عروس شهادت ( قسمت سوم )

همزمان با به پايان رسيدن مدت مأموريت مهدى در سپاه شميرانات، دوستانش در ستاد فرماندهى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به او اطلاع دادند كه «حاج همت» دستور داده لشكر به «اردوگاه شهيد بروجردى» (معروف به قلاجه) در حاشيه جاده اسلام‏آباد - ايلام منتقل شود. علت اين جابه‏جايى، دور خيز مسؤولين عالى‏رتبه جنگ براى طرح‏ريزى يك عمليات گسترده در منطقه عملياتى غرب با هدف تصرف ارتفاعات استراتژيك «بمو» در غرب ريجاب و سوار شدن نيروهاى ايرانى بر بلندى‏هاى سركوب نوار مرزى آن محور بود.
مهدى براى الحاق مجدد به جمع همرزمانش سر از پاى نمى‏شناخت. درست در همين ايام بود كه پدر و مادر مهدى، در صدد برآمدند تا آستين بالازده و براى فرزندشان همسر شايسته‏اى انتخاب كنند. اين در حالى بود كه او با سماجت عجيبى اصرار داشت كه تن به ازدواج ندهد. هر بار كه صحبت تشكيل خانواده و داشتن زن و فرزند را با مهدى پيش مى‏كشيدند، خيلى مفيد و مختصر در جواب آن‏ها مى‏گفت: «مرا به حال خودم بگذاريد، من زن بگير نيستم، والسلام!» روز بيست و هفتم تيرماه سال 1362، مهدى براى مدت شش ماه از سوى ستاد سپاه منطقه 10 تهران به لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم مأمور شد و همان روز، عازم منطقه شد. در حكم مأموريت وى آمده است:

باسمه‏ تعالى شماره: 10/81/30822
جمهورى اسلامى ايران تاريخ: 1362/4/27
پيوست: ندارد
به: لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم
از: ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10 - كارگزينى
موضوع: برادر مهدى خندان فرزند امام‏قلى
سلام عليكم؛
بدين وسيله با مأموريت نامبرده از تاريخ 62/4/27 به مدت شش ماه موافقت مى‏شود.
مسؤول ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى منطقه 10
حسين دهقان
امضاء و مهر

به محض ورود به منطقه، به دستور «حاج همت»، جانشينى تيپ يكم عمار لشكر 27 به مهدى محول شد و از آن جا كه او از شهريور سال 1360 تا پاييز 1361 در منطقه ريجاب حضور داشت و در عمليات اميرالمؤمنين‏عليه السلام توانسته بود نيروهاى تحت امرش را تا دامنه‏هاى جنوبى و شمالى ارتفاعات «بمو» برساند، موظف شد تا در كليه مأموريت‏هاى شناسايى ارتفاعات مزبور، به اتفاق مسؤولين واحد اطلاعات و تيم‏هاى شناسايى لشكر 27 فعالانه شركت كند. ديگر شب و روز مهدى وقف اين مأموريت شده بود. فرمانده برومند تيپ يكم عمار، على‏اكبر حاجى‏پور نيز، با ايمان به كفايت و كارآيى بالاى مهدى، همه جا دوشادوش او حضور داشت و اين سرداران دلاور سر آن داشتند تا با شناسايى دقيق و بى‏وقفه «بمو»، سرانجام به هر قيمت ممكن، اين ارتفاعات سركش و صعب‏العبور جبهه غرب را به زانو درآورند.
ليكن خانواده مهدى كه در آتش اشتياق دامادى او مى‏سوختند، دست بردار نبودند. از همين روى، برادرش را به منطقه فرستادند تا بلكه وى با صحبت و نصيحت، مهدى را براى امر خير، راضى كند. او مى‏گويد:
«... به سفارش خانواده رفتم منطقه تا او را راضى به ازدواج كنم به من گفت: اگر من ازدواج كنم، يعنى تكميلِ تكميل شدم، يعنى خداحافظ. حتى يك روز به من گفت: من عروسى كنم، شش ماه بيشتر زنده نمى‏مانم.»
مادر مهدى مى‏گويد:
«هر چه ما اصرار مى‏كرديم بيا زن بگير، زير بار نمى‏رفت، مى‏گفت: براى برادر كوچك‏ترم زن بگيريد، بالاخره يك‏سال و نيم بعد از ازدواج برادر كوچك‏ترش كه كلى به او اصرار كرديم، گفت: باشد حالا كه شما اصرار داريد ازدواج مى‏كنم ولى مطمئنم كه بعد از ازدواج طولى نمى‏كشد كه من شهيد مى‏شوم.»
پدر مهدى مى‏گويد:
«بعد از آن همه مقاومت سرسختانه‏اى كه به خرج مى‏داد، با كمال تعجب ديدم آمد و گفت: من ديگر مخالفتى در اين‏باره ندارم. منتها به من گفت: بابا حالا كه برايم خواستگارى مى‏كنيد، اول به خانواده دختر بگوييد اين پسر قرار است شش ماه ديگر شهيد شود، ببينيد چه عكس‏العملى نشان مى‏دهند. من گفتم: من نمى‏روم اين را بگويم. مهدى به من گفت: آقاجون اگر خودت جاى آن دختر بودى چه مى‏گفتى؟ گفتم: خوب اگر من خودم بودم، قبول نمى‏كردم هيچ‏وقت قبول نمى‏كردم، وقتى قراره شش ماه ديگر شوهرم شهيد بشود چرا اصلاً از الان قبول كنم؟ گفت: خوب، اگر ديديد اين جواب را داد، بدانيد كه اين دختر به درد من نمى‏خورد.
بالاخره وقتى ديد خيلى اصرار مى‏كنم، گفت: بابا اگر گفت «نمى‏خواهم» كه هيچ. اما اگر گفت توكل من به خداست و عمر آدم دست خداست هر چيز خدا بخواهد همان مى‏شود، بدانيد كه او براى من مناسب است و من بعداً مى‏روم با او صحبت مى‏كنم.»
مادر مهدى مى‏گويد:
«بعد از گفتن شرط و شروط مهدى، بالاخره دختر موردنظر، كه در واقع نوه دايى خودم بود، انتخاب شد. آماده شديم برويم صحبت كنيم كه مهدى باز درآمد و گفت: من فردا مى‏خواهم بروم كردستان، گفتم: ننه، عزيزم ما مى‏خواهيم برويم اينجا صحبت كنيم. گفت: من زود برمى‏گردم. توى همين حال، ما را گذاشت و رفت كردستان. يك هفته بعد كه از كردستان برگشت، رفتيم خواستگارى. وقتى رفتيم، دختر كم سن و سال بود و مادر هم نداشت. يك‏ساله بود كه مادرش را از دست داده بود. اما از خانواده‏اى متدين و عاشق اهل بيت بودند. مهدى نشست و با اين دختر صحبت كرد و به او گفت: «شما خوب فكرهايت را بكن، احساساتى تصميم نگير، دنيا را چه ديدى؟ اصلاً امكان دارد اين آدمى كه به همسرى انتخاب مى‏كنى و الان روبرويت نشسته، دست يا پايش قطع شود، ممكن است شهيد بشود. هر چه مى‏خواست به او گفت و دختر هم با تمام وجود قبول كرد. ما آن شب نشستيم و حرف‏هايمان را كه زديم، مى‏خواستيم قرار عقد را بگذاريم، كه مهدى باز گفت: مى‏خواهم بروم كردستان، دوباره رفت. او هميشه به من مى‏گفت: مادر جان! بدان اگر من زن بگيرم شش‏ماه بيشتر ميهمان شما نيستم. گفتم: چرا؟ گفت: با ازدواج من، نصف ديگر دينم كامل مى‏شود و شهيد مى‏شوم. بالاخره از كردستان برگشت و عقد كرد. شبى كه زنش را عقد كرديم، برگشتيم خانه خودمان، ساعت يك بعد از نصف شب بود. ديدم بچه‏ها همه خوابند اما مهدى داشت وضو مى‏گرفت. طبق معمول داشت براى نماز شب آماده مى‏شد. هميشه نماز شب مى‏خواند ولى آنقدر در اين عبادت شبانه احتياط به خرج مى‏داد كه هيچكس متوجه نمى‏شد. همانطور كه داشت وضو مى‏گرفت، ديدم برگشت و پشت سرش را نگاه كرد، ديد من نشسته‏ام. داشت به آرامى آيه‏هاى قرآن را تلاوت مى‏كرد، آب وضو از محاسنش مى‏چكيد. تا مرا ديد، خنديد و گفت: مادر تو اينجا نشسته‏اى؟ گفتم: آره مادرجان. گفت: ديگر خيالت راحت شد؟ گفتم: نه مادر، روزى كه دست عروسم را توى دستت بگذارم خيالم راحت مى‏شود، الان فقط او را برايت عقد كرده‏ام. گفت: مادر اين هم براى تسلى دل شما بود، من شش ماه بيشتر ميهمان شما نيستم، اگر خدا بخواهد من به آن چيزى كه مى‏خواستم مى‏رسم!.»
مهدى وقتى پاى سفره عقد نشست، سرشار از عبوديت و تقوا بود و از طرفى تو گويى به حقايقى اشراقى وقوف يافته بود كه مى‏گفت: تنها شش ماه ميهمان سفره شما خاكيان هستم. او در اين مدت كوتاه با همسرش رفتارى بزرگوارانه و محبت‏آميز داشته است، آنچنان كه گويى سالها با او زندگى كرده و زندگى خواهد كرد.

لطافت روحى

مهدى بار ديگر كوله‏بار سفر بست و راهى عشق‏آباد جبهه‏ها شد. اين بار كوههاى اسلام‏آباد غرب به مأمن امنى براى لشكريان محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم مبدل شد. اردوگاه با صفاى قلاجه در حاشيه جاده اسلام آباد - ايلام، محل استقرار لشكر 27 بود. گردان‏ها يكى پس از ديگرى با پيوستن نيروى بسيجى به صفوف‏شان شكل مى‏گرفتند. سيماى باصفاى مهدى، كه اين بار معاون «تيپ يكم عمار لشكر 27« بود هيبت و جلال خاصى داشت، اما نه هيبت و هيمنه‏اى دروغين، ناشى از غرور و هواى نفس، چرا كه او ياد گرفته بود كه فرمانده دل‏هاى بسيجيان باشد نه فرمانده تن‏ها.
او به يمن فراست ايمانى خود، به راز نفوذ در دل‏هاى بسيجى‏ها پى برده بود و بسيجى‏ها نيز به عمق علاقه مهدى نسبت به خودشان آگاهى پيدا كرده بودند. از آن پس هر وقت مهدى در اردوگاه راه مى‏رفت تعداد زيادى از بسيجى‏ها نيز گرداگرد وجود او مى‏چرخيدند. مهدى علاوه بر آن‏كه براى رزم‏آوران لشكر در جبهه‏ها فرماندهى لايق بود، در منزل و ميان اعضاى خانواده هم راهنماى خوبى براى اهل خانه بود. وقتى به مرخصى مى‏آمد سعى مى‏كرد در همان مدت كمى كه پيش خانواده هست افراد خانواده، خصوصاً كوچكترها را نسبت به وظايف شرعى و دينى خود آشنا كند.
كتاب‏هاى دينى و اخلاقى به جوانان و نوجوانان هديه مى‏داد و آن‏ها را تشويق به مطالعه اين كتاب‏ها مى‏كرد.
محرم سال 1362 اردوگاه قلاجه، حال و هواى ديگرى داشت. گردان‏هاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم با راه‏اندازى دسته‏هاى عزادارى در محوطه گردان عمّار ياسر تجمع مى‏كردند. آن‏جا مهدى براى دسته‏هاى عزادارى گردان‏ها نوحه مى‏خواند و آن‏ها هم به سر و سينه خود مى‏كوبيدند.
مهدى با صداى دلنشين خود در اردوگاه قلاجه گل كرد و بچه‏هاى بسيجى تيپ يكم عمّار، شيفته اخلاق مردانه و متين و صداى خوش و دلنشين او شدند.
مهدى مخلص بود و اين اخلاص و پاكى او موجب شده بود مطالبى را درك كند كه ديگران از فهم آن عاجز بودند. اين واقعيت را حاج آقا پروازى اين‏گونه تبيين مى‏كند: «برخى ممكن بود مهدى را يك جنگجوى شلوغ، خشن، سخت و البته اهل بگو و بخند بدانند، شايد به دليل همين برخوردهاى ظاهرى در رفتار و كنش مهدى بود كه هر كس قادر نبود آن اخلاص و لطافت ايمانى روح او را ببيند.
از طرفى يكى ديگر از نكات مهم در مورد مهدى خندان، مسئله اعتقاد و عقيده اين فرمانده جوان در هر امرى به امداد الهى بود. من يادم هست بعد از اين‏كه در تابستان سال 62 لشكر از دوكوهه آمد قلاجه براى آماده شدن در عمليات، يك روز من در مقر گردان مقداد ايستاده بودم كه مهدى آمد. مهدى سيگار مى‏كشيد. آن روزها لشكر 27 به بر و بچه‏هاى سيگارى، به صورت هفتگى سهميه سيگار مى‏داد.××× 1 از اسفندماه سال 1362 بود كه توزيع و استعمال سيگار در لشكرهاى سپاه ممنوع شد. ××× يكبار يكى از بچه‏ها آمد پيش مهدى و گفت: آقا مهدى اگر سيگار دارى به من بده. ايشان دست كرد توى جيبش و همان يك پاكت سيگار را كه سهميه او بود، يكجا درآورد و داد به آن آقا، من هم مى‏دانستم او همين يك پاكت سيگار را داشت و اين را هم مى‏دانستم كه قاعدتاً او هر نيم ساعت يا چهل و پنج دقيقه يك سيگار مى‏كشد و اگر سيگار نباشد؛ حالا از روى تلقين يا عادت، مقدارى عصبى مى‏شد، از او پرسيدم: مهدى تو همين يك پاكت سيگار را داشتى؟ البته مى‏دانستم اما براى اطمينان پرسيدم. گفت «بله». گفتم: خوب مرد حسابى تو فكرش را كرده‏اى كه اگر نيم ساعت ديگر سيگار نداشته باشى، عصبى مى‏شوى و سر بچه‏هاى مردم داد و بيداد مى‏كنى؟، يك كمى رفت توى فكر و بعد برگشت گفت: حاج آقا! شنيده‏ام يك آيه و يا روايتى داريم كه مى‏گويد اگر يكى بدهى ده تا به تو مى‏دهند آيا اين درست است يا نه؟ اصلاً فكر نمى‏كردم كه يك چنين برخوردى با من داشته باشد، خلاصه من هيچ‏چيز ديگرى نتوانستم بگويم، سرم را انداختم پايين و با خودم گفتم خوب اين آيه هست، اين روايت هست، اين اعتقاد ايشان هم هست، هيچ‏چيز نگفتم و ايشان هم خيلى عادى خداحافظى كرد و كنار جاده سوار ماشين شد و رفت به طرف محل استقرار گردان عمارياسر، بعد از حدود 20 دقيقه كه از رفتنش گذشته بود، ديدم با وانت تويوتا برگشت سمت ستاد. پشت وانت سوار شده بود و از همان بالاى تويوتا ديدم دارد داد مى‏زند: حاجى، حاجى!
آمدم خودم را كشيدم كنار جاده كه من هم با آنها بروم ستاد، ايشان داشت رد مى‏شد من هم اشاره نكردم كه بايستد و او هم فكر كرد كه من مى‏خواهم همين جا بايستم و رد شد و رفت. در حين اين كه داشت رد مى‏شد، چون هوا سرد بود و اوركت تنش بود، زيپ اوركت را باز كرد و دست كرد جيب بغلش؛ ديدم يك باكس××× 1 هر باكس، حاوى 10 بسته سيگار است. ××× از همان نوع سيگارهايى بود كه او داده بود به يكى از بچه‏ها. نشان داد و رد شد و رفت. بعد كه برگشت، گفتم: مهدى اون چى بود. مى‏دانستم اما عمداً پرسيدم گفت: حاج آقا اين مصداق عينى همان آيه است: من با اعتقاد به اين آيه يك پاكت سيگار را دادم و رفتم سوار ماشين شدم، داشتم مى‏رفتم كه يك ماشين ديگه داشت مى‏آمد، آن ماشين بوق زد و ما هم نگه داشتيم. بعد يك نفر از توى ماشين آمد گفت: آقا مهدى، اين يك باكس سيگار مال تو، آن را داد به من و رفت.»

شير كوهستان

مهدى در مدت كوتاهى از يك بسيجى ساده به يك فرمانده عملياتى سطح بالاى جنگ ارتقاء يافت و اين همه به يمن اخلاص، تدبير، ذكاوت، شجاعت، ابتكار و روحيه بالاى اطاعت‏پذيرى او بود. او با آنكه يكى از فرماندهان جنگ بود اما هميشه ابا داشت از آنكه كسى از اين موقعيت نظامى او مطلع شود. مهدى در حقيقيت مظهر نسلى جديد و نماينده يك نسل پرشور و توانمند بود. در واقع همه مناسبات دست به دست هم داده بودند تا نسلى نو از فرماندهان سپاهى كه ثمره انقلاب بود در بهترين شرايط نظامى و اخلاقى، اداره امور جنگ را بر عهده بگيرند و مهدى يكى از فارغ‏التحصيلان اين دانشگاه بود. او جوانى مدير و مدبر و رازدار بود و همه كسانى كه او را مى‏شناختند به خوبى مى‏دانستند كه يكى از خصوصيات بارز فرماندهى‏اش، حفظ اسرار نظامى است. اولين خصوصيت فرماندهى مهدى خندان شجاعت و بى‏باكى هوشمندانه او بود. اين را همه همرزمان او به اتفاق تأئيد مى‏كردند، يكى از كسانى كه در سخت‏ترين و حساس‏ترين نبردهاى دوران دفاع مقدس در كنار او بود، حاج آقا پروازى است. او در مورد شجاعت مهدى مى‏گويد:
«مهدى خندان از زمره آن سنخ فرماندهان جنگ بود كه در رده افراد نترس قرار داشت. خيلى‏ها را داشتيم كه سر نترسى داشتند و شجاع بودند، اما بعضى‏ها شجاع‏تر بودند، اگر بخواهم چند نفر از اين افراد شجاع‏تر را نام ببرم، يكى از آنها مهدى است.»
به بن بست رسيدن كار شناسايى در منطقه بمو××× 1 نيروهاى شناسايى واحد اطلاعات لشكر 27 از خرداد تا آبان 62 به مدت 5 ماه متمادى، به صورت شبانه‏روزى در منطقه بمو سرگرم مأموريت‏هاى اكتشافى بودند. ××× و روشن شدن اين مطلب كه اجراى عمليات در آن منطقه ناممكن است، تأثير نامطلوبى بر روحيه نيروهاى لشكر بر جاى نهاد. فرماندهان با آوردن دلايل منطقى، سعى در توجيه رزمندگان داشتند و مى‏خواستند هر طور شده نيروها را ترغيب كنند كه بمانند و تسويه حساب نكنند تا در عمليات ديگرى كه در منطقه مريوان در حال انجام بود شركت كنند. مهدى با كلام نافذ خود خيلى خوب توانست نيروهاى تحت امرش در «تيپ يكم عمار» را متقاعد كند كه دل به خدا بسپارند و از حوادث پيش آمده دلسرد نشوند. در همان حال از طرف فرماندهى كل سپاه، به لشكر ابلاغ شد تا سريعاً خود را به مريوان رسانده و در ادامه عمليات والفجر 4 شركت كند.
دوباره شادى و هلهله بچه‏ها فضاى اردوگاه قلاجه را پر كرد. طى كمتر از 12 ساعت كليه نيروها آماده حركت شدند و در يك حركت نمايشى كل نيروهاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به صورت ستون نظامى از اسلام‏آباد به سمت مريوان حركت كردند. اين نمايش قدرت با شكوه باعث دلگرمى مردم منطقه شد. نيروهاى لشكر پس از پشت سر گذاشتن شهر جنگ زده مريوان در منطقه شيلر اردوگاه خود را برپا كردند و آماده دريافت دستور حمله شدند.
اما قبل از حمله لازم بود تا عناصر شناسايى لشكر، اطلاعاتى از سپاه يكم دشمن و وضعيت استقرار واحدهاى آن داشته باشند. حجت معارف‏وند يكى از نيروهاى اطلاعات لشكر 27 مى‏گويد:
«چند ساعتى از ورود ما به منطقه نمى‏گذشت و هنوز چادرمان را علم نكرده بوديم كه حاجى××× 1 سردار شهيد محمد ابراهيم همّت. ××× به سراغ‏مان آمد. من و مسؤول واحدمان «حاج سعيد قاسمى» و سرگروه تيم‏هاى شناسايى به همراه حاجى به بازديد منطقه عملياتى رفتيم تا از بلندى، منطقه را شناسايى كنيم.
صحبت‏هاى حاجى زياد طول نكشيد. با دست، نقاطى را به ما نشان داد و آخرين محورهاى جبهه و وضع يگان‏هاى خودى و دشمن را مشخص كرد. بعد رو به ما كرد و گفت:
فرصت زيادى نداريد. شب عمليات معلوم نيست. ممكن است پس فردا باشد يا چند روز بعد، ولى براى شناسايى منطقه، وقت كمى داريم. از اين فرصت كوتاه استفاده بيشترى بكنيد تا عمليات با موفقيت انجام شود.
صداى گرم و صميمى حاجى هميشه مايه قوت قلب و اطمينان خاطر بچه‏ها بود.
-: كار را كاملاً جدى بگيريد، چون كه همه بسيجى‏ها منتظرند، تا شما عراقى‏ها را به آنها نشان دهيد!
حاجى كه رفت، ما مانديم و دشت و قله بزرگ شناسايى نشده. قله با هيبتى هول‏انگيز در مقابل ما خودنمايى مى‏كرد، با تن‏پوش سبز مخملى و نوكى تيز و برآمده از ميان قله‏ها. دامنش آنقدر گسترده و پرچين بود كه با يك نگاه نمى‏شد تمام آن را ديد و تازه اين يك قسمت از منطقه بود. آن سمتش را خدا مى‏دانست كه چه خبر است.
چند ساعت بيشتر به غروب نمانده بود. ما تا آنجا كه مى‏توانستيم با دوربين كار كرديم، بعد به اردوگاه برگشتيم و نيمه شب دوباره كار شناسايى را با پشت سر گذاشتن خاكريز خودى و رخنه به مواضع دشمن ادامه داديم.
دشمن مرتب منور مى‏زد و بى‏هدف تيراندازى مى‏كرد و ما مجبور بوديم با احتياط پيش برويم.
شب بعد، در حالى كه اطراف خود را نگاه مى‏كرديم، به منطقه دشمن وارد شديم و تا پشت خط كمين دشمن نفوذ كرديم و جاده مواصلاتى را كه به شهر مرزى «پنجوين» در شرق استان سليمانيه عراق مى‏رفت، شناسايى كرديم.
اطراف جاده پر بود از مزارع و باغ‏هاى كشاورزى. آنها را هم پشت سر گذاشتيم و رسيديم به پاى ارتفاعات «كانى مانگا». تعداد يال‏ها و شيارهاى روى كوه به حدى بود كه پيدا كردن راهكار مناسب را مشكل مى‏كرد.
مدت زمانى اين پا و آن پا كرديم و عاقبت روى يالى كه حدس مى‏زديم به قله 1904 برسد، حركت كرديم.
چند ساعتى به صبح باقى نمانده بود و هنوز در نيمه راه بوديم. چاره‏اى نداشتيم و بايد برمى‏گشتيم. ممكن بود تا به بالاى قله برسيم، هوا روشن شود و در نتيجه، شناسايى لو برود.
هنگام بازگشت، شاهد فعاليت و تحركات واحد مهندسى سپاه يكم دشمن بوديم. آنها در نقاط مختلف، اقدام به ايجاد خاكريز، احداث سنگر يا ميادين مين و نصب سيم خاردار و موانع ايذايى ديگر مى‏كردند.
صبح روز بعد، وضع منطقه و فعاليت‏هاى دشمن را به حاجى گزارش داديم. آن شب قرار بود كه شب عمليات باشد، ولى عصر همان روز از طرف ستاد فرماندهى لشكر پيام آمد كه بچه‏ها مى‏توانند به شناسايى بروند، چون عمليات تا چند شب ديگر به تأخير افتاده بود.
آن شب دوباره از خاكريز خودمان گذشتيم و به رودخانه «قزلچه» رسيديم. در دو مرحله قبلى عمليات، عراقى‏ها در عقب‏نشينى از دشت شيلر، پل روى اين رودخانه را منفجر كرده بودند و در وسط پل، حفره‏اى به طول دو سه متر ايجاد شده بود. شب‏هاى قبل توجهى به رودخانه نمى‏كرديم، ولى آن شب به آرامى از روى رودخانه مى‏گذشتيم كه ناگهان پاى يكى از بچه‏ها از روى سنگى سر خورد و افتاد داخل آب. عمق رودخانه كم بود، ولى تمام بدنش خيس شد. هنوز چند مترى از رودخانه دور نشده بوديم كه صداى چند عراقى را شنيديم. زمينگير شديم. نفس را در سينه حبس كرديم و با دقت همه جا را نگاه كرديم. سياهى چند عراقى را توى دشت ديديم، كه به صورت دشتبان اطراف را مى‏گشتند و جلو مى‏آمدند.
حتى اگر باد بوى ما را به پوزه دشمن مى‏رساند، شناسايى لو مى‏رفت و عراقى‏ها احتمال عمليات را مى‏دادند و بچه‏ها نمى‏توانستند آنها را غافلگير كنند. با احتياط از همان جا برگشتيم و بعد از رسيدن به مقرّ، معضل تردد روى رودخانه «قزلچه» را با برادر «دستواره»××× 1 سردار شهيد «سيد محمدرضا دستواره» فرمانده وقت تيپ سوم ابوذر از لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم. ××× در ميان گذاشتيم. رودخانه «قزلچه» اگر چه عمق زيادى نداشت، ولى براى عبور گردان‏ها در شب عمليات، بايد روى آن پلهاى مناسب گذارده مى‏شد.»××× 2 نقل از كتاب قله 1904، نوشته: اصغر كاظمى، صص 50 تا 53. ×××
درباره چگونگى اجراى عمليات و تصرّف ارتفاعات «كانى مانگا» و تسلط بر دشت «پنجوين» دو نظر وجود داشت: نظر اول اين بود كه چون منطقه موردنظر وسيع است، بهتر است عمليات در دو مرحله پياپى انجام شود كه در آن صورت منطقه به دو بخش تقسيم مى‏شد. نظر دوم اين بود كه تمام ارتفاعات و دشت پنجوين، طى يك مرحله و در يك شب، مورد هجوم قرار گيرد كه در نهايت نظريه دوم مورد قبول فرماندهى لشكر حاج همت قرار گرفت.
براساس اين طرح، ارتفاعات «كانى مانگا» توسط چند گردان آزاد مى‏شد و با تحقق اين امر، شهر «پنجوين» در شرق استان سليمانيه عراق با سقوط «تنگه پنجوين» (تنگه روكان) به تصرف قواى اسلام درمى‏آمد.

شب سيزدهم آبان سال 1362

نيروهاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به محض تاريكى هوا، از نقطه رهايى به سمت مواضع مستحكم دشمن رها شدند، تا عمليات خودشان را در منطقه عملياتى والفجر 4 شروع كنند. مهدى، معاون تيپ يكم عمار به همراه على‏اكبر حاجى‏پور فرمانده تيپ، كار هدايت و فرماندهى نيروهاى اين يگان را بر عهده داشتند. آنها ضمن تقسيم كار و تفكيك وظايف، هر يك مسؤوليتى را بر عهده گرفتند، وظيفه مهدى راهنمايى و هدايت نيروهاى تيپ عمار به سمت اهداف از پيش تعيين شده بود. او با فرماندهى خوب خود، نيروها را به سمت هدف هدايت مى‏كرد و خود نيز پا به پاى رزمندگان پيش مى‏رفت. هدف عمليات، رسيدن به ارتفاعات كانى‏مانگا و تسخير قله‏هاى 1866-1900-1904 و دشت پنجوين بود. عبور از سنگلاخ‏هاى پر فراز و نشيب، گذشتن از رودخانه قزلچه و رسيدن به شيارهاى منتهى به كانى‏مانگا، كارى سخت و طاقت‏فرسا بود، كه بيشتر توان نيروهاى رزمنده را مى‏گرفت. از آن مهمتر، راهى بود كه بعد از اين مرحله، رزمندگان لشكر در پيش‏رو داشتند؛ يعنى بالا كشيدن از ارتفاعات بلند كانى‏مانگا و رسيدن به قله‏هاى موردنظر. دشمن با پرتاب گلوله‏هاى منور، آسمان ظلمانى منطقه را چراغانى كرده بود و آن طور كه از حركات دشمن مى‏شد فهميد، عناصر جمعى سپاه يكم ارتش بعث، تا حدودى از انجام عمليات مطلع بودند.
يكى از نيروهاى گردان مقداد بن اسود از تيپ يكم عمار، از آن شب مى‏گويد:
«قرار بود گردان‏هاى مقداد و عمار ياسر به شكل ستون‏كشى از منطقه صعب‏العبورى عبور كنند و به مناطق از پيش تعيين شده خودشان برسند، هدايت اين ستون با برادر عزيزمان مهدى خندان معاون تيپ يكم عمار بود، دَلَنگ و دُولونگ اسلحه و كوله‏پشتى بچه‏ها، سر و صداى عجيبى راه انداخته بود. آهنگ موزون و دلنواز شُرشُر آب رودخانه قزلچه انگار داشت برايمان مارش رزم مى‏نواخت. از روى پلى كه با جعبه‏هاى خمپاره درست كرده بودند گذشتيم و خودمان را به دشمن نزديك كرديم.
از سر ستون پيام نفربه‏نفر به عقب منتقل شد: «به كمين دشمن رسيديم آهسته و بى‏صدا حركت كنيد.»
ولى گذشتن 1200 نفر از چند مترى اين كمين مگر امكان داشت؟! برادر خندان به مسؤولين گردان‏ها گفت: چاره‏اى نداريم بايد از بغل اين كمين و اين جناب دوشكاچى عراقى كه چهار چشمى مواظب ماست رد بشويم.
مسؤولين گردان‏ها گفتند امكان ندارد اين 1200 نفر بتوانند از اينجا عبور كنند. طول ستون بيش از 2 كيلومتر مى‏شد برادر خندان آمد اول ستون و به نفر اولى گفت: برادرجان آيه «وجعلنا» را بخوان و از بغل اين دوشكا رد شو. خيلى با اطمينان اين حرف را زد و بعد از آن، بچه‏ها يكى‏يكى در حالى كه زير لب آيه «وجعلنا» را زمزمه مى‏كردند، از كنار آن كمين عراقى رد شدند. من نگاه كردم ديدم اين لوله دوشكا دارد به اين طرف و آن‏طرف مى‏چرخد و به دنبال نيروهاى ايرانى مى‏گردد، غافل از اينكه بچه‏ها داشتند از زير لوله مرگبار آن رد مى‏شدند. البته اگر نيروهاى عراقى مى‏فهميدند زير پايشان چه مى‏گذرد، مى‏توانستند با همان دوشكا، كل آن 1200 نفر را قتل‏عام كنند و اين نشان مى‏دهد تصميم‏گيرى برادر خندان در آن وضعيت چقدر حياتى و مهم بود و چه ايمانى را طلب مى‏كرد.»
بعد از شش ساعت راهپيمايى و گذشتن از چندين كمين، نيروهاى ايرانى به پاى سنگرهاى دشمن رسيدند كه در اينجا با اعلام رمز عمليات توسط حاج همت مرحله سوم عمليات والفجر 4 شروع شد، مهدى با شجاعتى ستودنى نيروها را به سمت اهداف عمليات به پيش مى‏برد. هنوز سپيده صبح نزده بود كه تعدادى از گردان‏ها به بالاى سه ارتفاع 1900-1904 و 1866 رسيدند و بچه‏هاى گردان عمار هم كه تحت فرماندهى مهدى خندان بودند در دشت پنجوين به شكار تانك‏هاى دشمن پرداختند.
جواد صراف××× 1 جواد صراف با سمت فرماندهى گردان شهادت لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم طى عمليات كربلاى پنج روز 22 دى 1365 در منطقه شلمچه به شهادت رسيد. ××× از آن شب مى‏گويد:
«از وسط كمين‏ها عبور كرديم و به هدف‏مان نزديك شديم. گردان عمار ياسر به دنبال آغاز درگيرى لشكر 31 عاشورا، عمليات را در دشت شروع كرده بود. ما هم پس از هماهنگى‏هاى لازم به دشمن هجوم برديم و با كمى درگيرى روى هدف‏مان مستقر شديم و موضع پدافندى ايجاد كرديم.
ساعت پنج صبح بود كه قصد الحاق با گروهان ايثار و ايمان را كرديم و به همين منظور تعدادى از بچه‏ها را به سمت راست و چپ فرستاديم. تعدادى از بچه‏ها به سمت ارتفاع 1900، كه محدوده گردان مسلم بن عقيل‏عليه السلام لشكر 27 بود، رفتند تا از موقعيت گردان خبرى كسب كنند.
ساعت هشت صبح با تماسى كه معاون گردان با فرماندهى لشكر گرفت، قرار شد كه آن محدوده را ترك كنيم. دشت از تانك‏هاى دشمن پاكسازى نشده بود. از بالاى ارتفاع 1900 هم مدام بر سرمان آتش مى‏ريختند. كم كم عقب كشيديم و به شيارى، نزديك دشت پناه برديم، ولى در آنجا هم دشمن روى ما ديد داشت. بچه‏ها به نوبت نماز خواندند.
آمديم بلند شويم كه خمپاره‏اى سفير كشان آمد. گلوله از نوع خمپاره 60 ميليمترى بود. در چند مترى من منفجر شد و من از ناحيه دست مجروح شدم. با ضعف و بى‏حالى خودم را از بقيه بچه‏ها جدا كردم تا اين‏كه به شيار ديگرى رسيديم. با آن حال و وضعى كه داشتم، تصميم گرفتم راهى پيدا كنم تا نيروهاى باقيمانده را نجات بدهم. قرار شد از طريق كناره «كانى مانگا» و دشت، به سمت خاكريز خودى حركت كنيم. چند ساعت كه راه رفتيم، به گروهى از بچه‏هاى خودى برخورديم. راه افتاديم.
يك تيربار چهار لول دشمن در دشت كار مى‏كرد و تقريباً كل منطقه را زير آتش خود داشت. براى همين چند قدم نيم‏خيز راه مى‏رفتيم و كمى مى‏نشستيم و دوباره با احتياط به راهمان ادامه مى‏داديم تا اينكه به شيارى رسيديم و در ابتداى آن موضع گرفتيم. بچه‏هاى گردان عمار ياسر، با جلودارى برادر خندان معاون تيپ يكم عمار، در دشت با عراقى‏ها درگير بودند.
دشمن روى هر تپه يك تيربار يا دوشكا كار گذاشته بود. جايى كه ما راهكار پيدا كرده و داخل شيار شده بوديم، پر از مين بود. راه از همه طرف بر ما بسته شده بود.
چند ساعتى در آنجا مانديم تا اينكه هوا تاريك شد و نيروهاى واحد اطلاعات - عمليات لشكر 27 از راه رسيدند. قرار شد از چند كمين دشمن عبور كنيم و به عقب برگرديم. با مجروحين به راه افتاديم و در دو ستون وارد دشت پنجوين شديم.
دشمن هر چند دقيقه يك بار منور مى‏زد تا موقعيت ما را شناسايى كند. در همان حين بچه‏ها متوجه شدند كه نيروهاى مستقر در كمين‏هاى دشمن، از پايين تپه به دنبال ما مى‏آيند.
چند لحظه صبر كرديم. هوا سرد بود و بيشتر بچه‏ها مجروح بودند. من هم وضع خوبى نداشتم، اما چاره‏اى غير از رفتن نبود. به حركت‏مان ادامه داديم.
با احتياط كامل از چندين كمين دشمن گذشتيم. هوا تاريك بود و بچه‏ها به آرامى آيه «وجعلنا» را زير لب زمزمه مى‏كردند. مدتى بعد با عبور از ميان درختان انبوه و بلند، به خط خودى رسيديم.××× 1 ر.ك.به كتاب: قله 1904، صص 100-98 ××× « همين كه سايه سياه شب كنار رفت و سپيده شيرى رنگ صبح از افق آشكار شد، هجوم نيروهاى دشمن به سمت مواضع از دست رفته شدت يافت. نيروهاى سپاه يكم ارتش بعث، با تمام قوا و چندين تيپ كماندويى و لشكر مكانيزه پاتك خود را آغاز كردند. پاتك دشمن چنان سنگين و كوبنده بود كه به قول حاج‏آقا پروازى:
«در يك آن من احساس كردم زلزله‏اى در حال وقوع است طورى كه كوهها انگار داشتند جابجا مى‏شدند، گلوله‏هاى خمپاره و توپ‏هاى دشمن وجب به وجب مواضع نيروهاى خودى را شخم مى‏زدند، به شكلى كه يك لحظه هم نمى‏شد به سمت نيروهاى دشمن سرك كشيد و از حال و روزشان سردرآورد.»
در اين طرف جبهه، پشت خاكريزهاى دشت پنجوين، دشمن زخم خورده، با تمام قوا خاكريز و تنها پناهگاه نيروهاى خودى را زير آتش شديد خود گرفته بود. خورشيد كم‏كم به نيمه آسمان نزديك مى‏شد و جنگ نابرابر مهدى خندان و همرزمان سبك اسلحه بسيجى او، با دشمنى كه تانك‏هاى پيشرفته و ادوات مدرن خود را به رخ مى‏كشيد، با شدت تمام ادامه داشت.
عباس بهرامى يكى از نيروهاى گردان عمار ياسر، از يورش نيروهاى اين گردان به تانك‏هاى دشمن مى‏گويد:
«فرمانده گردان - شهيد اسماعيل لشكرى - هر يك از بچه‏ها را براى شكار يك تانك در نظر گرفته بود. با اشاره فرمانده گردان آر.پى.جى‏زنها بلند شدند و پشت تانك‏ها به ستون ايستادند. برادر اسماعيل لشكرى با حوصله زياد به هر يك از برادران كه مى‏رسيد، با انگشت به تانكى اشاره مى‏كرد و تذكرهاى لازم را داد. قرار بر اين بود كه بچه‏ها در ساعت معين، عمليات را شروع كنند. آر.پى.جى‏زنها كه شكار خود را جلو چشمشان ديدند، شروع كردند به مسلح كردن قبضه‏ها.
هنوز پنجمين آر.پى.جى‏زن نسبت به كارش توجيه نشده بود كه زمين زير پاى ما لرزيد و ده پانزده مترى پشت سرمان به آتش كشيده شد. يكى از بچه‏ها زودتر كارش را شروع كرده بود. موشك درست به برجك تانك خورد و آن را به آتش كشيد. تانك‏ها با چراغ روشن به حركت درآمدند. بچه‏ها چاره‏اى غير از شليك نداشتند. هر كس تا جايى كه مى‏توانست با آر.پى.جى شليك مى‏كرد. بچه‏ها موفق شدند چند تانك دشمن را شكار كنند. بقيه تانك‏ها به طرف بچه‏ها پيشروى كردند و خدمه كاليبر آنها با دوشكا روى سرمان آتش درو مى‏ريختند.»××× 1 نقل از كتاب قله 1904 صفحه 108. ×××
حاج همت هر لحظه با بى‏سيم تماس مى‏گرفت و از على‏اكبر حاجى‏پور فرمانده تيپ يكم عمار، اوضاع و احوال خط را مى‏پرسيد. حاجى‏پور هم طبق معمول با همان لهجه شيرين آذرى به حاج همت مى‏گفت:
حاجى! خيالت راهت باشد، اين بسيجى‏هاى بى‏ترمز ما، شاخ اين بعثى‏ها را مى‏شكنند.
او با موتور تريل مدام از طول خاكريز عبور مى‏كرد و نيروها را براى دفاع از مواضع به دست آمده تشويق مى‏كرد. باران خمپاره و كاتيوشا بود كه بر سر بچه‏ها ريخته مى‏شد، خاكريزى كه تازه احداث شده بود فاقد سنگر و جان پناهى مناسب بود. بچه‏ها بدون داشتن كمترين پناهگاهى با تمام قوا دفاع مى‏كردند. در يك لحظه آسمان تيره و تار شد. همه‏جا را دود و آتش فرا گرفت. يكى از آن ميان فرياد زد: «يا حسين! برادر حاجى‏پور...» دود و آتش فرو نشست و پيكر غرقه به خون على‏اكبر لشكر در گوشه‏اى از خاكريز آرام گرفت. خبر خيلى زود در خط پيچيد «حاجى‏پور شهيد شد» فرمانده تيپ يكم عمار، همان كسى كه عاشق بسيجى‏ها بود و بچه‏هاى بسيج عاشق او، مردانه جنگيد تا اينكه به خاك شهادت درغلتيد. شهادت حاجى‏پور قلب مهدى را شكست. مهدى با اينكه آدم شوخ و بذله‏گويى بود، اما شهادت حاجى‏پور او را در خودش فرو برد. مهدى با يادآورى خاطرات شيرين دورانى كه با حاجى‏پور بود، به خودش آرامش مى‏داد. عمليات با دست‏يابى به درصدى از اهداف خود متوقف شد و نيروها براى تجديد قوا و سازمان‏دهى مجدد، راهى چادرها شدند.
مرحله سوم از عمليات «والفجر 4« طى چند شب حمله‏هاى گسترده و پيگير رزمندگان اسلام در عمق مواضع دشمن به پايان رسيد. در طى اين عمليات، نيروهاى خودى در ارتفاعات و مناطق حساس مستقر شدند و به اين ترتيب حلقه محاصره شهر «پنجوين» عراق تنگ‏تر شد.

خيز ثانوى

تثبيت نشدن قله 1904 در مرحله سوم عمليات××× 1 در صورت تثبيت اين قله، شهر «پنجوين» در شرق استان سليمانيه عراق به تصرف نيروهاى ايرانى در مى‏آمد. ××× باعث شد تا وضع ناپايدارى در منطقه حكمفرما شود و براى مراحل بعدى، عمليات ديگرى طرح‏ريزى شود. گسترش عوارض طبيعى در ارتفاعات «كانى مانگا» و نبودن راه تداركاتى مناسب از جانب نيروهاى خودى به بالاى ارتفاع 1904 و همچنين نبودن وقت كافى براى شناسايى منطقه، از جمله عواملى بود كه باعث شد لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به تمام اهداف موردنظر دسترسى پيدا نكند.××× 2 كمبود امكانات لازم براى عبور نيروهاى هفت گردان از رودخانه «قزلچه» از ديگر عواملى بود كه مى‏توان به‏طور جنبى در اين امر دخيل دانشت. ×××
از طرف ديگر، منطقه عملياتى و به ويژه ارتفاعات «كانى مانگا» به خاطر اشراف بر تنگه «روكان» (پنجوين) با شروع عمليات «والفجر 4« و شكست‏هاى پياپى دشمن در مراحل اول و دوم بسيار حساس شده بود و دشمن با آگاهى از حساسيت اين منطقه، در طى دو هفته به طور گسترده، لشكرها و تيپ‏هاى پياده و زرهى خود را وارد منطقه كرده بود. غافلگيرى دشمن در اين مرحله از عمليات امكان‏پذير نبود، چرا كه عراقى‏ها هر لحظه احتمال عمليات را از سوى نيروهاى ايرانى مى‏دادند. آرايش نظامى دشمن در اين مرحله از عمليات به نحوى بود كه از تمركز و تشكيل يك خط ثابت و مستحكم اجتناب كرده، نيروهاى خود را به شكل پايگاه‏هاى كوچك و كمين‏هاى پراكنده، در مناطق مختلف گسترش داده بود.
ارتش عراق در نبردهاى كوهستانى، سابقه و تجربه كافى داشت. نبرد در ارتفاع بازى دراز (سال 60(، نبرد در شياكوه و تنگ كورَك (مراحل يكم و دوم عمليات مطلع الفجر - سال 60)، نبرد در قله 2519 جبهه حاج عمران (عمليات والفجر 2 - سال 62( و همچنين نبرد در ارتفاع نمه كلان‏بو (كله قندى مهران، عمليات والفجر 3 - سال 62( از جمله اين نبردها است. اكنون در قله 1904 كانى‏مانگا، نبردى بزرگ در جريان بود.
پس از عمليات مرحله سوم، بيشتر گردان‏هاى تيپ‏هاى 1 و 2 و 3 لشكر 27 كه وارد كارزار شده بودند، بازسازى و سازماندهى شدند. گردان‏هاى تيپ 1 عمار در حساس‏ترين و عميق‏ترين مواضع دشمن وارد كار شدند و به خاطر شهادت فرمانده تيپ، على‏اكبر حاجى‏پور، و شهادت فرمانده يكى از گردان‏هاى آن، يعنى، ابراهيم معصومى، نياز به سازماندهى پيدا كردند.
از طرف ديگر، گردان‏هايى كه در عمليات شركت نكرده بودند و با منطقه آشنايى كافى نداشتند، با ادغام در گردان‏هاى شركت كننده در عمليات و با ورود كادر گردان‏هاى عمليات ديده، تقويت شدند.
گردان «انصارالرسول»، از جمله واحدهايى بود كه براى اجراى مرحله تكميلى عمليات و جبران كمبود نيروى گردان مالك اشتر، يك گروهان از نيروهاى خود را در اختيار آن گردان قرار داد. در مقابل تعدادى از فرماندهان گردان مالك با گردان انصار همراه شدند.
با شهادت سردار اسلام، ابراهيم معصومى، رزمندگان گردان كميل به نيروهاى گردان مقداد پيوستند تا به فرماندهى احمدنوزاد در عمليات مرحله تكميلى شركت كنند و به همين ترتيب، گردان‏هاى ابوذر، مسلم، بلال و حمزه (جمعى تيپ 3 ابوذر) تغييراتى در سازمان رزم خود ايجاد كردند.
براى مرحله تكميلى عمليات «والفجر 4« از تمام تيپ‏هاى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، گردان‏هايى در نظر گرفته بودند كه داراى دو گروهان تقويت شده××× 1 گروهان تقويت شده داراى چهار دسته و شامل 200 نفر است. ××× و يا استعداد نيرويى در حدود سه گروهان داشتند. دشمن پس از پايان مرحله سوم عمليات و تنگ‏تر شدن حلقه محاصره شهر «پنجوين»، احساس خطر بيشترى كرد و با مستحكم كردن خطوط پدافندى خود در ارتفاعات و دشت، و نيز با ايجاد موانع و جايگزينى نيروهاى تازه نفس، اقداماتى را براى مقابله با عمليات و حمله مجدد رزمندگان اسلام انجام داد. از سوى ديگر، مهدى كه با شهادت حاجى‏پور اينك عَلَم فرماندهى تيپ يكم عمار را بر دوش مى‏كشيد، سعى داشت با بازسازى و ادغام گردانها چند گردان را براى عمليات آماده كند. ضمن آن كه با انجام عمليات‏هاى شناسايى، درصدد شناخت بيشتر مواضع دشمن بود. جالب اين‏كه در اين امر نيز مانند ديگر كارها، هوش و ذكاوت فراوانى بروز مى‏داد. حاج آقا پروازى كه در يكى از مأموريت‏هاى شناسايى با مهدى خندان همراه شده بود، به اين استعداد وافر او به خوبى پى‏برد. او مى‏گويد:
«در پايان مرحله سوم عمليات والفجر 4، بر روى ارتفاعات كانى‏مانگا، هنوز بخشى از اين ارتفاع سقوط نكرده بود. قرار بود بچه‏ها از آن قسمت عقب بكشند. اما هنگام بازگشت تعدادى كمين عراقى بود كه سر راه بچه‏ها قرار داشت. در حال بازگشت بوديم كه به يك كمين گروهى برخورديم. توى كمين چند تا چراغ روشن بود و فكر مى‏كنم حدود 15 سرباز عراقى داخل كمين بودند. ما توى ستون داشتيم حركت مى‏كرديم كه يكى از بچه‏ها اسلحه‏اش را از ضامن خارج كرد و گرفت طرف كمين دشمن، اما تا مهدى فهميد، فورى پريد و او را بغل كرد و مانع تيراندازى او شد. با پچ پچ خفه‏اى به او گفت: ببين برادر جان! وقتى كه توى دل شب دارى به كمين عراقى مى‏رسى، اگر بخواهى با اسلحه تيراندازى كنى، اين كار تو با اصول نظامى‏گرى جور درنمى‏آيد؛ اگر با چيزى ديگر سرباز دشمن را در سنگر كمين مى‏توانى از بين ببرى، ببر اما با اسلحه نه، چون سربازان دشمن آتش دهنه تفنگ تو را مى‏بينند و ما را به رگبار مى‏بندند. اما متأسفانه تا مهدى او را رها كرد، آن جوان خامى به خرج داد و يك تير شليك كرد، به محض اين كه تير انداخت، متقابلاً از سمت عراقى‏ها خودش تير خورد و نقش زمين شد...
مهدى به سرعت مسير حركت ستون را تغيير داد، اما ديگر دير شده بود عراقى‏ها شروع كردند به رگبار بستن روى ستون نيروها. بچه‏ها درازكش خوابيدند روى زمين.
مهدى نيروها را پراكنده كرد و بعد، از نقطه‏اى ديگر آنها را به كمين رساند و گفت اين همان كمينى است كه ما يك ساعت پيش با آن درگير شديم، راه نابود كردن اين موضع كمين استفاده از اسلحه نيست، اگر با اسلحه بزنيد باز هم شما را درو مى‏كنند. بعد خودش آمد و به سرعت ضامن چند نارنجك را كشيد و آنها را انداخت توى سنگر كمين، به طورى كه هيچ يك از عراقى‏ها نتوانستند با ما درگير شوند؛ همگى كشته و يا مجروح شدند و يا فرار كردند. توى آن شرايط بحرانى مهدى به اين سرعت تصميم گرفت و همه اينها نشان دهنده فهم و دقت و درايت نظامى بالاى مهدى در به كارگيرى تاكتيك‏هاى نظامى بود.»
كارِ شناسايى از مواضع دشمن به اتمام رسيد و نيروهاى اطلاعاتى به حاج همت اعلام آمادگى كردند كه منطقه براى اجراى عمليات آماده است. مهدى با كار طاقت فرسا سعى در آماده كردن نيروهاى تحت امر خود براى شركت در اين مرحله از عمليات داشت. او با كسب تجربه از اتفاقات مرحله سوم عمليات، نقاط ضعف و قوت عمليات را براى فرماندهان گردان‏ها تشريح مى‏كرد. اما اين بار واژه واژه صحبت‏هاى مهدى، بوى جدايى و پرواز مى‏داد، پرواز و دل كندن از دنياى خاكى و ملحق شدن به سرچشمه آن نور ازلى كه شمس شهادت است و آن، حسين بن على‏عليه السلام است. على جزمانى××× 1 على جزمانى فرمانده گردان مقداد بن اسود لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، روز 13 اسفند 1365 طى عمليات كربلاى پنج به شهادت رسيد. ××× فرمانده گردان مقداد بن اسود، درباره بروز اين حالات در كنش و منش مهدى گفته است:
«بچه ‏هايى كه قرار است شهيد بشوند از چند روز قبل حركات و رفتارشان طور ديگرى مى‏شود، البته طورى نيست كه من بتوانم تفسيرش كنم، يعنى قابل بيان نيست بلكه بايد با اينها برخورد كرد، بايد اينها را ديد و عوالم‏شان را درك كرد، يكى از همين افراد برادر عزيزمان مهدى خندان بود كه من از سه روز قبل‏تر، احساس كردم اين برادرمان به انتهاى خط رسيده و موعد پروازش نزديك است، حالاتش، حالات ديگرى بود، چشمهايش اكثراً اشك‏آلود بود و بيشتر با خداى خودش راز و نياز مى‏كرد. وقتى داشتيم مى‏رفتيم عمليات، من به وضوح شادابى و نشاط را در چهره ايشان ديدم. شب حمله، شبى مهتابى بود و وقتى نور مهتاب به چهره مهدى مى‏افتاد، نور از سيماى او ساطع مى‏شد. من سه سال با مهدى بودم، اما هيچ‏وقت چهره‏اش را آنطور نورانى نديده بودم، دقيقاً چهره‏اش مصداق توصيفى بود كه استاد مطهرى از شهيد داشت: «نشاط شهيد، نشاط زنده است.»
وقتى درگيرى شروع شد چيزى كه اصلاً براى مهدى معنا نداشت ترس و واهمه از دشمن بود. در گير و دار درگيرى، وقتى به مهدى نگاه مى‏كرديم پندارى تمام قامت او را با نور پوشانده بودند. وقتى هم كه درگيرى شروع شد تنها چيزى كه براى او اهميت نداشت ترس بود. او با رشادت و شجاعتى عجيب، رجز مى‏خواند و بچه‏ها را به سمت دشمن هدايت مى‏كرد و...»
لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم با ادغام گردان‏ها در يكديگر و با استعداد كمترى از مرحله قبلى عمليات، براى انجام ادامه مرحله سوم نبرد والفجر 4 يا همان مرحله تكميلى آماده مى‏شد. مهدى اين بار مسؤوليتش سنگين‏تر بود، او با شهادت حاجى‏پور بايد به تنهايى بچه‏هاى تيپ 1 عمار را هدايت مى‏كرد.
محدوده عملياتى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم در مرحله تكميلى، قله 1904 و يال‏هاى غربى و شرقى آن، ارتفاع 1900 و نيز تصرف تپه‏هاى مشرف به جاده، دره ميانه - نالپاريز بود.

آسمان بوى خون مى‏دهد

راستى اگر آسمان زبان داشت، چگونه راز ستارگان را به زمينيان بازگو مى‏كرد. اگر قرار بود شب، اين پير سياه سالمند همه رازهاى سر به مهر خود را بر زمينيان آشكار كند، چه‏ها كه نمى‏گفت؟! اگر خورشيد حكايت عشاق پروبال سوخته حضرت حق را واگو مى‏كرد آيا پس از طلوع خود، سر آن را داشت كه غروب كند؟ آيا آن طلوع، آخرين طلوع او نبود؟ آيا عموى سالخورده ابناى بشر، تاريخ، كه از ازل شاهد رنج‏هاى قبيله بشرى بر سياره خاك بوده است و تا به امروز همچنان پا برجا مانده است طاقت آن را دارد كه ماجراى محنت‏هاى ابناى قبيله خمينى را مو به مو به سينه پردرد خود بسپارد؟ آيا قلب زمان از تپش باز نمى‏ايستاد آنگاه كه لحظه‏هاى وصال دريادلان بسيجى به حضرت دوست فرا مى‏رسيد؟ افسوس كه نه قلم ياراى انجام رسالتى چنين دشوار را دارد و نه آسمان و شب و خورشيد و تاريخ.
آنچه هست تنها نسيمى از بهشت كوى شهيدان است، قلمها را غلاف كردن شايسته‏تر است تا سياه كردن كاغذ، چه از شهيدان گفتن بس دشوار و ناممكن است... مهدى نيز يكى از خيل تكسواران اين قبيله كربلايى بود، او عاشق بود و عشق ازلى را چاره‏اى جز جانبازى تا رسيدن به وصال معشوق نيست. او هميشه حسرت پيوستن به قافله شهيدان را داشت و هر همراهى كه در اين راه از او سبقت مى‏گرفت، موجب حسرت بيشتر او مى‏شد.
او راه رسيدن به آسمان را يافته بود و بوى خون را از آسمان لايتناهى استشمام كرده بود. او بوى خون را از كربلا شنيده بود. آيا ميان كربلا و آسمان قرابتى بود. يكبار شنيده بود حاج آقا پروازى در غيبت او در گردان، روايتى از اهل بيت عصمت و طهارت‏عليه السلام را براى بسيجيان لشكر بازگو كرده است و بدنبال آن روضه‏اى خوانده بود و چه اشك‏ها و شورها كه بر اثر بازگويى آن روايت به پا نشد: مهدى وقتى به موضع گردان بازگشت و خبر آن انقلاب روحى بچه‏ها به او رسيد، سر از پا نشناخته، در حسرت شنيدن آن روايت از دهان راوى، شبانه سنگر به سنگر و چادر به چادر را جست و جو مى‏كند. بالاخره راوى را مى‏يابد و از او با اصرار مى‏خواهد تا آن روايت را برايش نقل كند. راوى نيز روايت را بازگو مى‏كند. مهدى وقتى كه آن حديث نورانى را مى‏شنود به حدى منقلب مى‏شود كه به ناچار رازهاى ناگفته خود را در نزد راوى بر زبان جارى مى‏كند.
حاج محمد پروازى در وصف نشانه‏هاى پرواز مهدى مى‏گويد:
«آبان ماه سال 62 بود و ما در محل قرارگاه تاكتيكى لشكر؛ در مريوان مستقر بوديم. نيمه‏هاى شب بود كه مهدى آمد سراغم و به من گفت: شنيده‏ام شما حديثى را براى بچه‏ها نقل كرده‏ايد دوست دارم آن حديث را براى من هم بگوييد. گفتم: باشد و حديث را خواندم. ديدم ايشان گريه‏اش گرفت. گفتم: چرا ناراحت شدى؟ مگر از عمليات مى‏ترسى؟ گفت: حاجى تو خودت مى‏دانى كه من مرد ترس نيستم ولى نمى‏دانم چرا آسمان اينجا بوى خون مى‏دهد. حرفش را جدى نگرفتم و گفتم: باز كه شروع كردى... گفت: نه حاج آقا اين آسمان بوى خون مى‏دهد، گفتم: ما كه نفهميديم يعنى چه؟ گفت: يعنى مى‏خواهد عمليات بشود. گفتم: اينقدر را كه من هم مى‏فهمم كه مى‏خواهد عمليات بشود. گفت: نه بگذار خبرى به تو بدهم. تا سه روز ديگر لشكر قطعاً وارد عمليات مى‏شود. گفتن اين خبر كار ساده‏اى نيست. چون من يادم است توى عمليات كربلاى يك××× 1 عمليات كربلا 1، در تاريخ 10 تيرماه سال 1365 و با هدف آزادسازى شهر استراتژيك مهران آغاز شد و رزمندگان اسلام ضمن آزادى مهران، تلفات سنگينى به دشمن وارد آوردند. ×××؛ گردان كميل از لشكر 27 تا پيش كمين‏هاى عراقى هم رفت، حتى به من گفتند: اين سياهى كه مى‏بينى كمين عراقى است و آن را بزنيد، اما همان موقع بى‏سيم زدند و گفتند: عمليات منتفى شده و برگرديد عقب، حتى مى‏خواهم اين را بگويم كسى ممكن است بگويد امشب عمليات مى‏شود ولى اينكه حتماً چنين خواهد شد يا خير، اعلام قطعى آن كار هر كسى نيست؛ اما مهدى برگشت و به من گفت: سه روز ديگر اينجا عمليات مى‏شود با شوخى و مزاح به او گفتم: بارك الله، مطمئنى؟! خيلى جدى گفت: بله. با تعجب گفتم: بابا تو علم غيب دارى! خنديد و گفت: نه حاج آقا، علم غيب من كجا بود؟ ولى به شما مى‏گويم تا سه روز ديگر عمليات مى‏شود. بالاتر از اين را هم دوست دارى به تو بگويم؟! گفتم: بالاتر چيست؟! گفت: حاجى جون سه روز ديگر عمليات مى‏شود، من هم راهى اين عمليات مى‏شوم و توى همين عمليات هم شهيد مى‏شوم. گفتم: مهدى جان! برادر من، آخر اين چه حرف‏هايى است كه ميزنى، از كجا مى‏دانى عمليات مى‏شود؟ اصلاً از كجا مى‏دانى شهيد مى‏شوى؟ گفت: حاج آقا بالاتر از اينها را به تو بگويم؟! سه روز ديگر عمليات مى‏شود من مى‏روم عمليات و هفتاد و دو ساعت بعد از اين ساعتى كه دارم با شما حرف مى‏زنم گلوله‏اى به قلب من مى‏خورد و شهيد مى‏شوم. او اين حرف‏ها را به من زد و رفت و من همه‏اش به اين فكر مى‏كردم كه آخر اين حرف‏ها به مهدى نمى‏خورد، ولى از روى كنجكاوى از يكى از رفقا پرسيدم: ساعت چنده؟ گفت: ساعت يازده و ربع شب است. سه روز بعد عمليات شد. همانطور كه مهدى گفته بود. گردان ما، در عمليات شركت كرد بنده و مهدى خندان با هم بوديم.
على جزمانى در توصيف حالات مهدى مى‏گويد:
«نشسته بوديم و صحبت مى‏كرديم. قرار بود قبل از غروب آفتاب نيروهاى باقيمانده گردان را از بُنه تداركاتى××× 1 محلى در نزديكى خط مقدم جبهه، كه آذوقه و مهمات در آنجا ذخيره مى‏شود. ××× به طرف خط حركت دهيم.
مهدى گفت:
«على! من ديشب خواب ديدم كه شب تاسوعاست. مجلس باشكوهى داشتيم و سينه‏زنى مى‏كرديم. همه داشتند گريه مى‏كردند. من هم آنجا چند بيتى خواندم. حال و هواى عجيبى بود.
بعد گفت:
«على! اين شب تاسوعايى كه من ديدم، حتماً عاشورايى به دنبال دارد.» بايد راه مى‏افتاديم. مى‏خواستم بند پوتين‏هايم را ببندم، گفتم:
«اين پوتين‏ها اذيتم مى‏كند.»
مهدى گفت:
«بيا پوتين‏هايمان را عوض كنيم!»
پس از آن مهدى آيه‏اى از قرآن خواند و گفت:
«اجل هر كس فرا برسد، امكان ندارد يك لحظه هم تغيير كند.»
تا آخرين لحظه كه بُنه را ترك كرديم، از شهادت و شهيد شدن حرف مى‏زد، قرآنى همراه داشت كه امضاء و تبرك شده امام بود. دو سه سال قبل، آن را مدتى به من داده بود و من دوباره به او برگردانده بودم. دم غروب باز گفت:
«بيا اين قرآن مال تو باشد!»
ولى من قبول نكردم، نگاهى كرد و گفت: «يك بار ديگر هم اين را به من پس دادى. حالا هم اگر نمى‏گيرى مهم نيست، اما يادت باشد وقتى شهيد شدم، از روى جنازه‏ام بردار!»
قرآن را بوسيد و تو جيبش گذاشت.»××× 1 نقل از كتاب قله 1904 صص 158-157. ×××
نيروهاى رزمنده، پيشروى خود به سمت مواضع دشمن را شروع كردند. محمد پروازى مى‏گويد:
«گردان‏هاى مقداد و مالك با گردان‏هايى از بچه‏هاى ارتش ادغام شده بودند. گردان حركت كرد و يال سمت راست را رفت بالا و به فاصله 500-400 مترى عراقى‏ها رسيديم . عراقى‏ها تا فهميدند عمليات شده، شروع كردند به آتش تهيه بسيار سنگين ريختن؛ به حدى كه اين مدل آتش تا آن موقع هيچ جاى كانى‏مانگا ريخته نشده بود. از هر طرف تير و خمپاره و گلوله توپ بود كه به زمين اصابت مى‏كرد و تعدادى را شهيد و مجروح مى‏كرد، از آن نقطه كسى نتوانست جلوتر برود. اما از كل بچه‏ها، هفت نفرى شروع كردند به جلو رفتن و اين فاصله 500-400 مترى را طى كردند تا رسيدند زير پاى عراقى‏ها. البته اين را هم بگويم؛ موقعى كه بچه‏ها سينه‏كش خوابيده بودند، مهدى بلند شد و شروع كرد به رجز خواندن. گفت: منم مهدى خندان، پسر امامقلى خان، معاون تيپ عمار، آنها كه مى‏خواهند با مهدى خندان بيايند، به پيش!
از اين تعداد، همين هفت نفر رفتند تا رسيدند به 60-50 مترى خطالرأس جغرافيايى. همين تعداد اول روى زمين دراز كشيدند تا وضع خطالرأس را شناسايى كنند. آنها به صورت ستون جلو رفته بودند كه نفر اول مهدى خندان بود و من نفر چهارم يا پنجم بودم.
على جزمانى مى‏گويد:
«در حالى كه همه ستون خوابيده بود، با قامتى استوار پيشاپيش ستون ايستاده بود و داشت بالاى قله را نگاه مى‏كرد. صورتش را برگرداند و نگاهى به بچه‏هايى كه زمين‏گير بودند كرد و دوباره قلّه را زير چشم گرفت. من با دقت براندازش كردم انگار دور قامتش را هاله‏اى از نور فرا گرفته بود.
در بالاى ارتفاع، غير از تيربار و دوشكا يك توپ ضدهوايى شيليكاى چهارلول هم درست در مقابل ستون كار مى‏كرد و امان همه را بريده بود. مهدى طاقت نياورد پيش من آمد و گفت:
«على! من مى‏روم چهارلول را خاموش كنم.»
بلند شدم و گفتم:
«من هم همراهت مى‏آيم.»
مهدى به آرامى روى شانه‏ام فشار داد و گفت:
«نه، على جان! تو پيش بچه‏ها باش و به گردان كمك كن!»
چاره‏اى نداشتم. مسؤول يكى از گروهان‏ها شهيد شده بود و مهدى مرا به جاى او انتخاب كرده بود. مدتى نگذشت كه با چهار پنج نفر به سمت بالاى تپه خيز برداشت. نرسيده به سنگر عراقى‏ها، شيب زمين كم مى‏شد. زمين تقريباً صاف و هموارى بود كه عراقى‏ها در آن مين كاشته بودند. چند رديف سيم خاردار حلقوى هم بود، كه كار را مشكل‏تر مى‏كرد. مشكل عمده عبور از موانع بود. اگر از ميدان گذرگاهى باز مى‏شد، آن‏وقت به راحتى چهار لول دشمن منهدم مى‏شد.»
حاج پروازى از فرجام آن شب عاشورايى مى‏گويد:
«رفتم نزديك مهدى ديدم همه بچه‏ها زير آن آتش بى‏امان دشمن، به رو دراز كشيده‏اند؛ اما مهدى از شدت خستگى نشسته روى زمين و دراز نكشيده. تا مرا ديد گفت: حاجى تو هم كه اينجايى؟ گفتم: بله، چرا تو باشى ما نباشيم. يك مقدارى كه نشست و نفسش تازه شد، درجا بلند شد و با تمام قامت ايستاد، آتش هم خيلى سنگين بود، من از جا نيم‏خيز شدم، دستش را گرفتم و فرياد زدم: مرد! به تو مى‏گويم دراز بكش تا آتش سبك بشود. مهدى ابتدا دراز كشيد ولى لحظه‏اى بعد به سرعت بلند شد و ايستاد. گفتم: چرا دوباره بلند شدى؟ گفت: حاجى، من تا به امروز در مقابل تير و تانك و توپ دشمن سر خم نكرده بودم، اين يك دقيقه‏اى هم كه اينجا دراز كشيدم براى اين بود كه شما گفتيد دراز بكش، والا من آدمى نبودم كه زير آتش اين نامردها دراز بكشم!
به نظر من به خاطر همين جگرآورى و رشادت مهدى بود كه در بين بچه‏هاى لشكر به شير كوهستان معروف شد. مهدى بلافاصله بلند شد و رفت جلو. 6-5 دقيقه‏اى گذشت. من يك لحظه او را نديدم تا اينكه خودم را كشيدم توى خطالرأس جغرافيايى، نگاه كردم به مهدى كه حالا رسيده بود كنار سيم خاردار عراقى‏ها. رفته‏بود وسط سيم‏هاى خاردار حلقوى كه پر از مين بود. بدون هيچ سيم‏چين يا وسيله‏اى و بدون همراه داشتن تخريب‏چى. آخر از تخريب چى‏ها، يكى شهيد شده بود، يكى مجروح. بالاخره مهدى مى‏خواست از توى سيم خاردار راهى پيدا كند و معبرى براى بچه‏ها باز كند. برانكارد هم نبود كه بچه‏ها آن را روى سيم خاردار بگذارند و رد شوند، بعد من ديدم مهدى دست‏هايش را انداخت توى كلافِ سيم‏خاردار و فشار داد. سيم خاردار را باز كرد. اما سيم‏خاردارها از يك طرف دستش رفته بودند و از آن طرف ديگر دست او بيرون زده بودند. از دستهايش شرشر خون مى‏ريخت. توى همين وضعيت، سرش را كرد توى حلقه‏هاى سيم‏خاردار و رفت نشست وسط سيم‏ها، با چه مشقتى دست‏هايش را از توى سيم خاردار درآورد و يكى‏يكى مين‏ها را برداشت و چيد كنار. سريع معبر را باز كرد و بعد دست‏هاى خون‏آلودش را دوباره انداخت آن طرف سيم خاردار، دوباره شانه‏هايش گير كرد به سيم و تيغه‏هاى تيز سيم خاردار پيراهن و زيرپوش و پوست تنش را پاره كرد و خون زد بيرون. بالاخره خودش را از دست آن تيغ‏ها هم نجات داد و از سيم خاردارها گذشت. دستش را برد سمت نارنجك و نارنجك را درآورد مى‏خواست ضامن نارنجك را بكشد كه در يك لحظه تيربارچى دشمن از بالاى سرش او را ديد و لوله كاليبر 14/5 ضدهوايى را گرفت روى سينه مهدى و او را به رگبار بست. يك لحظه گفت: آخ بعد دستهايش را به شكل صليب باز كرد و به پشت، روى سيم خاردار عراقى‏ها افتاد. من از برادرى كه امروز هم زنده است و جزو همان هفت نفر بود، همان موقع پرسيدم: فلانى ساعت چند است؟ گفت: 11/15 است، يعنى از همان وقتى كه مهدى گفته بود شهيد مى‏شوم تا لحظه‏اى كه شهيد شد دقيقاً 72 ساعت طول كشيد.»
آرى مهدى راست گفته بود، آسمان بوى خون مى‏داد و ملائكه عرش الهى صف در صف در دل آسمان به انتظار نشسته بودند. مهدى تن مهربان خويش را به تيغ خونريز دشمن سپرد و در بارگاه ملكوت، امام حسين‏عليه السلام و ياران وفادارش چشم انتظار الحاق يك عاشورايى ديگر بودند. صعود مهدى از سينه‏كش سنگى ارتفاعات كانى‏مانگا، كار ملائك را آسان‏تر كرد و او از همان‏جا به آسمان‏ها پرواز كرد.
على جزمانى از بازتاب شهادت مهدى در لشكر 27 مى‏گويد:
«پيكى كه همراه مهدى فرستاده بودم، حدود بيست دقيقه بعد برگشت. در دل هواى شنيدن خبر بدى را داشتم. پرسيدم:
«مهدى چى شد؟»
«مهدى شهيد شد.»
براى چند لحظه دنيا پيش چشم‏هايم تيره و تار شد. عرق سردى روى پيشانى‏ام نشست و مبهوت و متحير خشك‏ام زد. تمام بچه‏هاى گردان مقداد افسرده بودند. هنوز باورم نمى‏شد. مى‏گفتم شايد اشتباهى شده باشد. در اردوگاه اولين كسى را كه ديدم احمد نوزاد××× 1 فرمانده گردان مقداد بن اسود بود. روز 21 دى 1365 طى نبرد كربلا 5 به شهادت رسيد. ××× بود. او را كه ديدم، گريه مهلتم نداد. او هم بغضش تركيد. بعد برادر كارور××× 2 محمدرضا كارور در نبردهاى والفجر مقدماتى و والفجر يك، فرمانده گردان مقداد بود و مهدى خندان، جانشينى او را در آن گردان به عهده داشت. از تابستان 62 فرماندهى گردان مالك اشتر را به عهده گرفت و سرانجام در عمليات خيبر، با همين سمت در روز 8 اسفند 1362 به شهادت رسيد. ××× به جمع ما پيوست. عزاى عمومى در لشكر به پا شده بود.»
در فرجام نبرد حماسى والفجر 4، گردان‏هاى رزمى لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم به اردوگاه شهيد بروجردى (معروف به قلاجه) بازگشتند تا پس از نزديك به 6 ماه حضور مستمر در منطقه جنگى و شركت در دو مرحله پايانى عمليات دشوار والفجر 4، به شهر و ديارشان مراجعت كنند. عصر روز سوم آذرماه سال 1362، حاج همت ضمن حضور در جمع رزمندگان لشكر، خطاب به آنان سخنرانى پرشورى ايراد كرد. فرمانده محبوب لشكر 27، در فرازى از بيانات خود، ضمن تجليل از رشادت‏ها و رنج‏هاى عظيم سرداران و رزمندگان حاضر در نبرد كوهستانى والفجر 4، به شهادت حماسى مهدى خندان اشاره داشت؛ و از او با لقب «شير كوهستان» ياد كرد و گفت:
«... شما برادران بسيجى، در طول اين شش ماه، در جبهه وقايع و حوادث بسيارى را از نزديك ديديد و درس‏هايى بزرگ آموختيد. شما خود شاهد بوديد كه سردار شجاع‏تان اكبر حاجى‏پور چگونه شهيد شد. شما ديديد كه شير كوهستان؛ مهدى خندان، چگونه بر روى قله 1904 به شهادت رسيد.
امروز، شما با كوله‏بارى از خاطرات و درسها به شهرها و خانه‏هايتان بازمى‏گرديد. اين مسؤوليت بزرگ، بر دوش شما است كه آنچه را شاهد بوديد، براى مردمى كه تشنه دانستن اين حقايق هستند، بازگو كنيد و در تاريخ، براى نسل‏هاى آينده به يادگار بگذاريد. در روايت از قول معصوم‏عليه السلام آمده است: اگر شما انسان‏هاى مؤمن و متقى در جنگى شركت كرديد و براى شهادت به ميدان رفتيد، اگر شهيد هم نشويد، اجر شهيد را برده‏ايد.
مواظب باشيد كه اين اجر الهى را از بين نبريد. شما مثل شهيد زنده هستيد. ان‏شاءالله بتوانيد راه شهداء؛ راه عزيزانى مثل حاجى‏پور و خندان را محكم و پر قدرت ادامه دهيد. و بدانيد اى عزيزان، ما در اين راه، بايد ثابت‏قدم باشيم.»

كلام آخر

هنوز هم روستاى صبوبزرگ لواسان، خاطرات شيرين مداح برهنه پاى خردسالى را به ياد دارد كه در هر دهه محرم، از ناى لطيفش، مرثيه‏هاى مصائب اهل بيت خامس آل عباعليه السلام بيرون مى‏تراويد و قلب‏هاى پاك عاشقان امام ايمان و آزادگى را به آتش مى‏كشيد. دبستان روستاى صبوبزرگ، اينك به خود مى‏بالد كه سال‏ها پيش، شيربچه‏اى را در صحن و سراى‏اش پرورانده كه بعدها در صفوف لشكريان مدافع نواميس ملت ايران، سردارى چنان رشيد و صف شكن شد، كه شجاعان عرصه نبرد، از او با لقب شيركوهستان ياد مى‏كردند. مردم با صفاى تك تك خانه‏هاى روستاهاى لواسان، هنوز هم صداى پاى آب را از شريان جارى چشمه‏هايى كه مهدى و ياران‏اش آنها را لوله‏كشى كرده‏اند، مى‏شنوند. هنوز هم در هر عاشورا، عزاداران حسينى، مهدى را لا به لاى هزاران كودكى مى‏جويند كه با ياد لب‏هاى تشنه كودكان دشت كربلا، به لبان عطشان سوگواران، آب مى‏رسانند. هنوز هم جوانان برومند روستاى صبوبزرگ، اربعين عاشوراييان را، با داغ بى‏تسلاى مهدى به سوگ مى‏نشينند و هنوز هم، عفيف‏ترين بانوان پاك سرشت روستاهاى ريجاب، روحانى‏ترين نغمه‏هاى غم‏افزا را به ساحت مقدس اين تازه داماد حجله خونين قله 1904 تقديم مى‏كنند.
هنوز هم مادران صبو بزرگ، با لالايى‏هايى گرم، به گرمى جانسوزترين نوحه‏هايى كه مهدى بر شهادت معصومانه على‏اصغر حسين‏عليه السلام مى‏خواند، كودكانشان را خواب مى‏كنند. هنوز هم بچه بسيجى‏ها و فرزندان شهيدان، با نگاه مشتاق خود افق دور دست را مى‏كاوند تا كه شايد، مهدى خندان، از پيچ كوچه‏ها به سويشان بشتابد و آنان را با يك سبد لبخند و يك بغل پر از كتاب، به ميهمانى شور و شعور فرا خواند. و بالاخره...
هنوز هم صحن و سراى مقدس خانه‏اى در محله جماران، آن افتخارى را كه در يك شب آفتابى نصيب مهدى شد، از ياد نبرده است؛ چه او پاسدار حريم شمس ولايت بود و ولايتِ ذريه آفتاب، پاسدار او.
كلام آخر مهدى، در وصيت نامه صميمانه‏اى كه از او به يادگار مانده، كلام آخر اين مختصر هم هست:
«...اى خداى مهربان  ، از ما اين خون ناقابل و جان بى‏مقدار را كه خود به ما عطاء كردى، بپذير و ما را از شفاعت حضرت محمدصلى الله عليه وآله وسلم و اهل بيت عصمت و طهارت خصوصاً ابا عبدالله الحسين‏عليه السلام محروم مگردان.»

*** ياد شهيدان به خير ***

××× : اين علامت به معناي پي نوشت است. كه جملات داخل اين دو علامت پي نوشت توضيح كلمه قبل از اين علامت مي باشد