• زيباترين تعريفي كه از ارتباط يك جوان با پدرت شنيده‌اي چه بود؟

ـ دخترخانمي از تبريز آمده بود و برايم مسأله‌اي را تعريف كرد كه خيلي تعجب‌آور بود. خودش هم فرزند شهيد بود. مي‌گفت بزرگ‌ترين آرزويم اين بود كه قبر شهيد زين‌الدين را پيدا كنم و ساعت‌ها با او درد دل كنم. فقط عكس پدرم را ديده بود و حتي نمي‌دانست كجا دفن است. يك‌بار در مزار شهداي تبريز، در ميان قبرها، قبري را مي‌بيند كه رويش نوشته شده «شهيد مهدي زين‌الدين»‌ و عكس پدرم هم بالاي آن نصب است. خيلي خوشحال مي‌شود و خيلي براي پدرم گريه و دردل مي‌كند. موقع برگشت از مزار شهدا، نشانه‌اي روي قبر مي‌گذارد تا بازهم بتواند آن را پيدا كند. روز بعد دوستانش را هم مي‌برد تا آن قبر را به آن‌ها نشان بدهد، اما مي‌بيند نه از قبر خبري هست و نه از نشانه! وقتي به قم آمده و فهميده بود آقامهدي در اين‌جا دفن است، اول رفته بود سر مزار و بعد هم آمد منزل ما و ماجرا را براي من تعريف كرد.

• جوان‌ها برايتان نامه هم مي‌نويسند؟

ـ بله، همين چند روز پيش نامه‌اي از يك پسر 16 ساله ساكن اهواز به دست پدربزرگم رسيده بود. نوشته بود كه خيلي به آقامهدي علاقه دارد. يك بار هم به قم آمده و حتي تا مغازه پدربزرگم رفته. حاج‌آقا را هم ديده، اما نتوانسته با ايشان صحبت كند. در آن نامه از پدربزرگم خواسته بود دعا كند حتي اگر شده يك بار خواب آقامهدي را ببيند.

• براي خودت هم نامه مي‌نويسند؟

ـ بيش‌تر براي پدربزرگم مي‌فرستند. فقط چند سال پيش دختر جواني، نامه‌اي به مجله كمان فرستاده بود تا به دست من برسانند. نامه در مجله چاپ شد. مديرمسئول مجله هم كه آشناي ما بود، نامه را به دست من رساند. مضمون نامه خاطرم نيست، اما بيش‌تر تأكيد كرده بود دوست دارد مرا ببيند و با من حرف بزند خواسته بود جواب نامه‌اش را بدهم. گفته بود عكس پدرم را در اتاقش نصب كرده و وجود او را در زندگي‌اش حس مي‌كند و در درس‌ و كارهايش پدرم دائماً به او كمك مي‌كند.

• تا حالا براي پدرت نامه نوشته‌اي؟

وقتي نوشتن را ياد گرفتم، فقط ذوق نامه نوشتن براي پدرم را داشتم. يك نامه براي پدرم نوشته اما اصلاً حرف‌هايم يادم نمي‌آيد. مادرم حتماً آن نامه را نگه داشته، چون برايش خيلي اهميت دارد.

• كدام‌يك از ابعاد زندگي پدر، برايت جالب‌تر است؟

ـ مطالعه زياد ايشان، تعجب مي‌كنم كه با وجود آن‌همه كار و فرصت كم، چه‌طور اين‌قدر براي مطالعه وقت مي‌گذاشتند. نماز اول وقتشان هم خيلي برايم جالب است؛ دوستانشان چيزهايي از نماز اول وقت پدرم تعريف كرده‌اند كه تعجب برانگيزند. شنيده‌ام پدرم در سخت‌ترين عمليات‌ها، نماز اول وقت را رها نمي‌كرد.

• حتماً خاطره تعجب‌ برانگيز هم شنيده‌اي؟

ـ اتفاقاً چند روز پيش، يكي از دوستان پدرم به نام آقاي خواجه‌پيري تماس گرفتند. ما ايشان را نمي‌شناختيم. خودشان را معرفي كردند و خاطره‌اي از پدرم تعريف كردند. مي‌گفتند يك روز در صبح‌گاه، آقامهدي سخنراني بسيار جالبي كردند. تمام نيروها كسل بودند، اما آ‌ن‌قدر سخنراني، آن‌ها را به هيجان آورد كه يك شعار از خودشان ساختند و با هم فرياد ‌زدند «فرمانده آزاده آماد‌ه‌ايم آماده.» ايشان مي‌گفتند شعار «اي رهبر آزاده آماده‌ايم آماده» از همان شعار گرفته شده. من اين را براي اولين‌بار مي‌شنيدم و واقعاً خاطره‌ تعجب‌آوري بود.

• در جمع‌هايي كه وارد مي‌شويد، معمولاً شما را مي‌شناسند؟

ـ نه، چون مرا نديده‌اند مگر اين‌كه كسي معرفي كند.

• بعد از معرفي چه عكس‌العملي نشان مي‌دهند؟

ـ همه مي‌خواهند بدانند چند ساله هستم. چه كار مي‌كنم و چه شكلي‌ام! شباهتم با پدر، خيلي براي همه مهم و جالب است. همسران دوستان پدرم وقتي مرا مي‌بينند مي‌گويند باورمان نمي‌شود اين قدر شبيه پدرت باشي.

• به عنوان «دختر شهيد زين‌الدين» با چه محدوديت‌هايي در جامعه مواجه هستي؟

ـ محدوديت‌ها كه خيلي زياد است. مثلاً خيلي‌ها فكر مي‌كنند چون دختر شهيد زين‌الدين هستم پس نبايد به پارك بروم! نبايد تفريح داشته باشم! اگر يك روز تعطيل براي نهار به جايي برويم، مردم آن‌قدر نگاهمان مي‌كنند و شرايط را برايمان طوري مي‌كنند كه يك لقمه غذا را بايد با عذاب كامل بخوريم!

خيلي‌ها مي‌گويند دختر فلاني پشت ماشين نشسته و رانندگي مي‌كند! حتي درباره رنگ، نوع و مدل لباسي كه مي‌پوشم، حساسيت نشان مي‌دهند. علاوه بر اين محدوديت‌ها رفتاري هم وجود دارد.

• نظر خودت درباره اين حرف‌ها چيست؟

ـ بعضي‌ها درست است و بعضي‌ها نامعقول

• ايده‌آل پدرت كدام است؟ عملكرد شما يا حرف‌هاي مردم؟

ـ به نظرم، مادر، مادربزرگ و پدربزرگم حتماً مرا با ايده‌هاي پدرم تربيت كرده‌اند؛ يعني من تربيت شده دست همان كساني هستم كه پدرم را تربيت كرده‌اند. حتي خيلي از خلقياتم شبيه پدرم است و خيلي‌ها اين را تأكيد مي‌كنند؛ بنابراين فكر مي‌كنم ايده‌آل پدرم هماني باشد كه هستم و به همين خاطر بعضي رفتارها و خواسته‌هاي مردم برايم نامعقولند.

• با فرزندان شهدا هم ارتباط داري؟

ـ بله، چون در دبيرستان شاهد درس مي‌خواندم، دوستان دبيرستانيم هم فرزند شهيد هستند. اما در دانشگاه هيچ‌كس مرا به اسم دختر شهيد زين‌الدين نمي‌شناسد.

• به نظر تو ويژگي مهم شهدايي مثل شهيد زين‌الدين چه بوده است؟

حتماً ويژگي‌هايي در آن‌ها وجودداشته كه توانسته‌اند فرمانده بشوند، اما ديگران نتوانستند. اين براي مردم خيلي جالب است و دوست دارند دليلش را بدانند.

فرمانده‌هاي جنگ اكثراً جوان بودند؛ شهيد همت، شهيد باكري و ديگر فرماندهان، اما در بين آن‌ها تقريباً‌پدرم از همه جوان‌تر بوده. در هيچ جاي دنيا به جوان‌هاي 30 ساله هم مسئوليت مهم نمي‌دهند. چه‌طور در زمان جنگ به جوان‌هاي 25 ساله‌اي نظير پدر من، مهم‌ترين مسئوليت‌ها را سپردند.

• وقتي اين‌همه تعريف‌ها را درباره پدرت مي‌شنوي چه حسي پيدا مي‌كني؟

ـ احساس غرور و افتخار و گاهي حسرت.

• سؤال آخر يك معماست كه فقط خودت مي‌تواني حل كني! اين‌كه چرا تاحالا هيچ مصاحبه‌اي را قبول نكردي؟

ـ فكر مي‌كنم همه چيزهايي كه مي‌گويم نقل قول است. نه خاطره‌اي دارم كه تعريف كنم و نه چيز ديگري. حتي نقل قول كردن من از ديگران هم شايد زياد تأثيري نداشته باشد. مثلاً پدر بزرگم وقتي خاطره مي‌گويند، صدايشان مي‌لرزد، حتي بعضي اوقات گريه مي‌كنند. اين خيلي روي شنونده تأثير مي‌گذارد. من حتي اگر بخواهم همين حرف‌ها را نقل قول كنم، هيچ‌وقت آن تأثير را ندارد.

• به هرحال از اين‌كه بر ما منت نهادي و درخواست مصاحبه‌مان را رد نكردي سپاسگزاريم

ـ من هم از شما تشكر مي‌كنم.

-----------------------------
مصاحبه کننده محبوبه ابراهیمی
-----------------------------------
نقل شده از مجله دیدار آشنا شماره 53
عنوان مطلب خط پیوند

اشاره
شنيده بوديم كه در طول اين سال‌ها هيچ مصاحبه‌اي انجام نداده و شك نداشتيم كه به درخواست ما هم جواب رد خواهد داد؛ ولي ما براي شنيدن حرف‌هايش مشتاق‌تر از آن بوديم كه با يكي، دو تماس و چندبار «نه» شنيدن منصرف شويم. بالاخره پيشنهاد مصاحبه‌مان را قبول كرد؛ اما با برچسبي از شرايط مختلف؛ اين‌كه از واكمن استفاده نكنيم، فيلمبرداري نكنيم، عكس نگيريم و ... براي ما مهم، حرف‌هاي او بود كه پس از 21 سال سكوت، به همه چيز مي‌ارزيد.

اين حرف‌ها اگرچه در همان خانه شهيدين زين‌الدين بيان مي‌شد اما اين بار قرار بود از حنجره تنها دختر آقا مهدي، يعني «ليلا زين‌الدين» برآيد و بر دل‌ها بنشيند.

ليلا خانم، در رشته مديريت بازرگاني مشغول تحصيل است و سال آخر دانشگاه را سپري مي‌كند، اگر حتي مثل من، فقط زندگي‌نامه آقامهدي را خوانده باشي و عكس‌هايش را ديده باشي، با اولين نگاه مي‌تواني به تمام شباهت‌هاي او با پدرش پي ببري؛ چهره‌اي شبيه آن‌چه در عكس‌هاي پدرش ديده‌اي و رفتاري كاملاًً شبيه آن‌چه از شهيد مهدي برايت تعريف كرده‌اند، صبور در پاسخ دادن، واقع‌بين، خنده‌رو و فوق‌العاده بي‌تكلّف...

• از سال‌هاي قبل از شهادت پدرت چيزي به خاطر داري؟

ـ يك‌سال و چهارماه داشتم كه پدرم شهيد شد. از آن موقع، چيزي به خاطر ندارم. اما بعد از آن تا سال‌هاي زيادي، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بقيه نزديكانم آن‌قدر خوب جاي خالي پدرم را پر مي‌كردند كه هيچ‌احساس كمبودي نداشتم؛ البته اين فقط از حضورشان نبود، بلكه خاطراتي هم كه درباره پدرم مي‌گفتند خيلي مرا دلگرم مي‌كرد.

• يعني در آن سال‌ها اصلاً سراغ پدر را نمي‌گرفتي؟!

ـ نه، اصلاً خلائي احساس نمي‌كردم كه سراغ پدر را بگيرم. مردهاي فاميل، با من مثل بچه‌هاي خودشان برخورد مي‌كردند و من اصلاً به ياد ندارم كه سراغ پدرم را گرفته باشم.

• پس دقيقاً از چه زماني نبودن پدرت را حس كردي؟

ـ سال‌هاي اول مدرسه اين مسأله را فهميدم؛ البته آن موقع خانواده‌ها خيلي مذهبي بودند و دائم به بچه‌هايشان سفارش مي‌كردند كه پيش ما رعايت مسايل را بكنند و زياد درباره پدر حرف نزنند و نپرسند، اما به هرحال وقتي وارد جمع بچه‌ها شدم، نداشتن پدر را فهميدم.

• خواب شهيد زين‌الدين را هم مي‌بيني؟

ـ من خيلي خواب پدرم را نمي‌بينم. فقط دو سه بار برايم پيش آمده، اما مادرم خيلي خوابشان را مي‌بيند و ارتباطشان قوي است. مثلاً هميشه وقتي قرار است اتفاق بدي بيفتد، مادرم، پدر را در خواب مي‌بيند كه به خانه آمده و ناراحت است؛ برعكس موقعي كه اتفاق خوبي مي‌افتد، قبلش حتماً مادرم خواب پدر را مي‌بيند كه آمده و براي من هديه آورده است.

• از آن دو، سه خوابي كه ديده‌اي برايمان بگو، قابل تعريف كردن هستند؟

ـ آن خواب‌ها در مورد مسايل خاصي بوده كه نمي‌توانم بگويم.

• حتي نمي‌توانيد بگوييد كه سفارشي هم به شما كردند يا نه؟

ـ سفارشي نكردند. مثلاً يكي از خواب‌هايم درباره موضوعي بود كه نمي‌دانستم انجام بدهم يا نه. به من گفتند:‌«اگر اين‌كار را انجام بدهي راضي نيستم» اما هيچ سفارشي نكردند.

• در خواب، پدرت چه حالي و شرايطي داشت؟

ـ سنش بالا نرفته بود. مثل عكس‌هايش بود؛ با همان لباس و چهره و همان لبخند هميشگي‌اش...

• دوست داري كه ارتباطت با پدر، از طريق خواب بيش‌تر شود؟

ـ مطمئناً هر فرزند شهيدي اين آرزو را دارد. اما خواب ديدن، دست خود انسان نيست. از طرفي هم نبايد فكر كنيم كه ارتباط فقط بايد از طريق خواب باشد. همين كه انسان حضور پدرش را در زندگي احساس كند كافي‌است.

• شما تا چه حد اين حضور را حس مي‌كني؟

ـ خيلي. يك عكس بزرگ از ايشان را ـ كه خيلي طبيعي است ـ در ورودي منزلمان نصب كردم. وقتي داخل هال مي‌شوم احساس مي‌كنم آن عكس با من حرف مي‌زند. احساس مي‌كنم پدرم هر روز به من سلام مي‌كند. من هم جواب سلام پدر را مي‌دهم ...

• تا چه حد در تصميم‌گيري‌هايت نقش دارد؟

ـ خيلي، هر وقت مي‌خواهم در مسأله‌اي تصميم بگيرم، سر مزار پدرم مي‌روم و از ايشان مي‌خواهم كه كمكم كند. مي‌گويم اگر كمكم نكني ديگر نمي‌آيم! (البته مي‌روم سرمزار اما اين را مي‌گويم كه زودتر كمكم كند). بعد از آن، كم كم شرايط طوري مي‌شود كه راحت تصميم مي‌گيرم. يا يك نفر به عنوان راهنما سر راهم قرار مي‌گيرد و راه درست را نشانم مي‌دهد.

حتي يك بار براي يكي از دوستان پدرم كه خيلي با هم ارتباط داريم، مشكلي پيش آمده بود. چون خيلي دوستشان داشتم رفتم سر قبر پدرم و گفتم تا مشكل او حل نشود ديگر سراغتان نمي‌آيم. خيلي زود مشكلش حل شد.

• چه زماني اين ارتباط‌ها كم و زياد مي‌شود؟

ـ وقتي كه فكر مي‌كنم همه با پدرهايشان مشورت مي‌كنند، ارتباط من با پدرم قوي‌تر مي‌شود و البته نتيجه بيش‌تر و بهتري هم مي‌دهد.

• چه وقت‌هايي احساس مي‌كني كه خيلي به ايشان نياز داري؟

ـ معمولاً جاهايي كه خيلي كارم مهم باشد. بيش‌تر دوست دارم با پدرم مشورت كنم تا مادرم. گاهي اوقات هم از لحاظ عاطفي احساس نياز پيدا مي‌كنم و دوست دارم كه در كنارم باشد.

• چه‌قدر در زيارت مزار پدرت استمرار داري و در به تأخير نيافتادن آن حساسيت نشان مي‌دهي؟

ـ هر جمعه، موقع عصر، مي‌روم سرمزار ايشان؛ اما گاهي اوقات كه مسافرت يا برنامه ديگري پيش مي‌آيد، برايشان فاتحه مي‌خوانم.

• به نظر تو زيارت قبور شهدا چه‌قدر مهم است؟

ـ براي آن‌ها خيلي. مادر بزرگم تعريف مي‌كرد كه هرسال تولد پدرم، سر مزارش جمع مي‌شدند و مراسم داشتند. يك سال، مادربزرگ مريض مي‌شود و نمي‌توانند مراسم داشته باشند. با پدربزرگم مي‌روند سر مزار و فاتحه مي‌خوانند. همان موقع تعدادي از دانشجوهاي دختر، از تهران براي زيارت قبر پدرم مي‌آيند. وقتي پدربزرگ‌ و مادربزرگم را مي‌شناسند، خيلي خوشحال مي‌شوند ودرخواست مي‌كنند كه مادربزرگم برايشان سخنراني كند. پدربزرگم مخالفت مي‌كنند و مي‌گويند كه حال خانم مساعد نيست. اما دانشجوها اصرار مي‌كنند كه مي‌آييم خانه وبايد آن‌جا، برايمان صحبت كنند. مي‌آيند خانه و منزل را آماده مي‌كنند. چند لحظه بعد، دانشجوها هم مي‌آيند و همراهشان تاج گل بزرگي آورده بودند كه رويش نوشته بود:«مهدي جان! تولدت مبارك». موقع ورود با همخواني هم شعارهاي جالبي مي‌خواندند. مادربزرگم تعجب كرده بود كه اين‌ها كي وقت كردند اين شعرها را تمرين كنند! يعني يك‌سال كه نتوانسته بود سر مزار برنامه‌اي داشته باشند، مراسم خود به خود انجام شد.

• از علاقه جوان‌ها به شهيد زين‌الدين برايمان بگو!

ـ خيلي از مردم به ايشان علاقه دارند؛ اما علاقه جوان‌ها به ايشان چيز ديگري است. خيلي از جوان‌ها مي‌گويند چهره آقا مهدي ما را مجذوب خودش كرده. خيلي‌ها مي‌گويند با ديدن عكس‌هايش متحول شده‌ايم، اما من نمي‌دانم در چهره پدرم چه مي‌بينند؟

• يعني اكثراً از طريق عكس شهيد زين‌الدين به او علاقه‌مند مي‌شوند؟

- معمولاً اين‌طور است. بعضي‌ها هم مي‌گويند زندگي‌نامه‌اش را خوانديم و تحت تأثير قرار گرفتيم. يا خواب ايشان را مي‌بينند. جالب اين‌جاست كه بيش‌ترشان جوان هستند.

• به نظر خودت، دليل اصلي اين علاقه‌ها چيست؟

ـ مهم‌تر از همه اين‌كه در سن خيلي كم، عنوان خيلي مهمي به دست آورده بود. همه دوست دارند علت اين را بدانند. ويژگي‌هاي اخلاقي‌ايشان هم خيلي مهم است. براي هركسي ممكن نيست كه در رشته‌اي عالي، در بهترين دانشگاه ايران قبول شود و‌آن را رها كند. آقا مهدي، همه چيزش را رها كرد و به جبهه رفت.

• تا حالا، حرف‌ جوان‌هاي شيفته پدرت را شنيده‌اي؟ معمولاً چه مي‌گويند؟

ـ حرف‌هايشان متفاوت است. بعضي از آن‌ها فقط مي‌خواهند بدانند آقامهدي چه كرده كه به اين درجه و مقام معنوي رسيده، يعني فقط جنبه معنوي شخصيت ايشان، برايشان مهم است. بعضي‌ها مي‌خواهند بدانند كه چرا آقامهدي بهترين موقعيت‌ها را رها كرد و براي دفاع از وطن و مردم رفت. بعضي‌ها هم فقط دوست دارند ايشان را در خواب ببينند تا با آن‌ها صحبت كند و سفارش‌هايش را به جوان‌ها بگويد.

در مجموع، همه اين‌ها علاقمند هستند كه به قم بيايند، به خانه شهيد سر بزنند و با ما در ارتباط باشند.

-----------------------------
مصاحبه کننده محبوبه ابراهیمی
-----------------------------------
نقل شده از مجله دیدار آشنا شماره 53
عنوان مطلب خط پیوند
 

 

***اربعین شهدای تبریز بود که ما می خواستیم بازار خرم آباد را که کتاب فروشی ما هم آنجا بود تعطیل کنیم
آقا مهدی با دوستانش از منزل ما با افراد سرشناس بازار تماس می گرفتند و از آنها می خواستند که
مغازه شان را ببندند .
بعدا که ساواک فهمیده بود تلفن ما را کنترل می کرد. ۱

***بیست تا پاسبون ریخته بودند دور خونه ی ما
آقا مهدی که دیده بود وضعیت خرابه سریع رفته بود مغازه هر چی کتاب و رساله امام
بوده همه رو جمع کرده توی کارتون خیلی عادی گذاشته بود وسط پیاده رو
مامورها همه مغازه رو زیرو رو کرده بودند چیزی گیرشون نیومده بود
۲

***از چهار دانشگاه فرانسه براش دعوت نامه اومده بود
یه شب رفته بود تهران تا با یکی از دوستاش که از پاریس اومده بود مشورت کنه
که برای تحصیل چه وسایلی رو با خودش ببره
دوستش گفته بود من سه ساله در فرانسه درس می خونم خدمت حضرت امام رسیدم فرمودند
شما برگردید ایران آنجا بیشتر به وجودتان نیاز است
با آیت الله جنتی در میان گذاشت ایشان هم تایید کردند
از رفتن منصرف شد موند تو تظاهرات شرکت کنه.
۳

***نفر چهارم کنکور سال ۵۷ دانشگاه شیراز قبول شده بود
منو تبعید کرده بودند سقز
تماس گرفتم بهش بگم بره دنبال درسش
گفته بود مغازه ببام سنگره ، رژیم پدر منو تبعید کرده که سنگر ما رو تعطیل کنه
درس رو بعدا هم می شه خوند
من فعلا باید این سنگر رو حفظ کنم مونده بود مغازه و فعالیتهای منو ادامه می داد.
۴

***برخورد اولی که با ایشون داشتم به من گفت شما می دونید من قبلا ازدواج کردم و این
ازدواج دوم من است ؟
کفتم نه ! به من نگفته بودند
گفت : شما باید بدونید من قبلا با جبهه و جنگ ازدواج کرده ام شما همسر دوم من هستید
تمام مسائل را برای من گفته بود و گفت که
انتهای راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هر کجای دنیا جنگ
حق علیه باطل باشد می روم آنجا تا شهید شوم
وقتی که خبر شهادتش را برای ما آوردند برای من غیر منتظره نبود
 آمادگی اش را داشتم
۵

***گفتم می تونی هماهنگ کن عقدتون رو حضرت امام بخونه موقیتش رو هم که داری
گفت مادر امام دهبر دنیای اسلامه من به خودم اجازه نمی دم چند دقیقه وقت کسی رو
که باید دنیایی رو رهبری کنه بگیرم
صیغه عقد رو کس دیگه ای هم می تونه بخونه
.
۶

***خودش تعریف می کرد:
ایام انتخابات بود با موتور گازی مجید رفته بودم تو یکی از مساجد قم برای رای دادن
وارد مسجد که شدم یکی از مسئولین رای گیری که منو می شناخت
بلند شد و خیلی تحویلمون گرفت به بقیه هم معرفی کرد و خلاص ما رو با سلام
و صلوات بردنند رای دادیم
وقتی خواستم بیام بیرون دو سه تا از آقایون اومدن بیرون برای بدرقه که
 موتور گازیمو دیدنند همین جور مونده بودند
پرسیدند اقای زین الدین وسیله !؟
گفتم بابا من وسیلم کجا بوده این موتور هم مال داداشمه.
۷

***اون موقع سن و سالی نداشتم شونزده سالم بیشتر نبود
عشقش ما رو کشته بود طوری دل ما رو با خودش برد که
هر کجا دنبالش رفتم بهش نرسیدم. ۸

خاطره (شماره ۱،۲،۳،۴ پدر بزرگوار شهید) ،( شماره ۵ همسر شهید ) ،
( شماره ۶ مادر شهید ) ، ( شماره ۷ ابوالقاسم حسینی )
( شماره ۸ حاج علی مالکی )

 


سردار شهید مهدی زین الدین 1


سردار شهید مهدی زین الدین 2


***
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
همیشه کارهاش رو با این آیه شروع می کرد .1

***از قبل از تولدش برای شما بگویم معنی زمانی که او را باردار بودم می دانستم تمام حرکات و سکنات و اخلاق و رفتار و خوراک و.... در این بچه تاثیر می گذارد
برای همین خیلی مراقب بودم سعی می کردم خانه فامیلهایی که حساب سال ندارند نروم و هر چیزی نخورم
خیلی با قرآن انس داشتم
تا وقتی که مهدی متولد شد
بعد از تولد هم خیلی مواظبش بودم سعی می کردم همیشه با وضو به او شیر بدهم .2

***از مدرسه که می اومد کفشهاش رو در نیاورده مشغول نوشتن تکالیف مدرسه ش می شد بعدش هم می رفت توی کوچه با بچه های محل فوتبال بازی می کرد . مادرش گفت : می خواستم بفرستمش دنبال کاری در رو باز کردم دیدم داره بازی می کنه وقتی نگاش به من افتاد و فهمید کارش دارم بازی رو رها کرد اومد پیش من ببینه چیکارش دارم .3

***تو دبیرستان درس می خوند که حزب منفور رستاخیز تشکیل شد به زور از مردم عضو می گرفتند اومده بودند سر کلاس از اینها ثبت نام کنند قبول نکرده بود اومدن پیش من گفتند برای سابقه شما بد می شه بگید قبول کنه
گفتم مگه نمی گید آزادیه؟ خب نمی خواد قبول کنه
هر کاری کردند موفق نشدند رضایتش رو جلب کنند
از دبیرستان اخراجش کردند.4


***ساعت دو و نیم ظهر بود دیدم در خونه رو می زنن . رفتم در رو باز کردم دیدم یه افسر پلیسه گفت حاج آقا به این پسر بچه بگید بیاد بیرون .
گفتم : کدوم پسر بچه ؟ نگاه کردم دیدم جای پارک ماشین عوض شده فهمیدم چه خبره
می گفت : توی خیابون ایستاده بودم دیدم یه ماشین بدون سرنشین با سرعت داره میاد رفتم نزدیک دیدم آقا پسر شما پشت فرمونه بعد هم فرار کرد اومد اینجا.5

***به زور پول توی جیبش می گذاشتم ماهها می گذشت و خرج نمی کرد می گفت : بابا من تو خونه غذا می خورم و دیگر احتیاجی به پول ندارم
هم سن و سالهاش به زور از پدر و مادرشون پول می گرفتند .6

***با آیت الله مدنی خیلی مانوس بود مسجد که می رفتیم بعد از نماز ایشان سخنرانی می کردند وقتی از منبر پایین می آمدند آقا مهدی و دوستانش دورش را می گرفتند و شهید مدنی برای ایشان موعظه می کردند
وقتی با این نوجوانها صحبت می کردند خم می شدند و سرشون رو پایین می آوردند نفسشون می خورد به نفس این بچه ها و اینها رواینطور تربیت می کردند.7

***حدود دوازده سیزده سالش بود قدش کوتاه تر از ویترین مغازه بود اگه چیزی می خواست باید روی پنجه ی پاش بلند می شد و جوابش رو می داد
مغازه ما سر یه چهار راه بود که زیر نظرش داشتند ماموری که مواظب ما بود سبیلهای ضخیمی داشت یه روز اومد دیدم سیبیلهاشو  زده .
 گفتم سیبیلهاتو باد برد؟
گفت : نه پسر شما زد
گفتم : چی ؟
گفت : حوصلم سر رفته بود اومدم با پسر شما صحبت کنم هر چی صداش کردم جواب نداد گفتم اقا مهدی اگر شما ولیعهد ایران بشی چیکار می کنی ؟ جواب نداد
سه بار تکرار کردم
گفت دستور می دم سبیلهای تو رو بزنن
رفتم یه سلمانی پیدا کردم سبیلهامو زدم و برگشتم بهش احترام نظامی گذاشتم .گفتم قربان دستور شما اجرا شد.8

خاطره 1 ( ابوالقاسم عمو حسینی ) / خاطره 2(مادر شهید) / خاطره 3-4-5-6-7- 8 ( عبدالرزاق زین الدین – پدر بزرگوار شهید ) منبع : ستاره ی دنباله دار ( کتاب شهید مهدی زین الدین ) قم گروه فرهنگی هنری تا ظهور 1383


شهید زین الدین1


شهید زین الدین 2


شهید زین الدین 3


شهید زین الدین 4


شهید زین الدین 5


عکس آرشیوی
یه کتاب برای دانلود 

  شب بارانی حمله

مروری بر عملیات والفجر 8- فتح فاو
سید مسعود جزایری
 اداره روابط عمومی و انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
چاپ 1383


***يادش بخير ، در «شيب نيسان» دره اي بود که من اسمش را گذاشته بودم دره مرگ .

***درست روبروي دره از اين برجک هاي تک تير اندازهاي عراقي بود
 که يا توي پيشاني مي زدند ، يا پشت سر و يا در شقيقه مي زدند .
 فقط سر بچه ها را مي زدند .

*** با عبدالرضا سرخه مسئول محور رفتيم آنجا ، شهيد قربان سِگوند آنجا فرمانده گروهان بود .

در عرض کمتر از دو ساعت براي بچه ها سنگر ساخت . بي اعتنا به آتش دشمن ،
 داشت به زبان لري با خدا مناجات مي کرد و

مي گفت : « خدايا از عمليات فتح المبين تا الان جبهه هستم ،
خيلي ها را ديدم ده روز آمدند و شهيد شدند ،
 خدا جون تو مثل اينکه از لرها خوشت نمي آد ، لرها بو مي دهند مگر ؟...»

همين طور گريه مي کرد و اين حرف ها را مي گفت .

***شب بعد که کنار همان سنگر نشسته بوديم ،
چند تا خمپاره آمد و خورد بغل دست ما که هيچ کدام عمل نکرد

 جز يکي ،آن هم کنار قربان منفجر شد .

ديديم عجب ، آدمي که از فتح المبين تا بعد از والفجر مقدماتي توي جبهه بود
 و همه اش هم توي خط مقدم بود و يک ترکش فسقلي هم نخورده بود بهش ،

با يک مناجات ساده و خالصانه ي لري دم خدا رو ديد و رفت.

جغرافياي بي رنگي / ويژه نامه راهيان نور / سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران


عکس 1(آرشیوی)


عکس 2(آرشیوی)
عکس 3(آرشیوی)