمای قبل از انقلاب به دلیل داشتن صحنه های عریانی و ناجور سینمای لامذهبی بود ولی از نظر ترویج جوانمردی ، غیرت، ناموس پرستی خیلی از فیلم‌های زمان شاه از فیلم های حالا بهتر بود، در فیلم های امروز نه تنها این فیلم ها با انقلاب و ارزش ها و باورهای مذهبی ، خودشان را همراه نکرده‌اند بلکه به عیان دارند مبارزه هم می کنند. یعنی شما ردی از غیرت، ردی از جوانمردی، ناموس پرستی ، در فیلم های اخیر نمی بینید. اصلاً زن که ناموس جامعه بود در فیلم های فعلی هیچ ارزشی برای آن قائل نیستند و ارزش مذهبی برای او قائل نیستند، به راحتی می تواند زن با هر مردی ارتباط برقرار کند خانه هر مردی برود، علیه همه باورها و ارزش های جامعه طغیان کند.

 

من می خواهم دو تعریف از شما بگیرم، یک تعریف سینمای اسلامی و یک تعریف از سینمای ایران؟

سینمای ایران جزئی از سینمای موجود دنیاست که در آن انسان محور است و انسان تصمیم می گیرد سینمایی که خاستگاه و جهت‌گیری آن نفس و دنیاست ، سینمای مذهبی ، سینمایی است که ارزش‌های الهی برآن حاکم است ، خدا محور است ، انسان ذیل خداوند قرار دارد نه فوق خداوند و در آنجا هدف خدمت به خدا و خلق خداست.

 

بهترین فیلمی که تا کنون دیده‌اید چه بوده؟

 نمی توانم بگویم، فیلم های خوب زیاد بوده.

 

منظورم فیلمی است که با همان معیارهایی که شما گفته اید همخوانی داشته باشد؟

فیلم هایی که من دیدم و می شود گفت که فیلم های ارزشی است ، مثلاً آژانس شیشه ای، به رنگ خدای مجید مجیدی ، زیر نور ماه  کریمی، دیده‌بان حاتمی‌کیا یا پرواز در شب رسول ملاقلی پور، این ها به نظر من ارزشی و مذهبی بوده‌اند.

 

فکر می کنید این سینمایی که ما در جامعه داریم همان دانشگاهی است که امام در اوایل انقلاب بر آن تأکید داشتند؟

اگر دانشگاه را بخواهیم دستاوردی از اسلام تلقی کنیم ، خیر ، به سمت این دانشگاه نرفته سینما و تلویزیون ما، اگر دانشگاه را دستاوردی از غرب بدانیم بله، ما به سمت این دانشگاه حرکت کرده ایم ، ما به سمت سینمای مذهبی به سمت آن دانشگاه اسلامی که مورد نظر امام بود حرکت نکردیم. امام می گفت ما با فحشا در سینما مخالفیم که متأسفانه این فحشا در سینمای ما وجود دارد.

 

یعنی همین الآن هم؟

بله، بله، بله، همین الآن هم وجود دارد، همین الآن هم در سینمای ما به همین گندگی و درشت بنویسید که فحشا وجود دارد.

 

اتفاقاً همین یکی از سؤالات من بود که شما کوتاه به آن اشاره کردید، پس شما قائل به این قضایایی که چند سالی است سر و صدا به پا کرده است که زنها در سینمای ایران مورد سوءاستفاده عوامل سینما قرار می گیرند هستید؟

بله، دقیقاً، چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

 

یک مرد و یک زن بازیگری را که شما کار آنها را قبول دارید و کارشان مورد پسند شما است را نام ببرید؟

پرویز پرستویی را من واقعاً بازیگر سالم و توانایی می‌دانم. خیلی با بازیگران زن کار نکرده ام و نمی شناسم و چیزی نگویم بهتر است.

 

 درست است که تهیه کنندگان پول اولیه یک فیلم یا سریال را که از سینما می گیرند ابتدا یک خانه یا زمین برای خودشان می خرند و  بعد با بقیه پول شروع به کار می کنند؟

برای بعضی ها درست است و برای بعضی ها نه، آن هایی که پول کلان می گیرند قطعاً یک ویلا برای خودشان می خرند ، آن هایی که نه فیلم های درجه دو و سه می سازند با بودجه کم، قطعاً پولشان به خریدن ویلا نمی رسد، بستگی دارد این آقایی که دارد قرارداد می بندد چه جوری قرارداد ببندد.

 

چه جور قرارداد ببندد یعنی چه؟

یعنی قرارداد کلان اگر ببندد خب طبیعتاً پول کلان گیرش می آید و می تواند ویلا بخرد، ماشین آنچنانی بخرد وگرنه قرارداد ساده و مثل این تله فیلم هایی که دارند می سازند باشد نمی تواند صاحب ویلا شود، چون پولش به اندازه خود عوامل هم نیست.

 

بعضی از خبرگزاریها خبر دادند که شما بعد از این که با یک مبلغ پائین در مناقصه سریال حضرت یوسف (ع) توانستید تهیه‌کنندگی و بعد کارگردانی این سریال را در دست بگیرید درحین ساخت مبلغ را افزایش دادید. درست است؟

 اصلاً مناقصه‌ای وجود نداشت، تلویزیون آمد اصرار کرد که شما بیا یوسف را برای ما بساز، یعنی تلویزیون آمد دنبال ما دوید اصرار کرد ما نمی خواستیم کار کنیم برای تلویزیون، تلویزیون آمد از ما خواست.

 

یعنی شما قصد داشتید حضرت یوسف را بسازید ولی برای سینما؟

اصلاً من قصد نداشتم کار کنم. تصمیم گرفته بودم سینما و تلویزیون را ببوسم بگذارم کنار که آقای لاریجانی بنده را صدا کردند و گفتند که می‌خواهیم یوسف را برای ما بسازی و هر شرط و شروطی را هم که بنده گذاشتم قبول کردند.

 

ساخت فیلم حضرت یوسف چه سالی شروع شد؟

قرارداد آن اوایل 82 بسته شد و اواخر 82 پیش تولید را شروع کردیم. کار در زمان آقای لاریجانی کلید خورد و بعد که لاریجانی رفت ادامه دادیم.

 

برای سریال حضرت یوسف چقدر با سیما قرارداد بستید؟

فکر می‌کنم مطرح نکنم بهتر باشد، چون مردم می‌گویند مثلاً «اوه» فلانی چقدر پول گرفته برای این سریال، پس حتماٌ خودشو بسته دیگه در حالی که نمی‌دانند من با قیمتی یک چهارم و یک پنجم قیمتی که دیگران کار می‌کنند این سریال را ساختم تازه با سرعتی چند برابر.

 

این قیمتی که مطرح می‌شود برای هر دقیقه نزدیک به سه میلیون گرفته‌اید درست است؟

 نه، کمتر از این مبلغ است.

 

 

دوست داشتید چه فیلمی را کارگردانی کنید که کارگردانی نکرده‌اید. فیلم‌هایی که ساخته شده و فیلم‌هایی که در حال ساخت است.

من واقعاً آرزویم این است که یک کار در مورد آقا امام زمان (عج) انجام بدهم احساس می‌کنم بیش از همه مدیون و بدهکار ایشان هستم و در قبال ایشان وظیفه دارم و تا به حال هم انجام وظیفه نکرده‌ام، نگرانم که چرا این کار را انجام نداده‌ام، وگرنه در مورد فیلم‌های دیگر و آثار مذهبی برایم فرقی نمی‌کند، هر اثر مذهبی را هر کسی بسازد خدمت است، در ساخت آثار مذهبی خیانت وجود ندارد.

 

یعنی شما بعد از حضرت یوسف از سینما و تلویزیون کنار نمی‌روید و در مورد امام زمان (عج) می‌خواهید فیلمی بسازید؟

ان‌شاءالله اگر خدا توفیق بدهد قرار است آقای شورجه کارگردان باشد و من تهیه کننده آن هستم و اسمش هم بی بی نرجس خاتون است.

 

اگر کارگردان سریال حضرت امام (ره) بودید از همین بازیگرانی که آقای افخمی به کار گرفته‌اند استفاده می‌کردید؟

قطعاً و یقیناً   از این بازیگرانی که آقای افخمی برای سریال امام (ره) استفاده کرده استفاده نمی‌کردم.

 

دلیلش را می‌توانم بپرسم؟

 نه! چون می ترسم به بعضی از سینماگران بر بخورد.

 

آقای بهروز افخمی یک مصاحبه‌ای کرده و گفته که دوران طلایی سینما در زمان دولت آقای خاتمی پایان یافت. چون ایشان معتقد است که الان در سینما خیلی سانسور وجود دارد، شما این قضیه را قبول دارید؟

بله، آن دوران برای آقای افخمی دوران طلایی بود، برای سینمایی که نه به اسلام ربطی داشت و نه به این مملکت قرآنی و انقلابی، سینمایی که بهترین فیلم‌هایش در جهت خوشایند صاحبان جشنواره‌های غربی ساخته می‌شد، فیلم‌هایی که برای بردن آبروی ایران ساخته می‌شد. بله آن سینمای وابسته به غرب برای آن دوران واقعاً طلایی بود، آقای افخمی درست گفته ولی الان که دارد قدم‌‌هایی در جهت ارزش ها برداشته می‌شود و جلوی مفاسد سینما گرفته می‌شود آقای افخمی نباید هم راضی باشد.

 

شما در جایی گفته بودید که حضرت یوسف (ع) را با امدادهای غیبی ساخته‌اید؟ درست است؟

ببینید سریال‌سازی برای بنده عبادت است، مثل نمازم، مثل روزه ام، حتی بدون وضو من دستم را به راش‌های سریال نمی‌زنم، چه برسد به این که خدای نکرده کاسبکارانه و تاجرمنشانه بخواهم سریال یا فیلم بسازم، یوسف برای ما کار قرآنی است. قرآن ایمان ما است، قرآن جزو اعتقادات و باورهای ما است، قرآن را ما کتاب خدا می‌دانیم، ما قرآن را دستورالعملش را دستورالعملی که از آسمان برای ما نازل شده می‌دانیم به دلیل همین قداستی که برای قرآن قائلیم کار روی قرآن را عبادت می‌دانیم همان جور که خواندن قرآن عبادت است، همان طور که عمل کردن به دستورات قرآن عبادت است، سریال یوسف، سریال اصحاب کهف، سریال ایوب پیامبر(ص) همه اینها برای من حکم عبادت را دارد. به همین لحاظ همان طور که رزمنده‌ها در جبهه‌ها برای خدا می‌رفتند و می‌جنگیدند و شاهد امدادهای غیبی بودند، اگر ما هم برای رضای خدا و در مورد کتاب خدا فیلمی بسازیم طبیعی است که خداوند در آن کار امدادهای غیبی خودش را شامل حال ما می‌کند.

 

فکر می‌کنید چند درصد فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی به خاطر خدا ساخته می‌شود؟

به خاطر خدا؟ یک درصد.

 

از چه منابعی برای ساخت فیلم حضرت یوسف (ع) استفاده کردید؟

همه تفاسیر شیعه، روایات، معصومین، تفاسیر مستقل شیعه در مورد دوره حضرت یوسف، رمان‌ها، قصص، تاریخ، تفاسیر اهل سنت، تفاسیر عرفانی، منابع خارجی و ادیان غیراسلامی و عهد عتیق.

 

درجایی دیدم که شما گفته بودید در قسمت‌های پایانی حضرت یوسف اصحاب اخدود  را به تصویر کشیده‌اید که نوعی نفی‌کننده هولوکاست است؟

یک داستانی در قرآن هست به نام اصحاب اخدود که  در آن شکل اصلی  هولوکاست و کشتار دستجمعی که یهود و فرمانروای یهود از مردم یمن می‌کنند، هولوکاست حقیقی آن زمان، در زمان ظهور حضرت مسیح، 300، 200 سال بعد از حکومت حضرت مسیح، اتفاق می‌افتد، کشتاری که یهودی‌ها از مردم یمن می‌کنند و خیل عظیمی از مردم یمن را در یک خندقی از آتش می‌اندازند و حتی مادر را با فرزند آتش می‌زنند، همه را، حالا این‌ها می‌آیند و فرافکنی می‌کنند و گناه خودشان را می‌‌اندازند گردن کس دیگر و مظلوم‌نمایی می‌کنند که آن هولوکاست واقعی  و هولوکاست‌های شبیه آن که در طول تاریخ یهود خیلی از ملت‌ها را کشتار کرده و هر جا که رفته آنجا را ویران و نابود کرده، آن ویرانی‌ها و نابودی‌ها و آن هولوکاست خودش را بپوشاند.

 

مثل این که قرار بوده یک فیلم 90 دقیقه‌ای هم از سریال حضرت یوسف (ع) به روی پرده سینما برود؟

یک فیلم 170 دقیقه‌ای

 

یعنی قرار است در سینماها اکران شود؟

نه، فقط قرار است در جشنواره نشان دهیم و مردم آن را داشته باشند.

 

اتفاقاً سؤال بعدی من مربوط به جشنواره  فجر بود که شما به آن اشاره کردید، شما مثل این که تا به حال دو جایزه، یکی از دوره دوازدهم جشنواره به خاطر ساخت فیلم ایوب پیامبر و دیگری دوره سوم جشنواره فیلم‌های دفاع مقدس به دلیل تهیه‌کنندگی انسان و اسلحه گرفته‌اید، چرا فیلم‌های دیگرتان را به جشنواره نفرستادید؟ مثل اصحاب کهف.

ما فرستادیم ولی جایزه نگرفت چون کسی برای آنها تره خرد نکرد، جشنواره آن زمان بیشتر دنبال فیلم‌های غیرمذهبی یا بهتر بگویم ضدمذهب بود تا به دنبال فیلم‌های مذهبی، البته ما خیلی هم ادعا نداریم که کارمان قوی بوده است [در سال 76].

 

شما در یک مصاحبه گفتید که ما هنرمندانی که بتوانند فیلم خوب بسازند نداریم. هنرمند خوب از منظر شما چه جور هنرمندهایی هستند؟

هنرمندهای خوب از نظر من هنرمندهای مذهبی هستند، هنرمندهای الهی، هنرمندهای معنوی هستند و چون ما هنرمندان مؤمن، متقی و مکتبی کم داریم و در کنار آن سناریوی خوب هم کم داریم نمی توانیم شاهد فیلم‌های خوبی در کشورمان باشیم.

 

 

 

چه تعداد بازیگر در سریال حضرت یوسف به کار گرفته شدند؟

من 200 بازیگر در سریال حضرت یوسف داشتم که تقریباً بیشترشان بچه‌های تئاتر و هنرمندهای گمنام هستند.

 

یعنی از بازیگران سرشناس دعوت نکردید؟

بله، اصلاً دعوت نکردم چون نیازی هم به آنها نداشتم، تعدادی از بچه‌های حرفه‌ای سینما و تعدادی از بچه‌های آماتور و غیرحرفه‌ای و تعداد زیادی از بچه‌های تئاتری را به کار گرفتم، گمان می‌کنم تمام بچه‌های حرفه‌ای که در سینما هستند و با من همکاری کردند تعدادشان به 25 نفر هم نمی‌رسد در حالی که تعداد بازیگرها در سینما خیلی بیشتر از این حرف‌ها است.

 

حضرت یوسف را در این 45 قسمت چرا به تصویر کشیدید؟ چون بالاخره حضرت یوسف همان جور که در قرآن مجید آمده بسیار زیبارو بوده است آیا شما برای انتخاب بازیگر نقش حضرت یوسف(ع) فراخوانی دادید؟

گشتیم دنبال زیبا دیگه! (می‌خندد) گشتیم دنبال آدم خوش‌چهره. فراخوان دادیم در روزنامه‌ها، در جاهای مختلف اعلام کردیم که برای نقش حضرت یوسف(ع) بازیگر می‌خواهیم و اعلام کردیم که اگر آماتور هم باشند اشکالی ندارد، آمدند خیلی‌ها را امتحان کردیم تا آخر یکی را انتخاب کردیم.

 

سریال حضرت یوسف زندگی کامل ایشان را به تصویر کشیده است؟

آن قدر که در قرآن آمده است یعنی از اول خواب حضرت یوسف تا آخر که حضرت یوسف و حضرت یعقوب به هم می‌رسند است.

یعنی تا پایان زندگی حضرت یوسف نیست؟

درست است.

 

منابع نبوده که نتوانستید ادامه فیلم را بسازید؟

نه، ما چون می‌خواستیم قرآن را به تصویر بکشیم و هر چقدر که قرآن در این قصه پیش رفته بود ما همان مقدار ساختیم. در قرآن 10 صفحه در مورد حضرت یوسف است اما علامه طباطبایی همین 10 صفحه را 120 صفحه تفسیر کرده است، مثلاً حدائق الحقایق ملامسکین یک چیزی در حدود 400 صفحه از این 10 صفحه در آن تفسیر نوشته است، یا جامع‌الستین حدود 500 صفحه در مورد سوره حضرت یوسف قرآن تفسیر دارد.

 

از بحث سریال حضرت یوسف قدری دور شویم، اگر مسئول فرهنگی کشور بودید چه تصمیماتی می گرفتید حداقل در حوزه خودتان یعنی سینما که وضعیت فعلی را به سمت همان آرمان شهری که خودتان توصیف کردید ببرید؟

سعی می‌کردم سمت تعالی هنر و هدف‌گیری هنر را از نفس و دنیا به خدمت خدا و خلق خدا تغییر جهت دهم، سعی می‌کردم دانشکده‌های هنری را مذهبی کنم و سعی می‌کردم که برای آثار مذهبی و هنرمندان مذهبی امکانات و ارزش ویژه‌ای قائل شوم.

 

آقای سلحشور خودتان تا چه مقطع تحصیلی درس خوانده اید؟

دیپلم.

 

ریاضی؟

آن هم از نوع قدیمش.

 

چه سالی وارد سینما شدید؟

سال 61، البته قبل از آن کارهای کوتاهی داشتم.

 

ملاک فرج‌الله سلحشور به عنوان یک کارگردان برای انتخاب بازیگر فیلم‌هایش چیست؟

سابقه بازیگری درخشان و توانمندی آنها و گذشته روشن و سالم و البته وجود تناسب میان چهره بازیگر با نقشی که قرار است به او داده شود نیز ملاک مهمی است البته این را هم بگویم که من هرگز دنبال مانکن‌های سینما و تلویزیون نبوده‌ام و خوش‌تیپی را ملاک اصلی قرار نداده‌ام و نمی‌دهم.

 

منظورتان از مانکن‌های سینما چیست؟

واضح است. متأسفانه یک مشت مانکن ریخته شده در سینما و مقداری هم در تلویزیون که بدون کوچکترین سابقه و فقط و فقط به دلیل تیپ و قیافه‌شان وارد این هنر شده و هیچ هنری ندارند.

 

چه سؤالی دوست داشتید که از شما پرسیده شود ولی در سؤالاتم از شما نبود؟

چرا به سمت سینمای قرآنی رفتم؟ برای اینکه خودم حرفی برای گفتن ندارم، عمر مردم ارزش دارد، سرمایه بیت‌المال نباید حیف و میل شود چون اگر من بخواهم حرف‌ها و نظرات شخصی خودم را به خورد مردم بدهم فقط بیت‌المال را دور ریخته‌ام و عمر مردم را تلف کرده‌ام برای این که حرف درست به مردم بزنم قصه‌هایی که برای انسان‌سازی از آسمان نازل شده‌اند را هرچند فراتر از درک و فهم حقیر است و معایبی هم از ناحیه ذهن بنده متوجه آن می‌شود می‌سازم.

امیدوارم که مورد قبول درگاه حق قرار گیرد.
 
 
منبع:شبكه ايران

توصيه صفار به هنرپيشه هاي ايراني هاليود:

توصيه صفار به هنرپيشه هاي ايراني هاليود
" حسين صفار هرندي" وزيرفرهنگ و ارشاد اسلامي خطاب به هنرپيشه هايي که در سينماي هاليود فعاليت مي کنند، توصيه کرد که " از مرزهاي قانوني پا را فراتر نگذارند".

به گزارش ايرنا، صفارهرندي که در برنامه شنبه شب " نگاه يک " سيماي جمهوري اسلامي ايران شرکت کرده بود، در پاسخ به سئوال خبرنگار جوان اين برنامه که پرسيد،" هنرپيشه هايي که با سينماي هاليود همکاري مي کنند آيا امکان فعاليت در سينماهاي ايران را هم مي توانند داشته باشند؟" ، گفت:قيدي که در کار ما حاکم است، اين است که از مرزهاي قانوني کسي پا را فرا نگذارد اما اگر کسي قانون را زير پا بگذارد خود بخود او هم زيرپا گذاشته خواهد شد.

** علاقه مند به کتاب هاي تاريخي، ديني و رمان هستم

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي روزانه چقدر مطالعه مي کند؟
صفار هرندي: زياد مطالعه مي کنم اما همه آن کتاب نيست، بيشتر کتاب ها را تورق مي کنم اما برخي اوقات يک کتاب را هم کامل مي خوانم.
علاقه مند به کتاب در حوزه هاي تاريخي ، ديني و رمان هستم و آخرين کتابي که خواندم يک کتاب ديني بود اگر درست گفته باشم.

** بين بوستان کتاب ، انتخاب يک گل سخت است

بهترين کتابي که در دوران وزارت صفارهرندي چاپ شد؟
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي: سخت است بين بوستان کتاب يک گل را انتخاب کرد اما وقتي يک رمان تاثيرگذار منتشر مي شود بسيار خوشحال مي شوم.

** فيلمي که هنوز اکران نشده است

آخرين فيلمي که ديديد چه بود؟
صفار هرندي: اسم نمي برم اما آخرين فيلمي که ديده ام فيلمي تازه توليد شده توسط يکي از بانوان فيلمساز است که البته هنوز اکران نشده است. توصيه مي کنم مردم اين فيلم را ببينند و در موقع خودش هم در باره آن توضيح مي دهم.

** چند فيلم از درجه عالي تا قابل قبول اکنون در حال اکران است

بهترين فيلمي که در دوره شما توليد شده است؟
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي: در اين دوره يک طيف فيلم هاي خوب وفادار به ارزش هاي جامعه واعتقادي ما توليد شده است . در فيلم هايي که الان در سينماهاي کشور در حال اکران هستند چند فيلم از درجه عالي تا قابل قبول داريم.

** تئاتر بايد با عواطف و اعتقادات مردم پيوند بخورد تا رونق بگيرد

براي رونق تئاتر چه انديشيده ايد؟
صفار هرندي: حرف ما اين بود که اگر تئاتر با عواطف و علايق و اعتقادات مردم پيوند بخورد حتما رونق مي گيرد در اين مدت اين روند را تجربه کرديم و اتفاق هم افتاد. بخشي از برنامه هاي نمايشي حوزه دين و آنچه که به مناسبت هاي خاص ارائه شده بنظرم جواب خوبي گرفته است.

** راه درپيش گرفته شده در زمينه موسيقي بومي و ملي را ادامه مي دهيم

براي گسترش موسيقي بومي و ملي ايران در خارج از کشور چه کرده ايد؟
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي : علاقه مردم ما به موسيقي توام با کلام است و ما به آن بخش جديدي افزوديم و آن کار نمايشي و استفاده از نوربود که البته پاسخ خوبي هم گرفتيم.
ما چند سمفوني متاثر از موضوعات روز جامعه مانند اتفاق هاي دوره سرافراز دفاع مقدس و انقلاب و يا سمفوني پيامبرعظيم الشان را اجرا کرديم و جواب خوبي هم گرفتيم و شاهد استقبال خوب مردم بوديم و اين راه را ادامه مي دهيم.

** اگر مي خواهيد وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي شويد بايد روزنامه نگار خوبي باشيد

يک روزنامه نگار بوديد و وزير ارشاد شديد؟ آيا به روزنامه نگاران توصيه مي کنيد وزير ارشاد شوند يا نه مي گوييد فقط کار روزنامه نگاري خود را جدي بگيرند.
صفارهرندي: به روزنامه نگاران مي گويم اگر مي خواهند وزير ارشاد شوند، سعي کنند روزنامه نگار خوبي باشند شايد اين بخت هم برايشان ميسر باشد.

سریال كره‌ای «متشكرم» هفته‌ای سه بار از شبكه تهران پخش می‌شود:

سریال كره‌ای «متشكرم» هفته‌ای سه بار از شبكه تهران پخش می‌شود

مجموعه تلویزیونی «متشكرم» با دوبار تكرار، هفته‌ای سه مرتبه از شبكه تهران پخش می‌شود.
«متشكرم» نام مجموعه‌ای كره‌ای است كه به تازگی روی آنتن شبكه تهران می‌رود.
بنابر این گزارش، قسمت‌های جدید این مجموعه تلویزیونی روزهای دوشنبه ساعت ۲۳ روی آنتن می‌رود و تكرار آن نیز در دو نوبت روزهای شنبه و چهارشنبه ساعت ۱۹ پخش می‌شود!
سریال «متشكرم» محصول كشور كره جنوبی است كه در ۱۶ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای پخش خواهد شد.
این سریال با ژانر خانوادگی، درام درباره پزشكی است كه در یك بیمارستان بزرگ در سئول كار می‌كند و در كار خود حاذق است، در همین حین همسرش دچار سرطان می‌شود، او تصمیم می‌گیرد همسرش را عمل كند ولی بعد از عمل متوجه می‌شود كارش بی‌نتیجه بوده است و همسرش مدت زیادی زنده نمی‌ماند، بنابراین تصمیم می‌گیرد كه...
مجموعه تلویزیونی «متشكرم» اولین اثری است كه با دوبار پخش مجدد در هفته به روی آنتن شبكه تهران می‌رود. 
 

یالثارات: فراهانی سرمایه ای را که ایران به او داد خرج دشمن کشورمان خواهد کرد:

یالثارات: فراهانی سرمایه ای را که ایران به او داد خرج دشمن کشورمان خواهد کرد

نواندیش: نشریه یالثارات الحسین در شماره جدید خود با اشاره به بازی گلشیفته فراهانی در فیلم "مجموعه دروغ ها" و حواشی پس از آن نوشت: خبر تلخ ، اما قابل پیش بینی بود ؛ بازیگری که با استفاده از امکانات نظام جمهوری اسلامی به توانایی و شهرتی خاص دست یافته ، به دامان هالیوود سقوط کرد !

به گزارش "نواندیش" این نشریه در ادامه آورده است: هرچند که بازیگر دختر جوان ایرانی با حفظ شوونات جمهوری اسلامی در یک فیلم آمریکایی بازی کرده اما نکته منفی ، انتشار تصاویر بازیگر ایرانی با ظاهر و پوششی ناشایست و اعلام او مبنی بر قصد ماندن در آمریکا بوده است.

یالثارات نوشته است که پیش از این برخی از فیلمسازان زن ایرانی نیز اقدام به کشف حجاب کرده بودند و در مصاحبه های خود ممنوعیت نمایش فساد در سینمای ایران را مانع پیشرفت این هنر دانسته بودند ! اما ترک وطن این بازیگر جوان کمی تلخ تر است. چون او با استفاده از امکانات ملی ایران به این موفقیت دست یافته. اما از این به بعد سرمایه ای که جمهوری اسلامی به او اعطا نموده است را خرج دشمن کشورمان خواهد کرد.

یالثارات بی دقتی مسئولان در گذشته ، تمجید از سینمای غرب در جزوات  درسی و دانشگاهی و نبود مقررات  برای محدودیت ارتباط با هنرمندان غربی را از جمله علل چنین رویدادی دانسته است.

نویسنده این یادداشت در پایان با اشاره به اینکه برخی شخصیت های هنری نام و نان خود را از ایران می گیرند اما به بیگانگان خدمت می کنند ، خواستار اتخاذ مقررات بازدارنده ای در این خصوص شده است.

نامه یك مادر به گلشیفته فراهانی:

نامه یك مادر به گلشیفته فراهانی
Image

سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...
گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش.

هانیه میرزاییان  

نامه ي يك مادر به گلشيفته فراهاني.

نامه ي يك مادر به گلشيفته فراهاني.
سینمای ما - سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...

گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش

_________________
سلام بهونه ي قشنگ من واسه زندگي
اره بازم منم همون ديوونه ي هميشگي

حاتمی کیا: براي من ديكتاتورهاي مهربان نباشيد!    

حاتمی کیا: براي من ديكتاتورهاي مهربان نباشيد!

ایسنا: مهناز افشار گفت: سخت است وقتي صدا دوربين حركت گفته مي‌شود، آدم خودش را بازي كند.

اين بازيگر سينما هم درباره‌ي اولين تجربه‌ي همكاري با ابراهيم حاتمي‌كيا گفت: ابتدا كه براي اين كار دعوت شدم، با خودخواهي كامل به آقاي حاتمي‌كيا گفتم: كاش شما از همان فيلم‌هاي جنگي مي‌ساختيد و من قهرمان فيلم‌هاي شما بودم.

او ادامه داد: واقعا صادقانه اعتراف مي‌كنم از اين همكاري بسيار لذت بردم. صحنه‌هاي بسيارسختي در اپيزود شيدا داشتيم، ولي آن‌قدر عاشقانه كار مي‌كردم كه اين سختي را احساس نكردم. هنوز هم كه روبه‌روي شما نشستم از اين تجربه بسيار راضي هستم. خيلي‌ها مي‌گويند من در اين فيلم بازي نكردم، اما بايد بگويم اين نقش سختي است كه وقتي صدا دوربين حركت گفته مي‌شود، آدم خودش را بازي بكند.

افشار ادامه داد: من 13 -14 سال است كه دارم كار مي‌كنم و دوسه سال است كه تا حدودي احساس مي‌كنم كه بازيگر شدم و تازه مي‌خواهم خودم را تثيبت كنم. اين نظر شخصي مهناز افشار در رابطه با خودش است و «شيدا» فيلم «دعوت» هم در اين ده سال كه بازيگر بوده است، احساس مي‌كند موقعيتي برايش ايجاد شده است كه مي‌تواند خودش را ثابت بكند.

در ادامه‌ي اين نشست خبري حاتمي كيا در پاسخ به اين سوال كه اغلب شخصيت‌هاي فيلم «دعوت» افراد تحصيلكرد‌ه‌اي هستند كه مي‌توانند از باردارشدن جلوگيري كنند، پاسخ داد: خيلي از افراد هستند كه با توجه به دانشي كه دارند نمي‌توانند از اين مسئله جلوگيري كنند.

چيستا يثربي هم توضيحاتي در اين زمينه داد.

حاتمي‌كيا: هيچ وقت منتقدان نتوانستند مرا شكل بدهند

ابراهيم حاتمي‌كيا در پاسخ به سوال يكي از خبرنگاراني مبني بر اينكه «دعوت» فيلم شما نيست، مطرح كرد: هميشه احساس مي‌كردم بايد يك فاصله‌اي به شكل يك حريم بين من و منتقد باشد، كه هم منتقد آزاد باشد كه حرف‌هاي خودش را بزند و من هم آزاد باشم تصميمات خودم را بگيرم.

سه دهه دارم در اين عرصه‌ كار مي‌كنم و واقعيت اين است كه در دنيايي كار مي‌كنم كه كاملا دنياي فردي خودم بوده و هست و طبيعتا با اين شرايط منتقد نمي‌توانست و نمي‌تواند به من كمك بكند. پس من زاييده‌ي شكل‌گيري دوستان منتقد نيستم و هيچ‌وقت آن‌ها نتوانستند مرا شكل بدهند. در حاليكه متاسفانه خيلي از كارگردان‌ها جرياناتي كه از طرف منتقدين براي آنها ايجاد مي‌شد را پشتوانه‌ي كارهاي بعدي خود كردند و شكست هم خوردند، اما اين اتفاق براي من نيافتاد تا چشم باز كردم، ديدم خيلي از تماشاگران با كارهاي من ارتباط دارند.

او توضيح داد: فيلمي مثل «مهاجر» كه براي من فيلم عزيزي است، خيلي مخاطب عام با آن ارتباط برقرار نكرد اما فيلم «كرخه تا راين» مرا بين مردم شناساند كه اتفاقا منتقدين نسبت به آن خيلي نظر نداشتند و همين‌طور در فيلم‌هاي ديگرم، به خاطر همين اين طوفان‌ها كه مي‌آيد و مي‌رود خيلي براي من تأثير نگذاشت كه بخواهم منتظر باشم، ببينم كه چه اتفاقي مي‌افتد.

متاسفانه هنوز سردار سينماي جنگ من تعبير مي‌شوم

كارگردان موج مرده تصريح كرد: من 13 فيلم درباره‌ي جنگ و لايه‌هاي مختلف آن ساختم. اما متأسفم هرسال كه مي‌شود، هنوز سردار سينماي جنگ من تعبير مي‌شوم. در حاليكه دو دهه از جنگ مي‌گذرد و هنوز متأسفانه فيلم‌سازي كه كه پررنگ‌تر از اسم من باشد نيست. وقتي مي‌بينم كه محمدعلي باشه‌آهنگر مي‌آيد و «فرزند خاك» را مي‌سازد ويك نفس تازه مي‌آورد، واقعا خوشحال مي‌شوم.

او گفت: خوشحال مي‌شويم، نسل جديد هم بيايد و نگاه تازه‌ي خودش را بياورد. چون ما در يك دوراني آن حرف‌ها را زديم و ما به آن دوران تعلق داشتيم و حالا همان آدمي كه اون فيلم‌ها را ساخت و در آن زمان تكفير هم ‌شد، الآن آمده «دعوت» را مي‌سازد.

فيلم «دعوت» آشكارا رنگ‌ و بوي مرا دارد

حاتمي‌كيا افزود: «دعوت» حس شخصي من است. فيلم «دعوت» آشكارا رنگ و بوي مرا دارد و در نوع گزينش و نگاهي كه در كار هست، راستش را بخواهيد نمي‌توانم تكيه بكنم به قلم بعضي از دوستان. چون معتقدم برخي اوقات دوستان منتقد، كور به سينما مي‌روند.

وقتي منتقدي در نقد‌هايش اشاره مي‌كند كه فيلم در اپيزود دوم افت و سقوط مي‌كند، مفهوم‌اش اين است كه تماشاگر بايد از سينما برود، درحالي كه اينگونه نيست، برويد و در سينما ببيند كه تماشاگر تا آخر مي‌نشيند و فيلم را مي‌بيند.

رابطه‌ي منتقد با مردم قطع شده است

او در عين حال گفت: اگر منتقد از فيلم تبليغ هم بكند، فيلم فروش نمي‌كند. چون رابطه منتقد با مردم قطع شده است. يك تلقي اين روزها اين است كه فيلم به خاطر اين كه هنرپيشه داره دارد فروش مي‌كند، در حاليكه ما شاهد بوديم برخي از فيلم‌ها كلي هنرپيشه داشتند، اما نفروختند. پس اينجا معلوم مي‌شود كه مضمون، تماشاچي را به سينما مي‌آورد.

حاتمي‌كيا در عين حال تاكيد كرد كه؛ من اين توضيحات را نمي‌دهم كه بگويم فيلم «دعوت»، فيلم كاملي است. بلكه توضيح من بابت آن قلم‌هايي است كه نفساني مي‌نويسند و نفسانيت‌شان بيش از آن است كه بخواهند باري از دوش اين جامعه بردارند.

متأسفانه من با اين قلم مشكل دارم. اگر آن قلم بردارد و تحليل بكند بارها شده كه از آن منتقد تشكر هم كردم، چون حس كردم، قلم، قلم غرض‌ورزي نيست.

چرا دعوت را از من جدا مي‌كنيد؟!

هيچ كس حق ندارد به هنرمند بگوييد آن‌طور كه مي‌گويم نگاه بكن

او همچنين دوباره‌ تاكيد كرد: «دعوت» متعلق به خودم است و اصلا از من جدا نيست، چرا از من جدا مي‌كنيد؟!

اولا من هنرمند هستم و حق دارم هر چي مي‌خواهم انتخاب بكنم. هيچ كس حق ندارد به هنرمند بگوييد آن‌طور كه مي‌گويم نگاه بكن. آن كاري كه برخي از دوستان قلم به دست مي‌كنند، توهين به حوزه‌ي هنر است. من حق دارم هر جور كه مي‌خواهم تصميم بگيرم . اين موضوع را از عقبه جامعه‌ام گرفته‌ام كه من به هر كجا كه بخواهم بتوانم سرك بكشم و حرف خودم را بزنم. چه كسي گفته است كه من بايد آنگونه كه ديگران مي‌بينند، ببينم.

نسل جنگ الان چي مي‌خواهد بگويد، من «آژانس شيشه‌اي» سال 74 را الان ، براي چي بسازم؟! الان كه ديگه «آژانس شيشه‌اي» نمي‌خواهد، اتفاق افتاده است.

نسل جديد اگر تحمل ايجاد بشود، مطمئن باشيد درباره‌ي جنگ حرف‌هاي جديدي دارد

او با اعتقاد بر اينكه، نسل جديد بايد وارد سينماي جنگ بشود، ادامه داد: اتفاقا بچه‌هاي جديد كه دارند وارد مي‌شوند، بيايند نوع ديگري از جنگ را ببينند. البته اميدوارم دامنه‌ي تحمل اين اجازه را بدهد كه اين نسل بتواند درباره‌ي جنگي كه پدرانشان كردند، سخن بگويد. به هرحال اگر اين تحمل ايجاد بشود، مطمئن باشيد حرف‌هاي تازه گفته مي‌شود.

سينماي جنگ پُر از حرف‌هاي گفتني است و درام در آنجا پُر است. منتهي بايد ببينم چه كسي از چه منظري وارد مي‌شود كه بتوان از آن حرف تازه‌اي دربياورد.

كارگردان «كرخه تا راين» در پاسخ به اينكه نسل جديد چه ديدگاهي نسبت به جنگ دارد، گفت: راستش را بخواهيد به نظرم اين نسل نقد دارد. من اعتقاد دارم جرياني كه در نسل جديد هست نوع ديگري داره نگاه مي‌كند، همان‌طور كه نسبت به مذهب، آرمان و ايدئولوژي نوع ديگري نگاه مي‌كند.

او معتقد است: دوران روايت فتح و بحث نوستالژيك در مورد جنگ تمام شده است و آن نسل نوستالوژي الان حرفي براي گفتن ندارد.

در ادامه‌ي اين نشست، حاتمي‌كيا با پذيرش اينكه برخي از اپيزودها را مخاطب بيشتر دوست دارد و برخي را كمتر، ادامه داد: فقط اشتباه و اشكالي ميان من و خانم يثربي اتفاق افتاد و آنهم انتخاب لهجه‌ي بازيگر فيلم بود. يعني وقت آن راه را رفتيم، مثل اتوباني بود كه ديگر نمي‌توانستيم برگرديم و عملا تمام قدرت بازيگر زير اين موضوع گم شد. قدرت قصه‌ گم شد. اين قصه قصه‌ي قشنگي است و من همچنان از آن دفاع مي‌كنم منتهي گيري پيدا كرد اين بود كه وجود اين لهجه كه همراه خودش منش خاصي از تكنيك بازيگري مي‌آورد و ميزانسن‌هاي خودش را مي‌طلبيد، ناگهان به همه‌ي قصه‌ي ما رنگ پاشيد و گرنه قدرت آقاي فروتن غير قابل كتمان است. معتقدم تكنيك و قصه‌ي اين اپيزود جزو بهترين‌ها بوده است.

براي من ديكتاتورهاي مهربان نباشيد!

كارگردان «دعوت» از منتقداني كه اصرار دارند حرف‌هاي خود را دلسوزانه ديكته كنند، به عنوان ديكتاتورهاي مهربان نام برد و گفت: براي من ديكتاتورهاي مهربان نباشيد!

او ادامه داد: بنده به‌عنوان فردي كه ديكته‌هاي نوشته شده‌ي واضحي دارم و به احترام آن كارهايي كه تاكنون انجام دادم، حق انتخاب ندارم؟! اين چه ديكتاوري كه وجود دارد، شما يك ديكتاتورهاي كاملا مهربان هستيد كه تصميم مي‌گيريد آن‌طور كه خودتان مي‌خواهيد ما را تعريف بكنيد.

همان‌طور كه بر سر «به نام پدر» مي‌گفتند، چون حاتمي‌كيا بر سر فيلم «به رنگ ارغوان» كتك خورد ـ به زعم خودتان ـ يك فيلم بي‌بو خاصيت مثل «به نام پدر» ساخت.

من حاضر نيستم پشت مخاطب بايستم

او ادامه داد: من ابراهيم حاتمي‌كيا «دعوت» را ساخته‌ام، من انسان هستم و حق انتخاب دارم. من حاضر نيستم پشت مخاطب بايستم، جلوتر از مخاطب هستم. قرار نيست آن‌طور كه او دوست دارد من هميشه يا همان شكل ظاهر بشوم. اتفاقا تمام تلاش خود را انجام مي‌دهم كه اين قواعد را به هم بزنم.

فيلم «كرخه تا راين» راساختم و وقتي داشتم فيلم «خاكستر سبز» را مي‌ساختم، مي‌دانستم مخاطبي كه با «كرخه تا راين» ارتباط برقرار كرده است، الان توقعي داره و اصلا دوست ندارد از من «خاكستر سبز» ببيند. دم در سينما مي‌خواستم بايستم و فرياد بزنم آقاياني كه داريد مي‌آييد، اگر به خاطره «كرخه تا راين» مي‌خواهيد بيايد، نيايد، فيلم من «كرخه تا راين» نيست.

او گفت: سعي مي‌كنم آدمي باشم كه در حوزه‌هاي مختلف وارد مي‌شوم. منتهي ممكن در ذهن شما اينگونه باشد كه حاتمي‌كيا بايد برندگي‌اش به هر جا مي‌رسد يك زخمه‌اي بزند. در حاليكه من نمي‌خواهم بزنم. الان تصميم گرفتم، نزنم. حالا شما مي‌گوييد من اين حق تصميم را ندارم چون مردم مرا اينگونه دوست دارند، اگر اينگونه بخواهم رفتار بكنم سقوط مي‌كنم.

كيوان مقدم و طراحي صحنه و لباس «دعوت»

كيوان مقدم هم به عنوان طراح صحنه و لباس كار با توجه به موضوع فيلم مطرح كرد: ابتدا تصور مي‌كردم شايد يك طراح زن بهتر بتواند مطب زنان، زايمان و غيره را كه تا به حال نديده بوده‌ام را طراحي بكند.

من در اين فيلم به اندازه‌ي، شش فيلم سينمايي كار كردم و شخصيت‌هاي هر اپيزود متفاوت بودند و تمام اين موضوعات را من بايد در يك ماه آماده مي‌كردم و يك ماه وقتي و فرصت مناسبي براي يك طراح نيست تا بتواند راجع به يك موضوع زنان تحقيق كند. ولي با همراهي و كمك ابراهيم حاتمي‌كيا اين اتفاق افتاد.

وي همچنين به بخش‌هاي جلوه‌هاي ويژه اشاره كرد و به صحنه‌هاي «برف» در فيلم دعوت و گفت:‌ در شرايطي كه تكنيك درآوردن برف در ايران بسيار سخت است، همكاران ما اين كار را به خوبي انجام دادند.

در ادامه محمد پيرهادي تهيه كننده اين فيلم در پاسخ به اعتراض‌هايي كه بعضا سازمانهاي خصوصي به اين فيلم داشتند، پاسخ داد: استقبال گسترده‌ي مردم آنقدر پررنگ است كه ما تنها اصرار داريم كه منتظر قدم‌هاي مردم براي ديدن كار باشيم و اين‌ اعتراض‌ها خيلي قابل اهميت نيست.

حاتمي‌كيا هم توضيح داد: ما از همين جا مي‌گوييم كه براي تبليغ فيلم نيازي به اعتراض به خود يا داغ كردن بازار نداريم.

اين كارگردان همچنين در پاسخ به اين پرسش كه فكر مي‌كرد اينقدر فيلم خوب فروش بكند،‌گفت: هنوزهم تنم مي لرزد با وجود وضعيت بد سالن‌ها تاكنون مخاطبان آمده است و آنچه براي من مهم است احترام به مخاطب در سينماست.

در پايان تهيه كننده درباره تبليغات و بيلبردهاي شهرداري توضيح داد: مشاركت شهرداري بعد از ساختن فيلم دعوت» بوده است و اين فيلم تنها فيلمي است كه برخلاف ادعاي برخي از دوستان بيلبورد تبليغاتي در سطح شهر ندارد.

در حاشيه و حرفهاي جامانده

ابراهيم حاتمي‌كيا: من حق دارم از جو‌ب‌هايي حرف بزنم كه بعضي وقتها به خاطره جنين‌هايي كه در آنها هست، گير كرده است. اين كفار نعمتي كه داره در جامعه ما رخ مي‌دهد. به نظرم اين همان حرف‌هايي كه از جنگي آوردم.

حاتمي‌كيا: اين فيلم پنج قصه است، ريسك بالاتر از اين نمي‌تواند در فيلم‌سازي باشد كه بيايم پنج قصه را قطعه قطعه كنار هم بگذارم و تماشگر گريزپا از اين سينما، بيايد فيلم را ببيند.

پيرهادي درباره‌ي استفاده از عكس خارج از فيلم از محمدرضا فروتن در پوسترها هم پاسخ داد: بر سر كار، عكس‌هايي كه از بچه‌ها گرفتيم عكس‌هاي خوبي نبود، پس مجبور شديم دوباره عكس بگيريم. اما آقاي فروتن بعد از فيلم «دعوت» بلافاصله بر سر كار ديگري رفت، بنابراين مجبور شديم چهره‌ي ديگري را از فروتن انتخاب بكنيم.

حاتمي‌كيا: بنده در مورد تيزرها و پوسترهاي فيلم هيچ دخالتي نداشتم.

حاتمي‌كيا: چه خوب كه ده‌نمكي نقطه‌ي كور سينماي جنگ را ديد و اينقدر مخاطب جذب كرد. از اين جهت بايد تبريك گفت.

كارگردان «دعوت» خبر داد كه؛ بزودي دي وي دي فيلم «دعوت» به علاوه بخش‌هاي حذف شده را آماده‌ي نمايش و عرضه خواهد كرد.

حاتمي‌كيا نسبت به آغاز اكران فيلم در يك سينما آفريقا گلايه‌ كرد و گفت: اين موضوع براي من جاي حرف دارد كه صنف مرا تنبيه كرد. مطمئنم اگر صنف به جاي فيلم حاتمي‌كيا كه در دفتر «حك فيلم» ساخته شده، قرار بود، فيلم آقاي ايكس را اكران بكند، اين‌گونه برخورد نمي‌كرد و اين تنبيه كه يك سينما در اختيار آن باشد و شروع تبليغاتي آن را پنجر بكند، اتفاق نمي‌افتاد.

گلشيفته فراهاني با فيلم كمال تبريزي به جشنواره گل آقا مي رود :

 

گلشيفته فراهاني بازيگر مطرح سينماي ايران با فيلم هميشه پاي يك زن در ميان است به دومين جشنواره فيلم كمدي گل آقا مي رود .

به گزارش ايلنا وبه نقل ازروابط عمومي دومين جشنواره فيلم گل آقا ،اين فيلم كه ساخته كمال تبريزي كار گردان شناخته شده سينماي ايران است در تهران وشهرستانها بيش از يك ميليارد تومان فروخته است .
هميشه پاي يك زن در ميان است» ،با بازي گلشيفته فراهاني،مهران مديري،حبيب رضايي،رضا كيانيان ، اسماعيل خلج همراه است.فيلمنامه اين اثر را رضا مقصودي و كمال تبريزي با نگاهي به مجموعه داستانهاي سيد مهدي شجاعي نوشته‌اند كه توسط نغمه ثميني بازنويسي شده است.
دومين جشنواره كمدي گل‌آقا با هدف اشاعه فرهنگ طنز و شوخ‌طبعي و گسترش كمي و كيفي آثار طنز و كمدي سي مهرماه برگزار مي‌شود.

شبكه ۳ «برگ برنده» رو می‌كن:

مدیر شبكه ۳ سیما از تهیه یك مجموعه تلویزیونی، فیلم‌های مستند، برنامه‌های گفتگو‌محور جذاب و پخش تصاویر آرشیوی جدید از ایام انقلاب در دهه فجر امسال خبر داد.
علی‌اصغر پورمحمدی درباره تولیدات شبكه ۳ برای ایام دهه فجر به خبرنگار مهر گفت: دهه فجر فرصتی مناسب است تا مردم را بیشتر با ابعاد انقلاب اسلامی آشنا كنیم. صداوسیما در سال‌های اخیر به این امر به نحو مطلوب پرداخته و توانسته با آرشیو خوب و مفصلی كه در اختیار دارد، تصاویر ارزنده‌ای از زمان انقلاب نشان دهد.
وی در ادامه افزود: ایجاد فضایی برای گفتگوی بین نسلی با در نظر گرفتن اهداف و مسیر آینده درخصوص انقلاب اسلامی، بهره‌گیری درست از تصاویر جذاب آرشیوی و پخش برنامه‌های زیبا و تاریخی می‌تواند رخدادهای انقلاب اسلامی را به شكل مطلوب انعكاس دهد. در مجموع، پخش مجموعه، فیلم‌های مستند و برنامه‌های تركیبی و گفتگومحور با موضوع انقلاب اسلامی از وظایف رسانه ملی است و صداوسیما در این باره هرگز كوتاهی نكرده است.
مدیر شبكه ۳ خاطرنشان ساخت: شبكه ۳ به دنبال تهیه تصاویر آرشیوی جدید ایام انقلاب است تا مخاطبان شاهد برنامه‌های متنوع و جذاب باشند و ما هم بتوانیم پاسخگوی نیازهای آنها باشیم. امیدوارم بتوانیم تصاویری ارزنده‌ برای این ایام تهیه كنیم. علاوه بر آن همچون سال‌های گذشته در حال تهیه برنامه‌های گفتگومحور جذاب با محوریت انقلاب هستیم.
پورمحمدی ادامه داد: سعی داریم برنامه‌هایی با موضوع انقلاب با تعجیل ساخته نشود، به همین دلیل جلسه‌های متعددی با مدیران و برنامه‌سازان برگزار كرده‌ایم تا برنامه‌ها كلیشه‌ای نباشند. پخش یك مجموعه تلویزیونی هم در دهه فجر از دیگر برنامه‌های شبكه ۳ سیماست. وی با اشاره به دیگر برنامه‌های شبكه ۳ گفت: این شبكه برای جوانان تعریف شده است، بنابراین باید پاسخگوی نیازهای آنها باشد. به همین دلیل تهیه برنامه‌های جذاب از اولویت‌های آن است. كارشناسان مختلف در شورای طرح و برنامه و گروه فیلم و سریال حضور دارند تا با بررسی سوژه‌های مختلف فیلم‌ها و مجموعه‌ها به تولیدات مناسب برسیم.  
   
 
 
 
 
   روزنامه جام‌جم

گپی با ژاله علو، بازیگر و مدیر دوبلاژ :

دارید با تلفن حرف می‌زنید كه آن یكی زنگ می‌خورد و یك صدای گرم و مادرانه می‌‌گوید: «من علو هستم، ژاله علو». آن یكی تلفن را قطع می‌كنید تا همه حواستان به این صدای گرم و پرطنین باشد.
تماس گرفته تا درباره یك موضوع خاص تذكر بدهد. ولی چه فرصتی بهتر از این، برای یك گپ و گفت دوستانه و كوتاه؟
● موافقید از دوبله شروع كنیم؟
▪ ولی من كه ۳ - ۲ سال است دیگر كار دوبله نمی‌كنم.
● جدا؟ چرا؟
▪ نمی‌دانم. قسمت دوبلاژ در زمان ریاست قبلی سازمان به من كم‌لطفی كرد و ادامه همكاری ما ممكن نشد. من هم با نرمی آمدم كنار. البته بعدش یكی دو بار هم دعوت شدم. ولی دیگر ذوق و شوقم از بین رفته بود. دوبله را خیلی دوست دارم. ولی چیزهایی پیش آمد كه دیدم بهتر است آبرویم را حفظ كنم و در خانه بنشینم.
● ولی شما كه خودتان مدیر دوبلاژ بودید؟
▪ بله، از اولین فیلمی كه در ایران دوبله شد تا همین ۳ سال پیش، كار دوبله و مدیریت دوبله را به عهده داشتم. مدیریت دوبلاژ انیمیشن‌هایی مثل نسخه اصلی «پینوكیو» یا «گربه‌های اشرافی»، «سفیدبرفی»، «زیبای خفته» و بقیه انیمیشن‌های والت دیزنی را به من می‌دادند یا سریال اوشین ۲ سال و نیم وقت گذاشتم و كلی فیلم سینمایی و سریال را از دست دادم.
● بعد از سریال «ساعت شنی» بازی دیگری هم از شما ندیده‌ایم.
▪ بله، دیگر آمادگی بازی ندارم. رفتارها و برخوردها محترمانه نیست. به هر حال به ما هم حق بدهید كه منتظر كمی احترام و نظم باشیم. من بعد از یك سال و خرده‌ای دستمزدم را گرفتم. ولی هنوز یك عده از عوامل این سریال پولشان را نگرفته‌اند.
● این كه خیلی حیف است ما دیگر صدای گرم شما و بازی خوبتان را نبینیم.
▪ به هر حال من هم به آرامش احتیاج دارم. شما هم اگر می‌خواهید صدای مرا بشنوید، رادیو گوش كنید. هنوز آنجا نمایش رادیویی، كارگردانی و بازی می‌كنم.
● كار در رادیو چگونه است؟
▪ من همیشه راضی بوده‌ام، حالا هم راضی‌ام. شرایط جدید خیلی خوب است. باید دید ناراضی‌ها چه انتظاراتی دارند.
● قاعدتا مهم‌ترین بخش نارضایتی به مسائل مالی برمی‌گردد؟
▪ از نظر مالی كه ما هیچ‌جا مصونیت نداریم. دستمزدهای رادیو هم واقعا نسبت به برنامه‌های تلویزیونی خیلی پایین‌تر است. ولی در عوض هم اصالت دارد و هم شما را راضی می‌كند. نظمش هم قابل قبول‌تر است.
● لابد بخش مالی قضیه را هم با خواندن آگهی جبران می‌كنید. درست است؟
▪ اصلا دلم نمی‌خواهد آگهی بخوانم. هیچ وقت هم این كار را نكرده‌ام. خدای ناكرده به آن همكارانی كه این كار را می‌كنند، توهین نشود می‌گویم من توانایی این كار را ندارم. ولی متاسفانه از توانایی شعر خواندن من هم درست استفاده نمی‌شود.
● خیلی شاكی هستید خانم علو!
▪ چه بگویم؟ به قول آقای كشاورز: از دست عزیزان چه بگویم، گله‌ای نیست / گر هم گله‌ای هست، دگر حوصله‌ای نیست.
● هنرمندان معمولا از دریافت فیدبك‌ها و واكنش‌های مخاطبانشان انرژی می‌گیرند. حالا كه مشتری رادیو هم درست یا غلط كم شده، شما این انرژی را از كجا تامین می‌كنید؟
▪ بله، مخاطب رادیو كمتر شده؛ ولی در تهران و برای شما گرفتارها. خیلی جاها مردم هنوز رادیو را كنار نگذاشته‌اند. آن انرژی هم خیلی زیاد به من می‌رسد. وگرنه من ۶۰ سال اینجا نمی‌ماندم.
● راستی تغییر و تحولات رادیو بویژه در بخش اداره كل نمایش از نظر شما چطور بود؟
▪ خیلی خوب بود و به نظرم، روند جدید به بچه‌ها نیروی خیلی زیادی داد. خیلی از كارهایی را كه نمی‌توانستیم، داریم انجام می‌دهیم. برای همین فكر می‌كنم بچه‌ها هم خیلی راضی باشند.
● و حرف آخر؟
▪ امیدوارم به رادیو توجه بیشتری شود.
● منظورتان از «توجه» همان است كه شاعر می‌گوید «از هر چه بگذریم، سخن دوست خوش‌تر است» و اینها دیگر؟‌
▪ نه (خنده)‌ سخن دوست این است كه رابطه خوب ما با مردم ادامه پیدا كند. در این كار، عشق ونیرویی كه از مردم می‌‌گیریم، خیلی مهمتراز پول و این حرف‌هاست.

جابر تواضعی‌  
   
 
 
 
 
   مصاحبه : روزنامه جام‌جم

اعلام خلاصه داستان «اخراجی‌ها 2»از سوی ده نمکی:

همزمان با آغاز فیلم برادری؛
اعلام خلاصه داستان «اخراجی‌ها 2»از سوی ده نمکی



خلاصه داستان فيلم سينمايی «اخراجی‌ها 2» از سوی «مسعود ده‌نمكی» كارگردان فيلم اعلام شد.
به گزارش ایکنا، در اين خلاصه داستان آمده است: «درگيری شديد در منطقه نبرد ادامه دارد، دشمن بيمارستان صحرايی را محاصره می‌كند و همه اخراجی‌ها به همراه ساير همرزمانشان اسير می‌شوند. دشمن با اسيرگيری گسترده قصد يك مانور تبليغاتی دارد. همه اسرا به يك اردوگاه اسرای ثبت‌نام نشده منتقل می‌شوند.
خانواده اخراجی‌ها برای زيارت عازم مشهد هستند و به طور ناخواسته درگير يك حادثه تروريستی می‌شوند. دشمن با فراخواندن خبرنگاران خارجی و داخلی به اردوگاه و تطميع و تهديد برخی از اسرا و ايجاد چندپارچگی بين آنها، نقشه شومی در سر دارد.
تروريست‌ها با دشمن هم‌دست شده‌اند، اما اسرا زير بار فشارهای دشمن نمی‌روند و دشمن در بين اسرا به دنبال چهره‌های شاخص فرمانده و روحانی می‌گردد. حضور خانواده اخراجی‌ها بين مردم بيگناه و پخش اخبار مرتبط با آنها اسرا را همدل می‌كند و نقشه دشمن برای ايجاد تفرقه و حكومت بر اردوگاه نقش بر آب می‌شود.»
در اين فيلم دفاع مقدسی كه فيلم برداری آن عيد فطر آغاز شده است اكبر عبدی، امين حيايی، محمد‌رضا شريفی‌نيا، ارژنگ امير‌فضلی، سيد جواد هاشمی، مهران رجبی، جواد رضويان، شيلا خداداد، نگار فروزنده، نيوشا ضيغمی، مهراوه شريفی‌نيا، شهره‌ لرستانی، مينا جعفر‌زاده، ليلا بلوكات، نرگس محمودی و ... هنرنمايی می‌كنند.
همچنين كامبيز ديرباز و علی‌ اوسيوند به صورت افتخاری در اين اثر هنرنمايی می‌كنند.

_________________

مهاجرت «گلشيفته فراهاني» به آمريك:

مهاجرت «گلشيفته فراهاني» به آمريكا

ایسنا: گلشيفته فراهاني بازيگر سينماي ايران در مصاحبه‌ي با يك روزنامه‌ي آمريكايي تلويحا اعلام كرد كه از ايران مهاجرت كرده است.

او كه در مراسم اكران فيلم «مجموعه دروغ‌ها» در نيويورك‌ حضور داشت گرچه از عشق و علاقه‌اش به ايران سخن گفت، اما به روزنامه‌ي «نيويورك ديلي نيوز» اعلام كرد: «مي‌خواهم در اينجا (آمريكا) بمانم. من براي فيلم «شاهزاده فارسي» فرصت تست بازي را از دست دادم، اما ديگر نمي‌خواهم چنين فرصت‌هايي را از دست بدهم.»

بازيگر فيلم «ميم‌ مثل مادر» كه به‌همراه همسرش، «امين مهدوي» در فرانسه زندگي مي‌كند، در فيلم «مجموعه دروغ‌ها» ساخته «ريدلي اسكات» نقش پرستاري به‌نام «عايشه» را در مقابل «لئوناردو دي‌كاپريو» بازي مي‌كند.

فراهاني درباره دي‌كاپريو گفت: «دي‌كاپريو خارق‌العاده بود. او كمك زيادي به من كرد. اگر او نبود، بازي در اين فيلم براي من بسيار دشوارتر مي‌بود. او نه تنها يك بازيگر بزرگ، كه يك انسان بزرگ است.»

فيلم «مجموعه دروغ‌ها» به كارگرداني «ريدلي اسكات» و نقش‌آفريني «لئوناردو دي‌كاپريو» و «راسل كرو» روز يكشنبه در مركز لينكولن نيويورك براي اولين‌بار اكران شد.

«دي‌کاپريو» در اين فيلم نقش «راجر فريس»، مامور سازمان اطلاعات جاسوسي آمريكا که به اردن فرستاده مي‌شود و «راسل کرو» نقش «اد هافمن» که با «فريس» همکاري مي‌کند، را بازي كرده‌اند.

فيلم «مجموعه دروغ‌ها» پيش از آمريكا، روز پنج‌شنبه در استراليا اكران مي‌شود و پس از آن در كانادا، ونزوئلا، روسيه، كره‌جنوبي، مصر و لهستان به‌روي پرده سينماها خواهد رفت. برنامه‌ي اكران اين فيلم در ماه نوامبر نيز با نمايش در كشورهاي اسپانيا، فرانسه، سوئد، بلژيك، آلمان، يونان، اتريش و چندين كشور ديگر ادامه خواهد يافت.

اين فيلم در شصت‌وپنجمين جشنواره فيلم ونيز در بخش خارج از مسابقه حضور داشت و براي مراسم اختتاميه‌ دومين جشنواره فيلم خاورميانه در ابوظبي امارات نيز انتخاب شده است.

» گل‌شیفته فراهانی در کنار لئوناردو دی‌کاپريو:

» گل‌شیفته فراهانی در کنار لئوناردو دی‌کاپريو
 
روز جمعه 10 اکتبر 2008 برابر با 19 مهرماه سال 1387 نمایش فیلمی در سینماهای امریکا و انگلستان آغاز می شود که به واسطه یک ویژگی مهم برای ایرانیان جذاب و مهم است. «مجموعه دروغ ها» جدیدترین فیلم کارگردان کهنه کار سینمای امریکا ریدلی اسکات در این روز به پرده سینماها می رود که نام یک بازیگر شناخته شده سینمای ایران در میان اسامی دست اندرکاران آن به چشم می خورد؛ گلشیفته فراهانی.

به گزارش سینمای ما؛ پس از آنکه سایت سینمایی معتبر imdb حدود 10 روز پیش نام گلشیفته فراهانی را به جمع بازیگران این فیلم اضافه کرد، کمپانی برادران وارنر هم چهارشنبه شب در تریلر جدیدی که از فیلم منتشر کرد تصاویری از بازی فراهانی را قرار داد تا سرانجام شایعه یی که یک سال است در محافل سینمایی و رسانه یی به گوش می رسد، تایید شود. سایت imdb هنوز توضیحی درباره نقش فراهانی و نام شخصیتی که او آن را ایفا می کند ارائه نداده است اما تا پیش از این از درج نام این بازیگر در لیست دست اندرکاران فیلم «مجموعه دروغ ها» با نام اصلی Body of lies خودداری می کرد.

فیلم بر مبنای کتابی به همین نام نوشته دیوید ایگناتیوس یادداشت نویس معروف روزنامه واشنگتن پست ساخته شده است. این کتاب آوریل سال 2007 به بازار آمد و بلافاصله حقوق سینمایی آن توسط کمپانی معروف برادران وارنر خریداری شد.

رمان «مجموعه دروغ ها» مضمونی در ارتباط با مبارزه با تروریسم دارد و داستان یک مامور سیا به نام راجر فریس است که برای پیدا کردن یک تروریست مهم از سران القاعده به نام «سلیمان» به اردن می رود. کتاب تا حدودی به نقد سیاست های مداخله گرایانه آمریکا می پردازد و در مجموع اثر منتقدانه یی محسوب می شود. در برگردان سینمایی این رمان تغییراتی ایجاد می شود که یکی از مهم ترین آنها اضافه شدن شخصیتی به نام «عایشه» است که در داستان اصلی با نام «آلیس» وجود داشت. شخصیتی که قهرمان داستان در جریان پیدا کردن سلیمان دلباخته اش می شود. ویلیام موناهان فیلمنامه نویس اسکاربرده به خاطر فیلم معروف «مردگان» مارتین اسکورسیزی که کار بازنویسی و اقتباس از داستان اصلی را برعهده داشته، شخصیت عایشه را در قالب یک پرستار تصویر کرده که البته هنوز جزئیات کامل آن مشخص نیست.

گلشیفته فراهانی ایفاگر این نقش است در حالی که نقش نخست فیلم را لئوناردو دی کاپریو بازی می کند و راسل کرو هم بازیگر نقش مهم دیگری در فیلم است. فیلمبرداری فیلم سال گذشته آغاز شد و بخش های مربوط به اردن در شهر رباط مراکش فیلمبرداری شده است. گفته می شود بعد از انتخاب گلشیفته فراهانی برای بازی در فیلم سازندگان آن تغییراتی در فیلمنامه اولیه انجام داده اند تا حضور فراهانی در فیلم با موازین خاص حقوقی و قانونی کشور در تضاد نباشد. ریدلی اسکات کارگردان کهنه کار انگلیسی در فیلم هایش همواره تلاش داشته نگاهی چندجانبه به مضامین داشته باشد و گواه آن فیلم معروف «ملکوت آسمان» است که در آن تصویری واقع گرایانه از مسلمانان ارائه و به طور ضمنی از صلاح الدین ایوبی ستایش می شود.

حضور بازیگران ایرانی در فیلم های هالیوودی سابقه طولانی دارد اما در چند سال اخیر تعدادی از بازیگران فعال فعلی سینمای ایران امکان حضور در چند فیلم مهم هالیوود را یافته اند که مهم ترین آنها همایون ارشادی است که سال گذشته فیلم «بادبادک باز» با بازی او در سینماهای جهان اکران شد.

او هم اینک مشغول بازی در فیلم جدید الخاندرو آمه نابار با نام «آگورا» است. با این همه حضور فراهانی در فیلم جدید ریدلی اسکات که بسیاری از اکنون آن را از شانس های مسلم اسکار 2009 می دانند سرفصل جدیدی در حضور بازیگران سینمای ایران در عرصه های بین المللی خواهد گشود.

زندگينامه سردار شهيد مهدي خندان:

شير كوهستان(قسمت اول)

مهدى خندان (از لواسان تا كانى‏مانگا)

پيشكش به محضر:

- پدر و مادر صبور و با وفاى مهدى كه هر ساله در اربعين حسينى ياد مهدى را زنده مى‏كنند.
- دلاور مردان گمنام گردان هشت سپاه تهران
- مردم غيور منطقه ريجاب
- برو بچه‏هاى باصفاى لشكر 27 محمد رسول ‏الله ‏صلى الله عليه وآله وسلم
و با تقدير و تشكر از نويسنده متعهد كهزاد بابادى كه زحمت نگارش طرح اوليه اين دفتر را متحمل شد.

سرآغاز

در پس گرد و غبار و دود و سياهى و غفلت، در آن انتهاى بيكران و در پس غروب خون‏آلود خورشيد، من به دنبال گمشده‏اى مى‏گشتم. گمشده‏اى از سلاله قبيله هابيل، مردى از تبار راست قامتان تاريخ، قله‏اى از قلل كرامت و بزرگوارى. من از ميان مردان بزرگ تاريخ بدنبال حمزه هستم در تنگه احد، بدنبال مالك‏اشتر در كنار خيمه‏هاى ظلم، آخر كجايند دلاوران وادى كربلا، كجاست حرّ رياحى، كجاست قيس‏ابن‏مسهر، كجاست عابس بن اَبى شبيب شاكرى، كجايند حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، هانى بن عروه، كجاست تكسوار نبرد كربلا عباس بن على‏عليه السلام غرق در وضوى پاكى، با چشم پر از اشك و التماس، درگاه او را مى‏نگرم كه: اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم...
خود را در عبور از تاريكى‏ها مى‏بينم؛ در پس پرده غفلت، در هنگامه‏اى از نبرد حق و باطل در ميان آتش و خون، در محلى كه آتش و گلوله قيامت برپا كرده‏اند و باز قابيليان سنگ ستم بر فرق ذريه هابيل مى‏كوبند. در مكانى كه باز شمشير نفاق بر فرق عدالت فرود مى‏آيد، در زاويه مهجورى كه زهر فرزند هند جگرخوار، لخته‏اى از جگر حسن‏عليه السلام را به درون تشت غربت سرازير مى‏كند، در جايى كه خيل يزيديان، حسين‏عليه السلام را به مسلخ مى‏برند و باز تير بود و گلو، آتش بود و خيمه، شمشير بود و پهلو و سينه. در آن غوغا، مردى را مى‏بينم كه قامت افراشته، سينه سپر ساخته و رو در روى تماميت اردوى اهريمن ايستاده. تيرهاى زهرآگين را به جان خريده تا مردانگى نميرد و سلسله اهل فتوت منقطع نگردد. من نورى را ديدم كه به آسمان مى‏رفت، تا اوج بى‏انتهاى گنبد سبز فاطمى و شنيدم نواى دلنشينى را از حنجر جوانمردى آسمانى، كه بر ستيغ جبال كربلايى چهارمين والفجر رشادت، خطاب به خصم دون فرياد برآورد:
منم، خندان... مهدى خندان.

فرزند محرم

دسته عزاداران حسينى كه نزديك شدند، زن دلش هرى ريخت پايين و با خودش نجوا كرد: چه مى‏شد من هم مى‏توانستم دنبال اين دسته راه مى‏افتادم و حسين حسين مى‏گفتم. گرماى آزاردهنده نخستين روز تابستان، حتى هواى فرحناك لواسان××× 1 لواسان از مناطق ييلاقى شمال استان تهران و داراى آب و هوايى مطبوع و كوهستانى است. ××× ييلاقى را هم غيرقابل تحمل كرده بود. زن از شدت گرما عاصى شده بود و با بادبزنى دستى خودش را باد مى‏زد.
دختر بشقاب گيلاس و زردآلود را جلوى مادر گذاشت و گفت:
مادر بخور تازه است. الان از باغ بالا كَندم. مادر گفت: الهى خير ببينى دخترم، ميل ندارم خودت بخور.
-: به ياد كربلا دل‏ها غمين است دلا خون گريه كن چون اربعين است
صداى دسته عزادارها بود كه نزديك و نزديك‏تر مى‏شد. زن خودش را كنار پنجره رساند و چشم به دسته سينه‏زنى دوخت. عرق سردى بر پيشانى‏اش نشست و همراه با آن درد مرموزى او را فرا گرفت. دختر از چهره مادر، اوج درد او را خواند و رفت داخل دسته سينه‏زنى و صدا زد: بابا، بابا، بيا، مامان حالش بد شده. امامقلى زود خودش را رساند بالاى سر زن، وقتى فهميد درد، درد زايمان است رفت سراغ خانم قابله.
صداى گريه نو رسيده‏اى كوچك با صداى عزاداران حسينى درهم آميخت.
لواسان كوچك به عطر ميلاد فرشته‏اى زمينى معطر شد: آن روز، اولين روز تيرماه سال 1340 بود. در آن ظهر داغ تيرماه، لواسان كوچك، ديگر كوچك نبود.
آن روز گريه «مهدى» با غريو شيون حسين حسين عزاداران حسينى گره خورد و شميم ياس‏هاى زهرايى در كوه و دشت لواسان پراكنده شد.
مهدى به دنيا آمده بود. در خانواده‏اى كه مادر مدرس قرآن بود و پدر صحراگردى رنج كشيده. او با آمدنش شور و نشاط و سرسبزى و بركت را به خانه امامقلى خندان هديه آورد.
پدر مهدى مى‏گويد:«از موقعى كه خداوند اين بچه را به ما داد يك بركت و نعمت خارق‏العاده‏اى به خانواده ما وارد شد. سال 1340، من علاوه بر كشاورزى، در سد لتيان هم كار مى‏كردم. زمستان همان سال، قرار شد مهدى را بيمه كنم. شش ماهه بود و وقتى عكس شش‏ماهگى او را تحويل بيمه دادم، متصدى آن‏جا فكر كرد مهدى پنج ساله است.»
همه عوامل محيطى و تربيتى دست به دست هم داده بودند تا اين كودك خردسال را به سمت تقديرى بكشانند كه در آسمان برايش رقم زده شده بود. از اين رو هر روز كه از دوران طفوليت‏اش سپرى مى‏شد، نشانى به نشان‏هاى بزرگى او افزوده مى‏شد. روزى از روزها مهدى خردسال كه بيشتر از سه‏سال نداشت، به سختى بيمار شد، شدت بيمارى چنان بود كه كودك به حال اغماء افتاد. مادر مهدى، خاطره تلخ آن روز را خوب به ياد دارد:
«آن روز غروب، مريضى مهدى خيلى سخت شد، راه دور و درازى را بايد مى‏رفتيم تا آب بياوريم. وقتى رفتم، پدرش بالاى سرش نشسته بود، اما مثل اين‏كه بعد از رفتن من، موقعى كه پدرش مشغول نماز بود، حال مهدى بدتر شد. پدرش وقتى اين حال را ديد، دست و پاى بچه را دراز كرد و او را رو به قبله خواباند و تنها كارى كه كرد، اين بود كه دست‏ها را به سوى آسمان بلند كرده و گفته بود: يا قمر بنى‏هاشم يا باب‏الحوائج، من اين بچه را از تو مى‏خواهم. الها، بار پروردگارا، اگر مصلحت و صلاح توست، تو را به دست‏هاى قلم شده ابوالفضل‏عليه السلام قسم مى‏دهم كه بچه‏ام را به من برگردانى. همين‏طور كه داشت ناله و زارى مى‏كرد، من از راه رسيدم. خوب نگاه كردم، ديدم، مهدى من مرده. اما پدرش هنوز داشت دعا مى‏كرد و مى‏گفت: يا ابوالفضل‏عليه السلام اگر صلاح توست مهدى را به من برگردان، من هم نذر مى‏كنم كه هفت سال برايت سقايى كند.
حالا ديگر همسايه‏ها و فاميل هم آمده بودند، همگى گريه مى‏كردند كه يك دفعه در بين گريه مردم، ديدم رنگ مهدى تغيير كرد و يواش يواش حال او خوب شد.
از آن موقع به بعد، پدرش كه دل صافى داشت، به عهدش وفا كرد و گذاشت مهدى مدت 7 سال سقايى كند. او براى مهدى كشكولى تهيه كرده بود و كفن سفيدى، كه در ايام عاشورا مى‏پوشيد و خودش هم هر سال در هشتم محرم گوسفند قربانى مى‏كرد.»
مهدى سقا بود و تشنگى روز عاشورا را با جرعه آبى كه بدست عزاداران مى‏داد فرو مى‏نشاند، اما اين سقاى كوچك، گوئيا خود عطش سيرى ناپذيرى از عشق و عاطفه داشت كه هيچ آبى او را سيراب نمى‏كرد.
مهدى سمبل مهر و محبت و عشق و دوستى بود و او اين همه را بدون ترديد مرهون پدر و مادر مهربانش بود كه دستى در اجابت دعا برداشتند و سقاى دشت كربلا، مهدى‏شان را به آنان بازگردانده بود.
براى درك عمق اين عشق پاك و پى‏بردن به روحيات خاص اين كودك خردسال پدرش خاطره‏اى را نقل مى‏كند و مى‏گويد:
«سال 45، مهدى پنج ساله بود كه به سختى مريض شد. من او را بردم تهران و دكترها هم گفتند، بايد اين بچه را در مريضخانه بخوابانيم. اين كار را كرديم و آمديم، من مرتب مى‏رفتم او را مى‏ديدم و مى‏آمدم. بعد از 16 روز او را مرخص كردند وقتى داشتم او را مى‏بردم خانه، حوالى سرچشمه بوديم و او همين‏طور كه در بغلم بود از من تشكر كرد و گفت: بابا چرا اين‏قدر مرا اين طرف و آن طرف مى‏برى و به خودت زحمت مى‏دهى. شما چهار تا بچه ديگر هم دارى و من اگر مردم اشكالى ندارد چون چهار تا بچه براى تو كافيه. من به او گفتم: باباجان، مهدى‏جان، تو همنام پدر منى، تو پاره جگر منى، من تو را خيلى دوست دارم. بعد هم چشم‏هاى معصوم او را بوسيدم و گفتم: بچه‏هاى ديگر هم مهم هستند اما تو اسم پدرم را دارى، تو اسم حضرت صاحب‏الزمان(عج) را دارى و من براى همين تو را بيشتر از همه دوست دارم. الان كه فكر مى‏كنم مى‏بينم مهدى از همان طفوليت رو به خدا بود.»
آخرين روزهاى شهريور ماه سال 1347 روستاى صبوبزرگ را سرماى زودرسى فرا گرفته بود. صبح اولين روز پاييز براى مهدى كوچك بسيار دلنشين بود؛ او در راه مدرسه سعى مى‏كرد از روى برگهاى زرد و قرمز درختان كه هر لحظه رقص‏كنان بر زمين فرو مى‏ريختند شادمانه بگذرد. مهدى آن سال برخلاف تصور خيلى‏ها عازم مدرسه شد. چون به خاطر هوش و ذكاوتى كه داشت، يك سال زودتر از همسالان خود در دبستان صبو بزرگ نام‏نويسى كرده بود. وقتى كه به مدرسه رسيد همه‏چيز برايش تازگى داشت: كلاسها، در و ديوار، تخته‏سياه و جست و خيز كودكان بزرگتر از خودش. مدرسه لبريز بود از بچه‏هاى قد و نيم‏قد روستايى با لباس‏هاى ساده و رنگ و رو رفته، اما چيزى كه بيش از همه به دل مهدى نشست، شور و نشاطى بود كه بچه‏ها، سراسر حياط مدرسه را با آن لبريز ساخته بودند. روزهاى مدرسه براى مهدى روزهاى سرنوشت‏سازى بود. او در محضر مادر و در كلاس قرآن او حضور شادمانه‏اى داشت. بارها روح كودكانه‏اش با شنيدن آيات روح‏بخش قرآن به پرواز درآمده بود. او به دبستانى مى‏رفت كه در آن، معلمى مؤمن و انسان سرشت به نام حاج «محمدعلى احيايى» تمام هَم و غم‏اش را مصروف آموزش تعاليم دينى به بچه‏هاى مدرسه شده بود. مرحوم حاج محمدعلى احيايى هم معلم بود، هم مدير دبستان و ... هم مداح اهل‏بيت‏عليه السلام. مهدى با تمام تلاش كودكانه خود، مثل تشنه‏اى كه به چشمه‏اى زلال و گوارا رسيده باشد، با گوش‏جان پاى محضر درس اين معلم مهربان و مشفق مى‏نشست و از چشمه علم و ادب او جرعه جرعه آب معرفت مى‏نوشيد. مرحوم حاج محمدعلى احيائى××× 1 در حقيقت اغلب كسانى كه شاگرد زنده‏ياد حاج محمدعلى احيايى بودند، در بزرگى به تشكيل و راه‏اندازى هيئت‏هاى متوسلين و ذاكرين و محافل قرآنى همت گماشتند، عده‏اى نيز جذب حوزه‏هاى علميه شدند كه بيانگر تأثير اين معلم مؤمن و متعهد روستاى صبوبزرگ بر روح و جان كودكان و نوجوانان روستايى مى‏باشد. ××× نيز هرگاه كه به چشمان ستاره‏وَشِ مهدى مى‏نگريست درمى‏يافت كه در پشت اين نگاه معصوم و صبور، چه روح ناآرامى قرار دارد. مهدى خيلى زود از معلم‏اش خواندن نماز را فرا گرفت و چون صداى كودكانه‏اش بسيار دلنشين مى‏نمود بعد از پايان درس، راه و رسم مداحى را نيز از او مى‏آموخت.
مهدى دوره دبستان را در روستاى صبوبزرگ به سال 1352 به پايان برد و براى ادامه تحصيلات وارد مدرسه راهنمايى «نارون» شد. او ديگر كودكى را پشت سر نهاده، قدم به عرصه نوجوانى گذاشته بود.
در كنار تحصيل مجدّانه مهدى به كار نيز اشتغال داشت و يكى از بازوهاى اقتصادى خانواده به شمار مى‏رفت. اين تربيت دو بعدى - تحصيل توأم با كار - از او نوجوانى پخته و متكى به نفس ساخته بود.
او كه مى‏ديد پدر زحمتكش‏اش چگونه براى تأمين معاش خانواده ناچار است ساعتها در كوه و كمر و جنگل به سر ببرد، با به كار واداشتن بازوان كوچك خود، مى‏كوشيد تا ضمن مبارزه با فقر اقتصادى، بار اضافه‏اى بر دوش خانواده نباشد.
چرخ‏هاى ارابه زمان مى‏چرخيد و گردونه ايام، بى‏وقفه به پيش مى‏رفت و زندگى اشكال جديد خود را به نمايش مى‏گذاشت. در اين نمايش مستمر، زنها و مردها پير و پيرتر و كودكان و نوجوانان جوانتر مى‏شدند و تجربيات اين تازه‏واردانِ صحنه زندگى، بيشتر مى‏شد. در اين نمايش واقعى، روز به روز نقش مهدى جدى‏تر و نمايان‏تر بروز مى‏يافت. او دوره آزمون بحرانى و سرنوشت‏ساز بلوغ و نوجوانى را با موفقيت پشت‏سر گذاشت و اندك اندك به دنياى پرشور جوانى قدم نهاد. در پايان خردادماه سال 1355، مهدى دوره تحصيلات راهنمايى را پشت سر گذاشته و اكنون آماده بود تا وارد دبيرستان شود. او مى‏خواست تحصيلات خود را در رشته مكانيك ادامه دهد، اما نزديك‏ترين هنرستان صنعتى با روستايشان كيلومترها فاصله داشت. از طرفى فقر شديد مالى خانواده به او اجازه نمى‏داد كه خانه‏اى در شهر اجاره كند.
والدين صبور و فداكار مهدى كه عشق و علاقه وافر او به ادامه تحصيل را ديده بودند تمام تلاش خود را بكار بستند، تا مهدى از ادامه تحصيل باز نماند. پدر، به رغم مشكل مالى، آستين همت بالا زد و مهدى را در «هنرستان صنعتى دكتر احمد ناصرى»، واقع در ميدان اختياريه تهران نام‏نويسى كرد. مهدى با تحمل دورى و سختى راه تمام همت و تلاش خود را صرف اين كرد تا تحصيلات خود را به نحو احسن ادامه دهد. در آن ايام، رفت و آمد روزانه از لواسان تا شميران كار آسانى نبود اما مهدى، با عزمى جزم، همه سختى‏ها را بر خود آسان نمود و درسش را ادامه داد.
پابه‏پاى رود:
زمستان سال 1356 رژيم در يك اقدام ناشيانه تبليغاتى، طى هر مقاله‏اى فرمايشى با عنوان ايران و ارتجاع سرخ و سياه، مندرج در روزنامه اطلاعات، به ساحت مقدس زعيم سياسى - مذهبى و مرادِ در تبعيد ملت ايران حضرت امام خمينى(ره) جسارت كرد و اين عمل زشت، مقدمه‏اى شد تا خروش امت قهرمان ايران در سرتاسر كشور بنيان پوسيده رژيم ستم‏شاهى را بلرزاند.
حركت‏هاى اعتراضى، در اقصى نقاط كشور، بذر مقدس قيام در راه خدا را در سينه‏هاى سرشار از اكسيژن خفقان مردم بارور مى‏كرد. در اين ميان مهدى شانزده ساله نيز، با بينش و درك خوبى كه از اوضاع سياسى و اجتماعى جامعه داشت، سعى مى‏كرد خودش را در جريان اين رود خروشان قرار دهد. شركت در راهپيمايى‏ها از جمله فعاليتهاى مهدى در آن ايام بود. پس از كشتار مردم تهران در هفده شهريور 1357 انقلاب روزبه‏روز در ميان اقشار مختلف مردم وسعت بيشترى پيدا مى‏كرد و همين شرايط پر تلاطم كشور ايجاب مى‏كرد كه اقشار جوان و تحصيلكرده نقش آگاهى بخشىِ بيشترى را در ميان خانواده‏ها و اجتماع ايفا كنند. آن روزها، در وجود هنرجوى سال سوم اتومكانيك هنرستان دكتر ناصرى، شور و عشق به آرمان‏هاى شورانگيز «آقاى خمينى» و نفرت و اعتراض به رژيم سياسى حاكم موج مى‏زد. مهدى و دوستانش محيط هنرستان را به كانونى پرشور و آكنده از حال و هواى انقلاب تبديل كرده بودند. پدر مهدى آن دوره را خوب به خاطر دارد:
«يكبار رفته بودم هنرستانى كه مهدى درس مى‏خواند؛ هنرستان دكتر ناصرى، در منطقه «اُزگُل» بود. وقتى رئيس هنرستان را ديدم به من گفت: آقاى محترم! نگذاريد اين بچه بيايد هنرستان. او مى‏آيد اينجا و بچه‏ها را مى‏برد تظاهرات. خودش كه ديگر درس نمى‏خواند هيچ، نمى‏گذارد بچه‏هاى ديگر هم درس بخوانند، البته عيبى ندارد، ولى من مى‏ترسم او توى تظاهرات كشته شود، حيف است، بچه درس‏خوان و با استعدادى است.»
خواهر مهدى مى‏گويد:
«اواخر آبان ماه 57 بود كه يك روز مهدى به من گفت: آبجى، بچه‏هاى همكلاسى‏ام را در ميدان اُزگُل جمع كردم و رفتم بالاى سكوئى، تا براى آنها درباره جنايت‏هاى شاه و كشتار دانشجوهاى دانشگاه تهران سخنرانى كنم. اما درست وقتى كه بچه‏ها و معلم‏ها جمع شده بودند تا به حرف‏هايم گوش بدهند، يكى از دبيرهاى هنرستان آمد و يقه مرا گرفت و گفت: خرابكار خائن! اين حرف‏ها چيست كه درباره اعليحضرت مى‏گويى؟ به محض آن كه يقه‏ام را گرفت من هم بدون معطلى با او گلاويز شدم و با مشت به دهان او كوبيدم. بچه‏ها كه اين صحنه را ديدند دلشان قرص شد و با خبرچين‏هاى ساواك كه چند تايى از آنها هم، خودشان را در بين دبيرهاى آن هنرستان جا زده بودند، درگيرِ زد و خورد شديدى شدند.
بعدها باخبر شدم كه مهدى و دوستانش، همان درگيرى را به يك تظاهرات بزرگ تبديل مى‏كنند و دسته جمعى به سمت ميدان اختياريه مى‏روند و در آنجا مرگ بر شاه و ازهارى گوساله - بازم مى‏گى نواره؟××× 1 تيمسار غلام‏رضا ازهارى، نخست‏وزير دولت نظامى رژيم شاه (از آبان تا دى 57) ضمن سخنرانى مفصلى در مجلس سناى رژيم گفته بود: «ما فرستاديم، رفتند بررسى كردند، سر و صداهاى شبانه بالاى پشت‏بام‏ها ]فريادهاى تكبير مردم} منشاء انسانى ندارد. تعدادى نوار و بلندگو روى پشت‏بام‏ها مى‏گذارند و آدم خيال مى‏كند چه خبر شده!» در پاسخ به اين ادعاى ابلهانه بود كه مردم در تظاهرات‏هاى روزانه‏شان، شعار «ازهارى گوساله - بازم مى‏گى نواره؟» را سر مى‏دادند. ××× مى‏گويند و نزديك ظهر متفرق مى‏شوند.»

بهمن‏ماه سال 1357:

سرانجام تلاش‏هاى ملت رشيد ايران با رهبرىِ الهىِ امام ‏خمينى(ره) به بار نشست و روح مبارزه‏جويى و عدالتخواهى مردم، سران رژيم شاه را در كابوس هول‏انگيزى فرو برد. خيل جوانان و زنان و مردان بى‏شمار، همچون سيلى بنيان‏كن به راه افتاد و در مسير خود، هر آنچه را كه رنگ ناراستى و ظلم داشت، با خود برد. مشت‏ها در برابر تانك و سينه‏ها در برابر گلوله‏ها سپر شد. حماسه عاشوراى‏حسينى در هر روز خدا تكرار گرديد و خون بر شمشير پيروز شد. شاه و ديگر اعضاى خاندان منحط پهلوى از كشور گريختند اما بقاياى رژيم هنوز به اميد درهم كوبيدن قيام مردم مسلمان در كشور باقى مانده بودند. خون‏آشامان هر روز مردم را به گلوله مى‏بستند. با اين حال هنوز پير عارف انقلاب دستور مقابله به مثل نداده بود. تنها شعارى كه آن روزها لرزه بر اندام ستم‏پيشگان مى‏انداخت اين اتمام حجت مردمى بود كه: واى اگر خمينى(ره) حكم جهادم دهد - ارتش دنيا نتواند كه جوابم دهد.
عاقبت اين شور و التهاب مقدس مردم در بحرانى‏ترين روزهاى انقلاب موجب شد كه ملت مسلمان ايران براى آخرين مصاف، در برابر رژيم قد علم كند. مهدى يكى از هزاران هزار نهال برومند بوستان آزادگىِ اين مرز و بوم بود كه با تمام وجود خود را در اختيار اين مقطع حساس از تاريخ سراسر مبارزه رهايى‏بخش مردم مسلمان ميهنش قرار داد. او در مشكل‏ترين مراحل درگيرى حاضر بود و از همه مى‏خواست براى كمك به انقلاب و نجات خود از چنگال رژيم دژخيم «عارى از مهر» وارد ميدان بشوند.
خواهر مهدى مى‏گويد:
«روز 21 بهمن 57 بود كه انقلاب وارد مرحله حساس شد. من و همسرم آن ايام در خيابان تهران نو واقع در شرق تهران زندگى مى‏كرديم. يادم هست مهدى با اسلحه‏اى كه بدست آورده بود آمد و آن را در خانه ما مخفى كرد و در همان حال به من گفت تا مى‏توانيد به سربازهاى پايگاه نيروى هوايى دوشان تپه از نظر غذا، لباس و دارو رسيدگى كنيد. آنها برادران ما هستند. ما هم ملحفه‏هايى كه به پتو دوخته بوديم را شكافتيم و براى استفاده سربازان انقلابى پايگاه و زخم‏بندى مجروحين به آن‏ها داديم. مقدارى تخم‏مرغ آب‏پز و نان لواش را هم به سربازهاى نيروى هوايى كه در حال زد و خورد با نيروهاى لشكر گارد شاه بودند رسانديم.»
سرانجام زمستان سرد وطن در عصر آفتابى روز 22 بهمن جاى خود را به بهار آزادى سپرد رژيم دژخيم عارى از مهر، سرنگون شد. طبيعى بود كه در چنان شرايطى، نهال نوپاى انقلاب از جانب دشمنان داخلى و خارجى مورد تهديد واقع شود. طيف نيروهاى موجود در انقلاب به دو دسته اكثريت مردمى و فاقد سازماندهى نيروهاى مذهبى و اقليت ناچيز نيروهاى غيرمذهبى لكن سازماندهى شده تقسيم مى‏شد. ضرورى بود ياران راستين انقلاب با متشكل ساختن صفوف خود، بيش از پيش مواظب باشند تا جريان انقلاب از مسير اصلى خود منحرف نشود چرا كه آمريكا و استكبار جهانى و ايادى وابسته به آنان در داخل و خارج تصميم گرفته بودند انقلاب اسلامى را در همان گام اول با شكست مواجه كنند. نظام اسلامى كه جايگزين رژيم ستمگر شاهنشاهى شده بود، در نخستين روزهاى موجوديت خود با كارشكنى دشمنان دوست‏نما مواجه شد، با هدايت مأمورين سفارت آمريكا در تهران و عناصر سرويس‏هاى اطلاعاتى C.I.A و موساد و رژيم بعثى حاكم بر عراق، توطئه‏هاى رنگارنگى به نام دفاع از قوميت‏ها طراحى شد و هراز گاهى افرادى ظاهرالصلاح اما قدرت‏طلب، آشوبى به پا كرده و خواهان ارث و ميراث خود از انقلاب مى‏شدند. گروههاى ريز و درشت از جاى جاى مملكت مثل قارچ رشد كردند و فضاى آزاد و سامان نيافته روزهاى آغازين انقلاب را صحنه تركتازى و كارشكنى عليه رهبر انقلاب و جريان طبيعى ساماندهى نظام اسلامى كردند. از يك سو ايادى شوروى سابق در پوشش حزبها و گروهها و دسته‏هاى سياسى گوناگون به ترويج و نشر آراء ماركسيستى و ضددينى پرداختند و از ديگر سو با همدستى خان‏ها، فئودالها و مالكين بزرگ كوشيدند، عشاير و اقشار روستايى را رودرروى انقلاب قرار دهند. بدين ترتيب توطئه جديدى در پوشش دفاع از حقوق قوميت‏ها شكل گرفت و بحرانى را فرا راه انقلاب قرار دادند. از ديگر سو ياران بريده انقلاب يا به عبارت بهتر ميوه‏چينان انقلاب نيز با نفس‏پرستى و قدرت‏طلبى تلاش كردند تا ضمن مانع‏تراشى‏هاى گوناگون، به هر قيمت كه شده سهم خود را از انقلاب بردارند. با اين همه خداوند مقدر ساخته بود كه انقلاب اسلامى از دل اين همه توطئه و نفاق سربلند و به سلامت بيرون آيد.
در جريان برگزارى همه‏پرسى سراسرى جهت تعيين نظام سياسى آينده كشور، مهدى نيز، دوشادوش هموطنان خود فعالانه شركت كرد و به «جمهورى اسلامى، نه يك كلمه كم، نه يك كلمه بيش» رأى «آرى» داد. با همين رأى، زندگى مهدى وارد عرصه جديدى شد. به دنبال تشكيل «حزب جمهورى اسلامى» توسط بزرگانى همچون: آيت‏الله دكتر سيدمحمد حسينى (معروف به بهشتى)، آيت‏الله سيدعلى حسينى خامنه‏اى، آيت‏الله اكبر هاشمى بهرمانى (معروف به رفسنجانى)، دكتر محمدجواد باهنر، دكتر سيدحسن آيت و...، مهدى در تابستان سال 1358 با هدف پيوستن به يك تشكّل سياسى - مذهبى وفادار به حضرت امام(ره)، به عضويت واحد دانش‏آموزى شعبه شميرانات اين حزب درآمد. هر چند، دغدغه‏اى كه باعث شد تا مهدى در آستانه هجده سالگى حاضر به پيوستن به يك تشكل از طراز حزب جمهورى اسلامى شود، بيش از آن كه صبغه‏اى سياسى داشته باشد، رنگى مذهبى و فرهنگى داشت. وى تا جايى كه بضاعت مالى‏اش اجازه مى‏داد، از مراكز انتشاراتى معتبر تهران نظير: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، انتشارات بعثت، نشر صدرا و واحد تبليغات حزب جمهورى اسلامى، آثار مفيد نويسندگان و انديشمندان مذهبى و انقلابى كشور را خريدارى و آن‏ها را در سطح منطقه لواسانات، بين علاقمندان توزيع مى‏كرد. مادر ارجمندش در خصوص اشتياق شديد مهدى به ترويج فرهنگ اسلامى از طريق توزيع كتب مذهبى مى‏گويد:
«... اصلاً از فرداى پيروزى انقلاب، تمام زندگى اين بچه خلاصه شده بود در كتاب و كتاب و كتاب. خيلى به كتاب‏هاى شهيد مطهرى علاقه داشت. مخصوصاً وقتى بعد از شهادت ايشان، امام گفت كه من تمام آثار او را تأييد مى‏كنم. البته بيشتر از تمام كتاب‏ها، به قرآن علاقه داشت. دائم مى‏ديديم به هر دوست و آشنايى كه مى‏رسد، كتابى به او هديه مى‏دهد؛ كتاب‏هاى مذهبى.
يادم هست آن روزها، دختر عمه‏اش در آمريكا درس مى‏خواند. يك روز ديدم مهدى نشست و خيلى با حوصله، نامه‏اى براى او نوشت و بعد يك جلد قرآن و يك جلد مفاتيح‏الجنان را با تعداد ديگرى از كتب مذهبى، همراه آن نامه بسته بندى كرد و برايش به آمريكا فرستاد. مى‏ديدم كه چقدر خوشحال است. به من مى‏گفت: اگر يك چنين كتاب‏هايى در آمريكا رواج پيدا كند، براى اسلام و انقلاب ما، خيلى مفيد است. پرسيدم: چطور مادر جان؟ گفت: اسلام دين فطرت و منطق است، دينى كه خداى آن به قلم سوگند ياد كرده، خب مردم آمريكا هم فطرت دارند و انسان‏اند و اهل منطق. ما با قرآن و كتاب‏هاى مكتبى‏مان خيلى راحت مى‏توانيم آن‏ها را با اهداف انقلاب‏مان آشنا كنيم.»
به همت فعاليت‏هاى فرهنگى بى‏وقفه مهدى، خيلى زود شمارى از جوان‏هاى روستا هم با او دست همراهى دادند و حاصل تلاش‏هاشان به ايجاد كتابخانه‏اى نسبتاً مجهز، با تعداد فراوانى از آثار علمى، ادبى، مذهبى و هنرى ارزشمند منتهى شد: كتابخانه بسيج روستاى صبو بزرگ.
از همان فرداى پيروزى انقلاب، آفت گروه‏گرايى در قالب تظاهر افراطى به طرفدارى از احزاب و سازمان‏هاى كمونيستى و التقاطى در محافل اجتماعى كشور و خصوصاً فرزندان نازپروده اقشار مرفه مشاهده مى‏شد. آقازاده ‏هايى كه تا همين چند ماه پيش سر سپرده گروه‏هاى موسيقى پاپ مبتذل آمريكايى و كشته مرده شبه فرهنگ منحط هيپى‏ها بودند و طوطى وار شعار «جنگ نكن، عشق بورز» آن‏ها را، به نشانه روشنفكرى جار مى‏زدند، از طليعه نخستين بهار آزادى، دفعتاً بدل شدند به دشمنان آشتى‏ناپذير! امپرياليزم جهانى، مدافعان سينه چاك مكاتب سوسياليستى؛ از چپ روسى و چينى گرفته تا چپ چريكى. مردم با فرياد الله‏اكبر و دست‏هاى خالى، ماشين نظامى - امنيتى جهنمى رژيم طاغوت را منهدم كرده بودند و از فرداى پيروزى، اين اشراف‏زادگان مدافع حقوق خلق‏ها، شعار مى‏دادند:
-: زنده باد مبارزه مسلحانه، ايران را سراسر ويتنام مى‏كنيم! شمارى از فرزندان سطوح بالايى قشر متوسط جامعه هم، كه بعضاً حتى قادر به روخوانى يك سوره كوچك مكى از كلام‏الله مجيد نبودند، دفعتاً هواى تأسيس يك جامعه بى‏طبقه توحيدى به سرشان زد و يك شبه بدل شدند به مفسرين انحصارى قرآن و نهج‏البلاغه و در شرايطى كه آغاز سخن با ذكر مقدس «بسم‏الله الرحمن الرحيم» را دون‏شأن خود مى‏دانستند، مدام اعلاميه‏ها و پلاكاردهاى سراسر نيرنگ گروهك «مجاهدين خلق» را كه با شعار شرك‏آميز «به نام خدا و به نام خلق قهرمان» مزين بود، به رخ مردم مسلمان شهرها و روستاهاى اين آب و خاك مى‏كشيدند.
لواسانات، به واسطه داشتن موقعيت ييلاقى ممتاز و ويلاهاى اعيانىِ متعلق به اشرافِ شمال تهران، از همان تابستان سال 58، به پاتوق دنج مرفه‏زادگان سوپر انقلابى! تبديل شده بود. اينان هر روز، صبح‏ها و غروب‏ها در معابر منطقه تجمع مى‏كردند و هر يك از ايشان، به سبكى و سياقى، ضمن تعريف و تمجيد از سازمان و گروه و فرقه هپروتى خود، به تخطئه انقلاب اسلامى، رهبرى امام و دستاوردهاى نهضت ملت مسلمان ايران مى‏پرداخت. در بين اين جماعت، اكثريت با طرفداران «حزب كمونيست توده» و گروهك موسوم به «مجاهدين خلق» بود. تجمع اين انقلابيون قلابى در گذرگاه‏هاى ييلاقى لواسانات، خيلى زود توجه مهدى را به خود جلب كرد. يكى از دوستان مهدى در اين‏باره مى‏گويد:
«... تابستان سال 58، لواسانات شده بود بازار مكاره گروه‏هاى ضدانقلاب، آن روزها بازار بحث جمعى خيابانى، درباره سياست هم خيلى داغ بود. همه‏جور آدمى را مى‏شد در آن محافل ديد: عده‏اى به تقليد از لنين، ريش‏بزى داشتند و عده‏اى هم پشت لب‏هاى‏شان، سبيلى به قدر دو برابر كلفتى سبيل استالين جا خوش كرده بود. مى‏گفتند كه دين افيون توده‏هاست، اسلام را چه به انقلاب، آخوند را چه به سياست، چه كسى گفته خدا آدم را خلق كرده؟ كدام خدا؟ پروفسور اوپارين مى‏گويد همه عالم از ابر ئيدروژنى به وجود آمده، به گفته داروين منشاء انسان، نوعى ميمون ما قبل تاريخ بوده، كارگرهاى ايرانى به اين خاطر انقلاب كمونيستى نمى‏كنند كه لومپن شده‏اند و فاسد، دهقان‏ها و روستايى‏ها هم خرافه پرستند و ناآگاه!
مهدى هر وقت فرصت مى‏كرد، مى‏رفت سر وقت اين آقايان عقل كل. درست است كه سن و سالى نداشت، اما تا دل‏تان بخواهد، روشن بود و اهل مطالعه، فن بيان خوبى داشت و مى‏دانست چطور و از چه راهى بايد با اين جور اشخاص صحبت كند. همين جوانى، ذهن خلاق و بيان مؤدب و منطقى او، باعث مى‏شد ابتدا به ساكن آن‏ها مهدى را به جمع‏شان راه بدهند. او هم سعى مى‏كرد با روشى ارشادى و متين آنها را قانع كند، به خاطر دارم در همان ايام، تعدادى توده‏اى پر مدعا در لواسان بودند كه مهدى مدام با آنها مباحثه داشت. او سعى مى‏كرد با استفاده از منطق و كتاب و سند و مدرك، آنها را متوجه اشتباه‏هايشان بكند. ساعت‏ها برايشان حرف مى‏زد و به صحبت‏هايشان هم گوش مى‏داد. بعد از مدتى، توده‏اى‏ها كه ديدند حريف اين يك الف بچه روشن و با سواد و خوش‏بيان روستايى نمى‏شوند، ديگر با او بحث نمى‏كردند، در عوض به اعتقادات مهدى توهين مى‏كردند. اين جا بود كه ديگر مهدى فهميد اينها زبان منطق سرشان نمى‏شود و مغرض‏اند. براى همين، خيلى محكم با توده‏اى‏ها برخورد كرد. طورى شد كه احدى از آن كمونيست‏هاى سبيل كلفت، هر وقت مهدى در لواسانات بود، جرأت نمى‏كردند توى منطقه آفتابى بشوند.»
مادر مهدى از چند و چون برخورد فرزندش با عناصر ضدانقلابى در روستاى صبو بزرگ، اين سان روايت مى‏كند:
«... شنيدم يك روز اهل محل مى‏گويند: نمى‏دانيم شب‏ها چه كسى مى‏آيد توى حمام، توى مسجد و توى كوچه‏هاى ده، اعلاميه‏هاى ضدانقلابى مى‏ريزد و مثل جن غيبش مى‏زند.
مهدى به محض اين كه اين خبر را شنيد، آمد و يكى از دوستانش را صدا كرد و به او گفت: از فردا شب، تو، آن سر كوچه و من اين سر كوچه مخفى مى‏شويم، تا ببينيم اين كار زير سر چه كسى است.
شب بعد، مهدى و دوستش آنها را شناسايى كردند. معلوم شد از طرفداران منافقين بودند. چهار نفر بودند. مهدى و دوستش آنها را گرفتند و بردند داخل ساختمان حسينيه محل. حتى من وقتى به آنجا رفتم، ديدم داخل حسينيه چهار نفر ايستاده‏اند و روبه‏روى آنها هم مهدى و دوستش ايستاده‏اند. كنجكاو شدم بفهمم آنجا چه خبر است.
مخفيانه گوش ايستادم، شنيدم كه بچه‏ام دارد خيلى آرام و آهسته و با زبان خوش، با آنها صحبت مى‏كند.
اين ماجرا گذشت. هفته بعد، باز شنيديم اينها جسارت كرده‏اند و مى‏خواهند دوباره توى ده، اعلاميه بياورند. مهدى هم عده‏اى از بچه‏هاى ده را جمع كرد و رفت جلوى آنها ايستاد. بعد از يك درگيرى و كتك كارى مفصل، عده‏اى از طرفداران منافقين فرار كردند و دو، سه نفر ديگرشان هم كه نتوانسته بودند فرار كنند، به چنگ بچه‏هاى ده افتادند. مهدى و رفقاى او، آنها را يك گوشمالى حسابى دادند و بعد، ول‏شان كردند بروند.»
در پايان تابستان و مقارن با فصل گشايش مدارس، مهدى بار ديگر راه تهران را در پيش گرفت. سال تحصيلى جديد )1358-59( در شرف آغاز بود و فرزند برومند خانواده خندان، آخرين پايه تحصيلى خود را در پيش‏رو داشت. روزها و از پى آنها، ماه‏ها، به سرعت برق و باد، سپرى مى‏شدند. پاييز برگ‏ريز، جاى خود را به زمستان سرد و برفى داد و در پى آن، بهارى ديگر از راه رسيد. اشتغال به درس و تحصيل و در پيش بودن فصل امتحانات، مانع از آن نشد تا مهدى، در فعاليت براى آبادسازى لواسانات سهم خود را ايفا كند.
از اواسط بهار سال 1359، مهدى وارد «جهادسازندگى» لواسانات شد. تلاش‏هاى او و ديگر جهادگران زحمتكش، منجر به آن شد كه روستاى صبو بزرگ از نعمت آب شرب لوله‏كشى برخوردار شود. مهدى خودش در تمامى مراحل اين پروژه عمرانى، حضور فعال داشت و كل خانه‏ها و مغازه‏هاى روستا را لوله‏كشى كرد. سپس براى رفع كمبود آب، در نارون يك دهنه چاه عميق حفر كرد و سرانجام با همكارى يارانش در جهادسازندگى، موفق شد تا حمام قديمى روستا را هم بازسازى كند. فعاليت‏هاى عمرانى مهدى در جهادسازندگى، منحصر به روستاى صبو بزرگ نبود. هر روستايى كه در منطقه لواسان براى كار عمرانى در نظر گرفته مى‏شد، او نيز در كنار بچه‏هاى جهاد، عازم آنجا مى‏شد. فعاليت‏هاى مهدى در جهاد سازندگى، فعاليت‏هاى ارزشى بود. عملكرد او در جهاد، بيانگر اين موضوع بود كه او هميشه به فكر كمك‏رسانى به محرومين روستايى است. چرا كه خود، محروميت و ندارى را با گوشت و پوست احساس كرده بود و حال كه امام فرمان بازسازى ويرانى‏ها را صادر كرده بود، مى‏كوشيد كمر همت به بازسازى ويرانه‏ها ببندد. در كنار اين فعاليت‏هاى فرهنگى و عمرانى، مهدى با تلاشى مضاعف موفق شد در پايان سال تحصيلى 58-59 از «هنرستان صنعتى دكتر ناصرى» ديپلم خود را در رشته اتومكانيك بگيرد.

مسافر كربلا

آخرين روزهاى شهريور سال 1359 خزان سرخ‏رنگى روستاى صبوبزرگ را در برگرفت. هجوم باد پاييزى امان شكوفه‏ها را بريده بود. زمين پر بود از برگ‏هاى زردى كه، از تن لرزان درخت‏ها بر زمين مى‏ريخت و در حالى كه مى‏رفت تا زمين در خلسه يك رخوت پاييزى فرو رود، آژير تجاوز به صدا درآمد. ماشين جنگى رژيم بعثى صدام حسين، با استعداد 12 لشكر قدرتمند زرهى، مكانيزه و پياده، گرد آمده در سه سپاه رزمى، هجوم سراسرى خود را از پنج استان مرزى كشور اسلامى ما شروع كرد، تانك‏هاى پيشرفته اهدايى ابرقدرت شرق به صدام در زير شنى‏هاى خشن‏شان هرچه آبادى و آبادانى را سر راه خود ديدند، به تلى از خاك و ويرانى تبديل كردند. هواپيماهاى فرانسوى و روسى ارتش بعث در چندين اسكادران مرزهاى جغرافيايى را درنورديدند و مراكز حساس و حياتى كشور از جمله فرودگاه مهرآباد را بمباران كردند.
امام عزيز در پيامى به مردم فرمود:
«... هيچ جاى خوف نيست، يك ديوانه‏اى آمده، سنگى انداخته و فرار كرده ليكن ما چنان سيلى‏اى توى دهان صدام خواهيم زد، كه ديگر از جايش بلند نشود.»
در همين روزها كبوترى از روستاى صبوبزرگ پرواز كرد. از فراز گردنه‏ها گذشت، به لانه‏هاى گنجشكان سرك كشيد و بر شاخه‏اى از درخت تناور انقلاب (واحد بسيج مستضعفين سپاه پاسداران) نشست تا خستگى در كند. خون عشق همچون شوق پرواز در بال و پرش به جريان افتاد همانجا ماند و لانه ساخت و در سايه سار اين درخت سرسبز به دانه‏چينى خوشه‏هاى ايمان مشغول شد.
عشق او به خدا و روح خدا، به شجره طيبه بسيج مستضعفين نيز، تسرى يافت. همنشينى با بسيجيان لواسان و تلاش مشترك براى راه‏اندازى «كتابخانه بسيج روستاى صبو بزرگ»، به شوق وافر مهدى براى خدمت هر چه بيشتر به قيام الهى امام خمينى(ره) دامن زد. مادر ارجمندش در اين باره مى‏گويد:
«... از بابت پايان كار لوله‏كشى آب روستا كه خيالش راحت شد، ديدم مدتى است خيلى اين بچه توى فكر مى‏رود، خيلى نگران است. يك روز از پدرش پرسيد: بابا، شما براى آينده من چه فكرى كرده‏ايد؟ پدرش جواب داد: فكر كردن ندارد، حالا كه به سلامتى ديپلم خودت را هم گرفتى، يا برو دانشگاه، يا به خدمت سربازى. خودت بايد در اين مورد تصميم بگيرى پسر جان. مهدى بعد از شنيدن جواب پدرش، لحظه‏اى ساكت بود، هيچى نگفت. بعد گفت: بابا، شما اجازه مى‏دهى من بروم توى بسيج؟ بند دل من و پدرش لرزيد. خيلى نگران شديم. من به او گفتم: مادر جان، تو كه بچه با استعدادى هستى، برو دانشگاه، به درست ادامه بده. اما او كوتاه نيامد. رفت در بسيج ثبت‏نام كرد. چند روز بعد، آمد به ما گفت: من برگه آماده به خدمت خودم را گرفته‏ام، منتها مى‏خواهم بروم پادگان امام حسين‏عليه السلام سپاه تهران، آن جا يك دوره آموزش فشرده يك ماهه ببينم. بعد هم به خواست خدا، مى‏رويم جبهه. هر چه خواستم مانع بشوم، بى‏فايده بود. مى‏خنديد و به من مى‏گفت: هيچى نيست ننه، نترس، ناراحت نباش. خلاصه، چند روز بعد، مهدى براى آموزش، رفت به پادگان امام حسين‏عليه السلام».
همان ماه‏هاى اول شروع جنگ بود كه آموزش مهدى در بسيج به اتمام رسيد. ابتدا قصد داشت براى مبارزه با ضدانقلابيون به كردستان برود، اما با ادامه تجاوز رژيم بعث قرار شد او و دوستان هم دوره‏اش را به يكى از جبهه‏هاى جنوب اعزام كنند.
تا دى‏ماه 1359 ماشين جنگى ارتش بعث، بخش‏هاى وسيعى از پنج استان ايران را به محاصره و اشغال خود درآورد. جوانان پرشور ميهن اسلامى به سوى جبهه‏ها سرازير شدند تا ارابه‏هاى جنگى دشمن را از كار بيندازند، اما گويى مظلوميت ياران روح‏الله تمامى نداشت و آنها در اين جبهه هم بايد غربت و تنهايى را به دوش مى‏كشيدند. حاكميت آقاى ××× 1 نام رمز عملياتى بنى‏صدر كه از سوى سازمان جاسوسى آمريكا برايش در نظر گرفته شد. وى چند ماه پيش از رياست جمهورى‏اش، با حقوق ماهيانه 5000 دلار مخفيانه به استخدام C.I.A در آمده بود. براى اطلاع بيشتر، ر.ك. به كتاب: اسناد لانه جاسوسى آمريكا، جلد 9 (اسناد بنى‏صدر) دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، چاپ اول، تابستان 0631. ×××S.D.LURE.1!! بر مقدرات كشور و فرماندهى خائنانه او در جبهه‏هاى جنگ، عرصه را بر نيروهاى مخلص بسيجى و پاسداران انقلاب تنگ كرد. بنى‏صدر با تز مضحك خود؛ جنگ به شيوه اشكانيان! و اين شعار كه زمين مى‏دهيم و زمان مى‏گيريم، اجازه داد تا دشمن خود را به پشت دروازه‏هاى شهر اهواز برساند. او با اظهارات منافقانه خود هميشه سعى داشت تا نيروهاى مكتبى و در خط امام را منزوى نمايد و كار را تا آنجا رساند كه ضمن صدور حكمى خطاب به مسؤولين وقت ستاد مشترك ارتش، دستور داد هيچ‏كس حق ندارد در جبهه‏ها به نيروهاى پاسدار اسلحه و مهمات بدهد. اشغال شهرهاى خرمشهر، هويزه، سوسنگرد، بستان و بخشى از آبادان توسط دشمن براى نيروهاى رزمنده بسيار سنگين و غيرقابل تحمل بود. از اين‏رو عده‏اى از «دانشجويان مسلمان پيرو خط امام» به فرماندهى سيدحسين علم‏الهدى بر آن شدند تا با يورش به دشمن در محور هويزه بخشى از خاك ميهن اسلامى را از چنگ دژخيمان خارج سازند. مهدى، اين جوان رعناى لواسانى نيز، همراه با دانشجويان پيرو خط امام آماده شد تا ضربه مهلكى به دشمن وارد سازد.

1359/10/15

همه‏چيز براى اجراى عمليات نصر فراهم شده بود و هماهنگى لازم با نيروهاى توپخانه ارتش هم انجام گرفت تا در موقع لزوم با آتش پشتيبانى خود، آنها را حمايت نمايند.
مهدى به همراه دانشجويان پيرو خط امام نيمه‏هاى شب به قلب مواضع دشمن هجوم بردند و جنگ نابرابرى را آغاز كردند: جنگ گوشت و پوست، با تانك و زره.
بعد از لحظاتى تقاضاى آتش توپخانه كردند اما اين درخواست آنها بى‏جواب ماند و فاتحان لانه جاسوسى آمريكا در گردابى كه طرفداران بنى‏صدر براى آنها فراهم كرده بودند اسير شدند و مظلومانه تا مرز شهادت جنگيدند و عروس شهادت را در آغوش كشيدند. مهدى به طرز معجزه‏آسايى از اين معركه جان سالم بدر برد و به عقب برگشت. او كه شاهد جنگ نابرابر ياران خود با نيروهاى عراقى بود و لحظات شهادت آنها را با چشمان خود مشاهده كرده بود تا مدتها خنده بر لبانش نقش نمى‏بست. در كتاب «جنگ، بازيابى ثبات» در خصوص عمليات هويزه كه به عمليات نصر معروف شد، آمده است:
«... مرحله دوم از دور اول عمليات نصر در ساعت 8 صبح روز 16 دى‏ماه 1359 آغاز شد. پس از پيشروى‏هاى اوليه در اين روز، با تشديد آتش دشمن پيشروى به تدريج كند شد و سرانجام در بعدازظهر در حالى كه نيروهاى سپاه در خط مقدم درگير بودند، نيروهاى زرهى ارتش عقب‏نشينى كردند. عقب‏نشينى يگان‏ها علاوه بر تأثير نامطلوب بر روحيه نيروها، موجب از بين رفتن سازمان و انسجام نيروهاى خودى شد. نيروهاى پياده سپاه نيز كه 1/5 تا دو كيلومتر جلوتر از نيروهاى ارتش قرار داشتند به علت عدم آگاهى از عقب‏نشينى، در محاصره دشمن قرار گرفته و تعدادى از آن‏ها مظلومانه به شهادت رسيدند.
برابر گزارش سپاه، 140 تن از نيروهاى انقلابى كه شمارى از آن‏ها دانشجويان پيرو خط امام بودند، به شهادت رسيدند. اين دانشجويان پس از تحويل گروگان‏هاى آمريكايى به دولت جمهورى اسلامى، عازم جبهه‏هاى نبرد شده بودند.
بنى‏صدر كه در باطن، از به مسلخ فرستادن شمار زيادى از تحقير كنندگان××× 1 جيمى كارتر، رييس‏جمهور وقت آمريكا، بارها از تصرف لانه‏جاسوسى به عنوان «تحقير بى‏رحمانه آمريكا» ياد كرده بود. ××× ارباب يانكى خود غرق شادكامى بود، پس از به شكست كشاندن نبرد هويزه، به منظور توجيه علل ناكامى در نامه‏اى خطاب به امام نوشت:
«... دشمن با دو لشكر در پنج نوبت حمله متقابل كرد. امروز، چهارمين روز مقاومت نيروهاى ما است. اين طور كه مى‏گويند، يك لشكر دشمن از بين رفته، اما به ما هم بسيار صدمه خورده است. حمله بدون احتياط، نتيجه نمى‏دهد. روز اول، پيروزى بود. روز دوم، ساعت 4 بعدازظهر، پشت به جبهه كردند. وقتى با خبر شديم، نيم ساعتى از اين عمل مى‏گذشت.××× 1 ر.ك. به كتاب: جنگ؛ بازيابى ثبات، مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه، صص 111 و 112. ××׫
به راستى در اتاق جنگ بنى‏صدر چه مى‏گذشت؟ بر تيم مشاورين او چه حال و هوايى حاكم بود؟، فلسفه طرح‏ريزى عمليات نصر چه بود؟
امير سپهبد شهيد على‏صياد شيرازى در پاسخ به اين پرسش‏ها گفته است:
«... اطراف بنى‏صدر را، مشاورينى گرفته بودند كه به جز تخصص و يك مقدار آگاهى‏هاى تئورى، از علم نظامى چيزى سرشان نمى‏شد... بنى‏صدر را اميدوار كرده بودند كه به زودى حساب دشمن را مى‏رسيم. با همان روحيه ناسيوناليستى، وطن‏پرستى و ميهن پرستى كه از ]دوران رژيم} سابق ]در ارتش }مانده بود، به او نويد داده بودند. حتى در اتاق‏هاى جنگ، خيلى راحت طرح نابودى يگان‏هاى دشمن را نشان مى‏دادند. فلش‏هاى روى نقشه، نشان‏دهنده اين بود كه دشمن دور مى‏خورد و منهدم مى‏شود. بنى‏صدر هم گمان مى‏كرد آن فلش‏ها كه روى نقشه كشيده شده، در روى زمين هم راحت اجرا مى‏شود. در دوران فرماندهى كل قواى بنى‏صدر، دو سه تا تك هم انجام دادند كه يك مقدار در اول كار گرفت، ولى زود خنثى شد: حمله اول، تكى بود از اهواز، در محور جاده خرمشهر - در منطقه دب حردان - كه تك خوبى بود و شايد هشتصد تا اسير هم گرفتند، ولى آقايان صدايش را در نياوردند كه بعد چه بر سرمان آمد و در پاتكى كه دشمن زد، چگونه عقب زده شديم.
حمله دوم، تك در جبهه طراح، در اطراف كرخه نور بود به اسم «عمليات نصر» و همين‏طور پاتكى كه دشمن در اين عمليات به طرف سوسنگرد و هويزه كرد و قتل‏عامى كه بچه‏هاى سپاه شدند. البته يك حماسه آن جا آفريده شد... وقتى نتيجه تلاش‏ها اين طورى شد، همان طراحان نظامى به بنى‏صدر برآورد عملياتى دادند. در اين برآورد آمده بود: دليل توقف ما و اين كه نمى‏توانيم جلو برويم، اين است كه به زبان ساده آمار و ارقام، توان رزمى ما نسبت به دشمن، در سطح پايين‏تر است و با اين توان رزمى، نمى‏شود جنگيد.»××× 1 ر.ك. به كتاب: ناگفته‏هاى جنگ، خاطرات امير سپهبد شهيد على صيادشيرازى، به اهتمام: احمد دهقان، دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنرى، چاپ اول 1378، گفتار پانزدهم، صص 198 و 199. ×××
در پى شكست تلخ «عمليات نصر» و شهادت جمع كثيرى از همرزمان مهدى خندان در كربلاى خونين هويزه، روز بيست و چهارم اسفندماه سال 1359، او و همرزمان بسيجى‏اش با چند دستگاه اتوبوس، اهواز را به مقصد تهران ترك كردند. دو روز بعد، مهدى با بسيج سپاه منطقه 10 تهران تسويه حساب كرد. در رونوشت اين برگه مى‏خوانيم:
باسمه تعالى
برادر مهدى خندان، يك قبضه تفنگ كلاشينكف قنداق تاشو، به شماره بدنه 15682، يك عدد سرنيزه، يك جيب خشاب، چهار عدد خشاب و 116 تير فشنگ، يك دست لباس كار، يك عدد كيسه انفرادى، يك عدد كوله‏پشتى و يك دست پيراهن شلوار گرمكن تحويل انبار اسلحه و تداركات داده‏اند.
مسؤول واحد تداركات
روشن - امضاء
1359/12/27
مهدى در برگه تسويه حساب خود نوشته است:
باسمه‏تعالى
برگ تسويه حساب
بدين وسيله اعلام مى‏شود كه اين جانب مهدى خندان، داراى كارت جنگى به شماره 21228 كه از طرف سپاه منطقه 10 تهران جهت اعزام به جبهه معرفى شدم، در تاريخ دى ماه 1359 به مأموريت جنگى اعزام و در تاريخ 24 اسفند 59 از مأموريت بازگشتم. به اطلاع مى‏رسانم تاكنون جمعاً مبلغ 21800 ريال معادل دوهزار و هشتصد تومان، تحت عنوان مساعده، حقوق و غيره دريافت نموده‏ام. اكنون به علت پايان مأموريت، تقاضاى تسويه حساب دارم و كليه لوازم و وسايلى كه هنگام اعزام به مأموريت جنگى تحويل اين جانب شده بود را به مسؤولين ذيربط تحويل دادم.
مهدى خندان - امضاء
27 اسفند 1359

در بازگشت از همين مأموريت و مقارن با حلول عيد سال 1360، مهدى مصمم شد به صف سبزپوشان سپاه انقلاب بپيوندد. او خود را فدايى مكتب اسلام مى‏دانست و منتهاى آرزويش، الحاق به صفوف زبده‏ترين فداييان اسلام، يعنى پاسداران كيان انقلاب اسلامى ايران بود. مهدى، به رغم برخوردارى از سرشارترين عواطف انسانى، عشق به پدر و مادر زجر كشيده خود را تحت‏الشعاع عشق به آرمان‏هاى والاى اسلام و سرسپردگى محض به تعاليم قرآن و پيروى از اوامر حضرت امام(ره) مى‏دانست. حال و پس از مشاهده رشادت‏هاى مظلومانه پاسداران انقلاب در نبرد هويزه، ديگر هيچ وسوسه و يا ترديدى، قادر نبود دغدغه شيرين الحاق به جمع ياران سبزپوش امام را از قلب پاك اين جوان آزاده به در كند.
مهدى خندان، پس از طى مراحل پذيرش در سپاه منطقه 10 تهران، روز 31 فروردين ماه سال 1360 براى طى دوره آموزشى ويژه سپاهيان پاسدار، به پادگان امام حسين‏عليه السلام اعزام شد.
يكى از ياران همدوره‏اى مهدى، مى‏گويد:
«... با مهدى در پادگان امام حسين‏عليه السلام آشنا شدم. هر دو ما جزء پاسداران دوره آموزشى شانزدهم آن پادگان بوديم كه بعد از تقسيم، ما را فرستادند به گروهان 2 آموزشى، براى طى دوره تخصصى ديده‏بانى. مراحل آموزش بسيار دشوار و فشرده بودند. شب و روز نداشتيم و مدام كار مى‏كرديم. مهدى با روحيه خستگى‏ناپذير، جديت و صميميت خودش، خيلى زود در جمع بچه‏ها شاخص شد و رو آمد. جوان فوق‏العاده مستعدى بود و مربيان سخت‏گير مركز آموزش از آن همه پشتكار و استعداد او، خيلى خوششان آمده بود. يك وقت چشم بر هم زديم و ديديم دوره آموزش به آخر رسيده.»
در فرجام 50 شبانه روز آموزش پيچيده و سخت، مهدى موفق شد به آرزويش دست يابد و گواهى پايان دوره آموزشى را اخذ كند:
بسمه تعالى شماره: 71
گواهى نامه پايان دوره آموزشى تاريخ: 20 خرداد 1360
تخصص ديده‏بانى
گواهى مى‏شود:
برادر مهدى خندان فرزند امام قلى به شماره شناسنامه 150 صادره از لواسان در دوره آموزشى شانزدهم مركز آموزش شماره 2 سپاه پاسداران انقلاب اسلامى از تاريخ 31 فروردين 1360 شركت نموده و در 19 خرداد 1360 آن را با موفقيت به پايان رسانده است.
مسؤول مركز آموزش شماره 2 سپاه
امضاء
مهر مركز آموزش پادگان امام حسين.

خواهر مهدى، از نخستين بارى كه سرو قامت برادرش به لباس سپاه سبز شد، روايت دلنشينى دارد: «... دوره آموزشى‏اش كه تمام شد، لباس فرم سپاه را تحويل گرفت و به خانه آمد. حال و هواى عجيبى داشت. اصرار داشتيم آن‏ها را بپوشد تا ببينيم در لباس سبز سپاه چه جلوه‏اى پيدا مى‏كند. اول قبول نكرد. خيلى كه به او اصرار كرديم، كوتاه آمد، ولى قبل از به تن كردن آن، ناگهان حالش منقلب شد و به شدت زد زير گريه. از مادرمان با التماس مى‏خواست كه قبل از پوشيدن لباس، براى او دعا كند. مى‏گفت: ننه، تا تو برايم دعا نكنى، من لياقت پوشيدن اين لباس را نخواهم داشت. مادر كه تاب ديدن گريه و بى‏تابى مهدى را نداشت، بلافاصله دعا كرد. مهدى رفت توى اتاق ديگر، لباسش را تعويض كرد و برگشت. خدايا! چه مى‏ديديم؟ لباس سبز سپاه چقدر به قد رشيد و چهره سبزه‏اش مى‏آمد! شده بود عين ماه شب چهارده. از اين كه چشم‏هاى ما آن‏طور به او خيره شده بود، خيلى خجالت مى‏كشيد، چند دقيقه بعد رفت و لباس فرم را درآورد و آن را با نهايت احترام تا كرد و گذاشت داخل گنجه.
بعد از آن روز، هر چه به او اصرار كردم يك بار ديگر، محض خوشى دل من، چند دقيقه آن لباس را توى خانه بپوشد، قبول نكرد. بار آخر گفت: آبجى، پشت اين لباس فرم، كلى حكمت خوابيده، در زمان جنگ، يك نفر سپاهى موقعى حق دارد اين لباس سبز و آن آيه مقدس دوخته شده بر روى سينه‏اش را بپوشد كه توى ميدان جنگ حضور داشته باشد.
به همين خاطر، نه ما اعضاى خانواده و نه هيچ كدام از دوست‏هاى سپاهى و بسيجى‏اش، هيچ وقت نديديم او در شهر يا اصلاً مناطق پشت جبهه، لباس فرم سبز سپاه را بپوشد. مهدى مى‏گفت: لباس سبز سپاه، لباس رزم حضرت على‏اكبرعليه السلام است، اين لباس را فقط بايد در ميدان رزم پوشيد.»
روز بيست و دوم خردادماه سال 1360، مهدى براى آغاز خدمت رسمى‏اش در سپاه، خود را به پادگان ولى عصر(عج) سپاه منطقه 10 تهران معرفى كرد. دو روز پيشتر، امام‏خمينى(ره) طى صدور حكمى خطاب به ستاد مشترك ارتش جمهورى اسلامى، بر كنارى «ابوالحسن بنى‏صدر» از سمت فرماندهى كل قوا را رسماً اعلام فرموده بود. از همان روز به بعد هم لايحه «بررسى كفايت سياسى رييس جمهور» توسط نمايندگان مردم در مجلس شوراى اسلامى در دستور كار مجلس قرار گرفت. «جبهه متحد ضدانقلاب»، متشكل از: سازمان مجاهدين خلق، نهضت آزادى، جبهه ملى، سازمان چريك‏هاى فدايى خلق شاخه اقليت، حزب مائويستى رنجبران، سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر، سازمان راه كارگر، اتحاديه كمونيست‏ها، سازمان طوفان، رزمندگان آزادى طبقه كارگر، جبهه دموكراتيك ملى، جنبش مسلمانان مبارز، گروه آرمان مستضعفين با كليه شاخه‏هاى دانش‏آموزى، دانشجويى، كارمندى و صنفى وابسته به اين احزاب، در دفاع از «بنى‏صدر» اعلام موجوديت كرد. نمايندگان ليبرال مجلس از قبيل: مهدى بازرگان، يدالله سحابى، هاشم صباغيان، عزت الله سحابى، على‏اكبر معين‏فر، اعظم طالقانى و... به نشانه همبستگى با «بنى‏صدر» نطق‏هاى پيش از دستور مجلس را به محلّى براى تحريك و تشنج افكار عمومى تبديل كردند. در شرايطى كه اعضاء و طرفداران سازمان‏ها و احزاب متحد بنى‏صدر و در رأس آنان گروه‏هاى شبه نظامى منافقين؛ موسوم به «واحدهاى ميليشيا» با حمله به مردم، مراكز ادارى دولتى، نهادهاى انقلابى، دفاتر حزب جمهورى اسلامى، ايجاد راه‏بندان در خيابان‏ها و معابر و به آتش كشيدن اتوبوس‏هاى شركت واحد، قصد زهر چشم گرفتن از مردم را داشتند، در داخل مجلس نيز، ليبرال‏هاى لومپن مآبى از قماش «معين‏فر»، ضمن حمله فيزيكى××× 1 رجوع كنيد به تصاوير كتك خوردن يكى از نمايندگان حزب‏اللهى مردم در پشت تريبون مجلس، توسط معين‏فر، در كتاب: عبور از بحران، كارنامه و خاطرات سال 1360 - اكبر هاشمى رفسنجانى. ××× به نمايندگان مخالف بنى‏صدر، سعى كردند روند بررسى لايحه عدم كفايت سياسى او را به بن بست بكشانند. در چنين شرايطى بود كه سازمان منافقين در روز 30 خرداد 1360 با صدور بيانيه‏اى موسوم به «اطلاعيه سياسى - نظامى سر فرماندهى مجاهدين خلق ايران» خطاب به «كليه كادرها، شاخه‏هاى تهران و مراكز استان‏ها و واحدهاى ميليشياى سازمان»، دستور آغاز قيام مسلحانه سراسرى آنان عليه انقلاب اسلامى ملت ايران، امام خمينى(ره) و نظام جمهورى اسلامى را صادر كرد و از كليه احزاب و گروه‏هاى همسو با بنى‏صدر و منافقين خواست تا به اين طغيان اهريمنى ملحق شوند. شورش مسلحانه روز سى خرداد، به واقع در حكم ابراز افلاس سياسى بنى‏صدر و طرفداران‏اش در جبهه متحد ضدانقلاب و تلاشى بود براى كشانيدن كشور جنگ زده، به لبه پرتگاه يك جنگ خونين داخلى. و اين يعنى، همدستى عملى رييس‏جمهور و متحدان آن، با دشمن متجاوز بعثى حاكم بر عراق.××× 1 رژيم بعث در كشور بلغارستان تحويل داده شد. مطابق رسيدهاى بانكى موجود در «مركز آندلس»، رييس جمهور مخلوع ايران در قبال دادن اين اطلاعات، طى شش نوبت و از طريق بانك‏هاى شهر «موناكو» فرانسه، از رژيم بعثى سابق عراق، پول دريافت كرده است.»
ر.ك.به: روزنامه جوان، سال ششم، شماره 1526، ص 2، به تاريخ دوشنبه 19 مرداد 1383 هجرى خورشيدى. ×××
- شانزده ماه پس از سرنگونى رژيم جنگ افروز بعثى حاكم بر عراق، در مرداد 1383، سرويس سياسى خبرگزارى فارس گزارش داد: «در پى كشف اسناد محرمانه موجود در آرشيو مركز استخبارات رژيم صدام در شمال بغداد موسوم به «مركز آندلس» كه طى دوران حاكميت رژيم بعث فقط چندتن از مقامات عالى رتبه عراقى اجازه دسترسى به آن‏ها را داشتند، از همكارى گسترده گروهك منافقين با رژيم صدام پيش از آغاز جنگ تحميلى پرده برداشته شد. در تعدادى از اين سندها، گزارش‏هاى رمز شده ارسالى از منافقين، در ارتباط با استعداد نيروهاى مسلح و وضعيت كلى كشور ايران قبل از تجاوز 31 شهريور 1359 مشاهده شده‏اند، اين اسناد، همچنين مبين ارتباطهاى مالى و حمايت مادى رژيم صدام حسين از منافقين، از 1358 - يك سال و نيم قبل از آغاز جنگ تحميلى هشت ساله - است. بخش ديگرى از اسناد به دست آمده از مركز جاسوسى رژيم صدام، مربوط به ابوالحسن بنى‏صدر است كه در آن‏ها به ارتباط رييس‏جمهور مخلوع كشور ايران و تماس‏هاى او با رژيم صدام، طى دو نوبت، با واسطه‏گرى برخى سركردگان سازمان مجاهدين خلق در ارديبهشت و خرداد سال 1360 اشاره شده است. بخش بعدى اسناد، مربوط به آخرين اطلاعات و وضعيت نيروهاى ايرانى در جبهه‏هاى غرب و جنوب است كه توسط بنى‏صدر و از كانال منافقين، پس از فرار رجوى و بنى‏صدر به پاريس در مرداد 1360، به مأموران اطلاعاتى رژيم بعث تحويل داده شد. بخش آخر اسناد، حاوى اطلاعات مهم نظامى مربوط به نيروهاى مسلح ايران است كه در زمستان سال 1361 و در آستانه آغاز عمليات بزرگ ايرانيان در شرق استان عماره عراق، موسوم به «نبرد والفجر مقدماتى»، توسط بنى‏صدر و با واسطه‏گرى گروهك منافقين به مقامات سفارت روز 31 خرداد، با رأى اكثريت قاطع نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، بنى‏صدر براى ادامه رياست جمهورى نظام اسلامى، فاقد كفايت سياسى شناخته شد و فرداى آن روز، حضرت امام خمينى(ره) براساس اختيارات رهبرى مصروحه در اصل 110 قانون اساسى، فرمان عزل بنى‏صدر از رياست قوه مجريه و تشكيل «شوراى موقت رياست جمهورى» براى اداره امور كشور تا زمان برگزارى انتخابات پيش از موعد را صادر فرمود.

مهدى خندان در چنين حال و هوايى بود كه به واحد عمليات سپاه منطقه 10 تهران در پادگان ولى عصر(عج) ملحق شد. اين واحد در آن ايام با تشكيل واحدهاى ضدتروريستى ويژه، موسوم به «گشت سيار ثارالله» و «گشت سيار القارعه» به مقابله با تحركات تروريستى گروهك منافقين و همگرايان چپ و ملى - مذهبى‏نماى آنان برخاست. «نصرت‏الله قريب»، از پاسداران گردان چهارم پادگان ولى‏عصر(عج) - معروف به گردان فتح - در تشريح دشوارى‏هاى فراروى واحدهاى ضدتروريستى سپاه تهران مى‏گويد: «... از دهه سوم خردادماه سال 1360 به بعد، تهران هر گوشه‏اش ناامن بود و غرق در آشوب و اغتشاش. بنى‏صدر و اعوان و انصار منافق، ملى و چپى او، تيغ‏شان را براى انقلاب از رو بسته بودند. دم به دقيقه از نقاط مختلف شهر به ما خبر مى‏رسيد فلان جا يك كاسب را ترور كرده‏اند، جاى ديگر با انفجار بمب آتش‏زا، مردم را داخل اتوبوس واحد زغال كرده‏اند، دختران ميليشيا با تيغ موكت بر، زن و دخترهاى حزب‏اللهى و چادرى را سلاخى كرده‏اند، به فلان بانك دستبرد زده‏اند، قصد دارند به مراكز حساس دولتى از قبيل مجلس، مخابرات و صدا و سيما حمله كند. خلاصه، اوضاع خيلى آشفته‏اى بود. مسؤوليت برقرارى و حفظ امنيت مركز سياسى كشور، عمدتاً به دوش سپاه تهران و مشخصاً واحد عمليات پادگان ولى‏عصر(عج) افتاده بود و ما نيروهاى اين پادگان، به علت محدوديت نيرو، كمبود شديد امكانات و وسعت فعاليت تروريست‏ها در «كلان شهر» تهران، حتى فرصت سر خاراندن هم نداشتيم.»
مهدى كه از حيث سازمانى، جمعى گردان هشتم - معروف به «گردان حديد» - سپاه منطقه 10 بود، در سركوبى ترويست‏هاى ضدخلقى و حفظ امنيت شهر تهران به صورت شبانه‏روزى فعاليت مى‏كرد و از همين طريق، توانست جوهره ناب سپاهى‏گرى خود را آشكار سازد. سوءقصد به جان نماينده امام در شوراى عالى دفاع و امام جمعه تهران حضرت آيت‏الله خامنه‏اى در ششم تيرماه 1360 و فاجعه انفجار بمب در دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى و شهادت مظلومانه رييس قوه قضاييه حضرت آيت‏الله دكتر محمد حسينى(معروف به بهشتى) و دهها تن از ياران وفادار امام و ملت در هفتم تير، به مانند تيرى زهرآگين بود كه بر قلب پاك و مالامال از عاطفه مهدى نشست. بهشتى براى مهدى، فراتر از يك عالم دينى و يا رجُل سياسى - فرهنگى بود؛ او سيدالشهداى انقلاب اسلامى را، بازوى قدرتمند امام و اميد بزرگ محرومان اين سرزمين تلقى مى‏كرد. با آن كه از فرداى پايان تحصيلات متوسطه، به واسطه عزيمت به جبهه و در پى آن عضويت رسمى در سپاه، ديگر در «حزب جمهورى اسلامى» حضور نداشت، ليكن همواره خودش را مديون آموزه‏هاى گران‏سنگ معرفتى و اخلاقى دبيركل شهيد حزب مى‏دانست. تيرماه خونين سال 1360، از تلخ‏ترين و اندوه بارترين مقاطع زندگى مهدى خندان محسوب مى‏شد. به گونه‏اى كه تا مدت‏ها بعد، حتى لبخند زدن را به كلى از ياد برده بود.

رندگينامه سردار شهيد مهدي خندان:

به سوى دشت ذهاب (قسمت دوم)

هنوز مدت مأموريت مهدى در سپاه تهران از دو ماه فراتر نرفته بود كه ديگر بار،هواى حضور در جبهه به سرش زد. او نعمت تأمين امنيت ساكنان مركز سياسى ايران زمين را به خوبى قدر مى‏دانست، اما شرف جنگيدن با دشمنان امت امام و بيرون راندن خصم متجاوز از خاك ميهن، در نظر اين پاسدار جوان لواسانى، كم از پاس دادن در پايتخت كشور آفتاب جماران نبود. به همين دليل، او به هر درى مى‏زد تا راهى جبهه شود. به علت كمبود شديد نيرو در مركز، با تقاضايش موافقت نمى‏كردند، ليكن سرانجام سماجت و سرسختى مهدى بر امتناع مسؤولين سپاه تهران غلبه كرد و حاضر شدند تنها براى مدت سه ماه، او را به جبهه غرب مأمور كنند.
مهدى همين رخصت 90 روزه را هم مغتنم دانست. روز ششم شهريور ماه سال 1360، او به همراه نيروهاى گردان 8 سپاه تهران رهسپار جبهه سرپل ذهاب شد. در آن تابستان گرم و طولانى سال شصت، محورهاى عملياتى جبهه غرب، مأمن سلحشوران بزرگى بود كه با حضورشان در ارتفاعات سر به فلك كشيده غرب غريب و حملات بى‏وقفه و كوچك و بزرگ خود به مواضع خصم، خواب را از چشم فرماندهان سپاه دوم ارتش متجاوز بعث گرفته بودند. شجاعان شهيدى همچون: غلام‏على پيچك، محسن حاجى‏بابا، محسن وزوايى، على‏رضا موحد دانش، على‏رضا حاجى‏بابايى، حبيب‏الله مظاهرى، ابراهيم هادى، جواد افراسيابى و ... كه قله‏هاى سر به فلك كشيده غرب، از بمو و قراويز گرفته تا بازى دراز و شياكوه، به عزم راسخ و همت بلند ايشان، غبطه مى‏خوردند. مهدى به غرب آمده بود تا در محضر اين بزرگواران، درس عشق و سلحشورى و ايثار و پيكار عاشورايى را بياموزد. او و همرزمان از بدو ورود در كنترل عملياتى ستاد ناحيه ذهاب سپاه منطقه 7 كشورى قرار گرفتند. حسين الله كرم، از فرماندهان شاخص جبهه غرب و فرمانده سپاه گيلان‏غرب در سال 1360، حوزه مسؤوليت سپاه منطقه 7 كشورى را اين‏گونه معرفى كرده است:
«... براى شناختن شخصيت رزمى انسانى مثل خندان، شما چاره‏اى نداريد مگر اين كه به پس زمينه‏هاى محيطى و انسانى‏اى كه او در آن‏ها قرار داشت، توجه كنيد. وقتى مى‏شنويد كه مهدى به غرب آمده و تحت امر سپاه منطقه 7 قرار گرفته، همين‏جا بايد درنگ كنيد: «غرب» يعنى چه؟ «سپاه منطقه 7« يعنى چه؟ دنيايى مطلب توى همين دو تا عبارت خوابيده. از شروع حمله ارتش بعث تا اوايل سال 1362، سپاه منطقه 7 كشورى به فرماندهى برادرمان محمد بروجردى، عمليات جبهه كوهستانى جنگ با دشمن را هدايت مى‏كرد. مركز آن در كرمانشاه بود. سپاه منطقه 7، يعنى 5 استان و ناحيه بزرگ شامل آذربايجان غربى (ناحيه شمال غربى)، همدان، كردستان و كرمانشاه (ناحيه غرب) و ايلام (ناحيه جنوب غربى). در اوايل شهريور 1360 كه خندان به غرب آمد، سپاه منطقه 7 عملاً در اين مناطق، توى دو جبهه مى‏جنگيد؛ يكى جبهه داخلى و جنگ با ضدانقلابيون مسلح و ديگرى جبهه جنگ با دو سپاه، از مجموع 4 سپاه نيروى زمينى ارتش بعث؛ يعنى سپاه يكم و سپاه دوم. در اين چهار استان - به استثناء استان همدان - ما با دشمن هم‏مرز بوديم و عمده‏ترين كانون‏هاى بحران در آن‏ها را مى‏توانم به اين ترتيب براى شما دسته‏بندى كنم:
در آذربايجان غربى، اروميه و مهاباد و نقده و اشنويه و پيرانشهر و سردشت و بانه را داشتيم.
در كردستان، مريوان و پاوه و ديواندره و سنندج و سقز را داشتيم.
در كرمانشاه، ريجاب و قصرشيرين و سرپل ذهاب و گيلان‏غرب و نفت‏شهر و سومار را داشتيم.
و سرانجام در ايلام، صالح آباد و مهران و دهلران را.
از وقتى كه دشمن در غرب زمين‏گير شد، دو عمليات بزرگ در بازى‏دراز و چندين و چند عمليات محدود و پارتيزانى را بچه‏ها در آن جا انجام داده بودند. زبده‏ترين فرماندهان تاريخ جنگ 8 ساله از مدرسه سپاه منطقه 7 فارغ‏التحصيل شدند و براى مردم اين مملكت حماسه‏ها خلق كردند: احمد متوسليان، محمدابراهيم همت، ناصر كاظمى، على گنجى‏زاده، محمود كاوه، رضا چراغى، حسين قجه‏اى، اسماعيل قهرمانى، تقى بهمنى، على‏رضا حاجى‏بابايى، حبيب‏الله مظاهرى، غلام‏على پيچك، محسن حاجى‏بابا، محمود شهبازى، محسن وزوايى، على‏رضا موحددانش، على‏اصغر رنجبران، محسن چريك، على‏اصغر وصالى، ابراهيم هادى، جواد افراسيابى و... دست آخر خود مهدى خندان.»
در آغازين روزهاى شهريور 1360، فرماندهان جبهه غرب، ضمن طرح‏ريزى يك عمليات وسيع، تصرف ارتفاعات سركوب و استراتژيك منطقه سرپل ذهاب - گيلان‏غرب از شمال دشت ذهاب تا بازى دراز را در دستور كار خود قرار داده بودند و شناسايى خطوط پدافندى واحدهاى سپاه دوم ارتش بعث به صورت شبانه روزى انجام مى‏گرفت. به فاصله كوتاهى پس از ورود رزمندگان گردان 8 به منطقه، مهدى خندان طى حكمى از جانب شهيد محسن حاجى‏بابا فرمانده سپاه سرپل ذهاب، رسماً به عنوان فرمانده سپاه ريجاب و دالاهو منصوب شد. حوزه استحفاظى اين سپاه، منطقه وسيعى را شامل مى‏شد؛ يعنى در شمال دشت ذهاب، ارتفاع گاوميشان و رو به سمت كوه بمو. نيروهاى دشمن بر روى ارتفاعات گاوميشان، باغ كوه، سلمانه و بمو مستقر بودند و بچه‏هاى سپاه «ريجاب» در ارتفاعات دالاهو، شاه‏نشين، گارى و چند عارضه كوهستانى ديگر مستقر شده و در مقابل دشمن، خط دفاعى خود را حفظ مى‏كردند. از جمله روستاهاى مهم اين منطقه، «از گله» است كه در آن مقطع در اختيار دشمن بود.
مهدى در يك چنين حوزه عملياتى وسيعى، فعاليت‏هاى رزمى خود را آغاز كرد. در پى فاجعه انفجار ساختمان نخست‏وزيرى و شهادت رجايى و باهنر، عملياتى كه قرار بود در پاييز به اجرا درآيد، خيلى زودتر از موعد، در يازدهم شهريور 1360 آغاز شد. فقدان امكانات لجستيكى، نبود جاده‏هاى تداركاتى و فقر امكانات مهندسى، كمبود نيروى رزمى براى به كارگيرى در محورهاى گسترده و... همه و همه سبب شد تا اين تهاجم كه به «عمليات شهيدان رجايى و باهنر»××× 1 اين حمله در بين قديمى‏هاى جبهه و جنگ به «عمليات سوم بازى دراز» هم مشهور است. ××× معروف شد، ناكام به پايان رسد. اما مهدى دلسرد نشد. از آن جا كه حوزه استحفاظى سپاه ريجاب و دالاهو به شدت از جانب ضدانقلابيون مسلح تحت الحمايه ارتش بعث آلوده شده بود، مهدى در صدد برآمد تا در اين دوران فترت جبهه، ضمن در پيش گرفتن سياست اعتمادسازى، آن دسته از عشاير ساده‏دل بومى را كه به اضطرار فقر مادى و فقر فرهنگى به ضدانقلاب پيوسته بودند، با دادن تضمين و امان‏نامه، از اردوى خصم جدا كند و بعد، برود براى كوبيدن سر مار؛ يعنى مقر اصلى فرماندهان ضدانقلاب در روستاى اشغالى «از گله».
او اين طرح را با فرماندهان ارشد عمليات ستاد غرب سپاه منطقه 7 در ميان گذاشت كه پس از بررسى، با حمايت اكيدى از سوى فرمانده سپاه سرپل ذهاب، شهيد «محسن حاجى بابا» مواجه شد و مسؤوليت اجرايى اين طرح را به خود مهدى واگذار كردند.
همين ماجرا، زمينه مناسبى فراهم آورد تا او شايستگى‏هاى مديريتى و رزمى خود را بروز دهد. مهدى پس از تحقيق و تفحص دقيق ساختار جمعيتى منطقه ريجاب، دريافت كه با مردم آن خطه آشوب‏زده مى‏شود كنار آمد. در وهله نخست، مهدى برنامه اعتمادسازى را با كار بر روى طايفه «قلخانى» شروع كرد. قلخانى‏ها اكثريت اهالى منطقه را شامل مى‏شدند كه تحت تأثير خوانين سلطنت‏طلب تحت الحمايه رژيم بعث، از قبيل «سردار جاف» و براى تأمين معيشت زنان و كودكان‏شان، به ضدانقلابيون متكى شده بودند. سران ضدانقلاب به آن‏ها القاء كرده بودند كه جمهورى اسلامى هرگز حاضر نمى‏شود به كسانى كه عليه اين نظام سلاح به دست گرفته باشند، تأمين بدهد و قطعاً نادمين را مجازات خواهد كرد. از جانب ديگر، با تأمين ارزاق و نيازهاى اوليه مردم منطقه كه سران ضدانقلاب آن‏ها را از ارتش بعث دريافت مى‏كردند، اين گونه به مردم القاء مى‏شد كه آنان به علت خصلت‏هاى عشايرى، بايستى به كسانى كه نان و نمك‏شان را فراهم مى‏آوردند، وفادار باقى بمانند. ارعاب و تطميع، تيغه دو دم سياست مزدوران دست نشانده رژيم صدام در منطقه ريجاب بود. مهدى هم براى خلاصى اين مردم از بين دو تيغه ارعاب و تطميع ضدانقلاب، هوشمندانه دست به كار شد. او با استفاده از ريش‏سفيدها و معتمدين هر تيره از طوايف منطقه، با مردان آن‏ها صحبت مى‏كرد و پس از اقناع ايشان، رسماً به آنان امان نامه مى‏داد. سران ضدانقلاب هم دست روى دست نگذاشته بودند. آنان براى منصرف كردن مردم از پيوستن به مهدى هر آنچه از دست‏شان برمى‏آمد، انجام دادند. اما در نهايت، ايمان به ذات پاك مردم و صبر عظيم مهدى، ثمرات شيرين خود را آشكار كرد. ظرف كمتر از دو ماه، مهدى موفق شد از بين همان تفنگچى‏هاى نادمى كه به ايشان امان‏نامه داده بود، واحدهاى رزمى عشايرى بسيار كارآمدى را تشكيل بدهد و با استفاده از آن‏ها امنيت بسيار خوبى را در سطح حوزه فرماندهى خود، از كوه‏هاى سر به فلك كشيده دالاهو تا ارتفاعات مجاور شهرستان ريجاب، برقرار كند. مهدى به آداب و رسوم و اعتقادات اهالى عميقاً احترام مى‏گذاشت و در مراسم سنتى و مذهبى، جشن‏ها و سوگوارى‏هاى‏شان شركت مى‏كرد. در ايام سوگوارى خامس آل عباعليهما السلام، خودش در رأس دسته‏هاى عزادارى مردم ريجاب حاضر مى‏شد و با صداى خوشى كه داشت، براى‏شان مرثيه‏هاى حماسى نبرد عاشورا را مى‏سرود. علاوه بر حمايت‏هاى معنوى، مهدى برنامه تقويت در حد امكان بنيه معيشتى مردم منطقه را هم در دستور كار خود قرار داد و براى اين امر، به آبادگران مؤمن «جهاد سازندگى» متوسل شد. يكى از همرزمان مهدى در اين دوران مى‏گويد:
«... اصلاً آرام و قرار نداشت. هر چه كه در منطقه مى‏گذشت، برايش مهم بود. اگر دام‏هاى عشاير نياز به واكسن داشتند، مى‏آمدند سراغ «كاك مهدى». اگر زنى پا به ماه از آنها، مشكل سخت‏زايى داشت و چاره‏اى به جز انتقال او به بيمارستان كرمانشاه نبود، شوهرش مى‏رفت سر وقت «كاك مهدى». اگر نفت‏كش حامل سوخت مردم، ديرتر از موعد، به منطقه مى‏آمد، كسى با نمايندگى شركت نفت كارى نداشت، شكايت به پيش «كاك مهدى» مى‏برد. اگر قرار بود يكى از تيره‏هاى طوايف منطقه براى ييلاق، قشلاقى از جايى به جايى ديگر، بنه‏كن شوند و كوچ كنند و براى حمل سياه چادرها و وسايل زندگى‏شان كاميون كرايه‏اى كم گير مى‏آمد، براى گرفتن كمك، مى‏رفتند سروقت «كاك مهدى». آن وقت ديدن وضع و حال مهدى تماشا داشت. اصلاً انگار نه انگار كه او فرمانده سپاه در يكى از حساس‏ترين مناطق مرزى جنگ‏زده است و اين جور مسايل ربطى به شرح وظايفش ندارد. به همه‏چيز و همه‏كس و همه‏جا متوسل مى‏شد. از اداره بهدارى و ستاد بسيج اقتصادى و شركت نفت گرفته، تا اداره راه و اتحاديه صنف كاميون داران و كميته امداد امام خمينى در استان كرمانشاه. به صرف تلفن زدن و نامه‏نگارى هم قناعت نمى‏كرد. الآن مى‏ديدى نامه را فرستاد، صبح خودش مى‏رفت سروقت گيرنده نامه، كه خاطرجمع شود. البته خودش ترجيح مى‏داد براى حل مشكلات عمرانى و بهداشتى منطقه، با بچه‏هاى جهادسازندگى ارتباط بگيرد. خودش به ما مى‏گفت: كارهايى كه جهاد، ضربتى و سه ماهه انجام مى‏دهد، پنج تا وزارتخانه اگر بخواهند آن را انجام بدهند شايد به سه سال وقت نياز داشته باشند. به تعبيرى شايد بشود گفت مهدى خندان بود كه عشاير منطقه ريجاب را با الطاف انقلاب و گل سرسبد آن؛ جهادسازندگى، آشنا كرد.»
اهالى خونگرم شهرستان ريجاب و عشاير با صفاى منطقه، چندى نگذشت كه مهر مهدى را به دل گرفتند و از آن به بعد بود كه دوران عُسرت جبهه ريجاب به سر آمد و همه‏چيز، روى دنده يُسر افتاد. بهتر آن ديديم تا براى اثبات عمق تحولى كه مهدى در خلقيات و عواطف مردم ساده آن خطه ايجاد كرد خاطره‏اى را از يك دوست ديرينه‏اش بياوريم:
«... يكى از روزها، همين‏طور كه مهدى پشت ميز كارش در سپاه ريجاب نشسته بود، مردى از عشاير منطقه آمد توى اتاق. مهدى مؤدب و گرم به او سلام كرد، در عوض ديديم او پيش آمد، جلوى مهدى زانو زد و ناگهان به صداى بلند شروع كرد به گريه. بدجورى اشك مى‏ريخت و بى‏تابى مى‏كرد ما متعجب بوديم و مهدى از ما هم شگفت‏زده‏تر، كه علت گريه زارى اين بنده خدا چيست. مهدى از او پرسيد: چى شده؟ چرا اين جور گريه مى‏كنى برادر من؟ مرد زور مى‏زد حرف بزند، اما نفسش بالا نمى‏آمد. مهدى از پارچ روى ميز يك ليوان آب براى او ريخت و به دستش داد. به زحمت يك جرعه خورد و باز زد زير گريه. مهدى اين بار كمى اخم كرد و به او گفت: قباحت دارد آقاجان، بگو ببينم چه شده؟ او جواب داد: اگر من يك حقيقتى را به تو بگويم، من را اعدام نمى‏كنى؟ مهدى كه يكه خورده بود گفت: معلوم است كه نه، در كجاى عالم آدم را به خاطر گفتن حقيقت اعدام مى‏كنند؟ نترس آقاجان، حرف خودت را بگو. مرد دست برد توى جيب لباسش، چند بسته اسكناس بيرون كشيد و گذاشت جلوى مهدى و گفت: اين پنجاه هزار تومان است اين پول را آدم‏هاى «سردار جاف» از خدا بى‏خبر به من داده‏اند تا سر تو را براى آن‏ها ببرم. مهدى تا اين حرف را شنيد، به او گفت: همين؟...، خم شد و سرش را گذاشت روى ميز و ادامه داد: خب، بيا و سرم را ببُر و ببَر! من كه توى اين عالم غير از همين سر، چيز ديگرى ندارم، دلم مى‏خواهد آن را بدهم در راه خدا. فقط برادرجان، يك چيز را به تو سفارش مى‏كنم؛ بدان سر چه كسى را براى رضاى خاطر چه كسى مى‏برى.
مرد فقط به مهدى زل زده بود كه همان‏طور سرش را گذاشته بود روى ميز. شايد يكى دو دقيقه حتى پلك هم نزد. بعد دوباره به گريه افتاد. مهدى خنده‏اش گرفت. سرش را از روى ميز بلند كرد و به او گفت: حالا ديگر چرا گريه مى‏كنى؟ تو كه پنجاه هزار تومان نقد از آنها گرفتى.
طرف رفت جلو، خودش را روى دست و پاى مهدى انداخت و به او گفت: نه، من تو را خوب مى‏شناسم. تو برادر خوب ما هستى همه عالم را هم اگر به من بدهند، من دستم را به خون مرد خوبى مثل تو آلوده نمى‏كنم.
واقعاً معلوم بود كه آن بنده خدا، از عمق جانش منقلب شده، چون همان‏جا نشست و اسم تك به تك عوامل كومله و خان‏هايى را كه با دشمن همكارى مى‏كردند، به مهدى معرفى كرد. به بركت برخورد انسانى مهدى، سپاه ريجاب توانست عده زيادى از ضدانقلابيون منطقه را شناسايى و دستگير كند.»
همرزمان با آغاز عمليات مطلع الفجر در منطقه عملياتى گيلان‏غرب، روز 21 آذر سال 1360 در منطقه عملياتى ريجاب غرب و ارتفاعات گارى، مهدى خندان نخستين نبردى را كه از مرحله شناسايى و طرح‏ريزى تا پايان مراحل تصويب آن شخصاً عهده‏دار بود، آغاز كرد. «عمليات اميرالمؤمنين‏عليه السلام» با رمز «زيارت نجف نزديك شد» شروع شد. عرصه عمليات، منطقه عمومى شمال دشت ذهاب و غرب جوانرود بود. سپاه ريجاب، به فرماندهى مهدى خندان و سپاه جوانرود و محور دالاهو به فرماندهى برادر طهماسبى، ضمن حركتى هماهنگ، در مساحتى 100 كيلومترى وارد عمل شدند. حسين الله‏كرم؛ فرمانده وقت جبهه گيلان غرب كه خود آن روزها درگير نبرد مطلع‏الفجر بود، درباره عمليات اميرالمؤمنين‏عليه السلام مى‏گويد:
«... درگير و دار شروع عمليات خودمان به اسم مطلع‏الفجر بوديم كه مهدى خندان و حاجى طهماسبى در شمال دشت ذهاب و غرب جوانرود، عمليات خودشان را با نام اميرالمؤمنين‏عليه السلام شروع كردند. آنها توانستند ارتفاعات مهم «ميش رنگين» و دار زنگنه، چندين روستا، از جمله روستاى ازگله - مقر اصلى سران ضدانقلاب در منطقه - و چند پاسگاه مرزى، از جمله پاسگاه سوق‏الجيشى قيطول را كه حدود 14 ماه در اشغال دشمن بود آزاد كنند. دامنه پاكسازى منطقه توسط نيروهاى خندان و طهماسبى، تا پاى دامنه‏هاى شمالى و جنوبى ارتفاع استراتژيك بمو گسترش يافت و واحدهاى دشمن را تا ارتفاع و تنگه سلمانه، عقب راند. در عمليات اميرالمؤمنين‏عليه السلام، نيروهاى بومى منطقه معروف به فداييان امام(ره)، نقش اصلى را ايفا كردند و همين رزمندگان عشايرى، ضربات كشنده‏اى بر پيكر واحدهاى ارتش بعث و ضدانقلاب داخلى وارد كردند. اصلاً بايد كوه بمو را ديد تا فهميد بچه‏ها چه كرده بودند!
اين خبر زنده كننده را مهدى خندان و حاجى طهماسبى به من دادند و روحم را زنده‏تر كردند.»
عمليات ظفرمند اميرالمؤمنين‏عليه السلام، هفت شبانه روز بى‏وقفه ادامه داشت در اين نبرد كوهستانى، حدود 500 تن از قواى دشمن كشته و صدها تن نيز مجروح و مفقود شدند. چه كسى مى‏توانست باور كند جوان محجوب روستاى صبو بزرگ واحد چنين توانمندى خارق‏العاده‏اى براى هدايت و فرماندهى يك نبرد پيچيده كوهستانى با واحدهاى جنگ آزموده سپاه دوم ارتش بعث باشد؟
مهدى در اين نبرد بسيار خوش درخشيد و خيلى زود موفق شد جايگاه خود را به عنوان يكى از فرماندهان عملياتى زبده سپاه در جبهه غرب، تثبيت كند. از ديگر دستاوردهاى عمليات اميرالمؤمنين‏عليه السلام، بازگشت يكصد و هفتاد تن از عشاير فريب خورده منطقه، به آغوش پر مهر انقلاب و ميهن بود. روزنامه اطلاعات در تاريخ يكم دى‏ماه سال 1360 در اين باره نوشته است:
«... براساس گزارش واصله از جبهه غرب، 170 نفر از اهالى بومى كه توسط سردار جاف مسلح شده و مدتى در منطقه ريجاب با برادران سپاه و ارتش و فداييان امام مى‏جنگيدند، خود را به سپاه پاسداران ريجاب معرفى كردند و پس از تحويل سلاحهايشان، كه شامل انواع سلاح سبك و آر.پى.جى 7 و تيربار مى‏شد، از مسؤولين مربوطه، امان‏نامه گرفتند.»
شايد همين دستاورهاى ارزشمند بود كه سبب شد تا در روز 28 بهمن ماه سال 1360، طى حكمى از سوى سردار شهيد محسن حاجى‏بابا، به مهدى مأموريت تشكيل يك ستاد مشترك عملياتى با فرماندهان واحدهاى ارتشى مستقر در محور ريجاب محول شود. متن حكم مزبور به شرح ذيل است:
بسمه‏تعالى
به: برادر مهدى خندان شماره: 3/07/5/198
از: فرماندهى سپاه پاسداران سرپل ذهاب تاريخ: 60/11/28
موضوع: حكم انتصاب
بدين وسيله جناب عالى به عنوان نماينده‏اى از سرپل ذهاب به منظور تشكيل ستاد مشترك عمليات در محور ريجاب منصوب مى‏شويد.
اميد است در انجام امور مسلمين، موفق و مؤيد باشيد، ان‏شاءالله.
به اميد زيارت كربلا
مسؤول سپاه سرپل ذهاب
محسن حاجى‏بابا 60/11/28
امضاء
سپاه سرپل ذهاب - منطقه 7
مهر

از اواخر سال 1360، شمارى از نخبه‏ترين فرماندهان عملياتى سپاه منطقه 7 كشورى، همچون: احمد متوسليان××× 1 نخستين فرمانده لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم بود. روز چهاردهم تير 1361 در جبهه لبنان توسط مزدوران رژيم صهيونيستى ربوده شد. ×××، محمدابراهيم همت××× 2 دومين فرمانده لشكر 27 كه روز 17 اسفند 1362 طى نبرد خيبر به شهادت رسيد. ×××، محمود شهبازى××× 3 فرمانده سپاه استان همدان و قائم مقام فرماندهى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم بود. روز دوم خرداد 1361 در جبهه خرمشهر به شهادت رسيد. ×××، محسن وزوايى××× 4 فرمانده شجاع نبردهاى بازى‏دراز و گردان حبيب‏بن مظاهر لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم بود. سرانجام با سمت معاونت عملياتى لشكر 27 در روز 10 ارديبهشت 1361 كنار جاده اهواز - خرمشهر به شهادت رسيد. ×××، على‏رضا موحددانش××× 5 در 13 مرداد 1362 با سمت فرماندهى لشكر 10 نيرو مخصوص سيدالشهداءعليه السلام در نبرد والفجر 2 به شهادت رسيد. ×××، على‏اصغر رنجبران××× 6 با سمت جانشين تيپ 3 ابوذر لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم طى نبرد والفجر 4 در پاييز 1362 به شهادت رسيد. ×××، عباس شعف××× 7 در نبرد فتح خرمشهر با سمت فرماندهى گردان ميثم تمار لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم در 22 ارديبهشت 1361 به شهادت رسيد. ×××، حبيب‏الله مظاهرى××× 8 فرمانده گردان مسلم بن عقيل لشكر 27 محمدرسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم بود. طى نبرد رمضان، در تابستان 1361 شهيد و مفقودالجسد شد. ××× و... به مناطق جنگى جبهه خوزستان هجرت كردند.
آنها، با شركت در عمليات بزرگ و پيروزمند «فتح‏المبين» در شمال استان خوزستان طى چهار مرحله رزم، سپاه چهارم ارتش متجاوز بعث را مضمحل كردند و در آستانه ارديبهشت سال 1361، مى‏رفتند تا با آغاز پيكارى به مراتب عظيم‏تر، به كابوس اشغال جنوب غربى خوزستان و خصوصاً خرمشهر مظلوم، خاتمه دهند. در اين برهه، مناطق عملياتى جبهه غرب، در ركود نسبى به سر مى‏بردند و تمام تلاش مهدى، معطوف به تقويت خطوط پدافندى و استمرار شناسايى مواضع دشمن، خصوصاً بر روى كوه استراتژيك «بمو» بود.
نكته ديگرى كه در آن روزها ذهن مهدى را به خود جلب كرده بود، انتخاب يكى از دو گزينه فرا راه وى؛ ادامه عضويت در «حزب جمهورى اسلامى» يا باقى‏ماندن در نهاد مقدس سپاه بود. آخر حضرت امام خمينى(ره) در دى ماه سال 1360، طى ديدار با فرماندهان سپاه فرموده بود: اعضاى سپاه نبايد در احزاب، ولو حزب‏هاى صحيح و اسلامى وارد بشوند، يا توى سپاه باشند، يا توى حزبشان.
لذا در اين دوران ركود نسبى جبهه غرب، زمان مناسبى براى اخذ تصميم در اين‏باره نصيب مهدى شد. او هم با دقت و ظرافت انديشيد و به آنچه كه صلاح مى‏دانست، عمل كرد. روز دهم ارديبهشت ماه سال 1361، مهدى خندان كاغذ و قلم به دست گرفت و نوشت:
بسم رب الشهداء و الصديقين
به: دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى ايران - تهران
موضوع: استعفاء
اين جانب، مهدى خندان، فرزند امام‏قلى، دارنده شناسنامه شماره 150 صادره از لواسان كوچك، صبو بزرگ، متولد 1340 دارنده مدرك تحصيلى ديپلم فنى (اتومكانيك)، در اوايل سال 1358 عضو حزب جمهورى اسلامى ايران شدم، ولى متأسفانه به علت وجود جنگ، نتوانستم در حزب فعاليتى داشته باشم و اكنون عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامى هستم. بنا به امر امام كه فرمود: افراد سپاه نبايد عضو هيچ حزب و دسته و گروهى باشند، از آن حزب استعفاء مى‏دهم. علت اينكه از زمان صدور فرمان امام تا به حال، استعفاء اينجانب به تأخير افتاد، مشغله كارى‏ام بوده و متأسفانه تا امروز موفق به نوشتن استعفانامه نشدم، اميد كه خداوند متعال، اين گناه مرا ببخشد. ضمناً پرونده حزبى من، احتمالاً در دفتر شميران حزب است.
مهدى خندان 61/2/10
رونوشت به: سپاه تهران
پادگان ولى‏عصر(عج)
گردان حديد پادگان ولى‏عصر (عج) تهران

در پى بيست و چهار شبانه روز نبرد لاينقطع رزمندگان متحد و يكدل بسيجى، سپاهى و ارتشى سرانجام طى آخرين مرحله «عمليات الى بيت‏المقدس»، قريب به شش هزار كيلومتر مربع از اراضى اشغالى جنوب‏غربى خوزستان از اشغال متجاوزان بعثى آزاد شد و روز سوم خرداد 1361، در پى انهدام سهمگين بخش عمده واحدهاى زرهى و مكانيزه سپاه سوم ارتش بعث، خرمشهر قهرمان پس از 21 ماه اشغال به دامان ميهن اسلامى بازگشت.
ضربات وارده بر ماشين جنگى دشمن طى دو نبرد فتح‏المبين و الى بيت‏المقدس، به قدرى مهلك بود كه فرماندهان ارتش بعث، از بيم تكرار چنين لطماتى به دو سپاه ديگر خود در مناطق شمال غرب و غرب ايران دستور دادند، ظرف مدت 10 روز، از كليه مناطق ضربه‏پذير در عمق سرزمين‏هاى اشغالى، به نقاط داراى قابليت پدافندى عقب‏نشينى كنند. صدام حسين روز بيستم خرداد 1361 طى سخنرانى مفصلى در بغداد، مدعى شد كه ارتش او قصد دارد از تمامى اراضى اشغالى عقب‏نشينى داوطلبانه انجام بدهد. ادعايى توخالى كه دروغى بيش نبود.
از سوى ديگر، روز شانزدهم خرداد ماه سال 1361 ارتش اشغالگر رژيم جعلى اسراييل طى اقدامى مشكوك، با تمام قواى زمينى و هوايى و دريايى‏اش، وارد خاك كشور لبنان شد و بيروت، پايتخت اين كشور اسلامى از سه طرف به محاصره اشغالگران صهيونيست درآمد. در اين تهاجم سنگين، بيشترين آسيب‏ها به مناطق مسلمان‏نشين لبنان، خصوصاً نواحى شيعه‏نشين وارد آمد. در پى استمداد مقامات لبنان و جمهورى عربى سوريه و تصويب شوراى عالى دفاع، واحدهايى از يگان‏هاى ارتش و سپاه تحت عنوان «قواى محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم» و با فرماندهى حاج احمد متوسليان به جبهه لبنان اعزام شدند.
مهدى مرندى يكى از فرماندهان سپاه سرپل ذهاب كه در همان ايام به سپاه ريجاب سر زده بود مى‏گويد:
«... از شهادت حاجى بابا××× 1 محسن حاجى‏بابا فرمانده عمليات سپاه غرب روز 22 ارديبهشت 1361 در جبهه بمو به شهادت رسيد. ×××، مدتى مى‏گذشت. دلم خيلى گرفته بود. هر جايى كه براى سركشى مى‏رفتم، احساس دلتنگى مى‏كردم، همه جا سر و صداى رفتن به جبهه لبنان مطرح بود. انگار نه انگار خودمان در حال جنگ هستيم. فكر آزادى «قدس» و رسيدن به بيت‏المقدس همه را به لبنان مى‏كشيد. سكوت غريبى بر جبهه‏هاى خودى حكمفرما شده بود. آنهايى هم كه مانده بودند، هواى رفتن داشتند. در سومار، گيلان‏غرب، سرپل ذهاب، ريجاب و هر جاى ديگر كه سر مى‏زدم، كارم حرف زدن درباره اين كار بود. به بچه‏ها مى‏گفتم كه پيروزى توى چند عمليات نبايد مغرورمان كند و گفتم كه در اين جا جنگيدن، كمتر از لبنان نيست و از اين‏طور حرف‏ها... تا جايى كه به من مى‏گفتند: «خطيب جبهه!»
وقتى كه رفتم سپاه ريجاب، مهدى خندان را ديدم. گفت: «خطبه بخون مهدى! بخون كه گريه‏مون نمى‏گيره ديگه!»
بعد هم گفت: «يك خواهش دارم ازت.»
گفتم: «چى؟»
گفت: «خواهش دارم كه يك ملاقات خصوصى از حضرت امام(ره) بگيرى.»
گفتم: «سعى مى‏كنم.»
آن شب مراسم خوبى توى سپاه ريجاب داشتيم. خندان مداحى كرد. اشك همه را درآورد و دل‏ها كمى آرام گرفت.
روز بعد با برو بچه‏هاى محافظ بيت امام(ره) تماس گرفتم. درخواست ملاقات خصوصى را مطرح كردم. زمان ملاقات را اعلام كردند. خوشحال شدم و به خندان ماجرا را گفتم. او هم خوشحال شد.
ساعت هفت صبح بود. به سپاه ريجاب رفتم. خندان طبق قرار، آماده حركت بود. با يك تويوتاى پلنگى راه افتاديم سمت تهران.
سحر به تهران رسيديم. بعد از حمام و تعويض لباس، راهى جماران شديم. توى راه، خندان را نگاه مى‏كردم. از خوشحالى چهره‏اش گل انداخته بود. رسيديم ميدان جماران و ماشين را پارك كرديم. نزديك حسينيه جماران، سراغ «مظفرى‏خواه» را گرفتم. هنوز خوب اطرافم را نگاه نكرده بودم كه دستى خورد روى شانه‏ام. برگشتم. خودش بود. هر سه وارد حسينيه شديم.
سر و صداى مردم بلند شد: «روح منى خمينى، بت‏شكنى خمينى.» حضرت امام(ره) وارد حسينيه شد. مثل هميشه دست به اطراف بلند كرد و در حال گفتن ذكر، به ابراز احساسات مردم پاسخ مى‏داد. بغض توى گلويم شكست. اشك تو چشم‏هايم حلقه زد. محو تماشاى حضرت امام(ره) بودم. چند لحظه بيشتر طول نكشيد. حضرت امام(ره) از حسينيه رفتند و من همراه سيل جمعيت خارج شدم.
بيرون حسينيه با مظفرى‏خواه درباره جنگ حرف زديم. بيشتر حواسم به ملاقات بود. توى اين فكر بودم كه ما قرار بود ملاقات خصوصى با حضرت امام(ره) داشته باشيم. به مظفرى خواه ماجرا را گفتم. گفت: «بذار برم بپرسم.»
رفت، وقتى برگشت، گفت: «حاج آقا توسلى مى‏گويد، براى امروز چنين وقتى، به كسى نداديم.»
ناراحت شديم.
چند لحظه مانديم و بعد سه نفرى رفتيم طرف يك سكو. دوباره مشغول حرف زدن شديم. از جبهه مى‏گفتيم و از مسايل آن روزها.
حاج آقا توسلى مسؤول دفتر حضرت امام(ره) از جلو ما رد شد. مظفرى‏خواه بلند شد و رفت طرفش. گفت: اين برادران از جبهه آمده‏اند. وقت هم گرفته‏اند، حالا اگه نمى‏شه، لااقل بگذارين با خودتون حرف‏هاشون‏رو بزنن.
حاج آقا گفت: بسيار خوب! فردا صبح بيان يه كارى براشون مى‏كنم.»
اميدوار شديم. داشتيم براى رفتن آماده مى‏شديم. اما پنج دقيقه بعد، حاج آقا توسلى برگشت. دست من و خندان را گرفت و ما را پيش حضرت امام(ره) برد!
حضرت امام(ره)، همان عرق‏چين هميشگى روى سرش بود. داشت قرآن مى‏خواند. رفتم جلو. دست ايشان را بوسيدم. نمى‏دانستم از كجا بايد بگويم. خيلى سريع ماجراى ناراحتى‏هاى جبهه را گفتم و از رفتن برو بچه‏ها به لبنان حرف زدم. چهره نورانى حضرت امام(ره) باعث شد نفهمم خندان منتظر است تا نوبتش برسد. چند بار با آرنج دست به پهلويم زد. ضربه‏هاى آخر محكم‏تر بود! تازه فهميدم بايد بروم كنار تا او براى دستبوسى بيايد جلو!
چند روز بعد از ملاقات، حضرت امام(ره) در سخنرانى 31 خرداد 1361، جمله معروف «راه قدس از كربلا مى‏گذرد» را بيان كردند. حالا ديگر همه‏چيز روبه راه شده بود. بيشتر فرماندهانى كه به لبنان رفته بودند، به جبهه خودمان برگشتند!××× 1 نقل از كتاب «حكايت سال‏هاى بارانى» خاطرات مهدى مرندى، ناشر: بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‏هاى دفاع مقدس. صص 179-175. ××׫

فرزند جهاد

مهدى، اين جوان صبور روستايى، جنگ را مصاف ايمان در مقابل كفر و شركت در صحنه‏هاى نبرد را براى خود در حكم يك واجب شرعى مى‏دانست. او با خداى خويش عهده كرده بود كه هيچگاه ميثاق مقدس خود را با يگانه منجى عالم آقا امام زمان(عج) در جهان، از ياد نبرد. او پيمان بسته بود گوش به فرمان امام باشد و با سيره سلحشورانه خود نشان داد كه قصد دارد تا آخرين لحظه عمر بر اين ميثاق پايدار بماند. در حقيقت او با آگاهى كامل راه خودش را انتخاب كرده بود و مشوق ديگران هم براى همراه شدن در اين راه نورانى بود. به طورى كه در فرازى از وصيت‏نامه‏اش مى‏گويد:
«قطره باشيد در سيل خروشان و شفاف انقلاب اسلامى و نه ريزه سنگ سردر گم و خار و خس شناور.»
حضور او در عالم جبهه، حضور يك رزمنده مكتبى به تمام معنا بود. او رخدادهاى تلخى را كه در تاريخ اسلام به وقوع پيوسته بود، خوب به ياد داشت. او خوانده بود كه چگونه طلحةالخير و سيف‏الاسلام زبير، پس از سال‏ها جهاد در ركاب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و حضرت اميرعليه السلام در ميدان مصاف با وسوسه رياستى چند روزه، چنان مغلوب شدند كه حاصل همه اعمال خود را ضايع كردند. او به اين نتيجه رسيده بود كه در شرايط سخت جنگ، راهى جز جانفشانى شجاعانه در راه دين خدا وجود ندارد، با تمام وجود ايمان پيدا كرده بود كه از دلبستگى‏ها خود را رها كند. مهدى هنگامى كه مى‏ديد ميزان اطاعت و عشق رزمندگان اسلام به امام بالاتر از كسانى است كه در صدر اسلام حضور معصوم را درك كرده بودند، به ادامه راه خود بيشتر ايمان پيدا مى‏كرد. هر وقت از جبهه مى‏آمد بيش از دو سه روز در روستا نمى‏ماند و در همان دو سه روز هم ابتدا به اتفاق ياران خود به حسينيه جماران مى‏رفت تا در ملاقات عمومى مردم با رهبر انقلاب شركت كند و سپس اوقات خود را صرف سركشى به خانواده شهدا و رسيدگى به امور بسيج منطقه و دعوت و ترغيب جوانان براى شركت در جبهه مى‏كرد. او ايمان داشت رزمنده جبهه اسلام همزاد واقعى اهل بهشت است. مهدى اوج علاقه به امام خمينى(س) را در فرازى از وصيت‏نامه‏اش اين گونه بيان مى‏كند: «خمينى، حجت و دستِ هدايت خداست، پس واى بر ما اگر اطاعتش نكنيم.»
مهدى با اين‏كه چندين بار مجروح شده بود اما هر بار پس از بهبود نسبى، دوباره راهى منطقه مى‏شد، او عقيده داشت صحنه جنگ سفره‏اى است كه پهن شده و هركس به اندازه لياقت خودش از اين سفره متنعم مى‏شود.
مادر مهدى خاطره‏اى از يك بار مجروح شدن او را چنين نقل مى‏كند:
«يك بار كه مهدى در سرپل ذهاب بود، من رفتم به او تلفن زدم و با وى صحبت كردم. خواهرش هم همان شب ساعت 8 به او تلفن كرد. شب من خواب ديدم كه بهار است و دارد نم‏نم باران مى‏آيد. بعد ديدم يك هيئت عزادارى خيلى سنگين از حسينيه‏مان بلند شد و به سمت امامزاده به راه افتاد. امامزاده‏اى كه به خواب ديدم در همين پايين دهمان است. توى خواب ديدم پدر مهدى هم با دسته گلى پاى امامزاده نشسته و خيلى مكدر و ناراحت است. از خواب بلند شدم و پدر مهدى را صدا زدم و گفتم: حتماً بچه‏هايم بلايى سرشان آمده است چون اين‏طور خوابى ديدم، پدرش هم نگران شد، آن موقع چهار نفر از پسرهايم جبهه بودند. پدرش گفت: تو كه ديروز تلفنى با مهدى صحبت كردى. من گفتم اما با قاسم و باقر و على كه صحبت نكردم. فرداى آن شب داشتم قرآن مى‏خواندم كه پدر مهدى آمد گفت: يك كاميون كه از خيابان رد مى‏شد بوق زد، فكر مى‏كنم داداشت باشد؛ فورى قرآن را جمع كردم و گذاشتم روى كرسى و بلند شدم رفتم بيرون، درست گفته بود برادرم داوود بود.
احساس كردم او هم از چيزى ناراحت است. اما بعد براى اين كه ما ناراحت نشويم آمد نشست و با ما صبحانه خورد. گفتم: داوودجان، من اين‏طور خوابى ديدم، حتماً يكى از بچه‏هاى من طورى شده است. او اول منكر شد. اما بعد گفت: چيزى نيست، مهدى يك خورده حال نداره، آوردمش خانه خودمان. وقتى با پدرش بلند شديم رفتيم ديدم مهدى آن‏قدر لاغر شده كه باور كردنى نبود، چشم‏هايش بسته بود، سرش بسته بود، دستش را گچ گرفته بودند، كمرش بسته بود، و يك چشمش هم آسيب ديده بود. مدتى خانه دايى بود و بعد او را آورديم خانه خودمان و حالش كمى بهتر شد. توى همين اوضاع و احوال بود كه خبر آوردند حسين سميعى، كه ما بعد فهميديم جانشين مهدى بوده شهيد شده، مهدى به محض شنيدن خبر شهادت معاونش، با همان حال مجروح؛ پا شد ساك برزنتى‏اش را بست و راه افتاد، رفت جبهه.»

وداع با ريجاب

چنين به نظر مى‏رسيد كه مهدى تا آتيه‏اى دور، ميهمان ريجاب و مردان باصفا و قدرشناس آن باشد. از نخستين مأموريتى كه او به همراه همرزمان‏اش در گردان 8 سپاه تهران به جبهه غرب آمد تا آذرماه سال 1361 قريب به شانزده ماه سراسر ماجرا سپرى شده بود. ظرف اين شانزده ماه، سپاه غرب براى حفظ او در محور ريجاب، طى 5 نوبت از سپاه منطقه 10 تهران تقاضاى تمديد مأموريتش را مطرح كرده و هر بار با يك مأموريت سه ماهه موافقت شده بود. مطابق احكام و نامه‏هاى ادارى مربوط به مهدى، وى در اين شانزده ماه، مشمول 30 روز مرخصى استحقاقى بود كه تنها از 26 روز آن استفاده كرد. مهدى از تمامى مواهب حلال زندگى آدمى در راه تقويت حوزه مسؤوليت خود و تأمين امنيت اهالى آن، چشم پوشيد و هم از اين روى، دل كندن او از مردم ريجاب و جدا شدن آنان از مهدى امرى ناممكن به نظر مى‏رسيد، اما جنگ بود و تا جنگ بود، مردان جنگ به اقتضاء ضرورت‏هاى آن، چاره‏اى جز هجرت از خود و بستگى‏هاى خود نداشتند. اين بار مقدر بود تا فرمانده مردمى محور ريجاب، هجرتى ديگر را آغاز كند. هجرت به خطه خونرنگ خوزستان براى حضور در صفوف مقتدرترين يگان رزم سپاه و شركت در نبردهايى منظم و عظيم. از اواخر پاييز سال 1361 تحولات وسيعى در سازمان رزم يگان‏هاى منظم سپاه پاسداران به وجود آمده بود. تيپ‏هاى عملياتى به سطح لشكر ارتقاء يافتند و درگذر بيست و هفت ماه از آغاز جنگ تحميلى، سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، واحدهاى عملياتى قدرتمند خود را در قالب سه سپاه رزمى و دو لشكر مستقل تجديد سازمان مى‏داد:
الف - سپاه سوم امام زمان(عج) به فرماندهى سردار شهيد حسين خرازى، شامل:
1- لشكر 14 امام حسين‏عليه السلام
2- لشكر 8 نجف اشرف
3- لشكر 17 على بن ابى‏طالب‏عليه السلام
4- لشكر 25 كربلا
5- تيپ مستقل 144 قمر بنى‏هاشم‏عليه السلام.

ب - سپاه هفتم فجر به فرماندهى سردار شهيد مجيد بقايى، شامل:
1- لشكر 41 ثارالله
2- تيپ 35 امام سجادعليه السلام
3- تيپ 33 المهدى(عج)
4- تيپ 163 فاطمةالزهرا(س)

ج - سپاه يازدهم قدر به فرماندهى سردار شهيد محمدابراهيم همت شامل:
1- لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم
2- لشكر 31 عاشورا
3- تيپ مستقل 10 سيدالشهداءعليه السلام

د - لشكر يكم مستقل قدس، شامل:
1- تيپ 7 ولى‏عصر(عج)
2- تيپ 46 امام حسن‏عليه السلام

ه- لشكر مستقل 5 نصر، شامل:
1- تيپ 139 امام صادق‏عليه السلام
2- تيپ 21 امام رضاعليه السلام
3- تيپ 18 جواد الائمه‏عليه السلام
در اين تجديد سازمان، براى هر تيپ مستقل بين 3 تا 5 گردان و براى هر لشكر سپاه بين 9 تا 15 گردان عملياتى منظور شده بود.
پر واضح است كه در روند ارتقاء سازمان رزم واحدهاى عملياتى سپاه، مهم‏ترين عامل، جذب كادرهاى كيفى و با تجربه در هر دو رده ستاد و صف به اين يگان‏ها محسوب مى‏شد. اگر براى اداره يك گردان عملياتى 300 نفرى به استعداد سه گروهان پياده، حداقل تعداد نيروى كادر سپاهى را شش نفر در نظر بگيريم، براى اداره دستكم 9 گردان نيروى بسيجى گرد آمده در يك لشكر، به 54 نفر پرسنل كادر سپاه نياز بود. كادرهايى زبده و مجرب در امر هدايت عملياتى نيروهاى بسيجى. همين واقعيت‏ها بود كه در اواخر پاييز سال 1361 به فراخوانى وسيع كادرهاى كيفى سپاه پاسداران، از مناطق عملياتى شمال غرب و غرب به جبهه جنوب منجر شد. در اواسط آذرماه سال 1361، حاج «محمدابراهيم همت» رسماً از مهدى خندان درخواست كرد تا به لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم ملحق شود. مهدى ضمن استقبال از اين پيشنهاد، عملى شدن آن را به موافقت سپاه منطقه 10 تهران منوط كرد. هم از اين روى بود كه «همت» با ارسال نامه‏اى به ستاد سپاه منطقه 10، از مسؤولين آن خواست تا با انتقال قطعى مهدى خندان به لشكر 27 موافقت كنند.
اين در حالى بود كه سپاه ناحيه ذهاب در تاريخ 18 آبان ماه سال 1361 طى نامه‏اى به كارگزينى سپاه تهران، خواستار تمديد مأموريت مهدى در غرب، به مدت 3 ماه ديگر شده بود. سرانجام در روز 20 آذرماه سال 1361 ستاد منطقه 10 سپاه تهران، در نامه‏اى خطاب به سپاه منطقه 7 غرب كشور، موافقت خود را با درخواست سپاه ذهاب و تمديد سه ماهه مأموريت مهدى در غرب اعلام داشت. ذيل همين نامه، دو يادداشت به چشم مى‏خورد. اولى از كارگزينى سپاه منطقه 10 به واحد ارزيابى پرسنلى منطقه 10 است و دومى، پاسخ ارزيابى به كارگزينى، به شرح ذيل:

بسمه تعالى
ارزيابى پرسنلى
با سلام، چون لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به وجود برادر نامبرده نياز دارد، لطفاً در مورد انتقال ايشان از منطقه 10 به آن لشكر سريعاً اعلام‏نظر فرماييد.
قسمت كارگزينى (واحد امور پاسداران)
ستاد منطقه 10
61/10/1
و پاسخ ارزيابى پرسنلى:
بسمه تعالى
با مأموريت سه ماهه وى به سپاه منطقه 7 موافقت مى‏شود. با توجه به اين كه مشاراليه يك سال و اندى است در مأموريت مى‏باشد، با مأموريت‏هاى بعدى وى، موافقت نخواهد شد.
والسلام
قسمت پژوهش (واحد امور پاسداران)
ستاد منطقه 10

اين كه مهدى به رغم مخالفت با انتقالش به لشكر 27، چگونه توانست به جمع حواريون «همت» ملحق شود، رازى است كه هنوز هم سر به مهر باقى مانده. اوايل دى ماه سال 1361 بود كه خبر انتقال مهدى به مردم ريجاب رسيد. خبر دهان به دهان چرخيد و به طرفةالعينى، درياى مواج عواطف پاك و مهرآميز مردم را از ديواره‏هاى بمو تا دامنه‏هاى دالاهو، به جوشش درآورد. احدى از آنان به رفتن مهدى، ولو براى چند هفته از ريجاب، رضايت نمى‏داد. مردم به هر جا كه عقل‏شان قد مى‏داد، رجوع كردند: سپاه ناحيه ذهاب، پادگان ابوذر و حتى ستاد غرب در كرمانشاه. آنان بر آشفته و با چشمانى اشكبار از مسؤولين سپاه درخواست مى‏كردند كه اجازه ندهند «كاك مهدى» از ريجاب منتقل شود، ولى مهدى را از رفتن گريزى نبود.
سرانجام روز عزيمت مهدى خندان از خطه ريجاب فرا رسيد. مردم كه دريافته بودند درخواست‏ها و التماسهايشان راه به جايى نمى‏برد، با قلب‏هايى به درد آمده مهدى را بدرقه كردند و با حسرت، او را در آغوش گرم خويش فشردند و به خدايش سپردند. اكنون كه اين قلم بر سينه كاغذ مى‏نويسد و پيش مى‏رود، بيست و دو زمستان از آن روز سرشار از دلتنگى‏ها و اشك‏ها و آه‏ها سپرى شده اما، هنوز هم در ريجاب، هستند مادرانى كه قصه مهربانيهاى جوان سبزه روى و سبزپوشى به نام مهدى خندان را، هر شبانگاهان در گوش كودكانشان نجوا مى‏كنند.
زمستان سال 1361 جبهه‏هاى جنوب در تاب و تب عملياتى بزرگ مى‏سوخت. مهدى با كوله‏بارى از تجربه و قلبى آكنده از عشق به هدف راهى جنوب شد. لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم آغوش خود را گشوده بود تا سردارى ديگر را در آغوش خود جاى دهد. حاج همت فرمانده بسيجى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، كه از دوران حضور در جبهه غرب به جوهره وجودى مهدى پى برده بود، از همان ابتدا او را به عنوان معاون گردان مقداد بن اَسوَد به كار گمارد و بچه‏هاى بسيجى را به دست فرمانده‏اى لايق سپرد تا از او درس عشق و ايثار بگيرند. در طليعه بهمن سال 61، اردوگاه لشكر 27، معروف به دهكده حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله وسلم در منطقه عملياتى چنانه، مانند صحراى عرفات شده بود.
در زير چادرهاى اين اردوگاه، كه شب‏ها با شعله ضعيف فانوس‏ها نورافشانى مى‏شد، دنيايى از عرفان و عشق حاكم بود. بچه‏هاى گردان مقداد در دل شب، با نوحه‏هاى حماسى مهدى بر سينه‏هاى خود مى‏نواختند و نواى «شه با وفا ابوالفضل - معدن سخا ابوالفضل» را سرمى‏دادند. هر روز كه مى‏گذشت آمادگى نيروها براى اجراى عمليات بيشتر مى‏شد. حاج همت كه اكنون مسؤوليت فرماندهى سپاه 11 قدر××× 1 سپاه 11 قدر، متشكل بود از: لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، لشكر 31 عاشورا و تيپ 10 سيدالشهداءعليه السلام ××× را بر عهده داشت به همراه ديگر فرماندهان لشكر هر روز نيروها را از كم و كيف عمليات و اهداف در نظر گرفته شده آن، بيش از پيش توجيه مى‏كرد.

هفدهم بهمن سال 1361

آن روز آفتاب صحراى پوشيده از رمل فكه زودتر از هر روز غروب كرد و خودش را پشت تپه‏ها پنهان نمود؛ او نمى‏خواست مظلوميت بچه‏ها را روى رمل‏هاى فكه شاهد باشد، او نمى‏خواست پرپر شدن گل‏هاى بوستان عشق را شاهد باشد. ستون گردان‏ها يكى پس از ديگرى از منطقه رهايى (تك درخت) به سمت تپه‏هاى رملى و پاسگاه‏هاى مرزى طاووسيه، رشيديه، صَفَريه و... به راه افتادند. گردان مقداد به علمدارى محمدرضا كارور و مهدى خندان نيز پابه‏پاى ديگر گردان‏ها به سمت هدف حركت مى‏كرد. يك از نيروهاى گردان مقداد بن اسود، داستان آن شب را اين‏طور تعريف مى‏كند:
«من جزو نيروهاى گروهان شهيد بهشتى گردان مقداد بودم. آن شب مهدى كه معاون گردان بود، همراه گروهان ما حركت مى‏كرد. چون اكثر گردان‏ها همراه و همزمان حركت خودشان را آغاز كرده بودند، ازدحام نيرو پيش آمد و ستون‏هاى زيادى در كنار هم حركت مى‏كردند، در كنار هر ستون، فرمانده آن گردان به همراه بى‏سيم‏چى‏ها و پيك‏هايش حركت مى‏كردند و بدليل همين ازدحام، هر آن امكان داشت، ستون‏ها در يكديگر قاطى شده و گردان‏ها راه خودشان را گم كنند. در چنين شرايطى، كنترل نيروها كار مشكلى بود، اما مهدى با درايت و تدبير بالاى خود چنان نيروها را هدايت كرد كه ما خيلى زود توانستيم به اهداف‏مان نزديك شويم. نزديكى‏هاى صبح بود كه رسيديم بالا سر عراقى‏ها، با نارنجك و آرپى‏جى و كلاش آتش سنگينى روى سر عراقى‏ها ريختيم ولى چون يگان‏هاى مجاور ما نتوانسته بودند به هدف برسند، مجبور شديم بياييم عقب. هنگام عقب‏نشينى، مهدى با دادن گرا به توپخانه خودى، عراقى‏ها را زير آتش نيروهاى خودى قرار داد. نيروها در حال عقب‏نشينى بودند، اما مهدى انگار نمى‏خواست همينطورى به عقب برگردد او چند نفر آر.پى.جى‏زن را برداشت و با «هاشم كلهر××× 1 هاشم كلهر معاون دوم گردان مقداد لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم سرانجام سال 1362 در عمليات خيبر به شهادت رسيد. ×××» به سمت تپه دوقلو حركت كردند و آنجا تعدادى از كماندوهاى دشمن را به هلاكت رساندند. مهدى و هاشم كلهر آن شب در منطقه ماندند و رفتند بالا سر كماندوها و تعدادى از آنها را به درك واصل كردند و تعدادى از سنگرهاى كمين آنها را هم پاكسازى كردند كه در حين پاكسازى، هاشم به سختى مجروح شد و مهدى با جوانمردى او را به عقب منتقل كرد.»
عمليات تمام شد، بچه‏ها به اردوگاهى بازگشتند كه غم و اندوه ناشى از فقدان ياران سفر كرده، از جاى جاى آن احساس مى‏شد و همين احساس حزن‏انگيز، دل آنها را خون مى‏كرد. مهدى بچه‏هاى گردان را جمع كرد و به ياد دوستان شهيدشان مجلس عزادارى راه انداخت. خودش نوحه‏سرايى كرد.
لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم بعد از عمليات والفجر مقدماتى دوباره خودش را آماده مى‏كرد تا در عمليات بزرگترى شركت كند؛ اين بار شمال فكه پذيراى دريادلان بسيجى بود: تپه‏هاى 146-142-112 در منطقه عمومى شمال فكه؛ در منتهى‏اليه سمت راست منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، محل درگيرى و جنگ نابرابر بين توپ و تانك با گوشت و پوست بچه‏ها بود.

بيست و يكم فروردين سال 1362

دوباره سبكبالان عاشق با پيشانى بندهاى سرخ و سبز صف به صف آماده شدند تا ضربه ديگرى بر پيكر سپاه چهارم دشمن بعثى وارد آورند. مهدى اين بار هم با لياقت و شايستگى در كسوت جانشينى گردان مقداد بن اَسوَد، نيروها را به سمت دشمن هدايت مى‏كرد. يكى از نيروهاى تحت امر مهدى وقايع آن شب را اينطور نقل مى‏كند:
«گردان ما با يك گردان از بچه‏هاى ارتش ادغام شده بود. آن شب آقا مهدى پيشاپيش ستون نيروهاى ادغامى حركت مى‏كرد، وقتى از خط خودى مى‏گذشتيم، متوجه شديم كه وضعيت پدافندى دشمن در منطقه، با عمليات‏هاى سابق تفاوت‏هاى فاحش دارد. دشمن در اين منطقه از انواع موانع طبيعى و غيرطبيعى در جهت كاستن از سرعت عمليات نيروهاى پياده ما استفاده كرده بود. اين موانع شامل انواع كمين‏ها، كانال‏ها، ميادين مين، سيم‏هاى خاردار و خط كمين بود كه با توجه به تپه ماهور بودن منطقه، كار را براى نيروهاى ما مشكل مى‏كرد. براى چند لحظه ستون بر اثر آتش بى‏هدف كمين‏هاى دشمن زمين‏گير شد و دوباره به حركت خود ادامه داد. هنوز از محل توقف زياد دور نشده بوديم كه صداى ناله يكى از نيروها را شنيديم. نيرويى كه از ستون جا مانده بود و مى‏رفت تا با سر و صداى خود، باعث هوشيارى كمين‏ها و در نتيجه آمادگى سربازان مستقر در خط اصلى دشمن شود. مهدى به هاشم كلهر گفت: سريع برو و آن بسيجى را به ستون ملحق كن. رزمنده‏اى كه چنين اشتباهى را مرتكب شده بود، از نيروهاى كم سن و سال گردان بود. وقتى مهدى متوجه شد كه آن جوان به خاطر عدم تجربه و نداشتن آگاهى اقدام به اين كار كرده است، خودش به سراغ او رفت، خيلى دوستانه و در نهايت خونسردى چند دقيقه‏اى با او صحبت كرد. تأثير رفتار انسانى و دوستانه مهدى به حدى بود كه ترس آن بنده خدا از بين رفت و از جمله افرادى شد كه در روزهاى بعدى و طى شرايط سخت آن عمليات، تا آخرين لحظه ايستادگى كرد و همپاى ديگران، شجاعانه جنگيد.»
عمليات والفجر يك به علت پيچيدگى زمين منطقه، وجود چندين رده موانع باز دارنده، هوشيارى دشمن و مسدود شدن راه كارهاى هجوم نيروهاى خودى با آتش جهنمى صدها قبضه توپ و كاتيوشا و خمپاره‏انداز سپاه چهارم ارتش بعث، از روز دوم حمله، وارد مرحله حساسى شد. «حاج همت» كه به شدت نگران چگونگى وضعيت صحنه نبرد بود، تمامى كادرهاى اطلاعاتى و عملياتى خود را براى يارى رزمندگان به خطوط مقدم فرستاد و سرانجام، خود نيز در روز سوم عمليات، رهسپار خط مقدم شد. سعيد قاسمى؛ مسؤول وقت واحد اطلاعات لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم مى‏گويد:
«... گرماگرم عمليات والفجر يك، به گمانم روز دوم يا سوم بود و داشتيم توى خط، به اوضاع رسيدگى مى‏كرديم. توپخانه سپاه چهارم ارتش بعث هم مثل ريگ، روى سر بچه‏ها آتش مى‏ريخت. رفته بوديم سمت بچه‏هاى گردان مقداد. آنجا، من بودم، «مهدى خندان»، «مجيد زادبود»××× 1 مجيد زادبود جانشين واحد اطلاعات لشكر 27 در مرحله چهارم نبرد والفجر 4، پاييز 1362 به شهادت رسيد. ××× با يكى دوتاى ديگر از دوستان زير آن آتش سنگين، ناگهان ديديم يكى از اين وانت تويوتاهاى قديمى معروف به «لگنى»، دارد گرد و خاك كنان و بكوب، مى‏آيد جلو. همچين كه راننده‏اش زد روى ترمز، در طرف شاگرد باز شد و وسط آن گرد و خاك، ديديم حاج همت است كه آمده پيش ما. يك دم توى دلم گفتم: يا امام زمان! همين يكى را كم داشتيم، حالا بيا و درستش كن.
حاجى تا از ماشين پياده شد، بناى شلوغ بازار رايج‏اش را گذاشت و رو به ما گفت: آهاى! ببينم، اين جا چه خبره؟ من پشت بى‏سيم قبض روح شدم، چرا كسى جواب درست و حسابى به من نمى‏ده؟
خلاصه، او داشت هيمن‏طور شلوغ مى‏كرد و ما داشتيم از ترس پس مى‏افتاديم كه خدايا؛ نكند اين وسط يك تير يا تركش سرگردان، بلايى سرش بياورد. مهدى خندان كه از حال و روز ما با خبر بود، يواشكى چشمكى به ما زد و گفت: شماها فقط سرش‏رو گرم كنيد، خودم مى‏دونم چه نسخه‏اى براش بپيچم. ما هم رفتيم جلو و شروع كرديم به پرسيدن سؤال‏هاى سر كارى از همت. مثل: شما بگو از قرارگاه نجف چه خبر؟... اوضاع قرارگاه خاتم در چه حاله؟ و... اين جور اباطيل. در همين گير و دار، يك وانت تويوتاى عبورى، داشت از آنجا مى‏رفت سمت عقب. كمى كه مانده بود اين وانت به ما برسد، مهدى خندان كه يواشكى پشت سر حاجى رفته بود، دو دستى او را بغل زد و بعد، به دو رفت طرف وانت عبورى. همت كه توى گيره بازوهاى خندان قفل شده بود، وسط زمين و آسمان داد و هوار مى‏زد: ولم كن! بذارم زمين مهدى، دارم به تو تكليف شرعى مى‏كنم.
ولى خندان گوشش به اين حرف‏ها بدهكار نبود. سريع حاجى را انداخت پشت همان وانت در حال حركت و بعد، در حالى كه به نشانه خداحافظى برايش دست تكان مى‏داد، با لبخند گفت: حاجى جون، چرا تو بايست به ما تكليف كنى؟ تكليف ما رو سيدالشهداءعليه السلام خيلى وقته كه معلوم كرده!»
در ادامه همين نبرد و خصوصاً به دنبال حوادث تلخى همچون شهادت رضا چراغى فرمانده لشكر 1 ***27 به دليل حضور حاج همت در سمت فرماندهى سپاه 11 قدر، فرماندهى لشكر 27 را در نبرد والفجر مقدماتى سردار على فضلى و در والفجر 1 شهيد رضا چراغى به عهده داشتند. ××× و تعدادى از فرماندهان گردانها، عرصه را بر نيروهاى خودى تنگ كرد و اينجا بود كه تدبير فرماندهانى چون مهدى خندان و قاسم دهقان××× 2 سردار جانباز قاسم دهقان در نبردهاى والفجر مقدماتى و والفجر يك فرماندهى گردان مالك اشتر لشكر 27 را عهده‏دار بود. وى بعد از جنگ به شهادت رسيد. ××× توانست جان تعداد زيادى از نيروهاى خودى را نجات دهد. كاروان نيروهاى باقيمانده از عمليات والفجر يك بعد از نبردى نابرابر و تحمل سختى‏هاى فراوان در حالى وارد پادگان دوكوهه شدند كه صداى بلندگوى پادگان اين نوحه را از حاج صادق آهنگران پخش مى‏كرد:
اى از سفر برگشتگان، اى از سفر برگشتگان، كو شهيدان ما، كو شهيدان ما. بچه‏ها هر كدام گوشه‏اى كز كرده، به اين نوحه گوش مى‏دادند و اشك مى‏ريختند. مهدى نيز، به عنوان فرمانده‏اى بسيجى به رسالت خود واقف بود. در جمع حلقه‏هاى ماتميان حضور مى‏يافت. به بچه‏ها دلدارى مى‏داد و با وعده گرفتنِ انتقام ياران شهيد از خصم سفاك، به آنها قوت قلب مى‏بخشيد. هر چند شهادت همرزمانى چون، شهيد رضا چراغى فرمانده لشكر، شهيد حجت‏الله نيكچه فراهانى فرمانده گردان انصار، شهيد رضا گودينى فرمانده گردان حنين، شهيد مختار سليمانى فرمانده گردان ميثم، شهيد محسن حيات‏پور فرمانده گردان تخريب، شهيد بهرام تندسته فرمانده گردان عمار، شهيد رحمت‏الله ميرتقى فرمانده گردان ياسر و ديگر نيروهاى مخلص بسيجى بر قلب مهدى سنگينى مى‏كرد، اما او به رسم جوانمردان مؤمن، حزن خود را در اعماق قلبش مدفون ساخته و با سيمايى مسرور و لب‏هايى خندان، به نيروها قوت قلب مى‏داد. در آن روزها، مهدى به واقع مصداق آن مصرع معروف غزل لسان الغيب شده بود كه مى‏گويد:
با دل خونين، لب خندان بياور همچو جام!

پابه‏پاى آفتاب

عشق، تحفه‏ايست گرانبها از جانب خداى عاشقان، در اين محنت سراى عالم به فرزند انسان، آدمى هماره زنده به دم مسيحايى عشق است والا، مرده‏ايست در ميان زندگان، لسان الغيب چه به جا فرموده است:
هر آن كسى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده، به فتواى من نماز كنيد
و مهدى، اين هديه خدايى را، در قامت بلند امام عاشقان، حضرت روح الله(ره)، مجسم مى‏ديد. قريب به يك سال از نخستين ملاقات حضورى او با آفتاب جماران سپرى شده بود. طى يك سالى كه گذشت، مهدى بارها آرزو كرده بود تا يك بار ديگر گل روى نايب عام حضرتِ ولى‏عصر(عج) را از نزديك ببيند. به كرات با خود انديشيده بود؛ آيا مى‏شود همه تشنگى‏هاى عمر كوتاه خود را، با يك جرعه نگاه زلال آن يار مهربان فرو نشاند؟ هميشه با خود مى‏گفت: آيا زلال‏ترين چشمه‏ها و گواراترين آبهاى عالم، ياراى آن را دارند تا خود را ناگاه زلال و چشمان دريايى هميشه بيدار آن يگانه يار، برابر بدانند؟ هر چند، يقين داشت كه آنان نيز، از اين قياس نابه جا، شرم داشتند.
شايد بارها در خواب ديده بود در مسجدى مردم نشسته‏اند كه از گرداگرد پنجره‏هاى نزديك به سقفِ آن، شعاع‏هاى نور همچون فواره‏اى رنگين بر صحن مسجد و بر سر و روى نمازگزاران پاشيده شده است. در آن مسجد جوانانى خوش قامت و رعنا و مهربان صف در صف نشسته‏اند و مهدى نيز در يكى از صف‏ها نشسته است. ناگاه مى‏ديد سيّدى نورانى و رشيد از در مسجد عبور مى‏كند تا شايد به محراب داخل شود و امام(ره) كمى كوتاه قدتر از او و با ادب تمام پشت سر ايشان و با فاصله بسيار كم روان است. مهدى از بغل دستى‏اش مى‏پرسد او كيست، امام را شناخته اما آن‏كه پيشاپيش او بود كيست. يكى از هم آنان كه كنار مهدى نشسته است مى‏گويد: او ميوه دل زهرا، حضرت حجت(عج) است و از خواب بيدار مى‏شود.
به دنبال خاتمه عمليات والفجر يك و مراجعت نيروهاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به پادگان دوكوهه، مهدى تا پايان دهه اول ارديبهشت سال 1362 سرگرم رسيدگى به امور گردان مقداد و كمك به فرمانده اين گردان، «محمدرضا كارور»، براى تجديد سازمان واحد تحت مسؤوليت‏شان بود. روز پانزدهم ارديبهشت 62 او به تهران بازگشت تا با اعضاى خانواده و دوستان و آشنايان ديدارى تازه كند.
كسى خبر ندارد كه مسؤولين وقت سپاه تهران در وجود اين جوان رزمنده، چه خصوصياتى را يافته بودند كه او را براى مأموريتى خطير، برگزيدند: پاسدارى از بيت مقدس حضرت امام(ره). روز بيست و چهارم ارديبهشت، مهدى به پادگان ولى عصر(عج) فرا خوانده شد و همان جا، اين مأموريت به وى ابلاغ شد. او براى مدت دو ماه از سپاه منطقه 10 به پايگاه شميرانات مأمور شده بود تا پاسدار سر منزل عشاق آخر الزمان باشد.
در معرفى نامه او كه به امضاى جانشين رييس وقت ستاد سپاه منطقه 10 رسيده، مى‏خوانيم:
بسمه تعالى شماره: 81-1511
تاريخ: 1362/2/24
به: سپاه پاسداران انقلاب اسلامى (منطقه 10 - پايگاه شميرانات).
از: ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى (منطقه 10 - كارگزينى)
موضوع: برادر مهدى خندان فرزند امام‏قلى.
سلام عليكم
بدين وسيله برادر نامبرده از تاريخ 62/2/24 به مدت دو ماه، به آن پايگاه معرفى مى‏شوند.
موفق و مؤيد باشيد
مسؤول ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى - منطقه 10
حسين دهقان از طرف - امضاء و مهر
رونوشت: كارگزينى منطقه 10 - بخش مأمورين

در همين دوران بود كه دست تقدير الهى، ناب‏ترين خاطرات شيرين را در دفتر زندگانى او، رقم زد. يكى از شب‏هاى گرم خردادماه سال 1362 كه مهدى از جماران به خانه بازگشت، براى مادرش ماجراى شگفت‏انگيزى را نقل كرد كه اكنون، در گذر بيش از دو دهه از آن ايام، از آن حديث‏هاى دلنشينى است كه ورد زبان هر رزمنده پاسدار و بسيجى تهرانى است. مادر مهدى مى‏گويد:
«... يك شب مهدى به خانه آمد و با خوشحالى و شور و شعف عجيبى به من گفت: ننه، ديشب كه بچه‏ها داشتند كشيك مى‏دادند، حضرت امام وارد حياط منزل شد تا قدم بزند، بعد رفت سر وقت يكى از بچه‏ها و به او گفت: پسرم، مى‏شود اسلحه‏ات را به من بدهى تا به جاى تو نگهبانى بدهم؟
آن بنده خدا، تفنگ خودش را با احترام به امام داد. امام هم عباى خودش را داد دست آن برادر و بعد، دو ساعت تفنگ به دوش، به جاى او پاسدارى داد. بعد كه نوبت كشيك آن بنده خدا داشت تمام مى‏شد، امام تفنگ را به او پس داد و عبايش را گرفت.
مهدى اين ماجرا را خيلى قشنگ تعريف كرد. من از او پرسيدم: ننه جان، اون پسر چه عكس‏العملى نشان داد؟ او گفت: ننه، او مؤدب ايستاد و از جاى خودش تكان نخورد. امام چند دفعه به او گفت: پسرم، شما خسته‏اى، برو استراحت كن. ولى آن پسر نرفت و همان جا، كنار امام ماند. بعد از تمام شدن نگهبانى، امام توى حياط ايستاد به نماز شب. آن بنده خدا هم ايستاد به اقامه نماز شب. به مهدى گفتم: مادرجان، خوشا به حال پدر و مادرش، خوشا به حال خودش. حالا مادر، بگو بدانم، اين بچه چند ساله بود؟ گفت: تقريباً هم سن و سال خودم. گفتم: ننه، آن پسر چه شكلى بود؟ از من رو گرداند و مختصر گفت: ننه، عجب چيزها مى‏پرسيد از آدم، خب يك بنده خدايى بود ديگر.»
از اين ماجراى لطيف و جالب، بسيارى از دوستان مهدى در يگان حراست بيت حضرت امام(ره) مطلع بودند و آن پاسدار جوان را هم مى‏شناختند، ليكن هيچ يك از اعضاى خانواده خندان، از هويت آن پاسدار سعادتمند آگاه نبود.
پدر مهدى مى‏گويد:
«... چند سال بعد از شهادت مهدى، يك روز براى ديدن دوست‏هاى او به جماران رفتم. پاسدارها دورم حلقه زدند و گفتند: حاج آقا، آيا شما خبر داشتى امام به جاى پسر شما پاسدارى داده بود؟ بنده در اين‏باره اظهار بى‏اطلاعى كردم. بعد همان جوان‏ها به من گفتند: بعد از اين كه مدت كشيك دادن امام به جاى مهدى تمام شد، ايشان تفنگ را به پسرتان پس داد، دست به شانه او گذاشت و فرمود: جوان، ان‏شاءالله خداى تعالى عاقبت شما را ختم به خير بفرمايد و از زندگى‏ات خير ببينى.»
طى آن دو ماهى كه خداوند توفيق پاسدارى از خانه آفتابى خورشيد جماران را نصيب مهدى كرد، او به سان پروانه‏اى شيداى نور، گرد شمع فروزان وجود امام در طواف بود. هر بار كه جهت انجام وظيفه، به جماران مى‏رفت، ابتدا به زيارت و دستبوسى امام مى‏رفت و سپس به انجام كارهاى ديگرش مى‏پرداخت. عمق اين علاقه را مهدى در فرازى از وصيتنامه‏اش اين‏گونه بيان مى‏كند: «اى كاش مى‏توانستم حرف دلم را راجع به امام عزيز بر روى كاغذ بياورم، ولى نمى‏توانم. فقط همين‏قدر بگويم كه در دنيا دلم براى هيچ‏كس تنگ نمى‏شود و آرزوى زيارت كسى را بعد از آقا امام زمان(عج) و ائمه معصومين ندارم، مگر امام عزيزم كه جانم فدايش باد.»
او در پشت جبهه هم آسوده نمى‏نشست و به خانواده‏هاى شهدا سركشى مى‏كرد، در مراسم و محافل بسيجيان حضور مى‏يافت و تا پاسى از شب گذشته، براى بچه‏هاى بسيجى برنامه‏هاى فرهنگى و نظامى ترتيب مى‏داد.

زندگينامه سردار شهيد مهدي خندان:

عروس شهادت ( قسمت سوم )

همزمان با به پايان رسيدن مدت مأموريت مهدى در سپاه شميرانات، دوستانش در ستاد فرماندهى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به او اطلاع دادند كه «حاج همت» دستور داده لشكر به «اردوگاه شهيد بروجردى» (معروف به قلاجه) در حاشيه جاده اسلام‏آباد - ايلام منتقل شود. علت اين جابه‏جايى، دور خيز مسؤولين عالى‏رتبه جنگ براى طرح‏ريزى يك عمليات گسترده در منطقه عملياتى غرب با هدف تصرف ارتفاعات استراتژيك «بمو» در غرب ريجاب و سوار شدن نيروهاى ايرانى بر بلندى‏هاى سركوب نوار مرزى آن محور بود.
مهدى براى الحاق مجدد به جمع همرزمانش سر از پاى نمى‏شناخت. درست در همين ايام بود كه پدر و مادر مهدى، در صدد برآمدند تا آستين بالازده و براى فرزندشان همسر شايسته‏اى انتخاب كنند. اين در حالى بود كه او با سماجت عجيبى اصرار داشت كه تن به ازدواج ندهد. هر بار كه صحبت تشكيل خانواده و داشتن زن و فرزند را با مهدى پيش مى‏كشيدند، خيلى مفيد و مختصر در جواب آن‏ها مى‏گفت: «مرا به حال خودم بگذاريد، من زن بگير نيستم، والسلام!» روز بيست و هفتم تيرماه سال 1362، مهدى براى مدت شش ماه از سوى ستاد سپاه منطقه 10 تهران به لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم مأمور شد و همان روز، عازم منطقه شد. در حكم مأموريت وى آمده است:

باسمه‏ تعالى شماره: 10/81/30822
جمهورى اسلامى ايران تاريخ: 1362/4/27
پيوست: ندارد
به: لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم
از: ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10 - كارگزينى
موضوع: برادر مهدى خندان فرزند امام‏قلى
سلام عليكم؛
بدين وسيله با مأموريت نامبرده از تاريخ 62/4/27 به مدت شش ماه موافقت مى‏شود.
مسؤول ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10
حسين دهقان
امضاء و مهر

به محض ورود به منطقه، به دستور «حاج همت»، جانشينى تيپ يكم عمار لشكر 27 به مهدى محول شد و از آن جا كه او از شهريور سال 1360 تا پاييز 1361 در منطقه ريجاب حضور داشت و در عمليات اميرالمؤمنين‏عليه السلام توانسته بود نيروهاى تحت امرش را تا دامنه‏هاى جنوبى و شمالى ارتفاعات «بمو» برساند، موظف شد تا در كليه مأموريت‏هاى شناسايى ارتفاعات مزبور، به اتفاق مسؤولين واحد اطلاعات و تيم‏هاى شناسايى لشكر 27 فعالانه شركت كند. ديگر شب و روز مهدى وقف اين مأموريت شده بود. فرمانده برومند تيپ يكم عمار، على‏اكبر حاجى‏پور نيز، با ايمان به كفايت و كارآيى بالاى مهدى، همه جا دوشادوش او حضور داشت و اين سرداران دلاور سر آن داشتند تا با شناسايى دقيق و بى‏وقفه «بمو»، سرانجام به هر قيمت ممكن، اين ارتفاعات سركش و صعب‏العبور جبهه غرب را به زانو درآورند.
ليكن خانواده مهدى كه در آتش اشتياق دامادى او مى‏سوختند، دست بردار نبودند. از همين روى، برادرش را به منطقه فرستادند تا بلكه وى با صحبت و نصيحت، مهدى را براى امر خير، راضى كند. او مى‏گويد:
«... به سفارش خانواده رفتم منطقه تا او را راضى به ازدواج كنم به من گفت: اگر من ازدواج كنم، يعنى تكميلِ تكميل شدم، يعنى خداحافظ. حتى يك روز به من گفت: من عروسى كنم، شش ماه بيشتر زنده نمى‏مانم.»
مادر مهدى مى‏گويد:
«هر چه ما اصرار مى‏كرديم بيا زن بگير، زير بار نمى‏رفت، مى‏گفت: براى برادر كوچك‏ترم زن بگيريد، بالاخره يك‏سال و نيم بعد از ازدواج برادر كوچك‏ترش كه كلى به او اصرار كرديم، گفت: باشد حالا كه شما اصرار داريد ازدواج مى‏كنم ولى مطمئنم كه بعد از ازدواج طولى نمى‏كشد كه من شهيد مى‏شوم.»
پدر مهدى مى‏گويد:
«بعد از آن همه مقاومت سرسختانه‏اى كه به خرج مى‏داد، با كمال تعجب ديدم آمد و گفت: من ديگر مخالفتى در اين‏باره ندارم. منتها به من گفت: بابا حالا كه برايم خواستگارى مى‏كنيد، اول به خانواده دختر بگوييد اين پسر قرار است شش ماه ديگر شهيد شود، ببينيد چه عكس‏العملى نشان مى‏دهند. من گفتم: من نمى‏روم اين را بگويم. مهدى به من گفت: آقاجون اگر خودت جاى آن دختر بودى چه مى‏گفتى؟ گفتم: خوب اگر من خودم بودم، قبول نمى‏كردم هيچ‏وقت قبول نمى‏كردم، وقتى قراره شش ماه ديگر شوهرم شهيد بشود چرا اصلاً از الان قبول كنم؟ گفت: خوب، اگر ديديد اين جواب را داد، بدانيد كه اين دختر به درد من نمى‏خورد.
بالاخره وقتى ديد خيلى اصرار مى‏كنم، گفت: بابا اگر گفت «نمى‏خواهم» كه هيچ. اما اگر گفت توكل من به خداست و عمر آدم دست خداست هر چيز خدا بخواهد همان مى‏شود، بدانيد كه او براى من مناسب است و من بعداً مى‏روم با او صحبت مى‏كنم.»
مادر مهدى مى‏گويد:
«بعد از گفتن شرط و شروط مهدى، بالاخره دختر موردنظر، كه در واقع نوه دايى خودم بود، انتخاب شد. آماده شديم برويم صحبت كنيم كه مهدى باز درآمد و گفت: من فردا مى‏خواهم بروم كردستان، گفتم: ننه، عزيزم ما مى‏خواهيم برويم اينجا صحبت كنيم. گفت: من زود برمى‏گردم. توى همين حال، ما را گذاشت و رفت كردستان. يك هفته بعد كه از كردستان برگشت، رفتيم خواستگارى. وقتى رفتيم، دختر كم سن و سال بود و مادر هم نداشت. يك‏ساله بود كه مادرش را از دست داده بود. اما از خانواده‏اى متدين و عاشق اهل بيت بودند. مهدى نشست و با اين دختر صحبت كرد و به او گفت: «شما خوب فكرهايت را بكن، احساساتى تصميم نگير، دنيا را چه ديدى؟ اصلاً امكان دارد اين آدمى كه به همسرى انتخاب مى‏كنى و الان روبرويت نشسته، دست يا پايش قطع شود، ممكن است شهيد بشود. هر چه مى‏خواست به او گفت و دختر هم با تمام وجود قبول كرد. ما آن شب نشستيم و حرف‏هايمان را كه زديم، مى‏خواستيم قرار عقد را بگذاريم، كه مهدى باز گفت: مى‏خواهم بروم كردستان، دوباره رفت. او هميشه به من مى‏گفت: مادر جان! بدان اگر من زن بگيرم شش‏ماه بيشتر ميهمان شما نيستم. گفتم: چرا؟ گفت: با ازدواج من، نصف ديگر دينم كامل مى‏شود و شهيد مى‏شوم. بالاخره از كردستان برگشت و عقد كرد. شبى كه زنش را عقد كرديم، برگشتيم خانه خودمان، ساعت يك بعد از نصف شب بود. ديدم بچه‏ها همه خوابند اما مهدى داشت وضو مى‏گرفت. طبق معمول داشت براى نماز شب آماده مى‏شد. هميشه نماز شب مى‏خواند ولى آنقدر در اين عبادت شبانه احتياط به خرج مى‏داد كه هيچكس متوجه نمى‏شد. همانطور كه داشت وضو مى‏گرفت، ديدم برگشت و پشت سرش را نگاه كرد، ديد من نشسته‏ام. داشت به آرامى آيه‏هاى قرآن را تلاوت مى‏كرد، آب وضو از محاسنش مى‏چكيد. تا مرا ديد، خنديد و گفت: مادر تو اينجا نشسته‏اى؟ گفتم: آره مادرجان. گفت: ديگر خيالت راحت شد؟ گفتم: نه مادر، روزى كه دست عروسم را توى دستت بگذارم خيالم راحت مى‏شود، الان فقط او را برايت عقد كرده‏ام. گفت: مادر اين هم براى تسلى دل شما بود، من شش ماه بيشتر ميهمان شما نيستم، اگر خدا بخواهد من به آن چيزى كه مى‏خواستم مى‏رسم!.»
مهدى وقتى پاى سفره عقد نشست، سرشار از عبوديت و تقوا بود و از طرفى تو گويى به حقايقى اشراقى وقوف يافته بود كه مى‏گفت: تنها شش ماه ميهمان سفره شما خاكيان هستم. او در اين مدت كوتاه با همسرش رفتارى بزرگوارانه و محبت‏آميز داشته است، آنچنان كه گويى سالها با او زندگى كرده و زندگى خواهد كرد.

لطافت روحى

مهدى بار ديگر كوله‏بار سفر بست و راهى عشق‏آباد جبهه‏ها شد. اين بار كوههاى اسلام‏آباد غرب به مأمن امنى براى لشكريان محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم مبدل شد. اردوگاه با صفاى قلاجه در حاشيه جاده اسلام آباد - ايلام، محل استقرار لشكر 27 بود. گردان‏ها يكى پس از ديگرى با پيوستن نيروى بسيجى به صفوف‏شان شكل مى‏گرفتند. سيماى باصفاى مهدى، كه اين بار معاون «تيپ يكم عمار لشكر 27« بود هيبت و جلال خاصى داشت، اما نه هيبت و هيمنه‏اى دروغين، ناشى از غرور و هواى نفس، چرا كه او ياد گرفته بود كه فرمانده دل‏هاى بسيجيان باشد نه فرمانده تن‏ها.
او به يمن فراست ايمانى خود، به راز نفوذ در دل‏هاى بسيجى‏ها پى برده بود و بسيجى‏ها نيز به عمق علاقه مهدى نسبت به خودشان آگاهى پيدا كرده بودند. از آن پس هر وقت مهدى در اردوگاه راه مى‏رفت تعداد زيادى از بسيجى‏ها نيز گرداگرد وجود او مى‏چرخيدند. مهدى علاوه بر آن‏كه براى رزم‏آوران لشكر در جبهه‏ها فرماندهى لايق بود، در منزل و ميان اعضاى خانواده هم راهنماى خوبى براى اهل خانه بود. وقتى به مرخصى مى‏آمد سعى مى‏كرد در همان مدت كمى كه پيش خانواده هست افراد خانواده، خصوصاً كوچكترها را نسبت به وظايف شرعى و دينى خود آشنا كند.
كتاب‏هاى دينى و اخلاقى به جوانان و نوجوانان هديه مى‏داد و آن‏ها را تشويق به مطالعه اين كتاب‏ها مى‏كرد.
محرم سال 1362 اردوگاه قلاجه، حال و هواى ديگرى داشت. گردان‏هاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم با راه‏اندازى دسته‏هاى عزادارى در محوطه گردان عمّار ياسر تجمع مى‏كردند. آن‏جا مهدى براى دسته‏هاى عزادارى گردان‏ها نوحه مى‏خواند و آن‏ها هم به سر و سينه خود مى‏كوبيدند.
مهدى با صداى دلنشين خود در اردوگاه قلاجه گل كرد و بچه‏هاى بسيجى تيپ يكم عمّار، شيفته اخلاق مردانه و متين و صداى خوش و دلنشين او شدند.
مهدى مخلص بود و اين اخلاص و پاكى او موجب شده بود مطالبى را درك كند كه ديگران از فهم آن عاجز بودند. اين واقعيت را حاج آقا پروازى اين‏گونه تبيين مى‏كند: «برخى ممكن بود مهدى را يك جنگجوى شلوغ، خشن، سخت و البته اهل بگو و بخند بدانند، شايد به دليل همين برخوردهاى ظاهرى در رفتار و كنش مهدى بود كه هر كس قادر نبود آن اخلاص و لطافت ايمانى روح او را ببيند.
از طرفى يكى ديگر از نكات مهم در مورد مهدى خندان، مسئله اعتقاد و عقيده اين فرمانده جوان در هر امرى به امداد الهى بود. من يادم هست بعد از اين‏كه در تابستان سال 62 لشكر از دوكوهه آمد قلاجه براى آماده شدن در عمليات، يك روز من در مقر گردان مقداد ايستاده بودم كه مهدى آمد. مهدى سيگار مى‏كشيد. آن روزها لشكر 27 به بر و بچه‏هاى سيگارى، به صورت هفتگى سهميه سيگار مى‏داد.××× 1 از اسفندماه سال 1362 بود كه توزيع و استعمال سيگار در لشكرهاى سپاه ممنوع شد. ××× يكبار يكى از بچه‏ها آمد پيش مهدى و گفت: آقا مهدى اگر سيگار دارى به من بده. ايشان دست كرد توى جيبش و همان يك پاكت سيگار را كه سهميه او بود، يكجا درآورد و داد به آن آقا، من هم مى‏دانستم او همين يك پاكت سيگار را داشت و اين را هم مى‏دانستم كه قاعدتاً او هر نيم ساعت يا چهل و پنج دقيقه يك سيگار مى‏كشد و اگر سيگار نباشد؛ حالا از روى تلقين يا عادت، مقدارى عصبى مى‏شد، از او پرسيدم: مهدى تو همين يك پاكت سيگار را داشتى؟ البته مى‏دانستم اما براى اطمينان پرسيدم. گفت «بله». گفتم: خوب مرد حسابى تو فكرش را كرده‏اى كه اگر نيم ساعت ديگر سيگار نداشته باشى، عصبى مى‏شوى و سر بچه‏هاى مردم داد و بيداد مى‏كنى؟، يك كمى رفت توى فكر و بعد برگشت گفت: حاج آقا! شنيده‏ام يك آيه و يا روايتى داريم كه مى‏گويد اگر يكى بدهى ده تا به تو مى‏دهند آيا اين درست است يا نه؟ اصلاً فكر نمى‏كردم كه يك چنين برخوردى با من داشته باشد، خلاصه من هيچ‏چيز ديگرى نتوانستم بگويم، سرم را انداختم پايين و با خودم گفتم خوب اين آيه هست، اين روايت هست، اين اعتقاد ايشان هم هست، هيچ‏چيز نگفتم و ايشان هم خيلى عادى خداحافظى كرد و كنار جاده سوار ماشين شد و رفت به طرف محل استقرار گردان عمارياسر، بعد از حدود 20 دقيقه كه از رفتنش گذشته بود، ديدم با وانت تويوتا برگشت سمت ستاد. پشت وانت سوار شده بود و از همان بالاى تويوتا ديدم دارد داد مى‏زند: حاجى، حاجى!
آمدم خودم را كشيدم كنار جاده كه من هم با آنها بروم ستاد، ايشان داشت رد مى‏شد من هم اشاره نكردم كه بايستد و او هم فكر كرد كه من مى‏خواهم همين جا بايستم و رد شد و رفت. در حين اين كه داشت رد مى‏شد، چون هوا سرد بود و اوركت تنش بود، زيپ اوركت را باز كرد و دست كرد جيب بغلش؛ ديدم يك باكس××× 1 هر باكس، حاوى 10 بسته سيگار است. ××× از همان نوع سيگارهايى بود كه او داده بود به يكى از بچه‏ها. نشان داد و رد شد و رفت. بعد كه برگشت، گفتم: مهدى اون چى بود. مى‏دانستم اما عمداً پرسيدم گفت: حاج آقا اين مصداق عينى همان آيه است: من با اعتقاد به اين آيه يك پاكت سيگار را دادم و رفتم سوار ماشين شدم، داشتم مى‏رفتم كه يك ماشين ديگه داشت مى‏آمد، آن ماشين بوق زد و ما هم نگه داشتيم. بعد يك نفر از توى ماشين آمد گفت: آقا مهدى، اين يك باكس سيگار مال تو، آن را داد به من و رفت.»

شير كوهستان

مهدى در مدت كوتاهى از يك بسيجى ساده به يك فرمانده عملياتى سطح بالاى جنگ ارتقاء يافت و اين همه به يمن اخلاص، تدبير، ذكاوت، شجاعت، ابتكار و روحيه بالاى اطاعت‏پذيرى او بود. او با آنكه يكى از فرماندهان جنگ بود اما هميشه ابا داشت از آنكه كسى از اين موقعيت نظامى او مطلع شود. مهدى در حقيقيت مظهر نسلى جديد و نماينده يك نسل پرشور و توانمند بود. در واقع همه مناسبات دست به دست هم داده بودند تا نسلى نو از فرماندهان سپاهى كه ثمره انقلاب بود در بهترين شرايط نظامى و اخلاقى، اداره امور جنگ را بر عهده بگيرند و مهدى يكى از فارغ‏التحصيلان اين دانشگاه بود. او جوانى مدير و مدبر و رازدار بود و همه كسانى كه او را مى‏شناختند به خوبى مى‏دانستند كه يكى از خصوصيات بارز فرماندهى‏اش، حفظ اسرار نظامى است. اولين خصوصيت فرماندهى مهدى خندان شجاعت و بى‏باكى هوشمندانه او بود. اين را همه همرزمان او به اتفاق تأئيد مى‏كردند، يكى از كسانى كه در سخت‏ترين و حساس‏ترين نبردهاى دوران دفاع مقدس در كنار او بود، حاج آقا پروازى است. او در مورد شجاعت مهدى مى‏گويد:
«مهدى خندان از زمره آن سنخ فرماندهان جنگ بود كه در رده افراد نترس قرار داشت. خيلى‏ها را داشتيم كه سر نترسى داشتند و شجاع بودند، اما بعضى‏ها شجاع‏تر بودند، اگر بخواهم چند نفر از اين افراد شجاع‏تر را نام ببرم، يكى از آنها مهدى است.»
به بن بست رسيدن كار شناسايى در منطقه بمو××× 1 نيروهاى شناسايى واحد اطلاعات لشكر 27 از خرداد تا آبان 62 به مدت 5 ماه متمادى، به صورت شبانه‏روزى در منطقه بمو سرگرم مأموريت‏هاى اكتشافى بودند. ××× و روشن شدن اين مطلب كه اجراى عمليات در آن منطقه ناممكن است، تأثير نامطلوبى بر روحيه نيروهاى لشكر بر جاى نهاد. فرماندهان با آوردن دلايل منطقى، سعى در توجيه رزمندگان داشتند و مى‏خواستند هر طور شده نيروها را ترغيب كنند كه بمانند و تسويه حساب نكنند تا در عمليات ديگرى كه در منطقه مريوان در حال انجام بود شركت كنند. مهدى با كلام نافذ خود خيلى خوب توانست نيروهاى تحت امرش در «تيپ يكم عمار» را متقاعد كند كه دل به خدا بسپارند و از حوادث پيش آمده دلسرد نشوند. در همان حال از طرف فرماندهى كل سپاه، به لشكر ابلاغ شد تا سريعاً خود را به مريوان رسانده و در ادامه عمليات والفجر 4 شركت كند.
دوباره شادى و هلهله بچه‏ها فضاى اردوگاه قلاجه را پر كرد. طى كمتر از 12 ساعت كليه نيروها آماده حركت شدند و در يك حركت نمايشى كل نيروهاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به صورت ستون نظامى از اسلام‏آباد به سمت مريوان حركت كردند. اين نمايش قدرت با شكوه باعث دلگرمى مردم منطقه شد. نيروهاى لشكر پس از پشت سر گذاشتن شهر جنگ زده مريوان در منطقه شيلر اردوگاه خود را برپا كردند و آماده دريافت دستور حمله شدند.
اما قبل از حمله لازم بود تا عناصر شناسايى لشكر، اطلاعاتى از سپاه يكم دشمن و وضعيت استقرار واحدهاى آن داشته باشند. حجت معارف‏وند يكى از نيروهاى اطلاعات لشكر 27 مى‏گويد:
«چند ساعتى از ورود ما به منطقه نمى‏گذشت و هنوز چادرمان را علم نكرده بوديم كه حاجى××× 1 سردار شهيد محمد ابراهيم همّت. ××× به سراغ‏مان آمد. من و مسؤول واحدمان «حاج سعيد قاسمى» و سرگروه تيم‏هاى شناسايى به همراه حاجى به بازديد منطقه عملياتى رفتيم تا از بلندى، منطقه را شناسايى كنيم.
صحبت‏هاى حاجى زياد طول نكشيد. با دست، نقاطى را به ما نشان داد و آخرين محورهاى جبهه و وضع يگان‏هاى خودى و دشمن را مشخص كرد. بعد رو به ما كرد و گفت:
فرصت زيادى نداريد. شب عمليات معلوم نيست. ممكن است پس فردا باشد يا چند روز بعد، ولى براى شناسايى منطقه، وقت كمى داريم. از اين فرصت كوتاه استفاده بيشترى بكنيد تا عمليات با موفقيت انجام شود.
صداى گرم و صميمى حاجى هميشه مايه قوت قلب و اطمينان خاطر بچه‏ها بود.
-: كار را كاملاً جدى بگيريد، چون كه همه بسيجى‏ها منتظرند، تا شما عراقى‏ها را به آنها نشان دهيد!
حاجى كه رفت، ما مانديم و دشت و قله بزرگ شناسايى نشده. قله با هيبتى هول‏انگيز در مقابل ما خودنمايى مى‏كرد، با تن‏پوش سبز مخملى و نوكى تيز و برآمده از ميان قله‏ها. دامنش آنقدر گسترده و پرچين بود كه با يك نگاه نمى‏شد تمام آن را ديد و تازه اين يك قسمت از منطقه بود. آن سمتش را خدا مى‏دانست كه چه خبر است.
چند ساعت بيشتر به غروب نمانده بود. ما تا آنجا كه مى‏توانستيم با دوربين كار كرديم، بعد به اردوگاه برگشتيم و نيمه شب دوباره كار شناسايى را با پشت سر گذاشتن خاكريز خودى و رخنه به مواضع دشمن ادامه داديم.
دشمن مرتب منور مى‏زد و بى‏هدف تيراندازى مى‏كرد و ما مجبور بوديم با احتياط پيش برويم.
شب بعد، در حالى كه اطراف خود را نگاه مى‏كرديم، به منطقه دشمن وارد شديم و تا پشت خط كمين دشمن نفوذ كرديم و جاده مواصلاتى را كه به شهر مرزى «پنجوين» در شرق استان سليمانيه عراق مى‏رفت، شناسايى كرديم.
اطراف جاده پر بود از مزارع و باغ‏هاى كشاورزى. آنها را هم پشت سر گذاشتيم و رسيديم به پاى ارتفاعات «كانى مانگا». تعداد يال‏ها و شيارهاى روى كوه به حدى بود كه پيدا كردن راهكار مناسب را مشكل مى‏كرد.
مدت زمانى اين پا و آن پا كرديم و عاقبت روى يالى كه حدس مى‏زديم به قله 1904 برسد، حركت كرديم.
چند ساعتى به صبح باقى نمانده بود و هنوز در نيمه راه بوديم. چاره‏اى نداشتيم و بايد برمى‏گشتيم. ممكن بود تا به بالاى قله برسيم، هوا روشن شود و در نتيجه، شناسايى لو برود.
هنگام بازگشت، شاهد فعاليت و تحركات واحد مهندسى سپاه يكم دشمن بوديم. آنها در نقاط مختلف، اقدام به ايجاد خاكريز، احداث سنگر يا ميادين مين و نصب سيم خاردار و موانع ايذايى ديگر مى‏كردند.
صبح روز بعد، وضع منطقه و فعاليت‏هاى دشمن را به حاجى گزارش داديم. آن شب قرار بود كه شب عمليات باشد، ولى عصر همان روز از طرف ستاد فرماندهى لشكر پيام آمد كه بچه‏ها مى‏توانند به شناسايى بروند، چون عمليات تا چند شب ديگر به تأخير افتاده بود.
آن شب دوباره از خاكريز خودمان گذشتيم و به رودخانه «قزلچه» رسيديم. در دو مرحله قبلى عمليات، عراقى‏ها در عقب‏نشينى از دشت شيلر، پل روى اين رودخانه را منفجر كرده بودند و در وسط پل، حفره‏اى به طول دو سه متر ايجاد شده بود. شب‏هاى قبل توجهى به رودخانه نمى‏كرديم، ولى آن شب به آرامى از روى رودخانه مى‏گذشتيم كه ناگهان پاى يكى از بچه‏ها از روى سنگى سر خورد و افتاد داخل آب. عمق رودخانه كم بود، ولى تمام بدنش خيس شد. هنوز چند مترى از رودخانه دور نشده بوديم كه صداى چند عراقى را شنيديم. زمينگير شديم. نفس را در سينه حبس كرديم و با دقت همه جا را نگاه كرديم. سياهى چند عراقى را توى دشت ديديم، كه به صورت دشتبان اطراف را مى‏گشتند و جلو مى‏آمدند.
حتى اگر باد بوى ما را به پوزه دشمن مى‏رساند، شناسايى لو مى‏رفت و عراقى‏ها احتمال عمليات را مى‏دادند و بچه‏ها نمى‏توانستند آنها را غافلگير كنند. با احتياط از همان جا برگشتيم و بعد از رسيدن به مقرّ، معضل تردد روى رودخانه «قزلچه» را با برادر «دستواره»××× 1 سردار شهيد «سيد محمدرضا دستواره» فرمانده وقت تيپ سوم ابوذر از لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم. ××× در ميان گذاشتيم. رودخانه «قزلچه» اگر چه عمق زيادى نداشت، ولى براى عبور گردان‏ها در شب عمليات، بايد روى آن پلهاى مناسب گذارده مى‏شد.»××× 2 نقل از كتاب قله 1904، نوشته: اصغر كاظمى، صص 50 تا 53. ×××
درباره چگونگى اجراى عمليات و تصرّف ارتفاعات «كانى مانگا» و تسلط بر دشت «پنجوين» دو نظر وجود داشت: نظر اول اين بود كه چون منطقه موردنظر وسيع است، بهتر است عمليات در دو مرحله پياپى انجام شود كه در آن صورت منطقه به دو بخش تقسيم مى‏شد. نظر دوم اين بود كه تمام ارتفاعات و دشت پنجوين، طى يك مرحله و در يك شب، مورد هجوم قرار گيرد كه در نهايت نظريه دوم مورد قبول فرماندهى لشكر حاج همت قرار گرفت.
براساس اين طرح، ارتفاعات «كانى مانگا» توسط چند گردان آزاد مى‏شد و با تحقق اين امر، شهر «پنجوين» در شرق استان سليمانيه عراق با سقوط «تنگه پنجوين» (تنگه روكان) به تصرف قواى اسلام درمى‏آمد.

شب سيزدهم آبان سال 1362

نيروهاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به محض تاريكى هوا، از نقطه رهايى به سمت مواضع مستحكم دشمن رها شدند، تا عمليات خودشان را در منطقه عملياتى والفجر 4 شروع كنند. مهدى، معاون تيپ يكم عمار به همراه على‏اكبر حاجى‏پور فرمانده تيپ، كار هدايت و فرماندهى نيروهاى اين يگان را بر عهده داشتند. آنها ضمن تقسيم كار و تفكيك وظايف، هر يك مسؤوليتى را بر عهده گرفتند، وظيفه مهدى راهنمايى و هدايت نيروهاى تيپ عمار به سمت اهداف از پيش تعيين شده بود. او با فرماندهى خوب خود، نيروها را به سمت هدف هدايت مى‏كرد و خود نيز پا به پاى رزمندگان پيش مى‏رفت. هدف عمليات، رسيدن به ارتفاعات كانى‏مانگا و تسخير قله‏هاى 1866-1900-1904 و دشت پنجوين بود. عبور از سنگلاخ‏هاى پر فراز و نشيب، گذشتن از رودخانه قزلچه و رسيدن به شيارهاى منتهى به كانى‏مانگا، كارى سخت و طاقت‏فرسا بود، كه بيشتر توان نيروهاى رزمنده را مى‏گرفت. از آن مهمتر، راهى بود كه بعد از اين مرحله، رزمندگان لشكر در پيش‏رو داشتند؛ يعنى بالا كشيدن از ارتفاعات بلند كانى‏مانگا و رسيدن به قله‏هاى موردنظر. دشمن با پرتاب گلوله‏هاى منور، آسمان ظلمانى منطقه را چراغانى كرده بود و آن طور كه از حركات دشمن مى‏شد فهميد، عناصر جمعى سپاه يكم ارتش بعث، تا حدودى از انجام عمليات مطلع بودند.
يكى از نيروهاى گردان مقداد بن اسود از تيپ يكم عمار، از آن شب مى‏گويد:
«قرار بود گردان‏هاى مقداد و عمار ياسر به شكل ستون‏كشى از منطقه صعب‏العبورى عبور كنند و به مناطق از پيش تعيين شده خودشان برسند، هدايت اين ستون با برادر عزيزمان مهدى خندان معاون تيپ يكم عمار بود، دَلَنگ و دُولونگ اسلحه و كوله‏پشتى بچه‏ها، سر و صداى عجيبى راه انداخته بود. آهنگ موزون و دلنواز شُرشُر آب رودخانه قزلچه انگار داشت برايمان مارش رزم مى‏نواخت. از روى پلى كه با جعبه‏هاى خمپاره درست كرده بودند گذشتيم و خودمان را به دشمن نزديك كرديم.
از سر ستون پيام نفربه‏نفر به عقب منتقل شد: «به كمين دشمن رسيديم آهسته و بى‏صدا حركت كنيد.»
ولى گذشتن 1200 نفر از چند مترى اين كمين مگر امكان داشت؟! برادر خندان به مسؤولين گردان‏ها گفت: چاره‏اى نداريم بايد از بغل اين كمين و اين جناب دوشكاچى عراقى كه چهار چشمى مواظب ماست رد بشويم.
مسؤولين گردان‏ها گفتند امكان ندارد اين 1200 نفر بتوانند از اينجا عبور كنند. طول ستون بيش از 2 كيلومتر مى‏شد برادر خندان آمد اول ستون و به نفر اولى گفت: برادرجان آيه «وجعلنا» را بخوان و از بغل اين دوشكا رد شو. خيلى با اطمينان اين حرف را زد و بعد از آن، بچه‏ها يكى‏يكى در حالى كه زير لب آيه «وجعلنا» را زمزمه مى‏كردند، از كنار آن كمين عراقى رد شدند. من نگاه كردم ديدم اين لوله دوشكا دارد به اين طرف و آن‏طرف مى‏چرخد و به دنبال نيروهاى ايرانى مى‏گردد، غافل از اينكه بچه‏ها داشتند از زير لوله مرگبار آن رد مى‏شدند. البته اگر نيروهاى عراقى مى‏فهميدند زير پايشان چه مى‏گذرد، مى‏توانستند با همان دوشكا، كل آن 1200 نفر را قتل‏عام كنند و اين نشان مى‏دهد تصميم‏گيرى برادر خندان در آن وضعيت چقدر حياتى و مهم بود و چه ايمانى را طلب مى‏كرد.»
بعد از شش ساعت راهپيمايى و گذشتن از چندين كمين، نيروهاى ايرانى به پاى سنگرهاى دشمن رسيدند كه در اينجا با اعلام رمز عمليات توسط حاج همت مرحله سوم عمليات والفجر 4 شروع شد، مهدى با شجاعتى ستودنى نيروها را به سمت اهداف عمليات به پيش مى‏برد. هنوز سپيده صبح نزده بود كه تعدادى از گردان‏ها به بالاى سه ارتفاع 1900-1904 و 1866 رسيدند و بچه‏هاى گردان عمار هم كه تحت فرماندهى مهدى خندان بودند در دشت پنجوين به شكار تانك‏هاى دشمن پرداختند.
جواد صراف××× 1 جواد صراف با سمت فرماندهى گردان شهادت لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم طى عمليات كربلاى پنج روز 22 دى 1365 در منطقه شلمچه به شهادت رسيد. ××× از آن شب مى‏گويد:
«از وسط كمين‏ها عبور كرديم و به هدف‏مان نزديك شديم. گردان عمار ياسر به دنبال آغاز درگيرى لشكر 31 عاشورا، عمليات را در دشت شروع كرده بود. ما هم پس از هماهنگى‏هاى لازم به دشمن هجوم برديم و با كمى درگيرى روى هدف‏مان مستقر شديم و موضع پدافندى ايجاد كرديم.
ساعت پنج صبح بود كه قصد الحاق با گروهان ايثار و ايمان را كرديم و به همين منظور تعدادى از بچه‏ها را به سمت راست و چپ فرستاديم. تعدادى از بچه‏ها به سمت ارتفاع 1900، كه محدوده گردان مسلم بن عقيل‏عليه السلام لشكر 27 بود، رفتند تا از موقعيت گردان خبرى كسب كنند.
ساعت هشت صبح با تماسى كه معاون گردان با فرماندهى لشكر گرفت، قرار شد كه آن محدوده را ترك كنيم. دشت از تانك‏هاى دشمن پاكسازى نشده بود. از بالاى ارتفاع 1900 هم مدام بر سرمان آتش مى‏ريختند. كم كم عقب كشيديم و به شيارى، نزديك دشت پناه برديم، ولى در آنجا هم دشمن روى ما ديد داشت. بچه‏ها به نوبت نماز خواندند.
آمديم بلند شويم كه خمپاره‏اى سفير كشان آمد. گلوله از نوع خمپاره 60 ميليمترى بود. در چند مترى من منفجر شد و من از ناحيه دست مجروح شدم. با ضعف و بى‏حالى خودم را از بقيه بچه‏ها جدا كردم تا اين‏كه به شيار ديگرى رسيديم. با آن حال و وضعى كه داشتم، تصميم گرفتم راهى پيدا كنم تا نيروهاى باقيمانده را نجات بدهم. قرار شد از طريق كناره «كانى مانگا» و دشت، به سمت خاكريز خودى حركت كنيم. چند ساعت كه راه رفتيم، به گروهى از بچه‏هاى خودى برخورديم. راه افتاديم.
يك تيربار چهار لول دشمن در دشت كار مى‏كرد و تقريباً كل منطقه را زير آتش خود داشت. براى همين چند قدم نيم‏خيز راه مى‏رفتيم و كمى مى‏نشستيم و دوباره با احتياط به راهمان ادامه مى‏داديم تا اينكه به شيارى رسيديم و در ابتداى آن موضع گرفتيم. بچه‏هاى گردان عمار ياسر، با جلودارى برادر خندان معاون تيپ يكم عمار، در دشت با عراقى‏ها درگير بودند.
دشمن روى هر تپه يك تيربار يا دوشكا كار گذاشته بود. جايى كه ما راهكار پيدا كرده و داخل شيار شده بوديم، پر از مين بود. راه از همه طرف بر ما بسته شده بود.
چند ساعتى در آنجا مانديم تا اينكه هوا تاريك شد و نيروهاى واحد اطلاعات - عمليات لشكر 27 از راه رسيدند. قرار شد از چند كمين دشمن عبور كنيم و به عقب برگرديم. با مجروحين به راه افتاديم و در دو ستون وارد دشت پنجوين شديم.
دشمن هر چند دقيقه يك بار منور مى‏زد تا موقعيت ما را شناسايى كند. در همان حين بچه‏ها متوجه شدند كه نيروهاى مستقر در كمين‏هاى دشمن، از پايين تپه به دنبال ما مى‏آيند.
چند لحظه صبر كرديم. هوا سرد بود و بيشتر بچه‏ها مجروح بودند. من هم وضع خوبى نداشتم، اما چاره‏اى غير از رفتن نبود. به حركت‏مان ادامه داديم.
با احتياط كامل از چندين كمين دشمن گذشتيم. هوا تاريك بود و بچه‏ها به آرامى آيه «وجعلنا» را زير لب زمزمه مى‏كردند. مدتى بعد با عبور از ميان درختان انبوه و بلند، به خط خودى رسيديم.××× 1 ر.ك.به كتاب: قله 1904، صص 100-98 ××× « همين كه سايه سياه شب كنار رفت و سپيده شيرى رنگ صبح از افق آشكار شد، هجوم نيروهاى دشمن به سمت مواضع از دست رفته شدت يافت. نيروهاى سپاه يكم ارتش بعث، با تمام قوا و چندين تيپ كماندويى و لشكر مكانيزه پاتك خود را آغاز كردند. پاتك دشمن چنان سنگين و كوبنده بود كه به قول حاج‏آقا پروازى:
«در يك آن من احساس كردم زلزله‏اى در حال وقوع است طورى كه كوهها انگار داشتند جابجا مى‏شدند، گلوله‏هاى خمپاره و توپ‏هاى دشمن وجب به وجب مواضع نيروهاى خودى را شخم مى‏زدند، به شكلى كه يك لحظه هم نمى‏شد به سمت نيروهاى دشمن سرك كشيد و از حال و روزشان سردرآورد.»
در اين طرف جبهه، پشت خاكريزهاى دشت پنجوين، دشمن زخم خورده، با تمام قوا خاكريز و تنها پناهگاه نيروهاى خودى را زير آتش شديد خود گرفته بود. خورشيد كم‏كم به نيمه آسمان نزديك مى‏شد و جنگ نابرابر مهدى خندان و همرزمان سبك اسلحه بسيجى او، با دشمنى كه تانك‏هاى پيشرفته و ادوات مدرن خود را به رخ مى‏كشيد، با شدت تمام ادامه داشت.
عباس بهرامى يكى از نيروهاى گردان عمار ياسر، از يورش نيروهاى اين گردان به تانك‏هاى دشمن مى‏گويد:
«فرمانده گردان - شهيد اسماعيل لشكرى - هر يك از بچه‏ها را براى شكار يك تانك در نظر گرفته بود. با اشاره فرمانده گردان آر.پى.جى‏زنها بلند شدند و پشت تانك‏ها به ستون ايستادند. برادر اسماعيل لشكرى با حوصله زياد به هر يك از برادران كه مى‏رسيد، با انگشت به تانكى اشاره مى‏كرد و تذكرهاى لازم را داد. قرار بر اين بود كه بچه‏ها در ساعت معين، عمليات را شروع كنند. آر.پى.جى‏زنها كه شكار خود را جلو چشمشان ديدند، شروع كردند به مسلح كردن قبضه‏ها.
هنوز پنجمين آر.پى.جى‏زن نسبت به كارش توجيه نشده بود كه زمين زير پاى ما لرزيد و ده پانزده مترى پشت سرمان به آتش كشيده شد. يكى از بچه‏ها زودتر كارش را شروع كرده بود. موشك درست به برجك تانك خورد و آن را به آتش كشيد. تانك‏ها با چراغ روشن به حركت درآمدند. بچه‏ها چاره‏اى غير از شليك نداشتند. هر كس تا جايى كه مى‏توانست با آر.پى.جى شليك مى‏كرد. بچه‏ها موفق شدند چند تانك دشمن را شكار كنند. بقيه تانك‏ها به طرف بچه‏ها پيشروى كردند و خدمه كاليبر آنها با دوشكا روى سرمان آتش درو مى‏ريختند.»××× 1 نقل از كتاب قله 1904 صفحه 108. ×××
حاج همت هر لحظه با بى‏سيم تماس مى‏گرفت و از على‏اكبر حاجى‏پور فرمانده تيپ يكم عمار، اوضاع و احوال خط را مى‏پرسيد. حاجى‏پور هم طبق معمول با همان لهجه شيرين آذرى به حاج همت مى‏گفت:
حاجى! خيالت راهت باشد، اين بسيجى‏هاى بى‏ترمز ما، شاخ اين بعثى‏ها را مى‏شكنند.
او با موتور تريل مدام از طول خاكريز عبور مى‏كرد و نيروها را براى دفاع از مواضع به دست آمده تشويق مى‏كرد. باران خمپاره و كاتيوشا بود كه بر سر بچه‏ها ريخته مى‏شد، خاكريزى كه تازه احداث شده بود فاقد سنگر و جان پناهى مناسب بود. بچه‏ها بدون داشتن كمترين پناهگاهى با تمام قوا دفاع مى‏كردند. در يك لحظه آسمان تيره و تار شد. همه‏جا را دود و آتش فرا گرفت. يكى از آن ميان فرياد زد: «يا حسين! برادر حاجى‏پور...» دود و آتش فرو نشست و پيكر غرقه به خون على‏اكبر لشكر در گوشه‏اى از خاكريز آرام گرفت. خبر خيلى زود در خط پيچيد «حاجى‏پور شهيد شد» فرمانده تيپ يكم عمار، همان كسى كه عاشق بسيجى‏ها بود و بچه‏هاى بسيج عاشق او، مردانه جنگيد تا اينكه به خاك شهادت درغلتيد. شهادت حاجى‏پور قلب مهدى را شكست. مهدى با اينكه آدم شوخ و بذله‏گويى بود، اما شهادت حاجى‏پور او را در خودش فرو برد. مهدى با يادآورى خاطرات شيرين دورانى كه با حاجى‏پور بود، به خودش آرامش مى‏داد. عمليات با دست‏يابى به درصدى از اهداف خود متوقف شد و نيروها براى تجديد قوا و سازمان‏دهى مجدد، راهى چادرها شدند.
مرحله سوم از عمليات «والفجر 4« طى چند شب حمله‏هاى گسترده و پيگير رزمندگان اسلام در عمق مواضع دشمن به پايان رسيد. در طى اين عمليات، نيروهاى خودى در ارتفاعات و مناطق حساس مستقر شدند و به اين ترتيب حلقه محاصره شهر «پنجوين» عراق تنگ‏تر شد.

خيز ثانوى

تثبيت نشدن قله 1904 در مرحله سوم عمليات××× 1 در صورت تثبيت اين قله، شهر «پنجوين» در شرق استان سليمانيه عراق به تصرف نيروهاى ايرانى در مى‏آمد. ××× باعث شد تا وضع ناپايدارى در منطقه حكمفرما شود و براى مراحل بعدى، عمليات ديگرى طرح‏ريزى شود. گسترش عوارض طبيعى در ارتفاعات «كانى مانگا» و نبودن راه تداركاتى مناسب از جانب نيروهاى خودى به بالاى ارتفاع 1904 و همچنين نبودن وقت كافى براى شناسايى منطقه، از جمله عواملى بود كه باعث شد لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به تمام اهداف موردنظر دسترسى پيدا نكند.××× 2 كمبود امكانات لازم براى عبور نيروهاى هفت گردان از رودخانه «قزلچه» از ديگر عواملى بود كه مى‏توان به‏طور جنبى در اين امر دخيل دانشت. ×××
از طرف ديگر، منطقه عملياتى و به ويژه ارتفاعات «كانى مانگا» به خاطر اشراف بر تنگه «روكان» (پنجوين) با شروع عمليات «والفجر 4« و شكست‏هاى پياپى دشمن در مراحل اول و دوم بسيار حساس شده بود و دشمن با آگاهى از حساسيت اين منطقه، در طى دو هفته به طور گسترده، لشكرها و تيپ‏هاى پياده و زرهى خود را وارد منطقه كرده بود. غافلگيرى دشمن در اين مرحله از عمليات امكان‏پذير نبود، چرا كه عراقى‏ها هر لحظه احتمال عمليات را از سوى نيروهاى ايرانى مى‏دادند. آرايش نظامى دشمن در اين مرحله از عمليات به نحوى بود كه از تمركز و تشكيل يك خط ثابت و مستحكم اجتناب كرده، نيروهاى خود را به شكل پايگاه‏هاى كوچك و كمين‏هاى پراكنده، در مناطق مختلف گسترش داده بود.
ارتش عراق در نبردهاى كوهستانى، سابقه و تجربه كافى داشت. نبرد در ارتفاع بازى دراز (سال 60(، نبرد در شياكوه و تنگ كورَك (مراحل يكم و دوم عمليات مطلع الفجر - سال 60)، نبرد در قله 2519 جبهه حاج عمران (عمليات والفجر 2 - سال 62( و همچنين نبرد در ارتفاع نمه كلان‏بو (كله قندى مهران، عمليات والفجر 3 - سال 62( از جمله اين نبردها است. اكنون در قله 1904 كانى‏مانگا، نبردى بزرگ در جريان بود.
پس از عمليات مرحله سوم، بيشتر گردان‏هاى تيپ‏هاى 1 و 2 و 3 لشكر 27 كه وارد كارزار شده بودند، بازسازى و سازماندهى شدند. گردان‏هاى تيپ 1 عمار در حساس‏ترين و عميق‏ترين مواضع دشمن وارد كار شدند و به خاطر شهادت فرمانده تيپ، على‏اكبر حاجى‏پور، و شهادت فرمانده يكى از گردان‏هاى آن، يعنى، ابراهيم معصومى، نياز به سازماندهى پيدا كردند.
از طرف ديگر، گردان‏هايى كه در عمليات شركت نكرده بودند و با منطقه آشنايى كافى نداشتند، با ادغام در گردان‏هاى شركت كننده در عمليات و با ورود كادر گردان‏هاى عمليات ديده، تقويت شدند.
گردان «انصارالرسول»، از جمله واحدهايى بود كه براى اجراى مرحله تكميلى عمليات و جبران كمبود نيروى گردان مالك اشتر، يك گروهان از نيروهاى خود را در اختيار آن گردان قرار داد. در مقابل تعدادى از فرماندهان گردان مالك با گردان انصار همراه شدند.
با شهادت سردار اسلام، ابراهيم معصومى، رزمندگان گردان كميل به نيروهاى گردان مقداد پيوستند تا به فرماندهى احمدنوزاد در عمليات مرحله تكميلى شركت كنند و به همين ترتيب، گردان‏هاى ابوذر، مسلم، بلال و حمزه (جمعى تيپ 3 ابوذر) تغييراتى در سازمان رزم خود ايجاد كردند.
براى مرحله تكميلى عمليات «والفجر 4« از تمام تيپ‏هاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، گردان‏هايى در نظر گرفته بودند كه داراى دو گروهان تقويت شده××× 1 گروهان تقويت شده داراى چهار دسته و شامل 200 نفر است. ××× و يا استعداد نيرويى در حدود سه گروهان داشتند. دشمن پس از پايان مرحله سوم عمليات و تنگ‏تر شدن حلقه محاصره شهر «پنجوين»، احساس خطر بيشترى كرد و با مستحكم كردن خطوط پدافندى خود در ارتفاعات و دشت، و نيز با ايجاد موانع و جايگزينى نيروهاى تازه نفس، اقداماتى را براى مقابله با عمليات و حمله مجدد رزمندگان اسلام انجام داد. از سوى ديگر، مهدى كه با شهادت حاجى‏پور اينك عَلَم فرماندهى تيپ يكم عمار را بر دوش مى‏كشيد، سعى داشت با بازسازى و ادغام گردانها چند گردان را براى عمليات آماده كند. ضمن آن كه با انجام عمليات‏هاى شناسايى، درصدد شناخت بيشتر مواضع دشمن بود. جالب اين‏كه در اين امر نيز مانند ديگر كارها، هوش و ذكاوت فراوانى بروز مى‏داد. حاج آقا پروازى كه در يكى از مأموريت‏هاى شناسايى با مهدى خندان همراه شده بود، به اين استعداد وافر او به خوبى پى‏برد. او مى‏گويد:
«در پايان مرحله سوم عمليات والفجر 4، بر روى ارتفاعات كانى‏مانگا، هنوز بخشى از اين ارتفاع سقوط نكرده بود. قرار بود بچه‏ها از آن قسمت عقب بكشند. اما هنگام بازگشت تعدادى كمين عراقى بود كه سر راه بچه‏ها قرار داشت. در حال بازگشت بوديم كه به يك كمين گروهى برخورديم. توى كمين چند تا چراغ روشن بود و فكر مى‏كنم حدود 15 سرباز عراقى داخل كمين بودند. ما توى ستون داشتيم حركت مى‏كرديم كه يكى از بچه‏ها اسلحه‏اش را از ضامن خارج كرد و گرفت طرف كمين دشمن، اما تا مهدى فهميد، فورى پريد و او را بغل كرد و مانع تيراندازى او شد. با پچ پچ خفه‏اى به او گفت: ببين برادر جان! وقتى كه توى دل شب دارى به كمين عراقى مى‏رسى، اگر بخواهى با اسلحه تيراندازى كنى، اين كار تو با اصول نظامى‏گرى جور درنمى‏آيد؛ اگر با چيزى ديگر سرباز دشمن را در سنگر كمين مى‏توانى از بين ببرى، ببر اما با اسلحه نه، چون سربازان دشمن آتش دهنه تفنگ تو را مى‏بينند و ما را به رگبار مى‏بندند. اما متأسفانه تا مهدى او را رها كرد، آن جوان خامى به خرج داد و يك تير شليك كرد، به محض اين كه تير انداخت، متقابلاً از سمت عراقى‏ها خودش تير خورد و نقش زمين شد...
مهدى به سرعت مسير حركت ستون را تغيير داد، اما ديگر دير شده بود عراقى‏ها شروع كردند به رگبار بستن روى ستون نيروها. بچه‏ها درازكش خوابيدند روى زمين.
مهدى نيروها را پراكنده كرد و بعد، از نقطه‏اى ديگر آنها را به كمين رساند و گفت اين همان كمينى است كه ما يك ساعت پيش با آن درگير شديم، راه نابود كردن اين موضع كمين استفاده از اسلحه نيست، اگر با اسلحه بزنيد باز هم شما را درو مى‏كنند. بعد خودش آمد و به سرعت ضامن چند نارنجك را كشيد و آنها را انداخت توى سنگر كمين، به طورى كه هيچ يك از عراقى‏ها نتوانستند با ما درگير شوند؛ همگى كشته و يا مجروح شدند و يا فرار كردند. توى آن شرايط بحرانى مهدى به اين سرعت تصميم گرفت و همه اينها نشان دهنده فهم و دقت و درايت نظامى بالاى مهدى در به كارگيرى تاكتيك‏هاى نظامى بود.»
كارِ شناسايى از مواضع دشمن به اتمام رسيد و نيروهاى اطلاعاتى به حاج همت اعلام آمادگى كردند كه منطقه براى اجراى عمليات آماده است. مهدى با كار طاقت فرسا سعى در آماده كردن نيروهاى تحت امر خود براى شركت در اين مرحله از عمليات داشت. او با كسب تجربه از اتفاقات مرحله سوم عمليات، نقاط ضعف و قوت عمليات را براى فرماندهان گردان‏ها تشريح مى‏كرد. اما اين بار واژه واژه صحبت‏هاى مهدى، بوى جدايى و پرواز مى‏داد، پرواز و دل كندن از دنياى خاكى و ملحق شدن به سرچشمه آن نور ازلى كه شمس شهادت است و آن، حسين بن على‏عليه السلام است. على جزمانى××× 1 على جزمانى فرمانده گردان مقداد بن اسود لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، روز 13 اسفند 1365 طى عمليات كربلاى پنج به شهادت رسيد. ××× فرمانده گردان مقداد بن اسود، درباره بروز اين حالات در كنش و منش مهدى گفته است:
«بچه ‏هايى كه قرار است شهيد بشوند از چند روز قبل حركات و رفتارشان طور ديگرى مى‏شود، البته طورى نيست كه من بتوانم تفسيرش كنم، يعنى قابل بيان نيست بلكه بايد با اينها برخورد كرد، بايد اينها را ديد و عوالم‏شان را درك كرد، يكى از همين افراد برادر عزيزمان مهدى خندان بود كه من از سه روز قبل‏تر، احساس كردم اين برادرمان به انتهاى خط رسيده و موعد پروازش نزديك است، حالاتش، حالات ديگرى بود، چشمهايش اكثراً اشك‏آلود بود و بيشتر با خداى خودش راز و نياز مى‏كرد. وقتى داشتيم مى‏رفتيم عمليات، من به وضوح شادابى و نشاط را در چهره ايشان ديدم. شب حمله، شبى مهتابى بود و وقتى نور مهتاب به چهره مهدى مى‏افتاد، نور از سيماى او ساطع مى‏شد. من سه سال با مهدى بودم، اما هيچ‏وقت چهره‏اش را آنطور نورانى نديده بودم، دقيقاً چهره‏اش مصداق توصيفى بود كه استاد مطهرى از شهيد داشت: «نشاط شهيد، نشاط زنده است.»
وقتى درگيرى شروع شد چيزى كه اصلاً براى مهدى معنا نداشت ترس و واهمه از دشمن بود. در گير و دار درگيرى، وقتى به مهدى نگاه مى‏كرديم پندارى تمام قامت او را با نور پوشانده بودند. وقتى هم كه درگيرى شروع شد تنها چيزى كه براى او اهميت نداشت ترس بود. او با رشادت و شجاعتى عجيب، رجز مى‏خواند و بچه‏ها را به سمت دشمن هدايت مى‏كرد و...»
لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم با ادغام گردان‏ها در يكديگر و با استعداد كمترى از مرحله قبلى عمليات، براى انجام ادامه مرحله سوم نبرد والفجر 4 يا همان مرحله تكميلى آماده مى‏شد. مهدى اين بار مسؤوليتش سنگين‏تر بود، او با شهادت حاجى‏پور بايد به تنهايى بچه‏هاى تيپ 1 عمار را هدايت مى‏كرد.
محدوده عملياتى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم در مرحله تكميلى، قله 1904 و يال‏هاى غربى و شرقى آن، ارتفاع 1900 و نيز تصرف تپه‏هاى مشرف به جاده، دره ميانه - نالپاريز بود.

آسمان بوى خون مى‏دهد

راستى اگر آسمان زبان داشت، چگونه راز ستارگان را به زمينيان بازگو مى‏كرد. اگر قرار بود شب، اين پير سياه سالمند همه رازهاى سر به مهر خود را بر زمينيان آشكار كند، چه‏ها كه نمى‏گفت؟! اگر خورشيد حكايت عشاق پروبال سوخته حضرت حق را واگو مى‏كرد آيا پس از طلوع خود، سر آن را داشت كه غروب كند؟ آيا آن طلوع، آخرين طلوع او نبود؟ آيا عموى سالخورده ابناى بشر، تاريخ، كه از ازل شاهد رنج‏هاى قبيله بشرى بر سياره خاك بوده است و تا به امروز همچنان پا برجا مانده است طاقت آن را دارد كه ماجراى محنت‏هاى ابناى قبيله خمينى را مو به مو به سينه پردرد خود بسپارد؟ آيا قلب زمان از تپش باز نمى‏ايستاد آنگاه كه لحظه‏هاى وصال دريادلان بسيجى به حضرت دوست فرا مى‏رسيد؟ افسوس كه نه قلم ياراى انجام رسالتى چنين دشوار را دارد و نه آسمان و شب و خورشيد و تاريخ.
آنچه هست تنها نسيمى از بهشت كوى شهيدان است، قلمها را غلاف كردن شايسته‏تر است تا سياه كردن كاغذ، چه از شهيدان گفتن بس دشوار و ناممكن است... مهدى نيز يكى از خيل تكسواران اين قبيله كربلايى بود، او عاشق بود و عشق ازلى را چاره‏اى جز جانبازى تا رسيدن به وصال معشوق نيست. او هميشه حسرت پيوستن به قافله شهيدان را داشت و هر همراهى كه در اين راه از او سبقت مى‏گرفت، موجب حسرت بيشتر او مى‏شد.
او راه رسيدن به آسمان را يافته بود و بوى خون را از آسمان لايتناهى استشمام كرده بود. او بوى خون را از كربلا شنيده بود. آيا ميان كربلا و آسمان قرابتى بود. يكبار شنيده بود حاج آقا پروازى در غيبت او در گردان، روايتى از اهل بيت عصمت و طهارت‏عليه السلام را براى بسيجيان لشكر بازگو كرده است و بدنبال آن روضه‏اى خوانده بود و چه اشك‏ها و شورها كه بر اثر بازگويى آن روايت به پا نشد: مهدى وقتى به موضع گردان بازگشت و خبر آن انقلاب روحى بچه‏ها به او رسيد، سر از پا نشناخته، در حسرت شنيدن آن روايت از دهان راوى، شبانه سنگر به سنگر و چادر به چادر را جست و جو مى‏كند. بالاخره راوى را مى‏يابد و از او با اصرار مى‏خواهد تا آن روايت را برايش نقل كند. راوى نيز روايت را بازگو مى‏كند. مهدى وقتى كه آن حديث نورانى را مى‏شنود به حدى منقلب مى‏شود كه به ناچار رازهاى ناگفته خود را در نزد راوى بر زبان جارى مى‏كند.
حاج محمد پروازى در وصف نشانه‏هاى پرواز مهدى مى‏گويد:
«آبان ماه سال 62 بود و ما در محل قرارگاه تاكتيكى لشكر؛ در مريوان مستقر بوديم. نيمه‏هاى شب بود كه مهدى آمد سراغم و به من گفت: شنيده‏ام شما حديثى را براى بچه‏ها نقل كرده‏ايد دوست دارم آن حديث را براى من هم بگوييد. گفتم: باشد و حديث را خواندم. ديدم ايشان گريه‏اش گرفت. گفتم: چرا ناراحت شدى؟ مگر از عمليات مى‏ترسى؟ گفت: حاجى تو خودت مى‏دانى كه من مرد ترس نيستم ولى نمى‏دانم چرا آسمان اينجا بوى خون مى‏دهد. حرفش را جدى نگرفتم و گفتم: باز كه شروع كردى... گفت: نه حاج آقا اين آسمان بوى خون مى‏دهد، گفتم: ما كه نفهميديم يعنى چه؟ گفت: يعنى مى‏خواهد عمليات بشود. گفتم: اينقدر را كه من هم مى‏فهمم كه مى‏خواهد عمليات بشود. گفت: نه بگذار خبرى به تو بدهم. تا سه روز ديگر لشكر قطعاً وارد عمليات مى‏شود. گفتن اين خبر كار ساده‏اى نيست. چون من يادم است توى عمليات كربلاى يك××× 1 عمليات كربلا 1، در تاريخ 10 تيرماه سال 1365 و با هدف آزادسازى شهر استراتژيك مهران آغاز شد و رزمندگان اسلام ضمن آزادى مهران، تلفات سنگينى به دشمن وارد آوردند. ×××؛ گردان كميل از لشكر 27 تا پيش كمين‏هاى عراقى هم رفت، حتى به من گفتند: اين سياهى كه مى‏بينى كمين عراقى است و آن را بزنيد، اما همان موقع بى‏سيم زدند و گفتند: عمليات منتفى شده و برگرديد عقب، حتى مى‏خواهم اين را بگويم كسى ممكن است بگويد امشب عمليات مى‏شود ولى اينكه حتماً چنين خواهد شد يا خير، اعلام قطعى آن كار هر كسى نيست؛ اما مهدى برگشت و به من گفت: سه روز ديگر اينجا عمليات مى‏شود با شوخى و مزاح به او گفتم: بارك الله، مطمئنى؟! خيلى جدى گفت: بله. با تعجب گفتم: بابا تو علم غيب دارى! خنديد و گفت: نه حاج آقا، علم غيب من كجا بود؟ ولى به شما مى‏گويم تا سه روز ديگر عمليات مى‏شود. بالاتر از اين را هم دوست دارى به تو بگويم؟! گفتم: بالاتر چيست؟! گفت: حاجى جون سه روز ديگر عمليات مى‏شود، من هم راهى اين عمليات مى‏شوم و توى همين عمليات هم شهيد مى‏شوم. گفتم: مهدى جان! برادر من، آخر اين چه حرف‏هايى است كه ميزنى، از كجا مى‏دانى عمليات مى‏شود؟ اصلاً از كجا مى‏دانى شهيد مى‏شوى؟ گفت: حاج آقا بالاتر از اينها را به تو بگويم؟! سه روز ديگر عمليات مى‏شود من مى‏روم عمليات و هفتاد و دو ساعت بعد از اين ساعتى كه دارم با شما حرف مى‏زنم گلوله‏اى به قلب من مى‏خورد و شهيد مى‏شوم. او اين حرف‏ها را به من زد و رفت و من همه‏اش به اين فكر مى‏كردم كه آخر اين حرف‏ها به مهدى نمى‏خورد، ولى از روى كنجكاوى از يكى از رفقا پرسيدم: ساعت چنده؟ گفت: ساعت يازده و ربع شب است. سه روز بعد عمليات شد. همانطور كه مهدى گفته بود. گردان ما، در عمليات شركت كرد بنده و مهدى خندان با هم بوديم.
على جزمانى در توصيف حالات مهدى مى‏گويد:
«نشسته بوديم و صحبت مى‏كرديم. قرار بود قبل از غروب آفتاب نيروهاى باقيمانده گردان را از بُنه تداركاتى××× 1 محلى در نزديكى خط مقدم جبهه، كه آذوقه و مهمات در آنجا ذخيره مى‏شود. ××× به طرف خط حركت دهيم.
مهدى گفت:
«على! من ديشب خواب ديدم كه شب تاسوعاست. مجلس باشكوهى داشتيم و سينه‏زنى مى‏كرديم. همه داشتند گريه مى‏كردند. من هم آنجا چند بيتى خواندم. حال و هواى عجيبى بود.
بعد گفت:
«على! اين شب تاسوعايى كه من ديدم، حتماً عاشورايى به دنبال دارد.» بايد راه مى‏افتاديم. مى‏خواستم بند پوتين‏هايم را ببندم، گفتم:
«اين پوتين‏ها اذيتم مى‏كند.»
مهدى گفت:
«بيا پوتين‏هايمان را عوض كنيم!»
پس از آن مهدى آيه‏اى از قرآن خواند و گفت:
«اجل هر كس فرا برسد، امكان ندارد يك لحظه هم تغيير كند.»
تا آخرين لحظه كه بُنه را ترك كرديم، از شهادت و شهيد شدن حرف مى‏زد، قرآنى همراه داشت كه امضاء و تبرك شده امام بود. دو سه سال قبل، آن را مدتى به من داده بود و من دوباره به او برگردانده بودم. دم غروب باز گفت:
«بيا اين قرآن مال تو باشد!»
ولى من قبول نكردم، نگاهى كرد و گفت: «يك بار ديگر هم اين را به من پس دادى. حالا هم اگر نمى‏گيرى مهم نيست، اما يادت باشد وقتى شهيد شدم، از روى جنازه‏ام بردار!»
قرآن را بوسيد و تو جيبش گذاشت.»××× 1 نقل از كتاب قله 1904 صص 158-157. ×××
نيروهاى رزمنده، پيشروى خود به سمت مواضع دشمن را شروع كردند. محمد پروازى مى‏گويد:
«گردان‏هاى مقداد و مالك با گردان‏هايى از بچه‏هاى ارتش ادغام شده بودند. گردان حركت كرد و يال سمت راست را رفت بالا و به فاصله 500-400 مترى عراقى‏ها رسيديم . عراقى‏ها تا فهميدند عمليات شده، شروع كردند به آتش تهيه بسيار سنگين ريختن؛ به حدى كه اين مدل آتش تا آن موقع هيچ جاى كانى‏مانگا ريخته نشده بود. از هر طرف تير و خمپاره و گلوله توپ بود كه به زمين اصابت مى‏كرد و تعدادى را شهيد و مجروح مى‏كرد، از آن نقطه كسى نتوانست جلوتر برود. اما از كل بچه‏ها، هفت نفرى شروع كردند به جلو رفتن و اين فاصله 500-400 مترى را طى كردند تا رسيدند زير پاى عراقى‏ها. البته اين را هم بگويم؛ موقعى كه بچه‏ها سينه‏كش خوابيده بودند، مهدى بلند شد و شروع كرد به رجز خواندن. گفت: منم مهدى خندان، پسر امامقلى خان، معاون تيپ عمار، آنها كه مى‏خواهند با مهدى خندان بيايند، به پيش!
از اين تعداد، همين هفت نفر رفتند تا رسيدند به 60-50 مترى خطالرأس جغرافيايى. همين تعداد اول روى زمين دراز كشيدند تا وضع خطالرأس را شناسايى كنند. آنها به صورت ستون جلو رفته بودند كه نفر اول مهدى خندان بود و من نفر چهارم يا پنجم بودم.
على جزمانى مى‏گويد:
«در حالى كه همه ستون خوابيده بود، با قامتى استوار پيشاپيش ستون ايستاده بود و داشت بالاى قله را نگاه مى‏كرد. صورتش را برگرداند و نگاهى به بچه‏هايى كه زمين‏گير بودند كرد و دوباره قلّه را زير چشم گرفت. من با دقت براندازش كردم انگار دور قامتش را هاله‏اى از نور فرا گرفته بود.
در بالاى ارتفاع، غير از تيربار و دوشكا يك توپ ضدهوايى شيليكاى چهارلول هم درست در مقابل ستون كار مى‏كرد و امان همه را بريده بود. مهدى طاقت نياورد پيش من آمد و گفت:
«على! من مى‏روم چهارلول را خاموش كنم.»
بلند شدم و گفتم:
«من هم همراهت مى‏آيم.»
مهدى به آرامى روى شانه‏ام فشار داد و گفت:
«نه، على جان! تو پيش بچه‏ها باش و به گردان كمك كن!»
چاره‏اى نداشتم. مسؤول يكى از گروهان‏ها شهيد شده بود و مهدى مرا به جاى او انتخاب كرده بود. مدتى نگذشت كه با چهار پنج نفر به سمت بالاى تپه خيز برداشت. نرسيده به سنگر عراقى‏ها، شيب زمين كم مى‏شد. زمين تقريباً صاف و هموارى بود كه عراقى‏ها در آن مين كاشته بودند. چند رديف سيم خاردار حلقوى هم بود، كه كار را مشكل‏تر مى‏كرد. مشكل عمده عبور از موانع بود. اگر از ميدان گذرگاهى باز مى‏شد، آن‏وقت به راحتى چهار لول دشمن منهدم مى‏شد.»
حاج پروازى از فرجام آن شب عاشورايى مى‏گويد:
«رفتم نزديك مهدى ديدم همه بچه‏ها زير آن آتش بى‏امان دشمن، به رو دراز كشيده‏اند؛ اما مهدى از شدت خستگى نشسته روى زمين و دراز نكشيده. تا مرا ديد گفت: حاجى تو هم كه اينجايى؟ گفتم: بله، چرا تو باشى ما نباشيم. يك مقدارى كه نشست و نفسش تازه شد، درجا بلند شد و با تمام قامت ايستاد، آتش هم خيلى سنگين بود، من از جا نيم‏خيز شدم، دستش را گرفتم و فرياد زدم: مرد! به تو مى‏گويم دراز بكش تا آتش سبك بشود. مهدى ابتدا دراز كشيد ولى لحظه‏اى بعد به سرعت بلند شد و ايستاد. گفتم: چرا دوباره بلند شدى؟ گفت: حاجى، من تا به امروز در مقابل تير و تانك و توپ دشمن سر خم نكرده بودم، اين يك دقيقه‏اى هم كه اينجا دراز كشيدم براى اين بود كه شما گفتيد دراز بكش، والا من آدمى نبودم كه زير آتش اين نامردها دراز بكشم!
به نظر من به خاطر همين جگرآورى و رشادت مهدى بود كه در بين بچه‏هاى لشكر به شير كوهستان معروف شد. مهدى بلافاصله بلند شد و رفت جلو. 6-5 دقيقه‏اى گذشت. من يك لحظه او را نديدم تا اينكه خودم را كشيدم توى خطالرأس جغرافيايى، نگاه كردم به مهدى كه حالا رسيده بود كنار سيم خاردار عراقى‏ها. رفته‏بود وسط سيم‏هاى خاردار حلقوى كه پر از مين بود. بدون هيچ سيم‏چين يا وسيله‏اى و بدون همراه داشتن تخريب‏چى. آخر از تخريب چى‏ها، يكى شهيد شده بود، يكى مجروح. بالاخره مهدى مى‏خواست از توى سيم خاردار راهى پيدا كند و معبرى براى بچه‏ها باز كند. برانكارد هم نبود كه بچه‏ها آن را روى سيم خاردار بگذارند و رد شوند، بعد من ديدم مهدى دست‏هايش را انداخت توى كلافِ سيم‏خاردار و فشار داد. سيم خاردار را باز كرد. اما سيم‏خاردارها از يك طرف دستش رفته بودند و از آن طرف ديگر دست او بيرون زده بودند. از دستهايش شرشر خون مى‏ريخت. توى همين وضعيت، سرش را كرد توى حلقه‏هاى سيم‏خاردار و رفت نشست وسط سيم‏ها، با چه مشقتى دست‏هايش را از توى سيم خاردار درآورد و يكى‏يكى مين‏ها را برداشت و چيد كنار. سريع معبر را باز كرد و بعد دست‏هاى خون‏آلودش را دوباره انداخت آن طرف سيم خاردار، دوباره شانه‏هايش گير كرد به سيم و تيغه‏هاى تيز سيم خاردار پيراهن و زيرپوش و پوست تنش را پاره كرد و خون زد بيرون. بالاخره خودش را از دست آن تيغ‏ها هم نجات داد و از سيم خاردارها گذشت. دستش را برد سمت نارنجك و نارنجك را درآورد مى‏خواست ضامن نارنجك را بكشد كه در يك لحظه تيربارچى دشمن از بالاى سرش او را ديد و لوله كاليبر 14/5 ضدهوايى را گرفت روى سينه مهدى و او را به رگبار بست. يك لحظه گفت: آخ بعد دستهايش را به شكل صليب باز كرد و به پشت، روى سيم خاردار عراقى‏ها افتاد. من از برادرى كه امروز هم زنده است و جزو همان هفت نفر بود، همان موقع پرسيدم: فلانى ساعت چند است؟ گفت: 11/15 است، يعنى از همان وقتى كه مهدى گفته بود شهيد مى‏شوم تا لحظه‏اى كه شهيد شد دقيقاً 72 ساعت طول كشيد.»
آرى مهدى راست گفته بود، آسمان بوى خون مى‏داد و ملائكه عرش الهى صف در صف در دل آسمان به انتظار نشسته بودند. مهدى تن مهربان خويش را به تيغ خونريز دشمن سپرد و در بارگاه ملكوت، امام حسين‏عليه السلام و ياران وفادارش چشم انتظار الحاق يك عاشورايى ديگر بودند. صعود مهدى از سينه‏كش سنگى ارتفاعات كانى‏مانگا، كار ملائك را آسان‏تر كرد و او از همان‏جا به آسمان‏ها پرواز كرد.
على جزمانى از بازتاب شهادت مهدى در لشكر 27 مى‏گويد:
«پيكى كه همراه مهدى فرستاده بودم، حدود بيست دقيقه بعد برگشت. در دل هواى شنيدن خبر بدى را داشتم. پرسيدم:
«مهدى چى شد؟»
«مهدى شهيد شد.»
براى چند لحظه دنيا پيش چشم‏هايم تيره و تار شد. عرق سردى روى پيشانى‏ام نشست و مبهوت و متحير خشك‏ام زد. تمام بچه‏هاى گردان مقداد افسرده بودند. هنوز باورم نمى‏شد. مى‏گفتم شايد اشتباهى شده باشد. در اردوگاه اولين كسى را كه ديدم احمد نوزاد××× 1 فرمانده گردان مقداد بن اسود بود. روز 21 دى 1365 طى نبرد كربلا 5 به شهادت رسيد. ××× بود. او را كه ديدم، گريه مهلتم نداد. او هم بغضش تركيد. بعد برادر كارور××× 2 محمدرضا كارور در نبردهاى والفجر مقدماتى و والفجر يك، فرمانده گردان مقداد بود و مهدى خندان، جانشينى او را در آن گردان به عهده داشت. از تابستان 62 فرماندهى گردان مالك اشتر را به عهده گرفت و سرانجام در عمليات خيبر، با همين سمت در روز 8 اسفند 1362 به شهادت رسيد. ××× به جمع ما پيوست. عزاى عمومى در لشكر به پا شده بود.»
در فرجام نبرد حماسى والفجر 4، گردان‏هاى رزمى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به اردوگاه شهيد بروجردى (معروف به قلاجه) بازگشتند تا پس از نزديك به 6 ماه حضور مستمر در منطقه جنگى و شركت در دو مرحله پايانى عمليات دشوار والفجر 4، به شهر و ديارشان مراجعت كنند. عصر روز سوم آذرماه سال 1362، حاج همت ضمن حضور در جمع رزمندگان لشكر، خطاب به آنان سخنرانى پرشورى ايراد كرد. فرمانده محبوب لشكر 27، در فرازى از بيانات خود، ضمن تجليل از رشادت‏ها و رنج‏هاى عظيم سرداران و رزمندگان حاضر در نبرد كوهستانى والفجر 4، به شهادت حماسى مهدى خندان اشاره داشت؛ و از او با لقب «شير كوهستان» ياد كرد و گفت:
«... شما برادران بسيجى، در طول اين شش ماه، در جبهه وقايع و حوادث بسيارى را از نزديك ديديد و درس‏هايى بزرگ آموختيد. شما خود شاهد بوديد كه سردار شجاع‏تان اكبر حاجى‏پور چگونه شهيد شد. شما ديديد كه شير كوهستان؛ مهدى خندان، چگونه بر روى قله 1904 به شهادت رسيد.
امروز، شما با كوله‏بارى از خاطرات و درسها به شهرها و خانه‏هايتان بازمى‏گرديد. اين مسؤوليت بزرگ، بر دوش شما است كه آنچه را شاهد بوديد، براى مردمى كه تشنه دانستن اين حقايق هستند، بازگو كنيد و در تاريخ، براى نسل‏هاى آينده به يادگار بگذاريد. در روايت از قول معصوم‏عليه السلام آمده است: اگر شما انسان‏هاى مؤمن و متقى در جنگى شركت كرديد و براى شهادت به ميدان رفتيد، اگر شهيد هم نشويد، اجر شهيد را برده‏ايد.
مواظب باشيد كه اين اجر الهى را از بين نبريد. شما مثل شهيد زنده هستيد. ان‏شاءالله بتوانيد راه شهداء؛ راه عزيزانى مثل حاجى‏پور و خندان را محكم و پر قدرت ادامه دهيد. و بدانيد اى عزيزان، ما در اين راه، بايد ثابت‏قدم باشيم.»

كلام آخر

هنوز هم روستاى صبوبزرگ لواسان، خاطرات شيرين مداح برهنه پاى خردسالى را به ياد دارد كه در هر دهه محرم، از ناى لطيفش، مرثيه‏هاى مصائب اهل بيت خامس آل عباعليه السلام بيرون مى‏تراويد و قلب‏هاى پاك عاشقان امام ايمان و آزادگى را به آتش مى‏كشيد. دبستان روستاى صبوبزرگ، اينك به خود مى‏بالد كه سال‏ها پيش، شيربچه‏اى را در صحن و سراى‏اش پرورانده كه بعدها در صفوف لشكريان مدافع نواميس ملت ايران، سردارى چنان رشيد و صف شكن شد، كه شجاعان عرصه نبرد، از او با لقب شيركوهستان ياد مى‏كردند. مردم با صفاى تك تك خانه‏هاى روستاهاى لواسان، هنوز هم صداى پاى آب را از شريان جارى چشمه‏هايى كه مهدى و ياران‏اش آنها را لوله‏كشى كرده‏اند، مى‏شنوند. هنوز هم در هر عاشورا، عزاداران حسينى، مهدى را لا به لاى هزاران كودكى مى‏جويند كه با ياد لب‏هاى تشنه كودكان دشت كربلا، به لبان عطشان سوگواران، آب مى‏رسانند. هنوز هم جوانان برومند روستاى صبوبزرگ، اربعين عاشوراييان را، با داغ بى‏تسلاى مهدى به سوگ مى‏نشينند و هنوز هم، عفيف‏ترين بانوان پاك سرشت روستاهاى ريجاب، روحانى‏ترين نغمه‏هاى غم‏افزا را به ساحت مقدس اين تازه داماد حجله خونين قله 1904 تقديم مى‏كنند.
هنوز هم مادران صبو بزرگ، با لالايى‏هايى گرم، به گرمى جانسوزترين نوحه‏هايى كه مهدى بر شهادت معصومانه على‏اصغر حسين‏عليه السلام مى‏خواند، كودكانشان را خواب مى‏كنند. هنوز هم بچه بسيجى‏ها و فرزندان شهيدان، با نگاه مشتاق خود افق دور دست را مى‏كاوند تا كه شايد، مهدى خندان، از پيچ كوچه‏ها به سويشان بشتابد و آنان را با يك سبد لبخند و يك بغل پر از كتاب، به ميهمانى شور و شعور فرا خواند. و بالاخره...
هنوز هم صحن و سراى مقدس خانه‏اى در محله جماران، آن افتخارى را كه در يك شب آفتابى نصيب مهدى شد، از ياد نبرده است؛ چه او پاسدار حريم شمس ولايت بود و ولايتِ ذريه آفتاب، پاسدار او.
كلام آخر مهدى، در وصيت نامه صميمانه‏اى كه از او به يادگار مانده، كلام آخر اين مختصر هم هست:
«...اى خداى مهربان  ، از ما اين خون ناقابل و جان بى‏مقدار را كه خود به ما عطاء كردى، بپذير و ما را از شفاعت حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم و اهل بيت عصمت و طهارت خصوصاً ابا عبدالله الحسين‏عليه السلام محروم مگردان.»

*** ياد شهيدان به خير ***

××× : اين علامت به معناي پي نوشت است. كه جملات داخل اين دو علامت پي نوشت توضيح كلمه قبل از اين علامت مي باشد

«ترین»‌های سینمای ایران در تابستان ۱۳۸۷

«ترین»‌های سینمای ایران در تابستان ۱۳۸۷

رور ترین‌های سینمایی فصل تابستان این نکته را برجسته می‌کند که سینمای ایران با وجود همه مسائل همچنان زنده و سرپاست و به حیات خود هر چند با اگر و اماهای بسیار ادامه می‌دهد. هشتمین و آخرین بخش از مرور شمایل سینمای ایران در فصل تابستان به ترین‌های این حیطه اختصاص پیدا کرده است. قرار گرفتن هر کلمه‌ای قبل از پسوند ترین می‌تواند وجهی خاص از سینما را دربر بگیرد و این مطلب به مهمترین ترکیب‌های ساخته شده با این پسوند می‌پردازد.سینمای ایران در سه ماه دوم سال هر چند با ماجرا و مسائل مختلف دست به گریبان بود اما رونق و تنوع اکران نشان داد هنوز به نشو و نمای خود ادامه می‌دهد و رونق دارد. در واقع مرور فعالیت‌های این حیطه نشان می‌دهد سینمای ایران با همه اگر و اماها به حیات خود ادامه می‌دهد و توقفی در کار نیست.

پرکارترین، کم‌کارترین

پرکارترین و کم‌کارترین‌های سینمای ایران هر چند در رشته‌ها و تخصص‌های مختلف قابل بررسی هستند، ولی تمرکز بر فعالیت‌های بازیگران در فیلم‌های اکرانی فصل تابستان می‌تواند جذابیت خاص خود را داشته باشد.

در فصل تابستان ۱۲ فیلم ایرانی به اکران عمومی سینماها درآمدند که در مقایسه با فصل بهار افزایشی به اندازه یک فیلم داشته است. در میان این آثار فعالیت‌های دو بازیگر نقش اول از نظر کمی در صدر فهرست پرکارترین‌ها قرار گرفته است. ضمن اینکه دو بازیگر نقش‌های مکمل و فرعی نیز در تابستان حضوری برجسته داشتند.

گلشیفته فراهانی پرکارترین بازیگر فصل بود که حضور او در نقش اول دو فیلم تأثیرگذار و مهم می‌تواند صدرنشینی او را توجیه کند. فراهانی در “همیشه پای یک زن در میان است” کمال تبریزی و “دیوار” محمدعلی طالبی در نقش محوری و اصلی حضور پیدا کرد که دو فیلم متفاوت در گونه‌های سینمایی مختلف بودند.

فراهانی با بازی در نقش یک زن متأهل (همیشه پای یک زن در میان است) و یک دختر نوجوان موتورسوار (دیوار)، توانست دو وجه مختلف از بازیگری خود را به نمایش بگذارد. ضمن اشاره به این نکته که فیلم تبریزی پرفروش‌ترین در فصل تابستان شد.

محمدرضا فروتن نیز با دو فیلم پرکارترین بازیگر مرد تابستان لقب گرفت. او با حضور در دو فیلم “حس پنهان” مصطفی رزاق‌کریمی و “خاک سرد” رضا سبحانی دو نقش متفاوت را ایفا کرد که از لحاظ خاستگاه فیلم هم متفاوت بودند. او در نقش مردی که در یک مثلث عشقی بین دو زن قرار می‌گیرد (حس پنهان) و یک مرد خانواده در حاشیه شهر بم که گرفتار زلزله می‌شود (خاک سرد) حضوری خاص داشت. ضمن اینکه فیلم سبحانی از آثار رایج سینما نبوده و دو سال پشت خط اکران ماند.

شبنم مقدمی از بازیگرانی است که در دو نقش مکمل و بسیار دور از هم ظاهر شد. “همیشه پای یک زن …” و “فرزند خاک” محمدعلی آهنگر دو حضور متفاوت از این بازیگر را ثبت کردند که البته نقش او در فیلم دفاع مقدسی آهنگر می‌تواند محوری هم محسوب شود. مهران رجبی نیز در سه نقش فرعی “۱۰ رقمی” همایون اسعدیان، “مینای شهر خاموش” امیرشهاب رضویان و “روز برمی‌آید” بیژن میرباقری حضور داشت.

پرفروش‌ترین، کم‌فروش‌ترین

از ۱۲ فیلم اکران شده در سه ماه دوم سال “همیشه پای یک زن در میان است” توانست عنوان پرفروش‌ترین را به خود اختصاص دهد. این فیلم که در آستانه رسیدن به فروش یک میلیارد تومانی است پس از ۶۲ روز نمایش ۰۰۰/۳۰۰/۹۲۴ تومان فروخته است. البته پس از نمایش در جشنواره بیست و ششم فجر این میزان فروش برای فیلم تبریزی قابل پیش‌بینی بود که با تکیه بر قالب کمدی فانتزی و حضور بازیگران چهره این عنوان را از آن خود کرد.

کم‌فروش‌ترین فیلم این فهرست “پرچم‌های قلعه کاوه” محمد نوریزاد است که هر چند در گروه سینمایی اکران شد ولی کمتر از فیلم‌های به نمایش درآمده در گروه سینمایی آزاد فروش کرد. این فیلم پس از ۲۷ روز نمایش ۰۰۰/۸۰۰/۴ تومان فروش داشت که با توجه به تاریخی بودن فیلم و بازتاب‌های نه چندان خوب که پس از نمایش جشنواره‌ای داشت، از پیش این عنوان را به خود اختصاص داده بود.

بین این دو فیلم که ابتدا و انتهای فهرست قرار گرفته‌اند این آثار به ترتیب قرار گرفته‌اند: “۱۰ رقمی” ۰۰۰/۳۰۰/۵۱۷ تومان، “حس پنهان” ۰۰۰/۲۰۰/۲۴۱ تومان، “دیوار” ۰۰۰/۷۰۰/۱۳۶ تومان، “فرزند خاک” ۰۰۰/۳۰۰/۱۱۱ تومان، “مینای شهر خاموش” ۰۰۰/۸۰۰/۶۴ تومان، “سربلند” ۰۰۰/۴۰۰/۶۱ تومان، “ریسمان باز” ۰۰۰/۰۰۰/۳۷ تومان، “حقیقت گمشده” ۰۰۰/۰۰۰/۲۳ تومان، “خاک سرد” ۰۰۰/۶۰۰/۲۱ تومان و “روز برمی‌آید” ۰۰۰/۵۰۰/۱۲ تومان.

پرخبرترین، کم‌خبرترین

عنوان پرخبرترین فیلم تابستانی از میان ۱۲ فیلم به نمایش درآمده را به سختی می‌توان به یک فیلم خاص اعطا کرد. چرا که معمولاً فیلم‌های روی اکران با خبرهای هفتگی،‌ گزارش فروش، گفتگو با عوامل و … در معرض خبررسانی قرار می‌گیرند و همین نکته انگشت گذاشتن روی یک فیلم خاص را مشکل می‌کند. هر چند در این میان “همیشه پای یک زن …” به واسطه طولانی شدن زمان اکران، فروش بالا و حضور گلشیفته فراهانی از جهاتی خبرساز شد.

عنوان کم‌خبرترین فیلم هم به آثاری تعلق می‌گیرد که با کمترین خبررسانی و در گروه خاص اکران شدند. “خاک سرد” به طور ناگهانی در گروه سینمایی آفریقا جایگزین “دیوار” شد و خیلی زود هم جای خود را به “دعوت” داد. بیلبورد و تیزرهای محدود این فیلم نتوانست رونقی به گیشه بدهد. “پرچم‌های قلعه کاوه” نیز با وجود داشتن بیلبورد نتوانست این فیلم را از قعر فهرست فروش نجات دهد.

اما از میان پروژه‌های در حال پیش تولید سینمای ایران لقب پرخبرترین همچون بهار به فیلم “اخراجی‌ها ۲″‌ تعلق می‌گیرد که هنوز کلید نخورده و به طور متوسط هر هفته خبری از آغاز، بازیگران احتمالی و … آن در صدر اخبار قرار گرفت. از زمان آغاز ساخت دو پروژه “بیست” و “شبانه‌روز” نیز این دو فیلم نیز به واسطه عکس‌های منتشر شده از روند پیشرفت فیلم و فهرست رنگین بازیگران در معرض خبررسانی گسترده رسانه‌ها قرار گرفتند.

پارسا پیروزفر نیز در تابستان خبرساز شد و پس از مدتها غیبت در سینما و حضور در مجموعه “در چشم باد”، به عنوان بازیگر فیلم “شبانه‌روز” امید بنکدار و کیوان علیمحمدی انتخاب شد. خبر نقش‌آفرینی پیروزفر دیرهنگام و در پایان حضورش در “شبانه‌روز” اعلام شد که متفاوت بودن گریم وی و حاشیه این حضور او را در مرکز توجه قرار داد.

منبع خبر : مهر

«بی‌بی چلچله» بعد از۲۵ سال به‌شبكه یك می آیدك

گروه رسانه: بی‌بی چلچله، مرد مجهول، سی و نه پله، درسدن و تیم شهر، ۵ فیلمی‌هستند كه روز جمعه از شبكه‌های مختلف تلویزیون پخش خواهند شد.
اگر دوست دارید یكی از فیلم‌های قدیمی‌ كیومرث پوراحمد را تماشا كنید، جمعه ساعت ۱۶ گیرنده خود را روی شبكه یك تنظیم كنید و فیلم بی‌بی چلچله را تماشا كنید.
این فیلم را اسماعیل میرفخرایی تهیه كرده است و بازیگرانی چون داوود رشیدی،علیرضا شجاع نوری، آرش میراحمدی، سیامك اطلسی و شعله امانی در آن بازی می‌كنند.داستان این فیلم درباره مجید است كه با مادر خود در خانه ناپدری‌اش زندگی می‌كند. ناپدری دائم مجید را اذیت می‌كند تا این‌كه مجید مخفیانه سوار كامیون جواد آقا می‌شود، اما جواد آقا او را می‌بیند و مجید را به خانه برمی‌گرداند.
مجید تصمیم می‌گیرد از جواد آقا انتقام بگیرد و....
● مرد مجهول‌
بعد از تماشای فیلم بی بی چلچله اگر بازهم حال و حوصله فیلم دیدن داشتید، می‌توانید شبكه ۲ سیما را انتخاب كنید و فیلم ایرانی مرد مجهول را ببینید. این فیلم به مناسبت هفته پلیس تولید شده است و بازیگرانی چون حسن جوهرچی، رضا رویگری، شیوا خنیاگر و سیاوش خیرابی در آن بازی می‌كنند.
مرد مجهول كه ساعت ۳۰/۱۷ به نمایش در می‌آید، داستان مهندس ضیایی مرد میانسالی است كه به دلیل مشغله كاری از همسر و پسر جوانش رضا دور شده و روابط سردی با آنها دارد تا این‌كه رضا به مواد مخدر روی می‌آورد.ضیایی با دیدن این وضعیت تصمیم می‌گیرد كارهایش را كم كند و با خانواده‌اش به ویلایی در انزلی بروند تا پسرش را ترك دهد....
● سی و نه پله‌
علاقه‌مندان برنامه صد فیلم، جمعه این هفته می‌توانند فیلم «سی و نه پله» را از شبكه ۳ سیما تماشا كنند. در این فیلم راس پاول، دیوید وارنر و جان میلز بازی می‌كنند. سی و نه پله محصول سال ۱۹۷۸ انگلستان است و داستان آن درباره ریچارد هنی،مهندس معدن است كه از آفریقای جنوبی به لندن می‌آید. شبی سرهنگ اسكودر، یكی از همسایگانش با عجله به خانه او می‌آید و می‌گوید گروهی قصد ترور وزیر امور خارجه را دارند تا به این وسیله جنگ جهانی راه بیندازند. اسكودر كشته می‌شود و ماموران مخفی و ماموران پلیس به دنبال ریچارد هنی می‌گردند....
برنامه سینما ۴ برای این هفته پخش فیلم درسدن را در نظر گرفته است.
این فیلم را رونالدوسو سوریشتر كارگردانی كرده است كه داستان آن درباره یك پرستار است كه در اواخر جنگ جهانی دوم در بیمارستانی در شهر درسدن از مجروحان آلمانی پرستاری می‌كند.
● تیم شهر
فیلم «تیم شهر» به كارگردانی آلن گلداشتاین روز جمعه ساعت ۳۰/۱۳ از شبكه تهران به نمایش در می‌آید. این فیلم داستان یتیم‌خانه‌ای است كه زن جوانی مدیریت آنجا را به عهده دارد.
در این یتیم‌خانه یك مرد سابقه‌دار به عنوان تعمیركار، كار می‌كند تا این‌كه قرار می‌شود بچه‌ها مسابقه فوتبالی با یك تیم قوی داشته باشند و... .  
   
 
 
 
 
   روزنامه جام‌جم

گفت و گو با مهناز افشار به مناسبت اکران دعوت حاتمی کیا:

گفت و گو با مهناز افشار به مناسبت اکران دعوت حاتمی کیا

 

مهناز افشارحالا دیگر تنها ستاره فیلم‌های پرفروش سینمای ایران نیست. در سال‌های اخیر او توانسته در كنار بازی در فیلم‌های پرفروش سینمای بدنه، در آثار هنری‌تر هم ظاهر شود و با كارگردان‌های مشهور كار كند. نقشش در فیلم«رئیس» و همكاری با تهمینه میلانی در فیلم «آتش‌بس» این فرصت را به او داد تا نشان دهد، می‌تواند نقش‌های متفاوت‌تر از همیشه را هم بازی كند. به هر حال 10 سال سابقه بازیگری، تجربه او را بالا برده و دیگر كسی با دیدن او، نقش‌های فیلم‌های كم‌اهمیتش را به یاد نمی‌آورد.
 
مهناز افشار از فیلم «دوستان» و«شور عشق» تا «دعوت» مسیر سختی را پیموده است. گفت‌و‌گوی ما با او به مناسبت اكران تازه‌ترین فیلمش، «دعوت» بود. اما در آن به موضوعات دیگر هم پرداخته شد؛ مسائلی كه می‌تواند دغدغه‌های یك بازیگر مشهور را نشان دهد.
 
فیلم «دعوت» را با مردم دیده‌اید؟

نه. هنوز فرصت نكرده‌ام. تنها یك‌بار در یك نمایش خصوصی بود كه فیلم را دیدم.

همان چیزی بود كه از اول فكر می‌كردید یا اینكه خیلی با ایده اولیه فرق می‌كرد؟

تماشایش مثل همان روز اولی كه قرار بود بروم و با آقای حاتمی‌كیا كار كنم، لذتبخش بود. راستش من همیشه وقتی فیلم‌های خودم را می‌بینم احساس می‌كنم از خودم راضی نیستم. یعنی خودم را در فیلم‌ها دوست ندارم...

و این اتفاق در مورد«دعوت» هم افتاد؟

تقریبا. نه اینكه نقشم خوب نباشد،نه. همیشه فكر می‌كنم می‌توانستم بهتر بازی كنم. شاید از سختگیری زیاد است. اینكه مثلا‌ ای‌كاش این سكانس یا آن لحظه بازی‌ام جور دیگری بود. در مورد همه فیلم‌ها همین‌طور هستم. خب، در دعوت هم همین اتفاق افتاد. وقتی فیلم را دیدم احساس كردم كه می‌توانستم بعضی جاها بهتر ظاهر شوم.

در واقع ‌یك‌جور قانع‌نشدن از دیدن تصویر خودتان است.
 
یك‌جورهایی بله. در مورد «دعوت» فكر كردم كه ای‌ كاش بیشتر به حرف آقای حاتمی‌كیا گوش می‌دادم. حتما صحنه‌ای بوده كه ایشان چیزی از من خواسته‌اند و من گوش نداده‌ام و كار خودم را كرده‌ام. احتمالا اگر آن زمان حواسم بیشتر جمع بود و دقت می‌كردم الان این حسرت‌ها كمتر می‌شد.

فكر می‌كنم الان حسرت‌های سینمایی مهناز افشار كم شده. به هر حال در فیلم چند كارگردان مشهور كار كرده و با تجربه‌تر شده است. ضمن اینكه در فیلم‌های متفاوت هم بازی كرده،دیگر تنها بازیگر فیلم‌های گیشه‌ای نیست...

صادقانه بگویم، من از كار كردن با همه كارگردان‌ها چیز تازه‌ای یاد گرفته‌ام. اما خب، حرف شما هم درست است. من بازیگری بودم كه به كلاس‌های مختلفی رفتم، روی بیانم كار كردم و حتی در پشت صحنه تئاتر هم بوده‌ام. من خیلی كارها برای حرفه‌ام كرده‌ام. شاید گاهی به خودم بگویم چرا این اتفاق‌های خوب برای تو دیر افتاده. اما الان خوشحالم كه پله‌پله جلو می‌روم. من فیلم «رئیس» را ندیده‌ام و نمی‌دانم فیلم خوبی شده یا نه. اما مهم‌تر از همه اینها تجربه‌ای است كه در فیلم به دست آوردم و نكته‌هایی است كه از آقای كیمیایی یاد گرفتم. برای همین از كارم لذت بردم. در مورد «دعوت» هم همین‌طور. ژانر آقای حاتمی‌كیا با همه فرق می‌كند و من دیدم كه ایشان چطور با متانت كار را جلو بردند. برای من اخلاق حرفه‌ای و احترام در كار از همه‌چیز مهم‌تر است و در «دعوت» من همه اینها را داشتم.

مدل بازی‌گیری ابراهیم حاتمی‌كیا با بیشتر كارگردان‌ها فرق می‌كند. او معمولا بازیگردانی دارد كه بخش عمده‌ای از هدایت و كنترل بازی‌ها بر عهده اوست. شما با این موضوع مشكلی نداشتید؟

البته ما سر این كار با بازیگردان طرف نبودیم. در واقع در اپیزود «شیدا» كسی نبود و مستقیم با آقای حاتمی‌كیا درگیر بودیم و ایشان به ما می‌گفت كه چطور باید ظاهر بشویم. من خودم معتقدم كه حضور بازیگردان خیلی كمك می‌كند اما در نهایت ما باید تبدیل به همان چیزی بشویم كه كارگردان می‌خواهد. برای همین هر چقدر ارتباط‌مان با كارگردان بیشتر باشد بهتر می‌توانیم نقش را بسازیم. در اپیزودی كه بازی كردیم خانم یثربی نبودند و با خود كارگردان مستقیما حرف می‌زدیم و روبه‌رو بودیم.

قبل از شروع كار كه تمرین كردید؟

سه یا چهار جلسه تمرین و روخوانی داشتیم كه در آن جلسات خانم یثربی هم بودند و به ما كمك می‌كردند. ما قصه‌هایی كه در ابتدا نوشته شده بود را خواندیم و بعد به ما فیلمنامه را دادند كه بر اساس آن كار كنیم. من خودم هم برای نقش تمرین‌هایی كردم.

چه تمرین‌هایی؟

خب، اول از همه كلاس اسب‌سواری رفتم. با اینكه این بخش از فیلم خیلی طولانی نیست اما به نظرم لحظه حساسی از قصه در آن اتفاق می‌افتد. من هم تجربه‌ اسب‌سواری نداشتم و رفتم كلاس تا بتوانم به اندازه‌ای كه لازم است یاد بگیرم. موقع روخوانی هم كه بازی‌ها روتوش می‌شد. یادم می‌آید كه یك روز از ساعت پنج صبح سر صحنه فیلمبرداری بودم و من حدود 12،11 ساعت در استخر فیلمبرداری داشتم و با لباس خیس بازی كردم. آقای حاتمی‌كیا به من گفت كه باورش نمی‌شود من این‌ كارها را بكنم...

چرا؟ از شما توقع نداشت كه این همه ساعت بدون اعتراض بازی كنید؟

آره. فكر نمی‌كرد كه من راضی بشوم بدون حرف و گلایه كار كنم .
شاید این ناباوری به كارنامه شما برگردد. شما بیشتر از فیلم‌های متفاوت در فیلم‌های سینمای بدنه ظاهر شده‌اید و برای همین شاید كسی باور نكند كه مهناز افشار هم می‌تواند در یك فیلم این قدر انرژی بگذارد و برای كارش زحمت بكشد...

شاید. اما این‌جوری نیست كه من فقط فیلم‌های تجاری بازی كرده باشم. بازی در فیلم «سالاد فصل» یكی از اتفاق‌های خوبی بود كه برای من افتاد. تا قبل از آن حرف شما درست است؛ من در فیلم‌های سینمای بدنه بازی می‌كردم و اصلا بازی‌ام دیده نمی‌شد. صرفا هم به عنوان یك چهره مطرح شدم. اما تلاش خودم غیر از این بود.با اینكه همه به چهره‌ام اطمینان می‌كردند، اما من خودم می‌خواستم كه مسیرم را عوض كنم.

پس چرا كسی به چهره تازه مهناز افشار اطمینان نمی‌كند؟

این را باید از آنها بپرسید. من آمادگی بازی در فیلم‌های متفاوت را دارم و به شدت علاقه‌مندم در نقش‌های سخت و مشكل بازی كنم.

خب، این اتفاق‌ها باعث نمی‌شود كه شما ناامید بشوید و بخواهید قید بازی در سینما را بزنید؟

من همیشه در لحظه زندگی می‌كنم و البته نگاهی هم به آینده دارم. اما چون همیشه به الان فكر می‌كنم خیلی به دام ناامیدی نمی‌افتم. اگر روزی تصمیم بگیرم كه دیگر بازی نكنم، مطمئن باشید سراغ فیلمبرداری می‌روم. به هرحال دست از سر سینما برنمی‌دارم.

الان كه نمی‌خواهید بازیگری را كنار بگذارید؟

معلوم نیست. شاید یك‌دفعه فردا تصمیم بگیرم. گفتم كه من در لحظه زندگی می‌كنم.

اما این اصلا بد نیست كه شما چهره مشهور باشید و مردم برای دیدن‌تان به سینما بیایند. شاید باید تنها به آن اعتقاد پیدا كنید...

برای خودم هم خیلی دردناك نیست. من كارهایم را كرده‌ام و می‌دانم كه چقدر قابلیت دارم. ما اول با چهره‌های‌مان فیلم را معرفی می‌كنیم تا مخاطب بیاید و فیلم را ببیند و جذب شود. این هم بد نیست. اما من الان نقش‌های متفاوتی بازی كرده‌ام. در «دعوت» كه شبیه هیچ‌كس نیستم.

اتفاقا درباره نقش شما در فیلم، خیلی‌ها می‌گویند كه انتخاب مناسبی نبوده‌اید...

چطور؟

چون در فیلم شما نقش بازیگری را بازی می‌كنید كه تازه اول راه است و می‌ترسد با حامله شدن، موقعیتش به خطر بیفتد و نتواند جایی برای خودش دست و پا كند. خب، تماشاگر با دیدن شما و این همه تلاش برای جا افتادن در سینما، فیلم را باور نمی‌كند. اصلا نمی‌پذیرد كه این بازیگر مشهور یك تازه‌كار است...

این از آن تحلیل‌هایی است كه باید در موردش حرف بزنیم. وقتی در یك فیلم، در نقشی قابل لمس و باورپذیرتر بازی می‌كنی، كسی آن را نمی‌بیند. نمی‌خواهم از خودم تعریف كنم اما بازی رئال خیلی سخت‌تر از انواع دیگر است. اینجا هیچ‌چیز نیست كه با كمك آن بشود نقش را ساخت. فقط حس است كه باید منتقل شود. برای همین فكر می‌كنم كار ساده‌ای نیست. نقش من در این فیلم هم همین‌طور بود. به هر حال تماشاگر باید بعد از چند دقیقه با چهره دیگری روبه‌رو می‌شد و آن تصورات از بین می‌رفت. من فكر می‌كنم این اتفاق افتاده است.

برای درآوردن نقش تحقیق هم كردید یا به فیلمنامه اكتفا كردید؟

خب، چون من تجربه‌ای مثل آنچه در مورد شخصیت فیلم اتفاق افتاد نداشتم، درباره‌اش تحقیق كردم. مادر و خواهرم خیلی كمك كردند كه بتوانم نقش یك آدم باردار را در بیاورم.

یادم می‌آید جایی گفته بودید كه در سینما به سرنوشت اعتقاد دارید. اینكه راه مشخص است و شما طبق برنامه جلو می‌روید...

ببینید من همیشه گفته‌ام به سرنوشت و قسمت در زندگی اعتقاد دارم. اینكه مسیر مشخص است و شما با تلاش و كوشش یك چیزی را انتخاب می‌كنید و به ایده‌ال می‌رسید. به نظرم فیلم‌های خوبی كه در آنها بازی كرده‌ام محصول همین تلاش است. اینكه توانسته‌ام در مسیر زندگی‌ام مكث كنم و خودم انتخاب كنم. در واقع بازی در فیلم «دعوت» جزء اتفاق‌هایی بود كه با هوشمندی رخ داد و حاصل انتخاب دقیق در زمان مناسب بود. وگرنه ممكن بود این شانس و فرصت هم از بین برود و همه‌چیز مثل سابق ادامه پیدا كند. اما خوشبختانه در تقدیر من این بود كه در فیلم خاص ابراهیم حاتمی‌كیا بازی كنم. در یكی از متفاوت‌ترین آثارش.

به نظر شما عجیب نبود كه حاتمی‌كیا بعد از آن فیلم‌ها یك‌دفعه سراغ قصه‌ای درباره زنان برود؟

چرا. راستش برای خودم خیلی جالب بود، ببینم كه حاتمی‌كیا چطور این فیلم را می‌سازد. كنجكاو بودم، ببینم نتیجه‌اش چه می‌شود. خوشبختانه با اینكه تغییر ژانر داده‌اند اما فیلم حس لطیف زنانه را منتقل كرده.

این خوش‌شانسی شما بود كه در فیلمی زنانه بازی كنید و حداقل پیشنهاد‌های‌تان شنیده شود.

شاید. واقعا هم آقای حاتمی‌كیا به نظراتمان گوش می‌داد. اینكه در فیلم متفاوتی بازی كردم خودش عالی است.

الان هم در فیلم «شبانه‌روز» بازی می‌كنید كه آن هم قاعدتا جزء فیلم‌های معمول سینمای ایران دسته‌بندی نمی‌شود.

بله. «شبانه‌روز» فیلمی است كه چهار داستان و چهار قهرمان دارد و من یكی از قهرمان‌های آن هستم.

مثل اینكه بازیگر ثابت فیلم‌های اپیزودیك شده‌اید؟

آره خودم هم متوجه شده‌ام. برای همین به دوستانم گفته‌ام دیگر در فیلم‌های اپیزودیك بازی نمی‌كنم. مادرم بعد از دیدن «دعوت» ‌گفت بازی‌ات خوب بود اما چرا تا آخر فیلم نبودی؟! 

منبع: کارگزاران

تصویر: حرکت عجیب حاتمی کیا:

تصویر: حرکت عجیب حاتمی کیا
ابراهيم حاتمي‌كيا در نشست خبري فيلم «دعوت»

زندگي نامه شهيد چمران:

 زندگي نامه شهيد چمران


تولد:
دکتر مصطفي چمران در سال 1311 در تهران، خيابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.

تحصيلات:
وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانيک فارغ‏التحصيل شد و يک‏سال به تدريس در دانشکدة‌ فني پرداخت.
وي در همه دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به امريکا اعزام شد و پس از تحقيقات‏علمي در جمع معروف‏ترين دانشمندان جهان در دانشگاه کاليفرنيا و معتبرترين دانشگاه امريکا –برکلي- با ممتازترين درجه علمي موفق به اخذ دکتراي الکترونيک و فيزيک پلاسما گرديد.

فعاليت‏هاي اجتماعي:
از 15سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت‏الله طالقاني، در مسجد هدايت، و درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شرکت مي‏کرد و از اولين اعضاء انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت‏نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداري از نهضت‏ملي ايران در کشمکش‏هاي مرگ و حيات اين دوره بود. بعد از کودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملي ايران پيوست و سخت‏ترين مبارزه‏ها و مسئوليت‏هاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناک‏ترين مأموريت‏ها را در سخت‏‏ترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.
در امريکا، با همکاري بعضي از دوستانش، براي اولين‏بار انجمن اسلامي دانشجويان امريکا را پايه‏ريزي کرد و از مؤسسين انجمن دانشجويان ايراني در کاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در امريکا به شمار مي‏رفت که به دليل اين فعاليت‏ها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع مي‏شود. پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام‏خميني(ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت‏ساز مي‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب مي‏کند و به همراه بعضي از دوستان مؤمن و هم‏فکر، رهسپار مصر مي‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترين دوره‏هاي چريکي و جنگ‏هاي پارتيزاني را مي‏آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته مي‏شود و فوراً مسئوليت تعليم چريکي مبارزان ايراني به عهده او گذارده مي‏شود.
به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از ملي‏گرايي وراي اسلام گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده کرد که جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقه مسلمين مي‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت که جريان ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است که نمي‏توان به راحتي با آن مقابله کرد و با تأسف تأکيد مي‏کند که مات هنوز نمي‏دانيم که بيشتر اين تحريکات از ناحيه دشمن و براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و يارانش اجازه مي‏دهد که در مصر نظرات خود را بيان کنند.

در لبنان:
بعد از وفات عبدالناصر، ايجاد پايگاه چريکي مستقل، براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا مي‏کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان مي‏شود تا چنين پايگاهي را تأسيس کند.
او به کمک امام موسي‏صدر، رهبر شيعيان لبنان، حرکت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مباني اسلامي پي‏ريزي نموده که در ميان توطئه‏ها و دشمني‏هاي چپ و راست، با تکيه بر ايمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده مي‏کند و علي‏گونه در معرکه‏هاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو مي‏رود و در طوفان‏هاي سهمناک سرنوشت، حسين‏وار به استقبال شهادت مي‏تازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبارترين ستم‏گران روزگار، صهيونيزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرايان «فالانژ»، به اهتزاز درمي‏آورد و از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله‏هاي بلند کوه‏هاي جبل‏عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرماني‏ها به يادگار گذاشته؛ در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته و شرح اين مبارزات افتخارآميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاک شهداي لبنان، بر کف خيابان‏هاي داغ و بر دامنه کوه‏هاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران:
دکتر چمران با پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي ايران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز مي‏گردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب مي‏گذارد؛ خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي مي‏پردازد و همه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروه‏هاي پاسداران انقلاب در سعدآباد مي‏کند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزير در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر مي‏اندازد تا سريع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله کردستان را فيصله دهد تا اينکه بالاخره در قضيه فراموش ناشدني «پاوه» قدرت ايمان و اراده آهينن و شجاعت و فداکاري او بر همگان ثابت مي‏گردد.

در کردستان:
در آن شب مخوف پاوه، همه اميدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شکسته در ميان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثريت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همه شهر و تمام پستي و بلندي‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نيروهاي خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزديک‏تر مي‏شد. باران گلوله مي‏باريد و مي‏رفت تا آخرين نقطه مقاومت نيز در خون پاسداران غرق گردد. ولي دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ايثارگري فراوان توانست اين شب هولناک را با پيروزي به صبح اميد متصل کند و جان پاسداران باقي‏مانده را نجات دهد و شهر مصيبت‏زده را از سقوط حتمي برهاند.
آنگاه فرمان انقلابي امام‏خميني(ره) صادر شد. فرماندهي کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهده دکتر چمران واگذار شد.
رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابي، ايمان، فداکاري، شجاعت،‌قدرت رهبري و برنامه‏ريزي دکتر چمران در اختيار نيروهاي انقلاب قرار گرفت و عالي‏ترين مظاهر انقلابي و شکوهمندترين قهرماني‏ها به وقوع پيوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژيک کردستان به تصرف نيروهاي انقلاب اسلامي درآمد و کردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان کرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي رفتند.


وزارت دفاع:
دکتر چمران بعد از اين پيروزي بي‏نظير به تهران احضار شد و از طرف رهبر عاليقدر انقلاب، امام‏خميني(ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد.
در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش از يک نظام طاغوتي، به يک سلسله برنامه‏هاي وسيع بنيادي دست زد که پاک‏سازي ارتش و پياده کردن برنامه‏هاي اصلاحي از اين قبيل است تا به ياري خدا و پشتيباني ملت، ارتشي به وجود آيد که پاسدار انقلاب و امنيت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامي ما را به سرمنزل مقصود برساند.

مجلس:
دکتر مصطفي چمران در اولين دور انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش،‌ حداکثر سعي و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ‌ارتش به نظامي انقلابي و شايسته ارتش اسلامي تبديل شود. در يکي از نيايش‏هاي خود بعد از انتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شکر مي‏گويد: «خدايا، مردم آنقدر به من محبت کرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‏اند که به راستي خجلم و آنقدر خود را کوچک مي‏بينم که نمي‏توانم از عهده آن به درآيم. خدايا، تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برآيم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.»
وي سپس به نمايندگي رهبر کبير انقلاب اسلامي در شورايعالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند.

در خوزستان:
گروهي از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگ‏هاي نامنظم را در اهواز تشکيل داد. اين گروه کم‏کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. تنها کساني که از نزديک شاهد ماجراهاي تلخ و شيرين،‌ پيروزي‏ها و شکست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ايثارگري‏هاي آنان بودند، به گوشه‏اي از اين خدمات که دکترچمران شخصاً مايل به تبليغ و بازگويي آنها نبود، آگاهي دارند.
ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگ‏هاي نامنظم يکي از اين برنامه‏ها بود که به کمک آن، جاده‏هاي نظامي به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏هاي آب در کنار رود کارون و احداث يک کانال به طول حدود بيست کيلومتر و عرض يک متر در مدتي حدود يک‏ماه، آب کارون را به طرف تانک‏هاي دشمن روانه ساخت، به طوري که آنها مجبور شدند چند کيلومتر عقب‏نشيني کنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند و با اين عمل فکر تسخير اهواز را براي هميشه از سر به دور دارند.
يکي از کارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود که در منطقه حضور داشتند. بازده اين حرکت و شيوه جنگ مردمي و هماهنگي کامل بين نيروهاي موجود، تاکتيک تقريباً جديد جنگي بود؛ چيزي که ابرقدرت‏ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر بوجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر نيز برود، ولي به علت عدم وجود فرماندهي مشخص در آنجا و خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندين‏بار نيروهايي بين دويست تا يک‏هزار نفر را سازماندهي کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک ديگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگي نابرابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدت‏ها مقاومت کنند.

محرم ماه شهادت و پيروزي سوسنگرد:
پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا روياي قادسيه را تکميل کند و براي دومين‏بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‏هاي او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادي از آنان توانستند به داخل شهر راه يابند.
دکتر چمران که از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آيت‏الله خامنه‏اي، ارتش را آماده ساخت که براي اولين‏بار دست به يک حمله خطرناک و حماسه‏‏آفرين نابرابر بزند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهي کرد و با نظمي نو و شيوه‏اي جديد از جانب جاده اهواز- سوسنگرد به دشمن يورش بردند. شهيدچمران پيشاپيش يارانش، به شوق کمک و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر مي‏شتافت که در محاصره تانک‏هاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند و خود را به حلقة‌ محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بيشتر بود و او هميشه به دامان خطر فرو مي‏رفت. در اين هنگام بود که نبرد سختي درگرفت؛ نيروهاي کماندوي دشمن از پشت تانک‏ها به او حمله کردند و او همچون شيري در ميدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏اي به نقطه‏اي ديگر و از سنگري به سنگري ديگر مي‏رفت. کماندوهاي دشمن او را زير رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‏ها به سوي او تيراندازي مي‏کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسين(ع) و در راه حسين(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي‏داد. در همين اثناء، هم‏رزم باوفايش به شهادت رسيد و او يک‏تنه به نبرد حسين‏گونه خود ادامه مي‏داد و به سوي دشمن حمله مي‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر کي‏شد و آتش حمله بيشتر زبانه مي‏کشيد، چهره ملکوتي او، اين مرد راستين خدا و سرباز حسين(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر مي‏شد تا آنکه در حين «رقص چنين ميانه ميدان» از دو قسمت پاي چپ زخمي شد. خون گرم او با خاک کربلاي خوزستان درهم آميخت و نقشي زيبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفريد و هنوز هم گرمي قطرات خون او گرمي‏بخش رزمندگان باوفاي اسلام و سرخي خونش الهام‏بخش پيروزي نهايي و بزرگ آنان است.
با پاي زخمي بر يک کاميون عراقي حمله برد. سربازان صدام از يورش اين شير ميدان گريخته و او به کمک جوان چابک ديگري که خود را به مهلکه رسانده بود، به داخل کاميون نشست و با لباني متبسم، ديگران را نويد پيروزي مي‏داد.
خبر زخمي شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزديکي دروازه سوسنگرد، شور و هيجاني آميخته با خشم و اراده و شجاعت در ياران او و ساير رزمندگان افکند که بي‏محابا به پيش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صداميان نجات بخشيدند. دکتر چمران با همان کاميوني که خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد، اما بيش از يک شب در بيمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏هاي نامنظم و دوباره با پاي زخمي و دردمند به ارشاد ياران وفادار خود پرداخت. جالب اينجا بود که در همان شبي که در بيمارستان بستري بود، جلسه مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيدفلاحي، فرمانده لشگر 92، شهيد کلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي که رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماينده امام در سپاه پاسداران (شهيدمحلاتي) در کنار تخت او در بيمارستان تشکيل شد و درهمان حال و همان شب، پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏کبر را مطرح کرد.

آغاز حرکت مجدد:
به رغم اصرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‏هاي نامنظم و حرکت به تهران براي معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالي که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه‏هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حرکت نيروهاي خودي نصب شده بود و او که قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مي‏نگريست و مرتب طرح‏هاي جالب و پيشنهادات سازنده در زمينه‏هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي‏داد. کم‏کم زخم‏هاي پاي او التيام مي‏يافت و او ديگر نمي‏توانست سکون را تحمل کند و با چوب زيربغل به پا خاست و بازهم آماده رفتن به جبهه شد.
به دنبال نبرد بيست و هشتم صفر (پانزدهم دي‏ماه 59) که منجر به شکست قسمتي از نيروهاي ماشد و فاجعه هويزه به بار آمد، ديگر تاب نشستن نياورد، تعدادي از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسيه انتخاب کرد و با چند هليکوپتر که خود فرماندهي آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زيربغل دست به عملي بي‏سابقه و انتحاري زد. او در حالي که از درد جنگ به خود مي‏پيچيد و از ناراحتي مي‏خروشيد، آماده حمله به نيروهاي پشت جبهه و تدارکاتي دشمن در جاده جفير به طلايه شد که به خاطر آتش شديد دشمن، هليکوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هويزه بگذرند و حمله هوايي دشمن هليکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وي از اين بازگشت سخت ناراحت و عصباني بود.

ديدار امام امت:
بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زيربغل را نيز کنار گذاشت و با کمي ناراحتي راه مي‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از يکايک جبهه‏هاي نبرد در اهواز ديدن کرد.
پس از زخمي شدن، ‌اولين‏بار، براي ديدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصي به سخنانش گوش مي‏داد، او و همه رزمندگان را دعا مي‏کرد و رهنمودهاي لازم را ارائه مي‏داد.
دکتر چمران از سکون و عدم تحرکي که در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج مي‏برد و تلاش مي‏کرد که با ارائه پيشنهادات و برنامه‏هاي ابتکاري حرکتي بوجود آورد و اغلب اين حرکت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏برکف ستاد نيز عملي مي‏ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه‏هاي الله‏اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزديکي مرز است، رسانده تا ارتباط شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. بالاخره در سي‏ويکم ارديبهشت ماه سال شصت، با يک حملة‌ هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اکبر فتح شد که پس از پيروزي سوسنگرد بزرگترين پيروزي تا آن زمان بود. شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولين کساني بود که پاي به ارتفاعات الله‏اکبر گذاشت؛ درحالي که دشمن زبون هنوز در نقاطي مقاومت مي‏کرد. او و فرمانده شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد، با تعدادي از جان برکفان و ياران خود توانستند با فداکاري و قدرت تمام تپه‏هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالي که ديگران در هاله‏اي از ناباوري به اين اقدام جسورانه مي‏نگريستند.
پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اکبر، اصرار داشت نيروهاي ما هرچه زودتر، قبل از اينکه دشمن بتواند استحکاماتي براي خود ايجاد کند، به سوي بستان سرازير شوند که اين کار عملي نشد و شهيدچمران خود طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداکاري جان بر کف ستاد جنگ‏هاي نامنظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.
فتح دهلاويه، در نوع خود عملي جسورانه و خطرناک و غرورآفرين بود. نيروهاي مؤمن ستاد پلي بر روي رودخانه کرخه زدند، پلي ابتکاري و چريکي که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاويه را به ياري خداي برگ فتح کردند. اين اولين پيروزي پس از عزل بني‏صدر از فرماندهي کل قوا بود که به عنوان طليعه پيروزي‏هاي ديگر به حساب آمد.
در سي‏ام خردادماه سال شصت، يعني يک‏ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله‏اکبر، در جلسه فوق‏العاده شورايعالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت‏الله اشراقي شرکت و از عدم تحرک وسکون نيروها انتقاد کرد و پيشنهادات نظامي خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.
اين آخرين جلسه شورايعالي دفاع بود که شهيدچمران در آن شرکت داشت و فرداي آن روز، روز غم‏انگيز و بسيار سخت و هولناکي بود.

به سوي قربانگاه:
در سحرگاه سي‏ويکم خردادماه شصت، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دکترچمران به شدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. دسته‏اي از دوستان صميمي او مي‏گريستند و گروهي ديگر مبهوت فقط به هم مي‏نگريستند. از در و ديوار، ‌از جبهه و شهر، بوي مرگ و نسيم شهادت مي‏وزيد و گويي همه در سکوتي مرگبار منتظر حادثه‏اي بزرگ و زلزله‏اي وحشتناک بودند. شهيدچمران، يکي ديگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي کند و در لحظه حرکت وي، يکي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: «همانند روز عاشورا که يکايک ياران حسين(ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او (رستمي) هم به شهادت رسيد و اينک خود او همانند ظهر عاشوراي حسين(ع) آماده حرکت به جبهه است.»
همة‌ اطرافيانش هنگام خروج از ستاد با او وداع مي‏کردند و با نگاه‏هاي اندوه‏بار تا آنجا که چشم مي‏ديد و گوش مي‎‏شنيد، او و همراهانش را دنبال مي‏کردند و غمي مرموز و تلخ بر دلشان سنگيني مي‏کرد.
دکتر چمران، شب قبل در آخرين جلسه مشورتي ستاد، يارانش را با وصاياي بي‏سابقه‏اي نصيحت کرده بود و خدا مي‏داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتي او چه غوغا و چه شور و هيجاني از شوق رهايي، رستن از غم و رنج‏ها، شنيدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنياوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسيار ياران باوفاي او به شهادت رسديه بودند و اينک او خود به قربانگاه مي‏رفت. سال‏ها ياران و تربيت‏شدگان عزيزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهيد شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتياق شهادت سوخت، ولي خداي بزرگ او را در اين آزمايش‏هاي سخت محک مي‏زد و مي‏آزمود، او را هر چه بيشتر مي‏گداخت و روحش را صيقل مي‏داد تا قرباني عاليتري از خاکيان را به ملائک معرفي نمايد و بگويد: اني اعلم مالاتعلمون. «من چيزهايي مي‏دانم که شما نمي‏دانيد.»
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت‏الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات کرد. براي آخرين‏بار يکديگر را بوسيدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسيد. همه رزمندگان را در کانالي پشت دهلاويه جمع کرد، شهادت فرمانده‏شان، ايرج رستمي را به آنها تبريک و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پرنور و چهره‏اي نوراني و دلي والامال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار، گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي‏برد.»
خداوند ثابت کرد که او را دوست مي‏دارد و چه زود او را به سوي خود فراخواند.

شهادت:
سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظي و ديده‏بوسي کرد، به همه سنگرها سرکشي نمود و در خط مقدم، در نزديک‏ترين نقطه به دشمن، پشت خاکريزي ايستاد و به رزمندگان تأکيد کرد که از اين نقطه که او هست، ديگر کسي جلوتر نرود، چون دشمن به خوبي با چشم غيرمسلح ديده مي‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را ديده بود. آتش خمپاره که از اولين ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمي قرباني‏هاي ديگري نيز گرفته بود، باريدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگيرند. يارانش از او فاصله گرفتند و هر يک در گودالي مات و مبهوت در انتظار حادثه‏اي جانکاه بودند که خمپاره‏ها در اطراف او به زمين خورد و با اصابت يکي از خمپاره‏هاي صداميان، يکي از نمونه‏هاي کامل انساني که ماية‌ مباهات خداوند است، يکي از شاگردان متواضع علي(ع) و حسين(ع)، يکي از عارفان سالک راه حق و حقيقت و يکي از ارزشمندترين انسان‏هاي علي‏گونه و يکي از ياران باوفاي امام‏خميني(ره) از ديار ما رخت بربست و به ملکوت اعلي پيوست.
ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‏هاي ديگر صورت و سينه دو يارش را که در کنارش ايستاده بودند، شکافت و فرياد و شيون رزمندگان و دوستان و برادران باوفايش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاري بود و چهره ملکوتي و متبسم و در عين‏حال متين و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عميقاً سخن‏ها داشت، ولي ظاهراً ديگر با کسي سخن نگفت و به کسي نگان نکرد. شايد در آن اوقات، همانطوري که خود آرزو کرده بود، حسين(ع) بر بالينش بود و او از عشق ديدار حسين(ع) و رستن از اين دنياي پر از درد و پيوستن به روح، به زيبايي، به ملکوت اعلي و به ديار مصفاي شهيدان، فرصت نگاهي و سخني با ما خاکيان را نداشت.
در بيمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهيد دکترچمران ناميده شد، کمک‏هاي اوليه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولي افسوس که فقط جسم بي‏جانش به اهواز رسيد و روح او سبکبال و با کفني خونين که لباس رزم او بود، به ديار ملکوتيان و به نزد خداي خويش پرواز کرد و نداي پروردگار را لبيک گفت که: «ارجعي الي ربک راضيه مرضيه»
از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، اين فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ايران و شيعيان محروم لبنان به پا خاستند و حتي ملل مستضعف و زاده دنيا غرق در حسرت و ماتم گرديدند.
امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگين از اين جنايت صدام و اندوهبار و اشک‏آلود،‌ پيکر پاک او را در اهواز و تهران تشييع کردند که «انالله و انّااليه راجعون.»
بلي، اين‏چنين زندگي سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خداي او آغاز گشت و اين‏چنين در کربلاي خوزستان در جهاد و نبرد روياروي عليه باطل، حسين‏گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلي عروج کرد و به آرزوي ديرين خود که قرباني شدن عاشقانه در راه خدا بود، نايل گشت. خدايش رحمت کند و او را با حسين(ع) و شهداي کربلا محشور گرداند.


عکس زیبای ليندسی لوهان:

عکس زیبای ليندسی لوهان

Actress Lindsay Lohan arrives to attend the Stand Up For A Cure ...

Lindsay Lohan Photo

عکس خوشگل ليندسی لوهان بازیگر جوان هالیوود

«پدرخوانده» بهترين فيلم تاريخ سينماي جهان

«پدرخوانده» بهترين فيلم تاريخ سينماي جهان

فيلم مافيايي «پدرخوانده» به‌ عنوان بهترين فيلم تاريخ سينماي جهان از نگاه منتقدان، بينندگان و فيلم‌سازان برگزيده شد.

به گزارش ايسنا، مجله معتبر «ايمپاير» با نظرسنجي از ده ‌هزار منتقد سينما، فيلم‌ساز و تماشاگر، پانصد فيلم برتر تاريخ سينماي جهان را برگزيد كه در رتبه نخست، فيلم «پدرخوانده»، ساخته‌ «فرانسيس فورد كاپولا» به چشم مي‌خورد. در اين فيلم كه محصول سال 1972است، «مارلون براندو» و «آل پاچينو» ايفاي نقش داشته‌اند.

اين در حالي است كه پيش از اين، فيلم «شهروند كين» ساخته «ارسن ولز» محصول سال 1941 از سوي منتقدان و تماشاگران عنوان بهترين فيلم تاريخ سينما را در اختيار داشت.

در اين فهرست، فيلم «مهاجمان صندوقچه گمشده» ساخته «استيون اسپيلبرگ» محصول سال 1981 در رتبه دوم قرار گرفته و «بازگشت امپراتور»، ساخته‌ «اروين كرشنر» محصول سال 1980 در مكان سوم ايستاده است.

فيلم «رهايي از شاوشنگ»، ساخته‌ «فرانك دارابونت» محصول سال 1994 رتبه چهارم و «آرواره‌ها» ساخته «استيون اسپيلبرگ» محصول سال 1975 رتبه پنج بهترين فيلم‌هاي تاريخ سينماي جهان را در اختيار دارند.

در اين نظرسنجي كه كارگردانان نام‌آشنايي چون «كوئنتين تارانتينو» و «مايك لي» در آن حضور داشتند، «دوستان خوب»، «اينك آخرالزمان»، «آواز در باران»، «پالپ فيكشن» و «باشگاه مشت‌زني» ديگر آثار برتر سينماي جهان نام گرفتند.

به گزارش «بي.بي.سي»، يكي از نكات قابل‌توجه در اين فهرست، حضور فيلم تازه اكران ‌شده «شواليه تاريكي» به‌ عنوان تنها نماينده سينماي قرن 21 در ميان بيست اثر نخست است.

از ديگر عجايب اين فهرست، حضور تنها دو فيلم از سينماي انگليس، «كازينو رويال» (56) و «پرتقال كوكي» (37) ساخته‌ «استنلي كوبريك» در فهرست پانصد تايي برترين فيلم‌هاي سينماي جهان است.

گفتگو با رضا عطاران:

بالاخره كار خودم را كردم
گفتگو با رضا عطاران
سينماي ما - امير قادري: به عنوان يك علاقه‌مند فيلم و نمايش اين را مي‌گويم؛ و طبعا نه به عنوان يك مصلح اجتماع، يك معلم اخلاق و يك مقام مسئول، كه بزنگاه؛ در همين چند قسمتي كه پخش شده؛ يك اتفاق در سريال‌هاي تلويزيوني است. كلاس‌اش از مجموعه‌هاي قبلي رضا عطاران هم بالاتر است. البته گاهي يك جور شتاب زدگي در كار وجود دارد كه ديگر به خصلت جدا نشدني مجموعه‌هاي مناسبتي تلويزيون تبديل شده؛ اما يك جور پختگي و رواني، در عين پيچيدگي در مضمون و اجراي ظاهرا ساده اثر وجود دارد كه توجه تماشاگر را به آن جلب مي‌‌كند. عطاران دارد پيشرفت مي‌كند و آن طور كه در اين گفتگو مي‌گويد؛ با وجود همه گرفتاري‌ها و تغييرها؛ اين شخصي‌ترين و بهترين كارش است. مزه‌ها و جذابيت‌هاي كارهاي قبلي؛ حالا در مسيرجديد، براي رسيدن به هدف تازه‌اي به كار گرفته شده‌اند.
به اين ترتيب در كنار مهران مديري كه او هم امسال با مرد هزار چهره كامل‌ترين اثرش را ساخت؛ حالا دو چهره اصلي كارخانه توليد محصول تلويزيون را در جايگاه رفيع‌تري مي‌بينيم. فرصتي براي صنعت سرگرمي‌ و انديشه‌ساز بي‌حال و مريض و كم‌تاثير ايران تا از اين دو هنرمند در موقعيت‌ها و فرصت‌هاي تازه‌اي استفاده كند.

اين جور كه معلوم است؛ حساسیت ها نسبت به سریال "بزنگاه" خیلی بیشتر از سریال قبلی ات بوده.
حساسیت ها آره نسبت به سریال قبلی ام خیلی بیشتر بود.

چرا؟ دلیلش چيست؟

کار را كه حتما دیده ای. راستش من در سریال های قبلی ام تجربه کسب می کردم. یعنی می خواستم تبدیل به کسی بشوم که مردم می نشینند و به حرف هایش گوش می دهند و خب حالا دیگر احساس كردم كه می توانم یک حرف هایی هم بزنم. یعنی می شود گفت که در کارهای قبلی ام مشتری جمع می کردم تا این که بتوانم این سریال را بسازم و مردم بیننده آن شوند. قبلي‌ها برای کسب تجربه بودند. این بار شرایط شروع کار من فرق داشت. در واقع قرار بود که من اصلا کار نکنم. چون واقعا خودم نمی خواستم که کار کنم. بعد گفتند که نه تو حتما باید در این مناسبت یک سریال داشته باشی.

چرا نمی خواستی کار کنی؟

دلیل شخصی داشت. حالم خوب نبود. و خستگی هم بود چون به محض این که کار بازی من در یک فیلم سینمایی بعد از عید تمام شد گفتند باید اين سريال مناسبتي را شروع کنی. خلاصه کلی دلیل آوردم که از خیر من بگذرید و بعد از کلی آمد و رفت، آن ها هم قبول کردند ولی بعد نمی دانم چه شد که دوباره سراغم آمدند که باید کار را شروع کنی و من هم گفتم پس حالا که قرار است کار کنم باید شرایط جوری باشد که دوست دارم. در واقع از شرایطی که برایم پیش آمده بود استفاده کردم که کاری را که دوست دارم انجام بدهم. و آن ها هم شرایط را قبول کردند. بعد شروع به کار کردیم. و طرح اولیه هم با محمدرضا آریان برای کار ریخته شد. طرح را هم خیلی دوست داشتم که البته الان از نيمه به بعدش کاملا تغییر کرده است.

خودت خواستی که طرح تغییر کند؟

نه. نمی خواستم. خودش اتفاق افتاد. یعنی آن کسی که الان نقش حاج آقا را بازی می کند و خانه را خریده در طرح اولیه یک فرد ديگر بود که خب درآن صورت شرایط خیلی عوض می شد.

عجیب است که تو اصلا حواست به این مسائل نیست. چون مشخص است که در آن صورت قضیه خیلی تند و حساس می شود. چه طور انتظار داشتی که چنین چیزی اصلا پخش شود؟

خب من که خودم از اول گفته بودم نمی خواهم کار کنم. خواست خودشان بود.

آهان. یعنی نمی خواستی کار کنی و فقط در صورتي ساخت بزنگاه را پذيرفتي كه همان چیزی که می خواهی انجام شود. آن‌ها هم پذيرفتند، ولي وسط کار ديگر قبول نکردند که کار مطابق میل تو پیش برود.

آره. یعنی ما کار را شروع کردیم و حتی تا شروع تصویربرداری هم قرار بود ماجرای کسی که خانه را خریده مطابق طرح اولیه باشد؛ اما دست آخر اين بخش تغيير كرد. حتی دو سه تا سکانس‌اش را هم گرفتیم. آخر سر هم قرار شد که خرید خانه توسط همين حاج آقايي كه مي‌بينيد صورت بگیرد. تقریبا می شود گفت که از نیمه به بعد کل طرح دستخوش تغییرات شده ولی خب در ریزه کاری ها و پرداخت سکانس ها و ماجراها چیزهایی رعایت شده که به نظرم تازگی دارد و مطابق با همان خواسته های اولیه ماست. به همين خاطر قبول کردیم سریال را کار کنیم. یعنی اگر قرار است اعتیاد یک نفر را نشان بدهیم به صرف این که یک بچه هم جلوی تلویزیون نشسته یا چون مثلا شرایط تلویزیون به شکلی است که سیگار را هم نشان نمی دهد، خودمان را محدود نکردیم که حتی سیگار کشیدن طرف را هم نشان ندهیم. گفتیم اگر این آدم معتاد است پس باید یک سیخی چيزي دستش باشد. و معتقدم برخلاف آن چیزی که می گویند ما اعتیاد را زیاد نشان داده ایم، چیزی که ما درباره اعتیاد در این سریال نشان دادیم در حد صفر ماجرا هم نبوده است. یعنی با توجه به واقعیتی که در جامعه وجود دارد ما هیچ چیزی نشان ندادیم. فقط خواستیم تماشاگر باور کند که این آقا نادر معتاد است. خب اگر این آدم سیگار هم نکشد، ديگر چه طور ممکن است این باور معتاد بودن‌اش در تماشاگر به وجود بیاید. یا اگر بددهن نباشد یا خماری نکشد خب این چه جور معتادی می شود؟! البته بودند كساني كه مي‌خواستند در اين زمينه به ما مشاوره بدهند! مثلا گفتند معتادی که صبح موادش را کشیده دیگر نباید دهن دره بکند! و بايد مي‌ديدي‌شان. کسانی این چيزها را يادمان مي‌دادند که اصلا باورت نمی شد اين كاره باشند. یعنی خیلی درست و حسابی هم به نظر می آمدند، و اين يكي از همان مواردي بود که خیلی دوست داشتم در کار باشد. مي‌خواستم معتادمان ظاهر ضايع نداشته باشد. یعنی برای معتاد بودن نرفتم دور حلقه چشمم را سیاه کنم یا لاغر کنم یا چه می دانم خودم را کج کنم. می خواستم درست مثل همین معتادهایی باشد که الان هستند و به قیافه شان هم نمی خورد. الان دوروبر ما خیلی هستند آدم هایی که وقتی می بینی متوجه نمی شوی که معتادند؛ و خب راست‌اش، هستند.

یعنی مثلا از یک جزییاتی مثل خمیازه کشیدنشان می فهمی که معتادند.

باور كن حتی خمیازه هم نمی کشند. خیلی هم تپل و سرخ و سفید هستند. تعدادشان هم خیلی زیاد شده. این همه گیر بودن را می خواستم در سریال نشان بدهم و اين یکی از چیزهایی بود که در طرح تغییر کرد. نتوانستيم گسترش اين معضل را نشان بدهيم.

خب، می دانی ملت ما هنوز تحمل دیدن خیلی از این مسائل را ندارند. نكته جالب درباره سريال بزنگاه، اين است كه تا حالا معمولا مسئولان و مميزان با طرح بعضي مسائل مشکل داشتند اما مردم عادی، مشكلي با طرح فلان مسئله در سريال نداشتند. اما اين بار گروه‌هايي از مردم هم اعتراض‌شان به طرح خيلي از اين مسائل را در سريال ابراز مي‌كنند. تماشاي سریالت را دوست دارند و نگاه‌اش مي‌كنند؛ ولی انگار بین چیزی که واقعا دوست دارند و آن چیزی که آگاهانه بايد تماشايش كنند تفاوت‌هايي هست. ندايي را در اعماق قلب‌شان مخفي كرده‌اند که به آن ها می گوید: چیزی که می بینی واقعا وجود دارد، اما بايد بگويي نيست و نگاه‌اش نكني.

آره دقیقا. این حسی که می گویی بزرگترین چیزی است که در این کار با آن مواجه شده‌ام و به‌اش رسيده‌ام. یعنی بازخوردهایی که در بین مردم داشته نشان می دهد که خودشان هم می دانند و می بینند که دوروبرشان اتفاقات بدتری هم می افتد ولی باز از دست كسي كه قرار است اين چيزها را به‌شان نشان بدهد، ناراحت می شوند. حتی یک آقایی به من مي‌گفت که من خجالت می کشم با بچه هایم این کار را ببینم. بعد باید می دیدی دندانهایش همه سیاه بودند جوري که معلوم بود خودش سال هاست می کشد. اما به من اعتراض داشت و مي‌گفت آخر این چه فيلمي است كه ساخته‌اي؟ آدم اصلا رویش نمی شود با بچه هایش بنشيند و نگاه‌اش كند.

خب، اين اتفاقي است كه اولين بار است براي تو مي‌افتد. تا حالا مسئولان تلويزيون بودند كه به‌ات می گفتند طرح فلان مسئله در سریال زشت است ولی حالا به نظر اجتماع و تماشاگران‌ات هم به قدري تند رفته‌اي که خود مردم معترض شده اند.

مردم بيش‌تر از معترض بودن، انگار از تماشاي اين تصاوير شوكه شده‌اند.

آره. شايد كلمه‌اش همين است: شوكه.

اما من قبل از توليد كردن سريال هم حدس‌ بروز چنين واكنش‌هايي را مي‌زدم.

حدس مي‌زدي و باز دست به كار شدي؟

آخر این طرح را خيلي دوست داشتم.. قبل از شروع کار وقتی طرح اولیه را با محمدرضا آریان می نوشتیم گفتم که با این کار کلی دشمن برای خودمان می سازیم. نه حتی فقط سر ماجرای اعتیاد سر قضایای دیگر هم می دانستم که برخی دوستانمان هم دشمن‌مان خواهند شد. حالا در این حد نه ولی کلا می دانستم که تبعات دارد. واکنش مردم عادی را هم حدس می زدم.

چرا؟ چون آینه ای جلویشان گرفته بودی؟

پس زدنشان که معلوم بود ولی نه به اين خاطر که آینه جلویشان گرفته باشم. آن‌ها بخشی را می دیدند که تا به حال ندیده بودند. یا بهتراست بگویم در رسانه نمی دیدند. از تيتراژش معلوم است كه انگار همان چیزی است که برای دل خودم ساخته ام. چون این تیراژ را اصولا کسی دوست ندارد ولی من دوست داشتم.

تیتراژش بیشتر به يك فيلم مستقل مي‌خورد تا سریالی که از شبکه سه برای مخاطب عام پخش می شود. بعضي از صحنه‌هاي خود سريال هم همين طور است. بيش‌تر به طنز موجود در يك كمدي جدي و البته خاص پسند مي‌خورد تا مجموعه‌اي كه بخواهد براي عموم تماشاگران پخش شود.

اول گفتگو هم برايت گفتم كه اين سريالي است كه خيلي شخصي از آب در آمده. اين نكته البته قرار نيست هميشه حسن باشد؛ ولی خودم راضی هستم.

آخر نكته جالب اين جاست كه اثري اين قدر شخصي؛ در پربیننده ترین باكس تلویزیون در طول سال پخش می شود. شانس‌اي است براي خودش. چون بقیه فيلمسازها معمولا تجربه هایشان را می کنند و با استفاده از آن ها یک فیلمی می سازند که در یک جشنواره برای دو هزار نفر پخش مي‌شود. ولی این اولین بار است که یک تجربه خاص شخصی چنین مخاطبی داشته است. حالا خودت کجاهایش را بیشتر دوست داری؟

گفتم که از تیتراژش بگیر تا کل طرح تمام‌اش کاملا دلی است. اول از همه همین تیتراژ....

که موسیقی بعدا به‌اش اضافه شد...

آره . ولي من تيتراژ اولی را بیشتر دوست داشتم. که موسیقی نداشت و فقط تصویر بود با افکت. اول‌اش تصویر خانه خالي را داریم با صدای پرنده ها و صدا چکه های آب که در حوض می افتد. قسمت‌هاي اول روي تصوير می نوشت که: صدای تلویزیون را بلند کنید. تا مردم صدای طبیعت و پاکی را خوب بشنوند که یک دفعه قطع می شد به صداهای گوش خراشی که دیگر از طبیعت نبود و مال ما بود!

خب این را چرا تغییر دادی؟ گفتند جذاب نیست؟

آره دیگر. گفتند مردم پسند نیست. گفتند حالا همه تماشاگرها صدا را کم می کنند تا این تیتراژ تمام شود بعد صدا را زیاد می کنند. گفتم خب پس من به هدفم رسیده ام چون من همین را می خواستم که از فضای سکوت وارد سروصدا شویم ولی گفتند مردم خیلی دوست ندارند. بعد آمدم چيزي شبيه ولوم تلويزيون روي تصوير گذاشتم.

قصد اولیه‌ات همين بود که چنین سریالی بسازی یا در طول زمان پیش آمد؟

در طول زمان اتفاق افتاد. همين طور يلخي. و دیدم که الان وقتش است.

راستی اين مرجانه گلچین چقدر خوب است. با اطمينان مي‌داني كه به عنوان كارگردان، از بازيگر چي مي‌خواهي و اين که برای چه نقشی چه كسي مناسب است. گلچین چه طور به فکرت رسید؟ سال‌ها مي‌شد كه نمي‌ديديم‌اش.

گلچین را خودم هم نمی دانم. خیلی یک دفعه ای شد. راستش من یک ورق كاغذ دارم که رویش اسم بازیگرانی را یادداشت کرده ام که دوستشان دارم. منتها گاهی کسی زودتر از من در کارش از بعضی از آن ها استفاده می کند که من دیگر بی خیالشان می شوم.

خب چه چیزی در ان ها می بینی که تبدیل به بازیگر مورد علاقه ات می شوند؟

بیشتر از همه رئال بودنشان برايم مهم است. اين كه توي صحنه واقعي به نظر برسند و به واقعیت نقش نزدیک تر باشند. گاهی هم که پشت صحنه بعضی فيلم‌ها مي‌بينم‌شان؛ معلوم است كه چه قدر دارند بد بازي مي‌كنند؛ اما مي‌دانم كه آدم‌هاي خيلي جالبي هستند و اگر در جاي درست قرار بگيرند؛ چه خوب مي‌توانند بازي كنند. پس انتخاب‌شان مي‌كنم.

همين نكته مهمي است. كار تو جوري است كه انگار پيدا كردن بازيگر، مهم‌تر از چگونگي بازي گرفتن از اوست. نقش وقتي شكل مي‌گيرد كه بازيگر درست‌اش پيدا مي‌شود.

آره. مثلا همين خانم مرجانه گلچين كه مي‌گويي كارش خیلی خوب است؛ يكي از دلايل‌اش همين است كه دقیقا به واقعیت نقش نزدیک است. اصلا اولین جلسه ای که يك بازيگر می آید و حرف می زند همه چیز مشخص می شود که مي‌‌شود با این بازیگر کار کرد یا می توانی چیزهایی را که دوست داری و می خواهی از این بازیگر بیرون بکشی یا نه. خانم گلچین از لحاظ اخلاقی و پشت صحنه که اصلا محشر هستند. نكته بعدي درباره بازيگران در كارهاي من، شاید پررویی به نظر برسد؛ ولی من عادت دارم که بازیگر کاملا در اختیار من باشد. یعنی اگر جایی می گویم که مثلا عینکت را بزن زمین و بشکن بهانه نیاورد که حالا نه و نمی کنم.

...و مرجانه گلچین كه معلوم است که دارد با تمام وجود بازی می کند و کاملا به سریال دل داده است. از جمله صحنه‌اي كه دارد جلوي عكس پدرش غذا مي‌خورد يا زير صداي جارو برقي، اداي سوسك درمي‌آورد.

آره. بازیگری که این طوری باشد من خودم بیشتر باهاش کار می کنم. ولی اگر بخواهد دائم در جدال باشد و خودش را كنار بكشد و آلوده كار نشود؛ من هم عقب نشینی می کنم و کمتر باهاش کار دارم. خانم گلچین هم یکی از مشخصه هایشان این است که کاملا در اختیار کار هستند خصوصیتی که به خصوص در بازیگران زن کمتر دیده می شود. خيلي از بازيگرهاي زن مثلا روی صورتشان حساسند که البته طبیعی هم هست. من که خودم مرد هستم روی صورتم حساسم چه برسد به آن ها! در مورد خانم گلچين، می دیدم و هنوز هم می بینم که مثلا صحنه ای که یک ذره سخت و حتی غیرمنطقی هست را می رود و انقدر با خودش کار می کند تا بالاخره یک چیزی در می آورد.

اين قدر درباره دلي بودن و شخصي بودن اين سريال صحبت مي‌كني... خب، تو چند مجموعه تلويزيوني ديگر هم ساخته‌اي كه به اندازه كافي محبوبيت پيدا كرده‌اند. ولي ظاهرا متهم گريخت و خانه به دوش و ترش و شيرين را به اندازه اين يكي دوست نداري. کجاهای این سریال هست که در سریال های قبل نتوانسته بودی اجرایش کنی؟ نه فقط به لحاظ عبور از خط قرمزها. کلی می گویم. مثلا به لحاظ اجرايي يا...

به نظر خودم در این سریال در بخش فني خيلي پيشرفت كرده‌ام. ديگر دارم سعی می کنم که روی این چیزها هم دقت داشته باشم. خوب نگاه كني مي‌بيني كه در این سریال حتي کرین هم داشتیم.

و نکته خوب قضيه اين است كه كرين (بازويي جرثقيل شكل براي جا به جا كردن دوربين فيلمبرداري در هوا) هم اگر بياوری، به يك‌دستي كار لطمه‌اي نمي‌زند. به اندازه استفاده مي‌كني و وجه واقع‌نمايانه كار را خراب نمي‌كني.

خلاصه اش این است که در بزنگاه هرچه را که خواسته ام دیگر ساخته ام. همه همان چیزی بوده که می خواستم.

حالا این کار را به لحاظ اجرایی بیشتر دوست داری یا مضمونی؟

مضمونی. حتی شخصیت هایی که در طرح این سریال بودند اما بعدا حذف شدند کسانی بودند که از سر خانه به دوش من دوست داشتم با آن ها داستانی را تعریف کنم مثل حاج آقای ریاکار که بخش مهمی از فرهنگ و وضعیت اجتماعی ماست. و ترسي كه با حضور اين شخصيت ايجاد مي‌شود و مردم از ترس او كارهاي نيك انجام مي‌دهند. البته این شخصیت در همان صحبت های اولیه حذف شد.

یکی دیگر از خصوصيات جالب توجه كارهايت این است که تو در نقش ضایع ترین آدم سریال ظاهر می شوی و از بازی در این نقش نمی ترسی. این که چه طور چنین نقشی را بر خودت می پسندی خیلی جالب است. انگار که خیلی خیالت از نتيجه كارت راحت است. مطمئنی که این شخصیتی است که با همه مشكلات و گرفت و گيرهايش؛ ته‌اش مردم دوستش خواهند داشت.

آره همیشه با این دید نقش هایم را بازی کردم که مردم خواهند گفت اين همان رضا عطاران است که برایش اتفاقی افتاده و مثلا به مشكل برخورده است. اين همان رضا عطاران است که معتاد شده است. گاهی یک جورایی از شخصیت خودم سوءاستفاده می کنم یعنی می دانم که فرضا مردم به عطاران علاقه دارند و من از این علاقه استفاده می کنم تا هنگام مواجهه با چنين شخصيتي با چنين مشكلاتي، پس نزنند و حتي نسبت به او علاقه مند شوند.

یعنی فکر می کنی اگر نقش معتاد را به کس دیگری بدهی مردم ممکن است از آن معتاد بدشان بیاید.

كمي خودشيفتگي است البته، ولی خب واقعا خیلی هم تاثیر دارد.

اصرار داری به مردم نشان دهی این آدم ها هم دوست داشتنی هستند. آدم بد نیستند.

يك بار ديگر هم برايت تعريف كردم. رفيقي داشتم كه دست‌اش كج بود. اما خودش فهميده بود كه ته‌ دل‌اش را مي‌دانم و كاري به كارش ندارم؛ پس مي‌شد كه گاهي وقت‌ها جلوي من هم چيزي را كش مي‌رفت! اگر دقت كني مي‌بيني كه در همین دو هفته که سریال پخش می شود خیلی چیزها عوض شده است. دو سه روز اول بین مردم در حد یک آدم مرتد بودم ولی حالا همه چیز دارد عوض می شود یعنی کلی از نکته های مثبت نادر را می بینند و متوجه می شوند که مثلا این آدم که بچه اش را دوست دارد. پس خیلی هم بد نیست.

نكته ديگر سريال، شکل اجراي آن است. یعنی شوخی‌هايي كه بعيد مي‌دانم روي كاغذ خيلي بامزه باشند و اگر جور دیگری اجرا می شدند خیلی بی‌مزه بود. اولين ويژگي يك شوخي خوب تلويزيوني از طرف تو چيست؟ مثلا وقتی می خواهی یک شوخی را اجرا کنی در وهله ی اول چه چیزی را در نظر می گیری؟

اولين و مهم‌ترين نكته اين است كه هر چیزی را چه شوخی باشد و چه جدی، به واقعیت نزدیکش می کنم.

اعتماد به نفس جالبي است كه فكر كني هر چیزی خودش خنده دار است. آن هم در سريالي پر از شوخي و پر از جزئيات. مثلا يك صحنه خيلي بامزه سريال جایی است که این ها دایی پيرمرد را آورده اند كه مي‌گويد با توفيق رفته كافي شاپ. و وقتي زن توفيق دنباله جمله دايي را مي‌گيرد؛ توفیق اشاره می کند که سکوت کند و در همین حین لولایی انگار كه اصلا متوجه واكنش توفيق نشده؛ وسط حرف‌اش بدون اين كه تن صدايش را تغيير دهد؛ به زن مي‌گويد: صد بار به‌ات گفتم اين شوهرت خيلي عوضيه‌ها! و بعد حرفش را با دايي ادامه می دهد. این همان نزدیکی به واقعیت است که خنده دار است و غلو هم در آن نیست. يك كم اين ور آن ور شود؛ لوس و بي‌مزه از آب درمي‌آيد.

دقیقا اهمیتش همين است که جای این شوخی کاملا درست است. اگر جای دیگری بود یا اغراقش بیشتر می شد آن وقت اصلا خنده دار نبود. الان به واقعیت نزدیک است و درست هم سرجایش است. نهایت واقعیت را استفاده کردن ایجاد خنده می کند. مهم این است که چیزی را که به نظرت بامزه می آید به بهترین نحو ارائه دهی. همین آواز خواندن دم در دستشويي، اگر جاي ديگري باشد خنده‌دار نيست؛ اما اگر به جا استفاده كني بامزه مي‌شود. قبلا هم گفتم به جا بودن شوخی هم خیلی مهم است.

و اين كه انگار اين شوخي‌ها با همه جزئيات‌شان از دل واقعيت بيرون مي‌آيند.

خيلي‌ از اين اتفاق‌هاي بامزه را از آن چه در اطراف‌ام اتفاق مي‌افتد مي‌گيرم. ماشين ندارم و بيشتر پياده راه مي‌روم تا خوب به دور و برم نگاه كنم. مثلا صحنه ای که گربه روی جنازه می افتد را من در یک سفری که دو سال پیش به يك شهرستان كوچك داشتم در یک خاکسپاری دیده بودم. اصلا در آن خاکسپاری ان قدر اتفاقات جالب افتاد که اگر با دوربین ضبط کرده بودم بهترین مستند سال می شد. ماجرای گربه که اصلا در مقابل بقیه ی چیزها مهم نبود. مثلا وقتي مرده را خاک کردند و تلقین را که گفتند؛ رویش را باز کردند که برای آخرین بار دنیا را ببیند بعد دیدیم که به جای سر، پای طرف را گرفته بودند. خب این را اگر من الان تعریف کنم یعنی همین چیزی که با چشمم دیدم، می گویی که امکان ندارد. مگر مي‌شود سر را با پا اشتباه بگيرند. اما گرفته بودند. و من سعی می کنم طوری تصویرش کنم که باور کنی. خلاصه که من آن جا چیزهای باورنکردنی دیدم که کلی الهام گرفتم. در همین سریال خودمان قسمت شب هفت قسمتی بود که من خیلی دوستش داشتم اما همه اش را حذف کردند. گفتند شوخی با مراسم تدفین شده ولی من خودم این ها را با چشم‌هاي خودم ديده دیده ام. يا مثلا مداحي كه رفته بود توي مجلس و داشت براي جماعت وعظ مي‌كرد؛ اما اغلب آمده بودند بيرون و حرف‌هاي ديگري مي‌زدند. اصلا وقتي داشتند جنازه را خاك مي‌كردند؛ زن‌اش اين طرف داشت براي من ماجراي ديگري را توضيح مي‌داد.

بعد از "بزنگاه" و با وجود همه اين اتفاق‌ها باز هم می خواهی در تلویزیون کار کنی؟

واقعا نمی دانم. اگر شرایطش جور باشد احتمالا.

و به نظرم ديگر وقت‌اش است كه بروي سراغ فيلم سينمايي.

حتما. توي فكرش هستم.

توي اين اوضاع و احوال و زير فشار كار و فرصت اندك؛ گفتگوي خيلي بدي هم نشد. معمولا باید با گازانبر ازت حرف کشید اما معلوم است که این سریالت را واقعا دوست داری که درباره‌اش اين قدر با اشتیاق حرف می زنی.

توي همين ده قسمت كار خودم را كرده‌ام. بقيه‌اش هر چي شد، شد.

"10" کیارستمی در میان برترین‌های جهان:

"10" کیارستمی در میان برترین‌های جهان
فیلم سینمایی "پدرخوانده" ساخته فرانسیس فورد كوپولا در نظرسنجی مجله بریتانیایی امپایر از 10 هزار سینمارو، فیلمساز و منتقد بهترین فیلم تاریخ سینما شد و "10" عباس كیارستمی در رده 447 قرار گرفت.
مهر: فیلم 1972 كوپولا با بازی مارلون براندو و آل پاچینو در فهرست 500 فیلم برتر تاریخ سینما به انتخاب مجله امپایر در رده نخست قرار گرفت.

رده‌ دوم جدول از آن "مهاجمان صندوقچه گمشده" استیون اسپیلبرگ شد و "امپراتوری ضربه می‌زند" جرج لوكاس در رتبه سوم قرار گرفت. "رهایی از شاوشنك" فرانك دارابونت و "آرواره‌ها" اسپیلبرگ نیز رده‌های بعدی را از آن خود كردند.

"رفقای خوب" اسكورسیزی، "اینك آخر الزمان" كوپولا، "آواز در باران" جین كلی و استنلی دانن، "داستان عامه‌پسند" كوئنتین تارانتینو و "باشگاه مشت‌زنی" دیوید فینچر دیگر فیلم‌های صدر این فهرست هستند.

"شوالیه تاریكی" كریستوفر نولان تنها فیلم قرن 21 است كه در میان 20 اثر برتر فهرست قرار گرفته است. از شگفتی‌های فهرست مجله امپایر می‌توان به غیبت آثار كلاسیك "ایزی رایدر"، "آوای موسیقی" و فیلم برنده اسكار "شكسپیر عاشق" اشاره كرد.

"پرتغال كوكی" استنلی كوبریك (37) و "كازینو رویال" مارتین كمبل (57) تنها فیلم‌های بریتانیایی فهرست امپایر هستند كه میان 100 فیلم اول فهرست قرار گرفته‌اند. "10" كیارستمی در فهرست 500 فیلم تاریخ سینما رده 447 را دارد.

"همشهری كین" اورسن ولز كه معمولا در فهرست بهترین‌های تاریخ سینما اول است، از راهیابی به فهرست 10 فیلم اول بازماند. در نظرسنجی مجله امپایر بیش از 150 كارگردان از جمله كوئنتین تارانتینو و مایك لی و 50 منتقد نیز حضور داشتند.

"10" کیارستمی در میان برترین‌های جهان:

"10" کیارستمی در میان برترین‌های جهان
فیلم سینمایی "پدرخوانده" ساخته فرانسیس فورد كوپولا در نظرسنجی مجله بریتانیایی امپایر از 10 هزار سینمارو، فیلمساز و منتقد بهترین فیلم تاریخ سینما شد و "10" عباس كیارستمی در رده 447 قرار گرفت.
مهر: فیلم 1972 كوپولا با بازی مارلون براندو و آل پاچینو در فهرست 500 فیلم برتر تاریخ سینما به انتخاب مجله امپایر در رده نخست قرار گرفت.

رده‌ دوم جدول از آن "مهاجمان صندوقچه گمشده" استیون اسپیلبرگ شد و "امپراتوری ضربه می‌زند" جرج لوكاس در رتبه سوم قرار گرفت. "رهایی از شاوشنك" فرانك دارابونت و "آرواره‌ها" اسپیلبرگ نیز رده‌های بعدی را از آن خود كردند.

"رفقای خوب" اسكورسیزی، "اینك آخر الزمان" كوپولا، "آواز در باران" جین كلی و استنلی دانن، "داستان عامه‌پسند" كوئنتین تارانتینو و "باشگاه مشت‌زنی" دیوید فینچر دیگر فیلم‌های صدر این فهرست هستند.

"شوالیه تاریكی" كریستوفر نولان تنها فیلم قرن 21 است كه در میان 20 اثر برتر فهرست قرار گرفته است. از شگفتی‌های فهرست مجله امپایر می‌توان به غیبت آثار كلاسیك "ایزی رایدر"، "آوای موسیقی" و فیلم برنده اسكار "شكسپیر عاشق" اشاره كرد.

"پرتغال كوكی" استنلی كوبریك (37) و "كازینو رویال" مارتین كمبل (57) تنها فیلم‌های بریتانیایی فهرست امپایر هستند كه میان 100 فیلم اول فهرست قرار گرفته‌اند. "10" كیارستمی در فهرست 500 فیلم تاریخ سینما رده 447 را دارد.

"همشهری كین" اورسن ولز كه معمولا در فهرست بهترین‌های تاریخ سینما اول است، از راهیابی به فهرست 10 فیلم اول بازماند. در نظرسنجی مجله امپایر بیش از 150 كارگردان از جمله كوئنتین تارانتینو و مایك لی و 50 منتقد نیز حضور داشتند.

شفا گرفتن دختر بیمار در صحن مطهر علوی در نجف اشرف + عک:

شفا گرفتن دختر بیمار در صحن مطهر علوی در نجف اشرف + عکس

امام صادق علیه السلام فرمودند : ما می گوییم در ما ورای کوفه قبریست که هر بیماری به آنجا پناه ببردشفامیگیرد.دلهای پریشانی که بر اثر بیماری دختر19 ساله ی خود که فلج است و از ویلچر استفاده می کند به شدت غرق اندوه بود ومراجعه فراوان به پزشکان سودی نداشت که پزشکان نیز حتی ازدرمان وی قطع امید کرده بودند.


به گزارش شیعه نیوز ، دلهای پریشانی که بر اثر بیماری دختر19 ساله ی خود که فلج است و از ویلچر استفاده می کند به شدت غرق اندوه بود ومراجعه فراوان به پزشکان سودی نداشت که پزشکان نیز حتی ازدرمان وی قطع امید کرده بودند.

ولی این دختر که دعاء عبد الکریم السهلانی نام دارد واهل امارات متحده عربی ودقیقا اهل شارجه می باشد به همراه خانواده اش تنها امید خود را به کسانی بستند که خداوند مرقدشان را قطعه ای از بهشت قرار داد ، این خانواده عزم سفر کرده وبه سوی سرزمین پیامبران واولیای خدا در نجف اشرف وکربلای معلی رهسپار گشتند .

آنان در حالی دیار خود را ترک می کردند که به کسانی که به آنان امید بستند اطمینان کامل داشتند ، انان داخل سرزمین عراق شدند با تمام اشتیاق لازم برای زیارت ولی صالح خدا وبا حالتی گریان وارد حرم مطهر شدند.

این پدر به همراه دختر خود با ویلچر وارد حرم مطهر امیر مؤمنان علیه السلام شدند وبا حالت تضرع والتماس به نزدیک ضریح رسیدند صدای تکبیر وصلوات بلند شد ودختر توانست روی پای خود بایستد.

او درکنارپدرگریانش ایستاد در حالی که خود نیز باور نداشت شفا گرفته است پدردختر خود را همراهی کرد تا نزد مادر وخواهرانش برساند مادرش با دیدن این صحنه نتوانست اشکهای خود را پنهان نماید ودر حالی که شفای او را تبریک می گفت و گریه می کرد او را در آغوش گرفت.

لحظاتی بعد صدای مؤذن بلند شد وهنگام نماز ظهر در آستان مقدس علوی این دختر برای ادای فریضه نماز ایستاد وسپس دو رکعت نماز شکر خواند تا خدا را به خاطر شفا گرفتن به برکت مولای موحدان علی علیه السلام سپاس گوید.



منبع: عراق نو

عکس خوشگل کاريشما کاپور هنرمند سینمای هند و بالیوود:

Karishma Kapoor Photo

عکس خوشگل کاريشما کاپور هنرمند سینمای هند و بالیوود

Karishma Kapoor In Red Hot Outfit  HDIL India Couture Week

بخش‌هايي از سريال بزنگاه حذف شد:

بخش‌هايي از سريال بزنگاه حذف شد
گفته مي‌شود، در پي اعتراضات محافل مختلف نسبت به پخش يک مجموعه طنز، مسئولان صداوسيما به حذف بخش‌هايي از سريال بزنگاه به خصوص ديالوگ‌هاي بازيگر نقش نادر در اين مجموعه طنز مبادرت کردند.
كد
رئيس سازمان صداوسيما در نامه‌اي مفصل و محرمانه به رئيس شوراي نظارت بر صداوسيما، از نحوه انتقاد اين شورا به برخي برنامه‌هاي تلويزيوني ويژه ماه مبارک رمضان انتقاد کرد.

به گزارش برنا، پس از بالا گرفتن جريان انتقادات و اعتراضات عليه يکي از مجموعه‌هاي تلويزيوني مناسبتي صداوسيما، ضرغامي در نامه‌اي مفصل و محرمانه به مظفر، از او و نامه‌نگاري رسانه‌اي‌اش انتقاد کرده است.

بنا بر اين گزارش، سيدعزت‌الله ضرغامي در اين نامه محرمانه خطاب به مظفر تصريح کرده است: رسانه اي شدن نارضايتي شوراي نظارت بر صداوسيما از يک مجموعه طنز تلويزيوني، اقدام درستي نبوده و اين در حالي است که مي‌شد در فضايي تعاملي، مشکلات به وجود آمده در اين مجموعه تلويزيوني را حل کرد.

شنيده‌هاي خبرنگار ما حاکي است، رئيس سازمان صداوسيما در اين نامه محرمانه به طور ضمني خاطر نشان کرده که شوراي نظارت بر صداوسيما نمي‌بايد رويه‌اي را در پيش بگيرد که تذکرات بعدي اين شورا علي‌السويه تلقي شود بلکه بايد روند تعامل به گونه‌اي رقم بخورد که مسائل بدون حاشيه حل و فصل شود.

ضرغامي طي چند روز گذشته در نشستي با مديران شبکه‌هاي چند گانه تلويزيوني با تذکر جدي نسبت به پخش برخي برنامه‌ها خواستار توجه بيشتر مديران اين سازمان در خصوص توليدات و برنامه‌هاي آماده پخش در ماه مبارک رمضان شده است.

همچنين گفته مي‌شود، در پي اعتراضات محافل مختلف نسبت به پخش يک مجموعه طنز، مسئولان صداوسيما به حذف بخش‌هايي از سريال بزنگاه به خصوص ديالوگ‌هاي بازيگر نقش نادر در اين مجموعه طنز مبادرت کردند.

گفتني است، برنامه‌هاي مناسبتي امسال تلويزيون از جمله برنامه سحر، برنامه‌هاي مراجع عظام تقليد و همچنين برخي برنامه‌هاي زنده شبانه مورد اقبال عموم و همچنين نخبگان جامعه قرار گرفته و تحسين محافل مختلف را برانگيخته است.

جدیدترین فیلم ضد ایرانی هالیوود:

هالیوود در جدیدترین  اقدام ضد ایرانی خود به تولید فیلمی با مضمونی تخیلی از سنگسار در ایران پرداخته است.

به گزارش «فردا»، فيلم «سنگسار ثریا.میم» به کارگردانی سیروس نورسته كه براساس کتابی نوشته فریدون صاحب جم به زبان فارسی می باشد، تازه ترین اثر ضد ایرانی هالیوود است.

در حالی که سیر داستان این فیلم مضحک و غیرقابل باور است، دست اندر کاران این فیلم بر واقعی بودن این داستان اصرار دارند.

بر اساس این فیلم که در روستایی نامشخص در ایران روی می دهد، قربانعلی همسر ثریا، با وجود وضع مالی نامناسبش، قصد ازدواج با دختری 14 ساله ازدواج دارد و از این رو تصمیم به طلاق ثریا که دارای 4 فرزند است، می گیرد.

در این اثنا که قربانعلی با مخالفت ثریا مواجه می شود، در اقدامی مضحک به روحانی روستا روی می آورد و از وی درخواست کمک و تهمت دروغ زدن به ثریا و سنگسار وی را می نماید!

بنابراین گزارش این فیلم این داستان را از زبان زهرا، خاله ثریا برای یک خبرنگار فرانسوی که ماشین اش در حوالی روستا خراب شده است تعریف می کند؛ تا بلکه این خبرنگار فریاد مظلومیت زنان ایرانی را به گوش جهانیان برساند!

شایان ذکر است که این فیلم، اولین فیلم ضد ایرانی - اسلامی هالیوود نیست و پیش تر فیلم هایی هم چون «دروغ های واقعی» با بازی آرنولد شوارتزینگر،«به درون شب»، «زندگي و مرگ در لس‌انجلس»، «بازگشت به آينده»، «بدون دخترم هرگز» و «300» نیز ساخته شده است.

میزان دستمزد «مرد عنكبوتي»    

میزان دستمزد «مرد عنكبوتي»

فارس: «توبي مگوآير»، بازيگر جوان هاليوود، قرار است در ازاي بازي در فيلم‌هاي مرد عنكبوتي 4 و 5، 50 ميليون دلار به اضافه سهيم بودن در سود فروش گيشه را به عنوان دستمزد دريافت كند.

«توبي مگوآير»، بازيگر مشهور نقش «پيتر پاركر»، مرد عنكبوتي،اخيرا قرداد بازي در فيلم‌ مرد عنكبوتي 4 و 5 را امضاء كرده است.

براساس اين قرارداد، «مگوآير» در ازاي بازي در اين دو فيلم، 50 ميليون دلار دستمزد دريافت خواهد كرد، همچنين در درصد قابل توجهي از سود گيشه نيز سهيم خواهد بود.

در قسمت ديگري از قراداد نيز ذكر شده كه «مگوآير» به اندازه وقت آزاد خواهد داشت تا در كنار تنها دخترش باشد.

بنا براين گزارش، «مگوآير»، كه قرار است اين دو فيلم را بي‌وقفه و طي شش ماه بازي كند، گفت: من هر روز صبح خيلي زود از خواب بيدار مي‌شوم تا بعداز ظهرها به اندازه كافي وقت براي بازي با دختر 22 ماهه‌ام، «روبي»، داشته باشم.

تاريخ اكران «مرد عنكبوتي 4»، 30 آوريل 2011 اعلام شده است.

هنرپیشه معروف ترکیه محجبه شد:

هنرپیشه معروف ترکیه محجبه شد

هنرپیشه زنی که درآثار سینمای ترکیه در نقش های رمانتیک ایفای نقش می کرد به دنبال توصیه ای که در خواب به وی شد، حجاب اسلامی را انتخاب کرد.

به گزارش شیعه نیوز ،خانم نجلا ناظر هنرپیشه دهه های هفتاد ترکیه در مصاحبه ای اختصاصی با پایگاه اینترنتی خبر 7 ترکیه به چگونگی برگزیدن حجاب اسلامی اشاره کرد و گفت عشق و علاقه اش به خداوند وی را در این مسیر قرار داده است.

وی می افزاید: در پی دیدن خوابی درباره پذیرش حجاب، بلافاصله محجبه شده است.

این هنرپیشه ترک تصریح کرد: در هر اثری که نام رسول خدا در آن ذکر شود با اشتیاق تمام بازی خواهد کرد.


منبع خبر: شبکه خبر

يادي از سريال پرطرفدار سال‌هاي دور تلويزيون - آينه عبرت؛

يادي از سريال پرطرفدار سال‌هاي دور تلويزيون - آينه عبرت؛
بدآموزي داشت!
بدآموزي داشت!


سينماي ما - «رسول توکلي» را خيلي ها هنوز با دو نقش به يادماندني اش مي شناسند. نقش عکاس جوان فيلم «تاراج» ايرج قادري که با کاراکتر «زينال بندري» با بازي جمشيد هاشم پور در يادها مانده است و نقش ديگري که نام رسول توکلي را بر سر زبان ها انداخت، مامور مبارزه با مواد مخدر در سريال «آيينه عبرت» بود. «صادق» در آن سريال چهره ديگري به کاراکتر مامور و پليس هاي پس از انقلاب بخشيد که سعي داشت «آتقي» و «علي» با بازي جواد گلپايگاني و محمود ديني را با روش هايي غير از دستگيري و زندان به زندگي عادي بازگرداند. رسول توکلي، مدت ها است نه بر پرده سينما ظاهر شده و نه در صفحه تلويزيون بازي اش ديده شده است. او اين روزها بيشتر وقتش را در شرکت تجاري اش واقع در خيابان شهيد مطهري مي گذراند. اما هنوز هم وقتي مردم او را مي بينند از «آتقي» و «علي» سوال مي کنند. مامور خوش چهره آن زمان هنوز هم چهره اش براي مردم آشناست، حتي اگر به قول خودش ديگر يک موي مشکي بر سرش باقي نمانده است. او در خاطره مردم هنوز با نقشش در «آيينه عبرت» زنده است. هرچند در کارنامه هنري اش نقش هاي مختلف و به يادماندني ديگري داشته باشد.

---

-چه مدت است مقابل دوربين بازي نکرده ايد؟

حدود چهار سال کار نکردم. دليلش هم پروژه يي به عنوان «وکيل مدافع» بود که به سفارش قوه قضائيه در دست تهيه بود. با تغيير مکرر مديران روابط عمومي قوه قضائيه، طرح وکيل مدافع هم دستخوش تغيير و اعمال سليقه مي شد. تا اينکه سال گذشته «اولين پرونده» را کار کردم که بعد از «چشمان سياه» ايرج قادري جديدترين نقش آفريني من بود. در تابستان امسال هم دو کار 90 دقيقه يي داشتم. سوژه يکي پليسي بود و ديگري در مورد جانبازان تهيه شد.

-چگونه در اولين بازي تان در تاراج، مقابل دوربين ايرج قادري قرار گرفتيد. آن هم براي نقشي که طول و عرض مناسبي داشت و به چند سکانس کوتاه محدود نبود؟

نقش عکاس فيلم تاراج اولين بازي من نبود اما اولين کاري بود که به نمايش درآمد. آن زمان کار کردن با ايرج قادري، بازيگر را سوژه مطبوعات و مردم قرار مي داد. راستش پيش از تاراج، من با ايرج قادري «پنجمين سوار سرنوشت» را کار کردم که هيچ وقت به نمايش در نيامد. در پنجمين سوار سرنوشت، هم بازي مي کردم و هم همراه با آقاي مطلبي، فيلمنامه نويسان کار بوديم و ايرج قادري آن را کارگرداني کرد. آشنايي من و آقاي قادري به آن فيلم برمي گشت که در سال 1360 و يکي دو سال پيش از تاراج تهيه شده بود. وقتي فيلم تاراج کليد خورد، قادري از من براي بازي در فيلمش دعوت کرد. فيلمي که در زمان خودش خيلي مورد توجه قرار گرفت.

-بعد از تاراج شما با آيينه عبرت در ميان مردم شناخته شديد و به عنوان يک بازيگر موقعيت خودتان را تثبيت کرديد؟

آن زمان اصلاً رسم نبود، کسي از سينما برود و براي تلويزيون بازي کند ولي من اين کار را کردم.

-درست است که سريال سازي تلويزيون در سال هاي ابتدايي پس از انقلاب بسيار ضعيف بود، اما «آيينه عبرت» اتفاق ويژه يي بود و با استقبال خيلي خوب مردم مواجه شد.

من نگفتم آيينه عبرت کار ضعيفي بود. آن زمان و برخلاف الان، کمتر بازيگر و کارگرداني حاضر مي شد در تلويزيون کار کند. اما من به دو علت آن نقش را پذيرفتم. يکي نگاهي بود که مرحوم فردين داشت و خودش را دست بالا نمي گرفت و مردم را ملاک قرار مي داد و ديگر اينکه آن زمان بچه هاي کميته انقلاب اسلامي، خيلي مظلوم واقع مي شدند و من که در حادثه يي از نزديک شاهد اين مظلوميت بودم تصميم گرفتم روزي اگر توانستم احقاق حق کنم.

-اصلاً چگونه شد نقش «صادق» را در آيينه عبرت بازي کرديد؟

روزي در دفتر جهانگير جهانگيري بودم که کارگردان جواني آمد و از من خواست نقش مامور کميته را در سريالش بازي کنم. من هم به دلايلي که گفتم نقش را پذيرفتم و هنگامي هم که پخش شد با استقبال مردم روبه رو شد.

-دليل موفقيت آيينه عبرت و کاراکترهايش در چه بود. به شکلي که الان پس از بيست و چند سال از پخش آن ديالوگ هايش از ياد مردم نرفته است؟

يکي از مهم ترين دلايلش مطرح کردن مفاهيم و سوژه هايي بود که در جامعه روي مي داد اما تا پيش از آيينه عبرت به آن پرداخته نشده بود. آن زمان اعتياد جرم سنگيني بود و مثل الان نبود که معتاد را به عنوان بيمار تلقي کنند. اما در آن مجموعه به اين سوژه ها پرداخته شد. فضايي که ماموران حرف کسي که هروئين در ماشينش پيدا شده را باور مي کردند و دنبال قاچاقچي اصلي مي گشتند. به نظرم در آن مقطع زماني اين سوژه و پرداخت به آن براي مردم جذابيت بسياري داشت.

-اما در جايي گفته بوديد آيينه عبرت بدآموزي دارد و در دنباله هاي بعدي آن بازي نکرديد.

راستش با اينکه مردم از اصطلاحات و کاراکترهاي آن استقبال کردند، اما من مشکل داشتم. جواد گلپايگاني(آتقي) بازيگر توانايي بود اما وقتي بچه ها تو کوچه و خيابان اداي او را درمي آوردند من زجر مي کشيدم. وقتي احساس کردم کار با همه امتيازاتش بدآموزي دارد به کارگردان و بقيه تذکر دادم. اما کسي توجهي نکرد. من هم مصاحبه يي کردم گفتم اين کار خوبي نيست. حرف هاي من در آن مصاحبه سر و صداي زيادي به پا کرد.

-اما مردم «آتقي» را به عنوان معتادي که ضربه خورده و ترحم برانگيز بود دوست داشتند نه اينکه بخواهند مثل او معتاد شوند.

درست است. اما براي بچه ها و نوجواناني که پاي تلويزيون مي نشستند قضيه فرق مي کرد. اين نظر شخصي من بود که ديگر آن کار را ادامه ندهم. چون قبح اعتياد را در جامعه مي شکست و اين کار خوبي نبود.

-به هر صورت خيلي ها هنوز نام واقعي شما را نمي دانند و شما را به عنوان «صادق» آيينه عبرت مي شناسند. اين قضيه براي خودتان هم پيش آمده است؟

فراوان. چه آن زمان و چه در حال حاضر با اينکه ظاهرم حداقل رنگ موهايم عوض شده است مردم ابراز لطف مي کنند و از من به عنوان صادق سراغ آتقي و علي(جواد گلپايگاني و محمود ديني) را مي گيرند.

يادم هست وقتي من از آيينه عبرت کنار کشيدم، مردم براي صادق به صورت فانتزي اعلاميه ترحيم درست کردند. اما من عقيده دارم هنرمند وظايف مهمي در قبال مردمش دارد.

-حالا از جواد گلپايگاني و محمود ديني خبري داريد؟

کم و بيش. سال گذشته جواد گلپايگاني به دفترم آمد و حال مزاجي اش خوب نبود و بيمار است. محمود ديني هم شرکت تعاوني تشکيل داده که قرار است براي بازيگران مسکن بسازد. او را هم سال گذشته ديدم.

-شما نقش هاي ديگري پس از آيينه عبرت بازي کرديد، اما چطور شد که ماندگاري صادق را نداشتند؟

وقتي شما يک پلان از فيلم يا سريال را تماشا مي کنيد، حدود 330 هنر مختلف بايد در کنار هم قرار بگيرد تا کار جور دربيايد. اگر يکي لنگ بزند، دلنشيني کل کار زير سوال مي رود. در دهه 70 «50 روز التهاب» و سريال «بيا تا گل برافشانيم» را بازي کردم. اما به قول شما ماندگار نشدند. شايد متريال و مواد اوليه آنها از آيينه عبرت بهتر بوده باشد، اما فضاي اجتماعي که آيينه عبرت در آن عرضه شد براي کار جذابيت هاي ويژه يي به همراه آورد. بله، پس از بيست و خرده يي سال مردم مرا به عنوان صادق صدا مي زنند. خودم اينها را مي دانم و جوابي که از اين برخوردها مي گيرم آن است که هنوز ردپاي «آيينه عبرت» در ذهن مردم مانده است.

-مي خواهم بدانم زندگي هنرمند به خصوص بازيگري که زماني در اوج بود و ديگر نيست، چقدر تغيير مي کند؟

همه کساني که روزي مرا مي شناختند و آنهايي که هنوز هم مرا مي شناسند برايم عزيز و دوست داشتني هستند. تغيير در روبنا است وگرنه اصل و پي شخصيت بايد قوي باشد. يادم هست از محل کار تا خانه چند ساعت در خيابان مي ماندم. مردم لطف داشتند، يکي امضا مي گرفت و ديگري مي خواست عکس بيندازد. به نظرم مهم ترين داشته يک هنرمند لبخندهاي محبت آميز مردم است. شايد بازيگران جوان البته آن عده کمي که نمي دانند لازم است بدانند با چهار فيلم و سريالي که بازي کردند هيچ اتفاق خارق العاده يي در جهان نيفتاده است. بايد ريشه هايشان را در زمين محکم کنند تا با توفان هاي زودگذر آسيب نبينند.



یادداشت امیر قادری درباره سریال جنجالی تلویزیون و ارتباط‌اش با گزارش‌های جواد خیابانی؛

یادداشت امیر قادری درباره سریال جنجالی تلویزیون و ارتباط‌اش با گزارش‌های جواد خیابانی؛
همچنان در دفاع از «بزنگاه»
همچنان در دفاع از «بزنگاه»


سینمای ما - امیر قادری: 1- «بزنگاه» را از دست ندهید. طنز رضا عطاران دارد جا می‌افتد. مشکل البته این جاست که این سریال (این از ان حرف‌هاست که باز ایجاد دردسر می‌کند) روشنفکرانه؛ چه به لحاظ مضمون و چه ساخت و پرداخت بعضی شوخی‌ها، سر افطار، در پربیننده‌ترین ساعت شبانه روز و برای عموم تماشاگران ارجمند پخش می‌شود. طبیعی است که واکنش‌هایی در برابر بعضی صحنه‌ها و ایده‌های فیلم ایجاد شود. یک جور تندروی در بعضی شوخی‌ها –و باز تاکید می‌کنم- «اجرا»ی این شوخی‌ها به لحاظ هنری، وجود دارد که شاید کل جامعه هنوز آماده پذیرش آن نباشد. چیزی شبیه مثلا «به کالینوود خوش آمدید» ساخته برادران روسو که استیون سودربرگ و جرج کلونی تهیه کننده اجرایی‌اش بودند. کمدی ضد اجتماعی روشنفکرانه خوبی که البته چند سال پیش به شکل محدود به نمایش درآمد و بازده مالی چندانی نداشت و این البته از اول‌اش هم معلوم بود؛ و حالا بزنگاه و نوع و جنس شوخی‌ها و طبقه کمدی‌اش مرا یاد آن فیلم می‌اندازد. معجزه وقتی اتفاق می‌افتد که شما همه این‌ کارها را انجام می‌دهید و تازه؛ می‌توانید تماشاگران فراوانی را هم پای دستگاه گیرنده بنشانید. بین باقی رقبا، بزنگاه آبروی صدا و سیما در ماه مبارک امسال است. گیرم که در ظاهر، پیش پا افتاده‌ترین و درپیت‌ترین سریال به نظر برسد. می‌گویند طنز «فاخر»؛ و مگر طنز فاخر نمی‌تواند در دستشویی اتفاق بیفتد. مخالفان سریال یعنی واقعا نمی‌توانند از پس همه آن ریاکاری‌ها، پشت هم اندازی‌ها، بد و بیراه‌ها و حتی واکنش‌های فیزیکی شخصیت‌های داستان و سریال؛ یک جور مردم‌گرایی و جهان‌بینی خیلی مهربانانه را کشف کنند؟ تاریخ هنر معمولا نشان‌مان داده که ظاهر و باطن رابطه عکس دارد. تیره‌ترین آثار را آن‌هایی می‌سازند که لذت زندگی را بیش‌‌تر از بقیه درک می‌کنند، خشن‌ترین و پرخون‌ترین فیلم‌ها را فیلمسازانی ساخته‌اند که از آزاداندیشانه‌ترین تمایلات مثلا سیاسی برخوردار بوده‌اند و روابط میان انسان‌ها را اصلاح کرده‌اند و آثار نه چندان اخلاق‌گرایانه؛ محصول دست هنرمندانی بوده که به تعمیق پایه‌های اخلاق اجتماعی درست و ماندگار در تمدن بشری کمک کرده‌اند. همه که نه؛ ولی لااقل بعضی از این مخالفان هوادار اخلاق، به خودشان رجوع کنند.
2- و جالب است که بهترین آثار امسال تلویزیون، که البته هر دو از شبکه سه پخش شده‌اند، یعنی «روزگار قریب» کیانوش عیاری و همین «بزنگاه»، حاصل کار هنرمندانی بوده که به شکل جالب و حتی افراطی، دغدغه واقع‌نمایی داشته‌اند. و این واقع‌نمایی را باز به بهترین شکل در «حضور» بازیگران‌شان رعایت کرده‌اند. بازیگرانی که قرار است عوض نمک‌ ریختن، به شکل ذاتی با نمک باشند. عوض ادا درآوردن و صدا در گلو انداختن (بزنید باقی شبکه‌ها تا ببینید) روی صحنه تنها حاضر باشند و همین برای جذاب بودن‌شان کفایت کند. این‌ها را گفتم تا برسم به مهم‌ترین پدیده «بزنگاه»؛ مرجانه دلدار گلچین. این انتخاب چطوری به فکر عطاران رسیده؟ بعد سال‌ها حالا دوباره روی پرده ظاهر شده و کارش ذره‌ای اضافه ندارد. به طرز لب ورچیدن‌اش، چادر سر کردن‌اش، زیر چشمی پاییدن‌اش، کفری شدن‌اش؛ نگاه کنید. یک کارگردان باید خیلی به کارش وارد باشد که اصل جنس متناسب با سبک‌اش را بعد از مدت‌ها، کشف کند و در جای خودش قرار دهد. به عمر ما قد نخواهد داد که روزی هیئت داوران جشنواره فجر یا آکادمی خانه سینما، قدر این نوع بازیگری را بدانند و به چنین بازیگرهایی جایزه دهند. و همین طور این نوع کارگردانی، این طور متن نویسی کار سروش صحت و دوست‌اش ایمان صفایی و این مدل جلوه‌های تصویری، و تهیه کنندگانی که اغلب پروژه‌های‌شان در جذب تماشاگر موفق بوده؛ ایرج محمدی و مهران مهام. گروهی که همه تلاش‌شان را به خرج می‌دهند برای ژست نگرفتن؛ و در عوض تاثیر گذاشتن. پس حالا که امیدی به آینده نیست، خودمان دست به کار می‌شویم. وصف العیش، نصف العیش. تصور کنید صدای آقا یا خانم مجری (که اتفاقا معمولا از همان‌هایی است که چه حالی می‌کند صدایش را بیندازد توی گلویش) را در مراسم اختتامیه جشنواره: «سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن تعلق می‌گیرد به مرجانه دلدار گلچین برای بازی در نقش...»
3- گفتم «به کالینوود خوش آمدید»؛ و یادم افتاد به منبع الهام آن فیلم؛ یک کمدی ایتالیایی اثر ماریو مونیچلی بزرگ و این که کمدی‌های عطاران، چه قدر به دنیای دلپذیر کمدی‌های ایتالیایی نزدیک‌اند. چه به لحاظ حال و هوا، چه مضمون و چه اجرا. همان دنیای تلخی که فقط به زور کمدی می‌شود تحمل‌اش کرد و در عین حال نزدیک به قاطبه مردم، طوری که لذت با مردم بودن را درک کند و در عین حال فاصله انتقادی و ذهنی‌اش را با دنیای همین مردم نگه دارد. چند وقت پیش همین جا نوشتم پوستر هومر سیمپسون می‌خواهم و رسید، دست فرستنده هم درد نکند. این بار می‌شود لینکی از آن کمدی ایتالیایی‌های گرم و محبوب پیدا کرد؟ می‌دانم هیچ جورش گیر نمی‌آید. آثاری از دینو ریزی، مونیچلی، کومنچینی، جرمی یا حتی استنو؟ راستی خود خانواده سیمپسون هم الگوی خیلی خوبی برای کمدی‌های ظاهرا خشن و ضد اخلاق و اجتماعی است؛ که عمیقا به انسان‌ها برای مهربان بودن و اخلاقی زیستن و اجتماعی رفتار کردن، کمک می‌کند. از ما می‌شنوید، تاثیر بزنگاه در حفظ هنر ملی، وحدت اجتماعی، ارتباط میان آدم‌ها و گسترش فرهنگ مهر و صدق در جامعه، از مجموعه‌های احتمالا موجه باقی شبکه‌ها بیش‌تر است. روزی روزگاری باید این را باور کنید.
4- ما که با بزنگاه خوشیم. اگر در میانه راه نزنند و لت و پارش نکنند و جنازه‌اش را تحویل ما ندهند. می‌ماند دلداری دوستان حافظ اخلاقیات متعالی و نظم اجتماعی و سنت‌های گذشتگان و ارزش‌های ظاهرا نیک. خب، آن‌ها هم جواد خیابانی را دارند. این روزها یک میکروفن دست‌اش گرفته و رفته پارالمپیک و مدام دارد به ورزشکارها روحیه می‌دهد، حرف‌های خوب خوب می‌زند، اخلاق جوانمردی و پهلوانی را یادآوری می‌کند و از زمین و آسمان تقدیر به عمل می‌آورد و حواس‌اش هم به رعایت همه چیز و لاپوشانی شکست‌ها هست. خلاصه همین طور دارد اخلاق و ارزش‌‌ها را در جامعه نهادینه می‌کند. در قدردانی از زحمات‌‌اش هم می‌توانیم اسم‌ این کار را بگذاریم: گزارش‌گری «فاخر»، به کوری چشم ما آدم‌های بهانه‌گیر ناجور.

فهرست کامل جوایز بازیگران ایرانی از جشنواره‌های بین‌المللی در دو دهه گذشته:

نیکی کریمی با چهار جایزه رکورددار است؛
فهرست کامل جوایز بازیگران ایرانی از جشنواره‌های بین‌المللی در دو دهه گذشته
فهرست کامل جوایز بازیگران ایرانی از جشنواره‌های بین‌المللی در دو دهه گذشته


سینمای ما - بهمن عبداللهى: چند روز پيش در جشنواره وارناى بلغارستان موفقيت تازه اى براى بازيگران سينماى ايران رقم خورد. در اين رويداد كه شانزدهمين دوره خود را از سر مى گذراند، جايزه بهترين بازيگر زن به هنگامه قاضيانى براى ايفاى نقش در فيلم «به همين سادگى» اهدا شد.اين جايزه سى و دومين موفقيت براى بازيگران سينماى ايران در سال هاى پس از انقلاب اسلامى به شمار مى آيد. پيش از انقلاب تنها در سه مورد هنرمندان ايرانى موفق به دريافت جوايز بازيگرى از محافل بين المللى شده بودند.آخرين جايزه بازيگران سينماى ايران پيش از هنگامه قاضيانى به محمدرضا ناجى بازيگر تواناى فيلم «آواز گنجشك ها» اختصاص دارد كه از پنجاه و هشتمين جشنواره فيلم برلين و در زمستان گذشته به افتخارات سينماى ايران افزوده شد. اين جايزه البته بزرگترين و مهمترين جايزه در گنجينه مدال هاى بازيگران سينماى ايران تا امروز به شمار مى آيد.
هنگامه قاضيانى كه متولد مشهد و تحصيلكرده رشته فلسفه از دانشگاه سانفراسيسكو است، پيش از «به همين سادگى» در چند فيلم نقش هاى كوتاهى ايفا كرده بود اما در فيلم رضا ميركريمى نقش زنى شهرستانى را بازى مى كند كه در مناسبات امروز اجتماع و آپارتمان هاى لانه زنبورى دچار روزمرگى شده و تلاش مى كند روزنه اى براى رسيدن به آرزوهاى بزرگ خود پيدا كند.
موفق ترين بازيگران ما
نگاهى به فهرست برگزيدگان سينماى ايران در فستيوال هاى جهانى نشان مى دهد كه نيكى كريمى بازيگر ۳۷ ساله تا امروز با چهار جايزه (از جشنواره هاى سن سباستين، قاهره، نانت و تائورمينا) موفق ترين بازيگر در عرصه هاى جهانى بوده است. در رديف بعدى فرامرز قريبيان قرار دارد كه با سه جايزه (از جشنواره هاى زيمبابوه، مسكو و هند) قرار دارد اما به لحاظ اهميت جايزه ها پس از ناجى و جشنواره برلين، ترانه عليدوستى (لوكارنو)، فرامرز قريبيان (مسكو)، حميد فرخ نژاد (مسكو و كارلووى وارى) و نيكى كريمى (سن سباستين) در درجه بالاترى قرار مى گيرند چرا كه فستيوال هاى مورد نظر به عنوان رويدادهاى مهم سينماى جهان شناخته مى شوند و داراى اهميتى انكارناپذير.
و اما فهرست جوايز
سال ۱۳۶۶: جمشيد مشايخى (براى فيلم پدربزرگ) از جشنواره پيونگ يانگ
سال ۷۱: عليرضا خمسه (آپارتمان شماره ۱۳) از پيونگ يانگ
سال ۷۲: نيكى كريمى (سارا) از سن سباستين و نانت
سال ۷۳: ابوالفضل پورعرب (عروس) پيونگ يانگ
سال ۷۵: خسرو شكيبايى (خواهران غريب) پيونگ يانگ
سال ۷۶: رؤيا نونهالى (فصل پنجم) امى ين فرانسه
سال ۷۷: پگاه آهنگرانى (دخترى با كفش هاى كتانى) قاهره
سال ۷۸: نيكى كريمى (دو زن) تائورمينا ايتاليا و فاطمه معتمدآريا (مهر مادرى) كودكان كانادا
سال ۷۹: حميد فرخ نژاد (عروس آتش) كارلووى وارى، حسين محجوب (رنگ خدا) از والنسين فرانسه و مهدى لطفى (كودك و سرباز) نانت فرانسه
سال ۸۰: نيكى كريمى (نيمه پنهان) قاهره، فرامرز قريبيان (چشمهايش) زيمبابوه و جايزه تقدير از فعاليت هاى هنرى به فاطمه معتمدآريا در موزه هنرهاى زيباى بوستون امريكا
سال ۸۱: ترانه عليدوستى (من ترانه ۱۵ سال دارم) لوكارنو، ليلا حاتمى (ايستگاه متروك) كانادا، جايزه ويژه به كليه بازيگران (امتحان) نانت فرانسه، كتايون رياحى (شام آخر) قاهره، بازيگر نوجوان (تو آزادى) المپياى يونان و هديه تهرانى (پارتى) پيونگ يانگ
سال ۸۲: فرامرز قريبيان (رقص در غبار) مسكو
سال ۸۳: حسين محجوب و محسن رمضانى (رنگ خدا) ليستاپاد بلاروس، گلشيفته فراهانى (بوتيك) نانت فرانسه و فرامرز قريبيان (شهر زيبا) هند
سال ۸۴: حميد فرخ نژاد (طبل بزرگ زير پاى چپ) مسكو
سال ۸۵: گلشيفته فراهانى (اشك سرما) تاتارستان روسيه، حسين يارى (دم صبح) اديان مذهبى ايتاليا و پارسا پيروزفر (اشك سرما) هانگ ژو چين
سال ۸۶: محمدرضا ناجى (آواز گنجشك ها) برلين
سال ۸۷: هنگامه قاضيانى (به همين سادگى) وارنا بلغارستان



منبع خبر : ایران

فیلمسازان مشهور دفاع مقدس؛دیگر در این زمینه فیلم نمی‌سازند:

گزارش جالب «مهر» /حاتمی‌کیا، تبریزی و درویش؛
فیلمسازان مشهور دفاع مقدس؛دیگر در این زمینه فیلم نمی‌سازند
فیلمسازان مشهور دفاع مقدس؛دیگر در این زمینه فیلم نمی‌سازند


سینمای ما - مرور فهرست فیلمسازان برجسته سینمای دفاع مقدس که آثاری ماندگار در این حیطه دارند این وجه را برجسته می‌کند که بیشتر آنها امروز به تجربه در دیگر گونه‌های سینمایی روی آورده‌اند.  سینمای دفاع مقدس در دورانی که پاسخی روشن برای چرایی به حاشیه رفتن و مهجور واقع شدن آن وجود ندارد، همچنان مقطع طلایی و قله‌های ماندگار خود را مدیون فیلمسازانی است که با ساخت آثاری شاخص هنوز یاد این دوران را در ذهن تماشاگران زنده نگه داشته‌اند. هر چند بیشتر این فیلمسازان از عرصه دفاع مقدس خداحافظی کرده و یا حداقل تمرکز گذشته را بر این گونه سینمایی ندارند اما این نکته غیر قابل انکار است که بخش عمده امیدواری‌ها به احیا سینمای دفاع مقدس، به واسطه تجدید خاطره این فیلم‌ها و نزدیک شدن به حسی نوستالژیک است که مخاطب قصد تکرار آن را دارد. مرحوم رسول ملاقلی‌پور نخستین فیلم بلند خود را سال 63 با نام "نینوا" ساخت و به سینمای حرفه‌ای راه یافت. این فیلم محصول سال‌هایی است که به درستی باید روحیه وطن‌پرستی و فرهنگ شهادت‌طلبی برجسته می‌شد. "بلمی به سوی ساحل" ، "پرواز در شب" و "افق" محصول سال‌های بعد بودند که از امتیاز زاویه نگاه خاص فیلمساز به مضامین در حال کلیشه شدن بهره بردند. حاتمی‌کیا در دوازدهمین جشن خانه سینما "نجات‌یافتگان" و "سفر به چزابه" سرآغاز نگاه انتقادی فیلمساز به این مقطع و جامعه پیرامون بود و مهمتر از آن ورود دنیای ذهنی و متوهم قهرمانان ملاقلی‌پور به پرده نقره‌ای. "هیوا" را باید شاعرانه‌ترین فیلم ملاقلی‌پور و هنرمندانه‌ترین شکل تلفیق دنیای واقعی و فراواقعی در مجموعه آثار او دانست که با الهام از شخصیت واقعی همسر شهید حمید باکری به تصویر درآمد. "نسل سوخته"، "قارچ سمی"، "مزرعه پدری" و "میم مثل مادر" بقیه آثار کارنامه مرحوم ملاقلی‌پور هستند که سه فیلم آخر به طور مشخص‌تر به دفاع مقدس می‌پردازند. "قارچ سمی" و "مزرعه پدری" دو فیلمی هستند که دنیای واقعی و ذهن متوهم قهرمان به گونه‌ای در هم ادغام شده که این وجه به ساختار بصری فیلم هم وارد می‌شود. ابراهیم حاتمی‌کیا فیلمسازی را سال 64 با "هویت" آغاز کرد. او سه سال بعد "دیده‌بان" را ساخت و سال بعد از آن "مهاجر" که هر دو از شاخص‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای دفاع مقدس هستند. "وصل نیکان" با مضمون موشکباران زمان جنگ ساخته شد که هم نام فیلم و هم موضوع آن باعث شد برخی "وصل نیکان" را پاسخ حاتمی‌کیا به "عروسی خوبان" محسن مخملباف بدانند. "از کرخه تا راین" اولین فیلم حاتمی‌کیا در دوره پس از پایان جنگ است. فیلمی با محوریت یک قهرمان جانباز که به تدریج کشمکش‌های درونی او به روابط دنیای پیرامونش وارد شده و او را در سرزمین غریب به یک کلیسا می‌کشاند تا گلایه‌اش را به خدا بیان کند. فیلمی که وجوه ملودرام آن به درستی پررنگ شد تا همراهی مخاطب را در موقعیت خطیر قهرمان بگیرد. با فیلم "آژانس شیشه‌ای" در تضاد پیرامون قهرمان حاتمی‌کیا، یک تضاد بطئی و تدریجی با فرزند به عنوان نماینده نسل جدید شکل می‌گیرد. این تضاد در "موج مرده" اوج می‌گیرد و در "به نام پدر" به تکامل می‌رسد. عرصه هنگامی برای قهرمان تنگ و تنگتر می‌شود که تضاد رخنه در خانه و نزدیکترین وابسته‌اش می‌کند. "روبان قرمز" به نوعی نمادین‌ترین فیلم دفاع مقدسی حاتمی‌کیاست که با تمرکز بر سه شخصیت وجهی تازه از این قهرمان آشنا را برجسته می‌کند. قهرمانی که تنها راه برای غلبه بر تضاد با پیرامون را در تنهایی و انزوا می‌بیند و تنهایی برای او مفهوم وفادار ماندن به آرمان‌ها و در واقع فرار از واقعیت‌های دوران گذار را دارد. در "موج مرده" به شکاف بین نسل دفاع مقدس و نسل پس از آن و چالش‌های برآمده از تغییر شرایط به گونه‌ای نمادین پرداخته می‌شود و آنچه بر جای می‌ماند پرسش‌های بی‌جواب هر دو نسل است. نسلی که مطالبات خود را به خاطر وفاداری به آرمان‌ها می‌خواهد و نسلی که شاکی است از همه چیز و همه کس. اما در "به نام پدر" مطالبات نسل جوان فقط جنبه ذهنی و مجازی ندارد، بلکه عینیتی به اندازه یک ساق پا دارد. ساقی که زمانی پای رفتن بوده و حالا جایش خالی است. باید پذیرفت که دختر تاوان اعمال پدر را پس می‌دهد، بدون آنکه در آنها دخیل یا قبولشان داشته باشد. اینجا قهرمان حاتمی‌کیا از همیشه تنهاتر و بی‌پناهتر است بدون آنکه بداند چه بسا دورانش به سر رسیده است. کمال تبریزی اولین سینمایی خود "عبور" را سال 67 ساخت. "در مسلخ عشق" و "پایان کودکی" دو فیلم بعد این فیلمساز هستند که به دفاع مقدس می‌پردازند. در "پایان کودکی" تبریزی زاویه نگاه خود به جنگ را از جبهه و خاکریز بیرون آورده و با پرداختن به وضعیت خانواده‌ای روستایی در معرض حمله دشمن قصه را محدود به این خانواده و عوارض و تبعات جنگ بر آنها می‌کند. "لیلی با من است" نخستین کمدی ماندگار سینمای دفاع مقدس است. فیلمی که به جهت عبور از برخی خطوط قرمز که برای سینمای دفاع مقدس به نوعی تابو شده بود، ماندگار شد. ورود کمدی و طنز به حیطه جنگ تنها در زمان پس از جنگ و توسط یک سینماگر معتقد و مطمئن امکانپذیر بود که تبریزی از این امکان استفاده‌ای سهل نکرد. تبریزی در "شیدا" جنگ را محملی برای شکل گرفتن عشق در این فضا و موقعیت خاص قرار می‌دهد. فیلم در عین حال نقدی ظریف به تغییر آرمان و معیار سنجش قابلیت آدم‌ها در دوران پس از جنگ دارد و با کنار هم قرار دادن آدم‌ها در آن روزگار و زمان حال پرسش‌هایی درونی را مطرح می کند که در آن مقطع مطرح کردنش اهمیت داشت. "گاهی به آسمان نگاه کن" از اقتباس‌های موفق سینمای جنگ است که با محوریت دادن به قشر جانبازان و شهدا بدل به یک فیلم سوررئال دفاع مقدسی می‌شود. فیلمی که در زیرلایه‌های خود نقدی روانکاوانه را به آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف وارد می‌کند. تبریزی در باقی فیلم‌های کارنامه‌اش از این گونه سینمایی فاصله گرفت و به ساخت آثار معناگرا، کمدی فانتزی و طنز روی آورد. احمدرضا درویش سال 68 فیلم "آخرین پرواز" را به عنوان اولین تجربه فیلمسازی در کارنامه خود ثبت کرد. فیلم با تکیه بر ماجراهای جاسوسی و گروگانگیری که در زمان جنگ باب بوده تلاش می‌کند مسئله خود را جهانی کرده و کمتر تصویری از جبهه و خاکریز و ... ارائه می‌دهد. "کیمیا" با قصه‌ای خاص و تأثیرگذار از تبعات جنگ ساخته شد. فیلمی که با شکل گرفتن هسته اولیه قصه در زمان حمله به خرمشهر و آبادان، با بسط داستان در زمان حال تلاش می‌کند فیلمی از جنس زمان خود شود. "کیمیا" با زاویه دیدی گسترده می‌تواند از همه کاراکترها تصویری لازم و کافی ثبت و دغدغه‌های آنان را دست یافتنی و ملموس کند. "سرزمین خورشید" نیز موقعیتی از جنگ ایران و عراق را نشانه می‌رود که به موتیف تکرارشونده فیلم‌های درویش بدل می‌شود. ماجرای حصر خرمشهر، اقدام‌هایی که شهید جهان‌آرا برای نجات بیماران با آمبولانس انجام می‌دهد و ... فیلم بیش از هر چیز تصویر سیاه و در عین حال واقع‌نمایی از جنگ ارائه می‌دهد و محصول نگاه عریان و واقعگرای پس از جنگ است. "متولد ماه مهر" فیلمی دوگانه با طراحی موقعیت خاص است. محور اصلی فیلم درگیری‌های سیاسی دانشجویان آن دوره با قوانینی است که دختران و پسران را از هم جدا می‌کند. هسته اصلی فیلم جایی است که دانیال تاب مناسبات روز را نیاورده به زادگاه خود در جنوب بازمی‌گردد و این بازگشت به ریشه‌ها نوعی رجعت به پایانی است که او شایستگی درگیر شدن با آن را دارد. گیر افتادن در میدان مین هر چند پرداختی رئال دارد ولی وجه سورئالیستی و نمادین آن برجسته می‌شود تا جایی که می‌بینیم درویش سال 78 رجعتی دارد به شهادت در میدان مین زمان جنگ که دانیال (جوانی که با نسل جوان امروز همخوانی ندارد) لیاقت آن را پیدا می‌کند. "دوئل" با انتخاب دو مقطع زمانی جنگ و حال در جنوب بین قبایل محلی تلاش دارد از زاویه‌ای خاص و جدید روایت‌های مستند از عملیات‌های خاص را بازخوانی کند و جزئیاتی از آنها را به مدد داستانپردازی و تخیل پررنگ کند که نیاز درام و سینماست. بنا بر همین نیاز درام تخیل فیلمساز ماجرای گاوصندوقی را که محلی‌ها دنبال آن هستند موازی با بحران حمله دشمن پیش می‌برد. به این ترتیب او دغدغه‌هایی ورای حفظ خاک را نزد اقشار دیگر مطرح کرده و در انتها به حرفی از جنس زمان می‌رسد که طمع و حرص را در کنار دیگر دغدغه‌های انسانی برجسته می‌کند. فیلمی که با توجه به هزینه تولید، طول زمان ساخت، بازیگران حرفه‌ای و ... فیلمی خاص شد ولی نه ماندگار در سینمای دفاع مقدس.

منبع خبر : مهر

گفتگو با پديده باتجربه تلويزيون در ماه رمضان؛ مرجانه گلچين:

گفتگو با پديده باتجربه تلويزيون در ماه رمضان؛ مرجانه گلچين
كاش بتوانم خاطره دهه 60 را زنده كنم
كاش بتوانم خاطره دهه 60 را زنده كنم


سينماي ما - مرجانه گلچين يکي از بازيگران فعال بعد از انقلاب است که با سريال «آيينه» مطرح شد و سال ها نقش اول بيشتر فيلم ها و سريال هاي دهه 60 و 70 را ايفا مي کرد. اما مدت ها بود که از وي بي خبر بوديم تا اينکه با سريال بزنگاه رضا عطاران که در ماه رمضان از شبکه سوم سيما پخش مي شود حضوري دوباره دارد؛ حضوري موفق که مي تواند سکوي پرتابي باشد تا راه نيمه تمام بازيگري اش را ادامه دهد. مرجانه گلچين بسيار خوش رو و باحوصله است و همين گفت وگو با او را لذت بخش مي کند.

---

-جريان چيه خانم گلچين؟ همه از بازي خوب شما در بزنگاه مي گويند.

ممنون از انرژي مثبتي که به من مي دهيد. مطمئناً من و ديگر دوستاني که در اين پروژه همکاري مي کنيم نهايت سعي مان اين است که بتوانيم در قالب آن شخصيتي که ارائه شده موثر و مفيد باشيم.

-از خودتان بگوييد تا به «بزنگاه» برسيم.

من از سن 9 سالگي بازيگري را به صورت حرفه يي شروع کردم. رشته اصلي من هنرستان موسيقي بوده و ساز تخصصي که مي نوازم و در آن رشته ادامه دادم، «تار» است (در واقع از آنجا که همه خانواده من دستي بر آتش موسيقي داشته اند مي توانم بگويم اين هنر در ما موروثي است و حتماً شما عموي من «نادر گلچين» را مي شناسيد). در کنار موسيقي هميشه دوست داشتم در قالب شخصيت ها فرو بروم. فعاليتم را به صورت جدي با سريال آيينه شروع کردم اما قبل از آن هم در چند فيلم سينمايي و مجموعه تلويزيوني حضور داشتم و موقعيت خوبي را که به دست آوردم اول از همه مديون خواهر بزرگم «منيژه گلچين» هستم که مرا براي سريال آيينه به آقاي لطفي معرفي کرد و توانستم در اين سريال نقش دختر شيطان خانواده را داشته باشم. بعد از آن در چند کار سينمايي حضور داشتم که سينمايي «شب بيست و نهم» که در ژانر وحشت قرار مي گرفت و از اولين تجربه هاي اين ژانر بعد از انقلاب محسوب مي شد يکي از موفق ترين آنها بود و خودم به شخصه به اين اثر بسيار علاقه مندم.

-گرچه آن زمان اين فيلم خيلي مرا ترساند اما بازي خوب شما را در «شب بيست و نهم» به خوبي به ياد دارم.

فکر مي کنم اين استعداد در اکثر بازيگرهاي ما هست، اما متاسفانه در جاي مناسب و درست از آن استفاده نمي شود و گاهي شرايط به گونه يي مهيا نمي شود تا بازيگر بتواند خودي نشان دهد و اين در هر ژانري مي تواند اتفاق بيفتد. مثلاً در همين سريال بزنگاه اگر همکاري با آقاي عطاران نبود شايد هرگز اين اتفاق نمي افتاد که من بتوانم در زمينه طنز هم محک بخورم و طنز هميشه براي من محکي بود که دوست داشتم زده شوم و امتحان کنم تا بدانم آيا مي توانم در اين نوع کارها حضور داشته باشم يا نه چرا که هميشه مطلوب من اين بوده که بتوانم در نقش هاي متنوعي بازي کنم.

-اين مدت که فعاليت بازيگري نداشتيد، مشغول چه کاري بوديد؟

من در دهه 60 که سريال آيينه را بازي مي کردم خيلي فعال بودم و اين دهه يکي از پربارترين دهه هاي زندگي من بود. در سال 76 آخرين فيلم سينمايي و مجموعه تلويزيوني ام را به نام هاي «سقوط» و «متهم» بازي کردم و بعد از آن چون خيلي دلگير بودم از ايران رفتم و از آنجايي که بسيار عاطفي هستم و به بازيگري هم خيلي علاقه دارم از سال 83 دوباره به ايران برگشتم.

-چه چيزي موجب دلگيري شما شده بود.

اينکه چرا فضا بايد اينچنين باشد و هنرپيشه يي که دوست دارد بازي کند و تلاشش را هم مي کند نبايد شرايط مساعد را براي فعاليت داشته باشد به همين دليل خواستم از اين فضا دور باشم و رفتم. اگرچه الان هم نمي دانم آيا باز هم آن شرايط براي من به وجود خواهد آمد تا دوباره بتوانم فعاليت دهه 60 را داشته باشم. البته اين را هم اضافه کنم که در اين مدتي که نبودم کار صحنه و راديو را به صورت ممتد ادامه مي دادم.

-بعد از اينکه به ايران برگشتيد، آيا شرايط متفاوت شده بود.

به درستي نمي دانم، اما قبلاً يک فضايي ايجاد شده بود که عملاً تعداد محدودي کار مي کردند و فرصت براي ديگران نبود و من نمي فهميدم که چرا شرايط به اين گونه شده است، آيا توانايي بازي در تعداد محدودي از بازيگرها خلاصه مي شود و چرا نبايد شرايط براي همه بازيگرها يکسان باشد.

-بعد از اينکه برگشتيد، شرايط بهتر شده بود.

اينها چيزهايي است که نمي توان واضح و روشن درباره آن صحبت کرد.

-شما تلطيفش کنيد اما بگوييد؟

من فکر مي کنم همه ما شرايط را بدانيم. اما من به عنوان يک بازيگر و کسي که دلش براي حرفه بازيگري مي تپد اميدوارم که شرايط براي همه يکسان باشد و به هر بازيگري اجازه داده شود تا محک بخورد. متاسفانه در ايران، بازيگري به گونه يي است که اجازه نمي دهيم تا قالبش را بشکند و به صورت ديگري ظاهر شود.

-با توجه به اينکه مدتي فرصت داشتيد تا هم بازيگران ايراني را از دور ببينيد و با بازيگران خارجي مقايسه کنيد، نظرتان در مورد بازيگران ايراني چيست.

ما استعدادهاي خوب در ايران بسيار داريم و اگر بتوانند در آن بستر مناسب قرار بگيرند فکر مي کنم حرف هاي زيادي براي گفتن داشته باشند.

-يک مشکلي هم که هست ما بازيگر خوب ميانسال کم داريم، البته نه اينکه کم داشته باشيم. بيشتر حاضر نيستند نقش ميانسال را بازي کنند يا به بيان بهتر ميانسال بودن خودشان را باور کنند و به همين ترتيب قصه هايي هم که نوشته مي شود، معمولاً شخصيت قابل پرداختي براي بازيگران ميانسال ندارند. شايد به همين دليل بتوان به آنهايي که نمي خواهند گذر زمان را باور کنند حق داد چرا که ميانسالي مرزي است که نويسندگان به آن بي توجه هستند.

اتفاقاً اين صحبتي بود که من ديشب در يکي از پيشنهادهايي که داشتم، نقشي که براي من در نظر گرفته شده بود مادر يک پسر دانشجو بود و من نپذيرفتم و آنها گفتند؛ «يعني قبول نداري سنت بالا رفته؟» و من پاسخ دادم که من از آن دسته بازيگراني هستم که سنم را مي گويم و اگر هم نگويم، سابقه کاري من شناسنامه من است اما هنوز خيلي نقش ها هست که تجربه نکردم و مي خواهم آن نقش ها را تجربه کنم چرا که معتقدم يک بازيگر در هر سني مي تواند بدرخشد و من چيزي براي ارائه اين نقش که شما مي گوييد ندارم. من نمي خواهم آکسسوار (وسايل و اثاثيه يي که در صحنه و دکور از آن استفاده مي شود) صحنه باشم.

-يعني شما معتقديد فيلمنامه نويسان ما نمي توانند نقش قابل قبولي براي يک ميانسال بنويسند.

بله، متاسفانه در زمينه شخصيت پردازي حتي براي جوانان هم مشکل داريم.

-خيلي از بزنگاه دور شديم چطور شد به بزنگاه پيوستيد؟

من به کارهاي آقاي عطاران بسيار علاقه مندم و يکي از دلايل استقبالم از بزنگاه همکاري با آقاي عطاران بود چرا که مي دانستم اين بهترين فرصت براي من است تا فضاي طنز را تجربه کنم.

-فکر مي کنم فقط 9 قسمت از کار نوشته شده بود که شما فيلمنامه را خوانديد. براي شما اين مجموعه مي توانست ريسک بزرگي باشد چرا که قدم اول از يک شروع دوباره بود؟

البته آن چارچوب اوليه کار که توسط نويسنده ديگري نوشته شده بود هم قرار بود تغيير کند و در حقيقت همه چيز بر مبناي اعتماد شکل گرفت و اينکه حس کردم فضا، فضاي خوبي خواهد شد چرا که همه عوامل چه جلوي دوربين و چه پشت دوربين خوب بودند. يک پشت صحنه خوب مي تواند فضايي را خلق کند تا بازيگر بتواند جلوي دوربين هم خوب باشد.

روابط در اين پروژه بسيار دوستانه است و اين از همان اول هم حس مي شد و اعتماد را آسان مي کرد.

-کلام آخر؟

کلام آخرم ادامه حرفم خواهد بود که از بودن در پروژه بزنگاه بسيار لذت بردم به طوري که سه روز گذشته که OFF بودم هر لحظه دلم براي بچه ها تنگ مي شد.


منبع خبر : آخر هفته اعتماد

گفتگویی با پوریا پورسرخ؛

گفتگویی با پوریا پورسرخ؛
«روز حسرت» بهترین کار من است
«روز حسرت» بهترین کار من است


سینمای ما - در میان مجموعه های مناسبتی تلویزیون برای ماه مبارک رمضان تاکنون «روز حسرت» بیشترین بازخورد را در بین بینندگان داشته است. «امیدجوان» در این زمینه با «پوریا پورسرخ» بازیگر نقش «مسعود» به گفت وگو نشسته است. متن گفتوگو در ادامه میآید:



* شما تاکنون در مجموعههای مناسبتی «صاحبدلان»، «شکرانه» و «روز حسرت» که در ماه رمضان به نمایش درآمده، حضور داشتهاید کارهای مناسبتی را چگونه میبینید؟



- کارهای مناسبتی به برگ برنده شبکههای تلویزیون در طول سال تبدیل شده است. بر این اساس سعی میکنند ورزیدهترین گروهها را برای این کار انتخاب کنند، مثلاً حضور آقای فرامرز قریبیان در همین سریال «روز حسرت» البته در مواردی عجله روی کارها اثر میگذارد که مقصر آن در برخی موارد خود ماها هستیم مثلاً در «روز حسرت» سفر ناخواسته من باعث شد کار تاحدودی عقب بیفتد.



* در مورد انتخاب نقشها چگونه عمل میکنید؟



- من خیلی سختگیرم، قبلاً دو تا کار سینمایی داشتم، یکی را در جشنواره نصفه دیدم و دیگری را اصلاً ندیدم.



* «روز سوم» چطور؟



- «روز سوم» را خیلی دوست دارم دو کار جدید هم امسال دارم، «عیار 14» و «حرکت اول» که آنها را هم دوست دارم، سالهای اول، من بیتجربه بودم، متاسفانه در آن مقطع یا استادهای من در دسترس نبودند یا من از راهنماییهای آنها خوب استفاده نکردم. به طوری که در یک سال 4 فیلم سینمایی و 3 سریال داشتم که خیلی زیاد بود. پارسال در تلویزیون فقط «شکرانه» را داشتم که به خاطر آقای «سهرابپور» که در «وفا» به من اعتماد کرد حضور یافتم تا اعتمادش را جبران کنم امسال هم «روز حسرت» که بهترین کار من است.



* شما بعد از «شکرانه» خداحافظی موقت با تلویزیون داشتید، چرا؟



- برای این که «شکرانه» در هنگام پخش از اول جرح و تعدیل شد و جذابیتی از آن نماند، «فردی برای احقاق حق به تاجیکستان میرود و با یک زن بدکاره مواجه میشود» و تقابل این دو جذابیت دراماتیک ایجاد میکند اما در کار 15 دقیقه پخش و 15 دقیقه سانسور میشود من در آنجا با تلویزیون به صورت موقت خداحافظی کردم اما وقتی پیشنهاد آقای «مقدم» رسید قبول کردم، من برای تلویزیون احترام قایل هستم اما برخی نشریات مرتبط با صدا و سیما مشکل ایجاد میکنند. در مواردی هم دیده میشود برای کشاندن یک بازیگر سینما به تلویزیون آن هم برای 5 دقیقه هزینههای میلیونی میکنند خوب تلویزیون باید تامل بیشتری در این باره داشته باشد.



* مسعود در «روز حسرت» به واسطه «ازدواج مجدد» بر لبه تیغ قرار میگیرد نظرت در این باره چیست؟



- من در زندگی شخصی با «ازدواج مجدد» مخالفم؛ اما شرایط مسعود فرق میکند.



* میخواهی بگویی استثناست! خوب «ازدواج مجدد» هم برای استثناهاست.



- مسعود برای ماه عسل با همسرش عازم شمال میشود و آن حادثه باعث میشود که او هرگز زندگی زناشویی را تجربه نکند برای این که به گناه نیفتد، «ازدواج مجدد» میکند.



* چرا «زن دوم» این قدر دستمایه کارهای سینمایی و تلویزیونی قرار گرفته است؟



- نمیدانم و نمیخواهم ادای آدمهای بحرالعلوم را هم درآورم، که راجع هر چیزی کارشناسی میکنند. مشکل تیم ملی را میدانند و اشتباهات افشین قطبی و امیر قلعهنویی در پرسپولیس و استقلال را هم بیان میکنند.



* گفته میشد «پوریا پورسرخ» شیطان «روز حسرت» است؟



- این هم از آن حرفهاست. آقای مقدم آن قدر باهوش است که تجربه موفق سال گذشته را تکرار نکند هر چیزی برای بار اولش جذاب است اصولاً شیطان موجودات ماورایی چون قابل لمس نیستند جذابیت ایجاد میکنند مخصوصاً وقتی بازدارنده باشند. البته در «روز حسرت» چیز عجیب و غریب وجود ندارد.



* شما در فضای ماورایی فیلم قرار نمیگیرید؟



- خدا را شکر که فعلاً نبودم.



* نظرت درباره کارهای دیگر مناسبتی امسال چیست؟



- کارهای دیگر را پیگیری میکنم و از مجموعههای طنز خوشم میآید.




منبع خبر : امید جوان

دعوت از 3 مهرماه اکران می شود؛

دعوت از 3 مهرماه اکران می شود؛
آنونس «دعوت» (فیلم جدید ابراهیم حاتمی کیا)
سینمای ما - «دعوت» اثر تازه‌ی «ابراهيم حاتمي كيا»،فيلمي اجتماعي است كه ساختاري اپيزوديك دارد و داستان چند خانواده متفاوت، با بحراني مشابه روايت مي‌‌شود كه هر كدام از آنها بنا به نگاه خاص خود به اين بحران واكنش‌هايي از خود بروز مي‌دهند.
در «دعوت»؛ محمدرضا فروتن، مهناز افشار، كتايون رياحي، مريلا زارعي، گوهر خيرانديش، ثريا قاسمي، رضا بابك، سيامك انصاري، ، فرهاد قائميان، مجيد مشيري، سارا خوئيني‌ها، سحر جعفر جوزاني، آناهيتا نعمتي، هدا ناصح، نگار فروزنده، نگين صدق گويا، محمدرضا شريفي‌نيا به ايفا نقش پرداختند. در خلاصه داستان «دعوت» آمده است: «چند خانواده متفاوت با بحراني مشابه روبه‌رو مي‌شوند و هركدام از آن‌ها بنا به نگاه خاص خود واكنش‌هايي از خود بروز مي‌دهند.» عوامل پشت دوربين كه در فيلم «دعوت» همكاري دارند عبارتند از: مدير فيلم‌برداري: تورج منصوري، طراح صحنه و لباس: كيوان مقدم، طراح چهره‌پردازي: مهين نويدي، ساخت موسيقي: محمدرضا عليقلي، صدابردار: مهران ملكوتي، دستيار اول كارگردان و برنامه‌ريز: عليرضا شمس شريفي، منشي صحنه: مينا زرپور، عكاس: اسماعيل حاتمي‌كيا، مدير توليد: محمدرضا منصوري، جلوه‌هاي ويژه: عباس شوقي، تدوين مهدي حسيني‌وند و تهيه‌كننده: محمدي پيرهادي.
آنونس این فیلم ساخته میثم مولایی است

حجت الله سیفی «بوسه های مادرم» را می سازد:

حجت الله سیفی «بوسه های مادرم» را می سازد
تهران – خبرگزاری ایسکانیوز : حجت الله سیفی فیلم سینمایی «بوسه های مادرم» را می سازد .
به گزارش گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" حجت الله سیفی در رابطه با مرحله پیش تولید فیلم سینمایی «بوسه های مادرم» اعلام کرد : « تا این زمان تعدادی از بازیگران انتخاب شده اند. بازبینی لوکیشن ها در حال انجام است و درصدد انتخاب دو بازیگر اصلی این فیلم هستیم که می بایست دو دختر نوجوان نقش های آن را بازی کنند.»
سیفی از سال قبل به عنوان مدیر جشنواره ستایش خوزستان ، مسؤولیت برگزاری این جشنواره را به عهده گرفت و امسال نیز دومین دوره آن از 19 تا 28 آذر ماه در خوزستان برگزار خواهد شد . در حال حاضر، دبیرخانه این جشنواره با دریافت آثار کوتاه و بلند به سمت یک شروع دیگر گام بر می دارد . فیلم «به خاطر خواهرم» با محوریت اجتماعی ، داستان دختری دم بخت را روایت می کند که در آستانه ازدواج، به خاطر وجود برادری مبتلا به بیماری « سندرم داون » دچار مشکل می شود و در ادامه ... . اسماعیل محرابی، شبنم قلی خانی، رامین راستاد و... در این فیلم ایفای نقش کرده اند./120
خبرنگار:236

پگاه آهنگرانی فیلمنامه نویس شد:

با نگارش کمدی « باند بابا خربزه »
پگاه آهنگرانی فیلمنامه نویس شد
تهران – خبرگزاری ایسکانیوز: پگاه آهنگرانی بازیگر نگارش فیلمنامه کمدی « باند بابا خربزه » را به پایان رساند و به جمع بازیگران فیلمنامه نویس پیوست .
به گزارش خبرنگار سینمایی گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" پگاه آهنگرانی متولد 1362 اراک است . وی فعالیت سینمایی را با بازی در فیلم «گربه آواز خوان» به کارگردانی کامبوزیا پرتوی آغاز کرد . پگاه آهنگرانی، دختر منیژه حکمت و جمشید آهنگرانی تا به حال در 10 فیلم سینمایی نقش آفرینی کرده است . تازه ترین نقش آفرینی او در فیلم « زاد بوم » به کارگردانی ابوالحسن داوودی و « صداها » به کارگردانی فرزاد موتمن بوده است ./120
خبرنگار:236

«بمانی هفتم» مهدی مظلومی کلید خورد:

«بمانی هفتم» مهدی مظلومی کلید خورد
تهران - خبرگزاری ایسکانیوز: تله فیلم «بمانی هفتم» به کارگردانی مهدی مظلومی و تهیه کنندگی سعید سالار زهی طی اواخر هفته گذشته در منطقه درکه تهران کلید خورد.
به گزارش روز سه شنبه گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز"به نقل از سایت خبری سیما فیلم، این تله فیلم با محوریت طنز و براساس فیلمنامه ای از مجید فرازمند در سیما فیلم تهیه می شود.
عوامل گروه تولید «بمانی هفتم» در حال حاضر سکانس های خارجی این تله فیلم را در اطراف منطقه درکه تصویربرداری می کنند.
مهدی مظلومی با سابقه ساخت مجموعه های طنز تلویزیونی، این بار نیز پشت دوربین تله فیلمی ایستاده است که ضمن برخورداری از درون مایه طنز، با حضور بازیگرانی چون رضا شفیعی جم، رضا فیض نوروزی، معصومه آقاجانی، هادی کاظمی، امیر آتشانی، تبسم هاشمی، سیامک اشعریون، کریم قربانی و... تهیه می شود.
گفتنی است، «بمانی هفتم» به شخصیت اصلی فیلمنامه اطلاق می شود که بعد از شش فرزند مرده به دنیا آمده است و چون نام فرزندان قبلی نیز «بمانی» بوده، بنابراین وقتی فرزند هفتم زنده می ماند، «بمانی هفتم» خوانده می شود.
در خلاصه داستان این تله فیلم نیز آمده است: بمانی که به تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شده، پس از گذراندن مراحل مقدماتی به استخدام یک اداره دولتی در می آید. اما به دلیل وظیفه شناسی و وجدان کاری مورد حسادت برخی از کارمندان قرار می گیرد؛ به همین خاطر...
عوامل پشت صحنه «بمانی هفتم» نیز عبارتند از:
تصویربردار: محمدرضا کاظمی، صدابردار: مسعود شاهوردی، طراح صحنه و لباس: علی مربی، گریم: مریم دوستی، دستیار اول کارگردان و برنامه ریز: مجید واشقانی، مدیر تولید: سالار دریامج، تدارکات: فرید ناظرفصیحی، منشی صحنه: شیدا یوسفی، عکس: رضا موسوی و تدوین: سعید سالارزهی.
تله فیلم «بمانی هفتم» در مرکز سیما فیلم تهیه و تولید می شود./120
خبرنگار:210

فیلم زندگی شاه با محوریت اشرف پهلوی در هالیوود ساخته می شود:

در هالیوود ساخته می شود
فیلم زندگی شاه با محوریت اشرف پهلوی
تهران- خبرگزاری ایسکانیوز: فیلم زندگی «سایه شاه» با محوریت اشرف پهلوی خواهر فاسد محمدرضا توسط یک کمپانی هالیوودی ساخته می شود.
به گزارش گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز"به نقل از رویترز، این فیلم با عنوان "سایه شاه" ساخته خواهد شد. بر اساس این گزارش ، سایه شاه به نقش و قدرت اشرف در دربار فاسد رژیم پهلوی می پردازد. تهیه کنندگی این فیلم را کمپانی هالیوودی First Line Entertainment بر عهده دارد. جنایات رژیم پهلوی پس از گذشت 30 سال از پیروزی انقلاب اسلامی همچنان در ذهن مردم ایران زنده است و عمق خیانت پادشاهان در برگ برگ تاریخ ثبت شده است.
در پایگاه اطلاع رسانی سینمای ایران آمده ، توجه هالیوود به مرده ای همچون اشرف و نبش قبر و بازخوانی جنایات این عنصر فاسد پهلوی در دوران ستم شاهی قابل تامل است. هالیوود پیشتر ثابت کرده که در ساخت این دست فیلم ها، جعل تاریخ و حقایق را در دستورکار دارد./120
خبرنگار:166

فیلم های هفته دفاع مقدس از شبکه دو سیما:

فیلم های هفته دفاع مقدس
«نبش قلب»،«در آرزوی پرواز»، «غریبه‌ای در مه» و «قبل از غروب» از شبکه دو سیما
تهران-خبرگزاری ایسکانیوز:اسامی فیلم های سینمایی که از 1 مهر تا 5 مهر ماه از شبکه دوم سیما پخش خواهد شد،اعلام شد .
به گزارش روز شنبه گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" بر اساس آخرین اطلاعات تأمین برنامه شبکه دو سیما، اسامی فیلمهای سینمایی که از 1 مهر تا 5 مهر ماه پخش خواهد شد، به شرح زیر می‌باشد:

** فیلم سینمایی «نبش قلب» 1 مهر ساعت 50/20
فیلم سینمایی «نبش قلب» محصول 1387 ایران است که به کارگردانی قاسم جعفری و تهیه‌کنندگی صدیقه صحت آماده پخش است.
در خلاصه این داستان آمده است: در یکی از مناطق جنگی غرب کشور، عده‌ای در حال تفحّص هستند که یک پلاک و قسمتی از پیکر یک شهید را از زیر خاک بیرون می‌آورند. پس از بررسی مشخص می‌شود این پلاک متعلق به جوانی به نام یحیی است که خانواده‌اش در روستایی واقع در سیستان زندگی می‌کنند. انتقال پیکر شهید به روستایشان و اتفاقاتی که در این بین می‌افتد، ما را به این فکر می‌اندازد که یاد و خاطره شهیدان هشت سال دفاع مقدس چگونه بر فضای معنوی جامعه اثرات مثبت می‌گذارد؟
این فیلم در روز دوشنبه 1 مهر ساعت 50/20 پخش خواهد شد.

** فیلم سینمایی «در آرزوی پرواز» روز سه شنبه 2 مهر ساعت 50/20
فیلم سینمایی «در آرزوی پرواز» محصول سال 1387 ایران است که کارگردانی آن را حسین حکمت جو و تهیه کنندگی آن را علی اصغر آزادان بر عهده داشته‌اند.
بازیگرانی که در این فیلم به ایفای نقش پرداخته‌اند، عبارتند از: شیرین بینا (مادر مانی)، یوسف مرادیان(ارد صیامی)، مجید مشیری، کتانه افشارنژاد، ایلیا شهیدی فر (مانی)، محمدرضا سهرابی، زهره صفوی و فرهاد هاشمیان.
در خلاصه داستان این فیلم آمده است: پسربچه‌ دوازده ساله‌ای به نام مانی به بیماری صعب العلاجی دچار است. پدر او در یک مأموریت تفحص شهید شده است و مانی با مادر خود زندگی می‌کند. او علاقه زیادی به پرواز دارد و آرزو دارد بتواند در کابین خلبان بنشیند و از نزدیک شاهد پرواز هواپیما باشد. روزی در بیمارستان با جوانی به نام میثم آشنا می‌شود. میثم به مانی قول می‌دهد که از طریق شوهر خواهر خود «ارد صیامی» که در دوران دفاع مقدس، خلبان بوده، او را به آرزوی دیرینه‌اش برساند؛ اما حضور میثم باعث دگرگونی زندگی مانی، مادرش و اردو می‌شود ...
این فیلم در روز سه شنبه 2 مهر ساعت 50/20 پخش خواهد شد.

** فیلم سینمایی «غریبه‌ای در مه» روز پنجشنبه 4 مهر ساعت 50/23
فیلم سینمایی «غریبه‌ای در مه» نیز محصول 1387 ایران است که کارگردانی آن را جواد افشار و تهیه کنندگی آن را قاسم جعفری بر عهده دارند. این فیلم روایت زندگی و سرنوشت دو بازمانده جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است که یکی از عراق است به نام «سلماء» و دیگری از ایران به نام «رضا». این دو پس از گذشت بیست سال از پایان جنگ، بر اثر اتفاقاتی سر راه یکدیگر قرار گرفته و قصه متفاوت و جدیدی را درباره سالهای دفاع مقدس روایت می‌کنند.
این فیلم در روز پنجشنبه 4 مهر ساعت 50/23 پخش خواهد شد.

** فیلم سینمایی «قبل از غروب» روز جمعه 5 مهر ساعت 30/14
فیلم سینمایی «قبل از غروب» نیز محصول 1387 ایران است که تهیه کنندگی و کارگردانی آن را محمدجواد کاسه‌ساز به عهده دارد.
موضوع این فیلم درباره پسری به نام مجید است که در روزهای اول جنگ، پدر و مادرش توسط یک افسر عراقی به نام ماجد ادهم کشته می‌شوند. سالها می‌گذرد و مجید بزرگ شده و در خط مقدم جبهه، آن افسر را مابین اُسرای عراقی می‌بیند و تصمیم به انتقام می‌گیرد ....
بازیگرانی که در این فیلم به ایفای نقش پرداخته‌اند، عبارتند از: امیرمحمد زند (مجید)، مهسا کرامتی (هانیه)، کاظم بلوچی (حاج محمد ذاکری)، رضا آشتیانی (ماجد ادهم)، لیلا بلوکات (معصومه)، غزل عزیزی (خاله)، محسن جهانبانی (حاج ناصر)، رضا فیلی (حاج محسن)، سیدجواد حسینی (دکتر)، فریدون زارعی (راننده آمبولانس) و امین عباسی زاده (رزمنده ایست و بازرسی).
این فیلم در روز جمعه 5 مهر ساعت 30/14 پخش خواهد شد.

گفتنی است به دلیل همزمان شدن هفته دفاع مقدس با شبهای قدر و عدم پخش سریال «مثل هیچکس»، فیلمهای سینمایی «نبش قلب» و «در آرزوی پرواز» از ساعت 50/20 تا 20/22 پخش خواهد شد. ادامه سریال مناسبتی «مثل هیچکس» نیز از روز چهارشنبه خواهد بود./125
خبرنگار:236

خاطرات هنرمندان از شب های قدر؛ (1) اتابک نادری :

خاطرات هنرمندان از شب های قدر؛ (1)
اتابک نادری :شب های قدر یادآور درگذشتگان و شهدای محله دوران کودکی ام است
تهران - خبرگزاری ایسکانیوز: اتابک نادری گفت:زمانی که مردم قرآن را روی سر می گذاشتند یک نفر اسم شهدا و درگذشتگان محله را میان دعاها می آورد و برای رحمت و مغفرت آنها دعا می کرد حالا بعد از گذشت سال ها این شب ها یادآور درگذشتگان و شهدای محله دوران کودکی ام است .
اتابک نادری روز شنبه در گفتگو با خبرنگار گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" در پاسخ به این سوال که چه خاطره ای از شبهای قدر دارد گفت: بیشتر یاد دوران کودکی ام می افتم و اینکه همراه پدرم درمسجد محل و کنار دوستان هم سن و سالم در این شب های بزرگ شرکت می کردیم.
وی افزود: زمانی که مردم قرآن را روی سر می گذاشتند یک نفر اسم شهدا و درگذشتگان محله را میان دعاها می آورد و برای رحمت و مغفرت آنها دعا می کرد،هنگامی که اسم درگذشتگان را می آوردند از پدرم می پرسیدم فردی را که نامش را بردند چه کسی است و او می گفت :پدربزرگ و یا دایی فلان دوستت و از آنجایی که روابط صمیمانه ای بین ما بود و اکثر شهدا و درگذشتگان را می شناختیم.
نادری با بیان اینکه مسجد کانون اجتماعی حضور بچه های محل بود خاطرنشان کرد: بسیاری از بازی های کودکانه ما در شبهای ماه رمضان انجام می شد و شبهای قدر کنار پدرانمان می نشستیم و قران به سر می گرفتیم.
مدیر تالار سنگلج در پاسخ به این سوال که حسش در این شبها چیست گفت: روزمرگی های زندگی و تکرار آن باعث شده تا از حس و حال معنوی دور باشیم اما شبهای قدر تلنگری است و ما را به آن حس و حال خوب و معنوی باز می گرداند و خواندن قرآن و گفتن ذکرها آرامش خاصی در دلمان ایجاد می کند.
ایسکانیوز می افزاید: اتابک نادری متولد 1349 اردبیل، فارغ التحصیل رشته بازیگری از دانشگاه آزاد اسلامی است. وی علاوه بر فعالیت در زمینه تئاتر، اولین فعالیت سینمایی خود را از سال 1367 به عنوان بازیگر در فیلم سینمایی چشم عقاب آغاز کرد.
خبرنگار:210

بهروز افخمی «یازده دقیقه و سی ثانیه» را کلید زد:

از محل زندگی حضرت امام (ره) تا خیابان ولی عصر
بهروز افخمی «یازده دقیقه و سی ثانیه» را کلید زد
تهران – خبرگزاری ایسکانیوز : تصویربرداری تله فیلم « یازده دقیقه و سی ثانیه » به نویسندگی و کارگردانی بهروز آغاز شد
به گزارش گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" بهروز افخمی، کارگردان «یازده دقیقه و سی ثانیه» با اشاره به تولید این تله فیلم گفت:« تصویربرداری این تله فیلم را از ساختمان تولید جام جم آغاز خواهیم کرد. در این فیلم که با محوریت دفاع مقدس و انقلاب اسلامی تهیه می شود، عبدالرضا اکبری، سیامک صفری و جمعی از نوجوانان جلوی دوربین خواهند رفت.» داستان این تله فیلم بر پایه خاطراتی از آغاز جنگ تحمیلی در 31 شهریور، حضرت امام (ره) و انقلاب نوشته شده است.
عبدالرضا اکبری که با بهروز افخمی در پروژه «فرزند صبح» سابقه همکاری داشته است، در این تله فیلم نیز در نقش حضرت امام (ره) جلوی دوربین می رود.
داستان «یازده دقیقه و سی ثانیه» در طول مسیری از جماران، محل زندگی حضرت امام (ره) تا خیابان ولی عصر و ساختمان جام جم تلویزیون روایت می شود.تله فیلم «یازده دقیقه و سی ثانیه» به نویسندگی، تهیه کنندگی و کارگردانی بهروز افخمی در مرکز سیما فیلم تهیه و تولید می شود./120
خبرنگار:353

خاطرات هنرمندان از شب های قدر ؛ (2) رضا رویگری :

خاطرات هنرمندان از شب های قدر ؛ (2)
رضا رویگری : در کودکی شب های قدر را با پدرم در مسجد می گذراندم
تهران - خبرگزاری ایسکانیوز: رضا رویگری گفت : از آنجایی که پدرم اهل مسجد بود زمانی که 7-8 سال بیشتر نداشتم همراه پدرم درشبهای قدر به مسجد محل می رفتیم و در آن دوران خوابم می برد.
رضا رویگری روز شنبه در گفت وگو با خبرنگارسینمایی گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" گفت: از آنجایی که پدرم اهل مسجد بود زمانی که 7-8 سال بیشتر نداشتم همراه پدرم درشبهای قدر به مسجد محل می رفتیم و در آن دوران خوابم می برد.
رویگری افزود: به دوران جوانی که رسیدم علاقه عجیبی به شب های قدر پیدا کردم و همیشه بعد از تمام شدن مراسم شب قدر با دوستان دسته جمعی دوچرخه سواری می کردیم و به مسجد های اطرافمان سر می زدیم.
وی گفت: در گذشته بیشتر درجمع بودن برایمان مهم بود اما در حال حاضر حضورمان جدی تر شده و حال و هوای دیگری دارم .
وی با اشاره به بزرگی شب های قدر گفت: شب های قدر شب های بزرگ و عزیزی است امیدواریم که در این شبها بتوانیم بهره لازم را ببریم و به فیض برسیم./166/125
خبرنگار:236

خاطره هنرمندان از شب های قدر (3):فرهاد جم:


خاطره هنرمندان از شب های قدر (3):
فرهاد جم: شب های قدر در جبهه بسیار متفاوت و تکرار ناپذیر بود
تهران-خبرگزاری ایسکانیوز: بهترین خاطره های من از شب های قدر در جبهه سپری شد.
فرهاد جم روز شنبه در گفتگوی اختصاصی با خبرنگار سینمایی گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران "ایسکانیوز" گفت : 2 سال رمضان را در جبهه گذراندم، شب های قدر در جبهه بسیار متفاوت بود و فکر می کنم دیگر در زندگی ام تکرار نشود.
وی در خصوص شب های قدر در دوران کودکی اش گفت: در دوران کودکی همراه با بزرگتر ها به مسجد می رفتم و و بسیار برای من جذاب بود که می توانم همراه با بزرگتر ها تا ساعات دیر وقت بیدار بمانم و گاهگداری هم به خواب می رفتم.
جم در این خصوص افزود: شب های قدری که در دوران کودکی داشتم قابل قیاس با حال حاضرم نیست و الان وسعت بیشتری پیدا کرده است.
این بازیگر تصریح کرد: در این شب ها مثل همیشه و مانند بقیه مردم حس عجیبی دارم ، در این شب ها هر فردی به گونه ای خاص در حال راز نیاز است.
وی در پایان گفت: حس این شب ها بسیار عمیق و عجیب است و این مسئله همیشه برای من سوال برانگیز بوده است.
خبرنگار:236

رئیس‌جمهور دل ‌خوشی از این برنامه تلویزیونی ندارد:

رئیس‌جمهور دل ‌خوشی از این برنامه تلویزیونی ندارد
رئیس‌جمهور دل ‌خوشی از این برنامه تلویزیونی ندارد


سینمای ما - کنفرانس مطبوعاتي محمود احمدي نژاد در روز پنجشنبه يک نکته ورزشي مهم داشت که اين نکته را پرسش خبرنگار يکي از روزنامه هاي ورزشي از رئيس جمهور ايجاد کرد. احمدي نژاد پس از چند دقيقه توضيح درباره موفقيت ايران در پارالمپيک و تاکيد روي جلسه يي ويژه که پس از ماه رمضان با ورزشکاران و قهرمانان ملي خواهد داشت، اشاراتي هم به حاشيه سازي برنامه «دوربين خبرساز» داشت؛ «به رسانه ها توصيه مي کنم بياييد فضاي ورزش را منطقي کنيم. من از اين برنامه دوربين خبرساز خوشم نمي آيد؛ چرا که بچه هاي ورزش ايران زحمت مي کشند پس چرا همه ورزش ايران حاشيه است و تمام اين مدت حرف اين است که فلان بازيکن رفت و فلان بازيکن آمد. من مي پرسم که آيا اينها پيگيري اخبار ورزش است.» رئيس جمهوري تاکيد کرد؛ «در حوزه اخبار ورزشي بايد بحث علمي و عالمانه شود تا ورزش ايران بر سکوهاي ورزش جهان بايستد.» به نظر مي رسد انتقادات تازه احمدي نژاد کار سازندگان برنامه دوربين خبرساز را سخت خواهد کرد. پخش اين برنامه قبلاً هم براي يک دوره کوتاه متوقف شده بود و يک برنامه تند عليه علي آبادي هم از فصول به ياد ماندني کار دوربين خبرساز بود. به هرحال بايد ديد اين انتقادات مشکلي در راه پخش دوربين خبرساز ايجاد خواهد کرد يا نه. برنامه دوربين خبرساز مشي خاص خود را دارد و بارها گوشه هاي تاريک ورزش ايران را در گزارش هاي خود به تصوير کشيده است.

منبع خبر : اعتماد

فیلم پر حرف و حدیث گل‌شیفته فراهانی به جشنواره ابوظبی رسید:

مجموعه همه دروغ‌ها؛
فیلم پر حرف و حدیث گل‌شیفته فراهانی به جشنواره ابوظبی رسید
فیلم پر حرف و حدیث گل‌شیفته فراهانی به جشنواره ابوظبی رسید


سینمای ما - دومین جشنواره بین‌المللی فیلم خاورمیانه ابوظبی دهم اکتبر با "برادران بلوم" رایان جانسن آغاز می‌شود و 19 اکتبر با "مجموعه دروغ‌ها" ساخته ریدلی اسکات به پایان می‌رسد.

اسکرین دیلی اعلام کرد از دیگر نمایش‌های ویژه این دوره جشنواره ابوظبی می‌توان به "ویکی کریستینا بارسلونا" وودی آلن، "معجزه در سینت آنا" اسپایک لی، "خوش‌شانس‌ها" نیل برگر، "مزیت آسان" استفن الیوت و "ایگو" آنتونی لیوندیس را نام برد.

جشنواره فیلم خاورمیانه ابوظبی با مشارکت شرکت فرانسوی سینما وریته مستقر در پاریس بخش ویژه تقدیر از جین فوندا را برگزار می‌کند و سوزان سازاندون و کارول بوکت هم در این بخش به فوندا ملحق می‌شوند. تقدیر از ناصر خمیر به مناسبت شصت سالگی این فیلمساز تونسی نیز دیگر بخش ویژه جشنواره امسال است.

"تولد لیلا" ساخته رشید مشهراوی فلسطینی یکی از هشت فیلم بخش مسابقه دومین جشنواره فیلم خاورمیانه است و "فوزیه: آمیزه‌ای ویژه از مصر" مجدی احمد علی و "روزی مثل امروز" عمر سلامه هر دو از مصر، Haseeba رمون بوتروس از سوریه، "بیروت شهر بی‌دفاع" سمیر حبشی از لبنان، فیلم مغربی "دوران رفقا" محمد الشریف و "حنا" صالح کرمه از امارات دیگر فیلم‌های آن هستند.

مستند مصری Bid You Farewell به کارگردانی محمد کامل القلیوبی فیلم افتتاحیه بخش مستند بین‌الملل جشنواره فیلم ابوظبی است. یک نمایشگاه عکس نیز به یوسف شاهین فیلمساز فقید مصری اختصاص داده شده است.


منبع خبر : مهر

بازیگر قدیمی سینما و تلویزیون درگذشت:

بازیگر قدیمی سینما و تلویزیون درگذشت
فرهاد خانمحمدی ساعت 13 امروز جمعه 29 شهریورماه در سن 64 سالگی بر اثر ایست قلبی در بیمارستان رسول اکرم (ص) از دنیا رفت.
مهر: خانمحمدی سال 1323 در همدان متولد شد و پس از آنکه در نوجوانی همراه خانواده به تهران آمد، چند سال در ارتش در مقام افسر ارشد کار کرد. او سال 1347 وارد سینما شد و بیشتر در نقش‌های فرعی حضور داشت.

از جمله نقش‌آفرینی‌های آن مرحوم در سینما می‌توان به "سفیر"، "واکنش پنجم"، "قارچ سمی"، "مسافر ری"، "معجزه خنده"، "دمرل"، "افعی"، "مومیایی 3"، "آپارتمان شماره 13"، "ساوالان"، "هی جو"، "مادیان" و بیش از 50 فیلم دیگر اشاره کرد.

زنده‌یاد خانمحمدی در مجموعه‌های تلویزیونی نیز حضوری مداوم داشت و در آثار تاریخی "سربداران" و دو سری "کارآگاه علوی" بازی کرد. مراسم تشییع پیکر آن مرحوم صبح روز یکشنبه 31 شهریور از مقابل خانه سینما برگزار می‌شود.

سه خبر از سینمای دفاع مقدس در سایت «سینمای ما»

به مناسبت 31 شهریور و تهاجم ارتش عراق به مرزهای ایران؛
سه خبر از سینمای دفاع مقدس در سایت «سینمای ما»
سه خبر از سینمای دفاع مقدس در سایت «سینمای ما»


سینمای ما - «جمال شورجه» از شروع پيش توليد «نفوذي» پس از اجرايي شدن مشاركت بنياد سينمايي فارابي خبر داد. «جمال شورجه» در مورد آخرين وضعيت پروژه جديد خود به نام «نفوذي» گفت: قرارداد مشاركت 50 درصدي بنياد سينمايي فارابي در اين پروژه سرانجام به امضا رسيد و ساير منابع مالي اين فيلم نيز توسط بعضي از نهادها و ارگانها تأمين خواهد شد.
وي افزود: منتظر هستيم تا اين قرارداد به مرحله اجرايي برسد و پس از دريافت اولين قسط از بنياد سينمايي فارابي پيش توليد فيلم را شروع خواهيم كرد.
شورجه تصريح كرد: اميدوارم مراحل پيش توليد و توليد كار به شكلي پيش رود كه «نفوذي» را با آغاز توليد به بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر برسانيم.
به گزارش فارس، پروانه ساخت «نفوذي»به تهيه كنندگي و كارگرداني جمال شورجه، روز بيست و هفتم آذر ماه سال گذشته از طرف شوراي صدور پروانه فيلمسازي 35 ميليمتري معاونت امور سينمايي و سمعي و بصري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر شد.
«نفوذي» براساس كتاب «حكايت زمستان» نوشته سعيد عاكف ساخته مي‌شود كه فيلمنامه آن توسط داود اميريان نوشته شده و درباره آزادگان دوران دفاع مقدس است كه بخشي از داستان در زمان اسارت آنها در عراق و بخشي در زمان حال و فعاليت هاي اجتماعي آنها تعريف مي‌شود.


- بهروز افخمی روز دوشنبه اول مهرماه فیلم تلویزیونی "11 دقیقه و 30 ثانیه" را برای مرکز سیمافیلم مقابل دوربین می‌برد.  داستان فیلم در نخستین روز جنگ تحمیلی در مسیر جام جم به جماران می‌گذرد و فضایی واقعگرا دارد. به همین دلیل افخمی از بازیگران حرفه‌ای و سرشناس در آن استفاده نمی‌کند و بازیگرانی که در این فیلم مقابل دوربین می‌روند با وجود ناشناس بودن تست بازیگری داده‌اند.

افخمی فیلمنامه "11 دقیقه و30 ثانیه" را نوشته و تصویربرداری آن یکماه طول می‌کشد. این نخستین فیلم تلویزیونی افخمی است که مجموعه‌های تلویزیونی "کوچک جنگلی" و "عملیات 125" را در مقام کارگردان در کارنامه دارد.

عوامل پروژه "11 دقیقه و30 ثانیه" عبارتند از تصویربردار: حسن اسدی، گریم: جلال معیریان، صدابردار: احمد پولی بابایی، تدوینگر: آیدین افخمی و رضا سورانی، تدوین نهایی: بهروز افخمی، محصول: سیمافیلم.


- فیلم‌های نبش قلب، ‌در آرزوی پرواز، غربیه‌ای در مه و قبل از غروب به ترتیب اول، دوم، چهارم و پنجم مهرماه به مناسبت هفته دفاع مقدس از شبکه دو روی آنتن می‌رود. 

فیلم تلویزیونی "نبش قلب" به کارگردانی قاسم جعفری و تهیه‌کنندگی صدیقه صحت دوشنبه اول مهر ساعت 20:50 از شبکه دو روی آنتن می‌رود. نقش اصلی این فیلم را اسماعیل خلج بازی می‌کند.

در خلاصه داستان "نبش قلب" آمده است: در یکی از مناطق جنگی غرب کشور عده‌ای در حال تفحص هستند که یک پلاک و قسمتی از پیکر شهید از زیر خاک بیرون می‌آید. پس از بررسی مشخص می‌شود پلاک متعلق به جوانی به نام یحیی است که خانواده‌اش در روستایی در سیستان زندگی می‌کند. انتقال پیکر شهید به روستا...

فیلم تلویزیونی "در آرزوی پرواز" به کارگردانی حسین حکمت‌جو و تهیه‌کنندگی علی‌اصغر آزادان سه‌شنبه دوم مهر ساعت 20:50 از شبکه دو پخش می‌شود. در این فیلم شیرین بینا، یوسف مرادیان، مجید مشیری، کتانه افشارنژاد، ایلیا شهیدی‌فر، محمدرضا سهرابی، زهره صفوی و فرهاد هاشمیان بازی کرده‌اند.

در خلاصه داستان "در آرزوی پرواز" آمده است: پسربچه‌ای ‌12 ساله به نام مانی به بیماری لاعلاج دچار است. پدر او در یک مأموریت تفحص شهید شده و مانی با مادر خود زندگی می‌کند. او آرزو دارد در کابین خلبان بنشیند و از نزدیک شاهد پرواز هواپیما باشد. تا اینکه در بیمارستان با جوانی به نام میثم آشنا می‌شود...

فیلم تلویزیونی "غریبه‌ای در مه" ساخته جواد افشار پنجشنبه چهارم مهر ساعت 23:50 از شبکه دو پخش می‌شود. این فیلم به تهیه‌کنندگی قاسم جعفری ساخته شده و روایتگر زندگی و سرنوشت دو بازمانده جنگ عراق علیه ایران است که پس از 20 سال دوباره سر راه هم قرار می‌گیرند.

فیلم تلویزیونی "قبل از غروب" به تهیه‌کنندگی و کارگردانی محمدجواد کاسه‌ساز جمعه پنجم مهر ساعت 14:30 از شبکه دو پخش می‌شود. در این فیلم امیرمحمد زند، مهسا کرامتی، کاظم بلوچی، رضا آشتیانی، لیلا بلوکات، غزل عزیزی، محسن جهانبانی، رضا فیلی، سیدجواد حسینی، فریدون زارعی و امین عباسی‌زاده به ایفای نقش پرداختند.

داستان فیلم "قبل از غروب" درباره پسری به نام مجید است که در روزهای اول جنگ، پدر و مادرش توسط یک افسر عراقی به نام ماجد ادهم کشته می‌شوند. سال‌ها می‌گذرد و مجید در خط مقدم جبهه آن افسر را بین اسرای عراقی می‌بیند و تصمیم به انتقام می‌گیرد.

به دلیل همزمان شدن هفته دفاع مقدس با شب‌های قدر، ادامه مجموعه مناسبتی "مثل هیچکس" از چهارشنبه سوم مهر روی آنتن شبکه دو می‌رود.


(عکس: نمایی از فیلم تلویزیونی "قبل از غروب" )


» آواز گنجشک‌ها گزينه سينمای ايران برای اسکار :

» آواز گنجشک‌ها گزينه سينمای ايران برای اسکار
 
فيلم سينمايی آواز گنجشک‌ها ساخته مجيد مجيدی با توجه به اکران محدود در شهرستان سلماس به نظر می‌رسد گزينه اصلی سينمای ايران برای حضور در هشتاد و يکمين دوره مراسم اسکار باشد.

به گزارش مهر، هيئت انتخاب نماينده سينمای ايران برای حضور در بخش اسکار بهترين فيلم غيرانگليسی‌زبان در حالی به دهم مهرماه آخرين روز مهلت معرفی فيلم‌ها به اسکار نزديک می‌شود که ظاهرا آواز گنجشک‌ها را برای حضور در اين مراسم برگزيده است.

اکران محدود تازه‌ترين فيلم مجيدی در شهر سلماس شرط هفت روز نمايش پياپی آکادمی اسکار را برای فيلم‌های متقاضی حضور در بخش فيلم‌های خارجی‌زبان محقق و در عين حال ثابت می‌کند ظاهرا مديران سينمای ايران برای فرستادن آواز گنجشک‌ها به اسکار هشتاد و يکم به نتيجه رسيده‌اند.

اين فيلم پس از درخشش در جشنواره فجر، در جشنواره برلين هم مورد توجه قرار گرفت و خرس نقره‌ای بهترين بازيگر را برای رضا ناجی به ارمغان آورد. چهره شناخته‌شده مجيدی در سطح بين‌الملل و حضور بچه‌های آسمان او در جمع پنج نامزد نهايی اسکار فيلم غيرانگليسی‌زبان موقعيت آواز گنجشک‌ها را برای درخشش بيشتر در دنيا بهتر از ديگر گزينه‌ها جلوه می‌دهد