زندگينامه سردار شهيد مهدي خندان:
شير كوهستان(قسمت اول)
مهدى خندان (از لواسان تا كانىمانگا)
پيشكش به محضر:
- پدر و مادر صبور و با وفاى مهدى كه هر ساله در اربعين حسينى ياد مهدى را زنده مىكنند.
- دلاور مردان گمنام گردان هشت سپاه تهران
- مردم غيور منطقه ريجاب
- برو بچههاى باصفاى لشكر 27 محمد رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم
و با تقدير و تشكر از نويسنده متعهد كهزاد بابادى كه زحمت نگارش طرح اوليه اين دفتر را متحمل شد.
سرآغاز
در پس گرد و غبار و دود و سياهى و غفلت، در آن انتهاى بيكران و در پس غروب خونآلود خورشيد، من به دنبال گمشدهاى مىگشتم. گمشدهاى از سلاله قبيله هابيل، مردى از تبار راست قامتان تاريخ، قلهاى از قلل كرامت و بزرگوارى. من از ميان مردان بزرگ تاريخ بدنبال حمزه هستم در تنگه احد، بدنبال مالكاشتر در كنار خيمههاى ظلم، آخر كجايند دلاوران وادى كربلا، كجاست حرّ رياحى، كجاست قيسابنمسهر، كجاست عابس بن اَبى شبيب شاكرى، كجايند حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، هانى بن عروه، كجاست تكسوار نبرد كربلا عباس بن علىعليه السلام غرق در وضوى پاكى، با چشم پر از اشك و التماس، درگاه او را مىنگرم كه: اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم...
خود را در عبور از تاريكىها مىبينم؛ در پس پرده غفلت، در هنگامهاى از نبرد حق و باطل در ميان آتش و خون، در محلى كه آتش و گلوله قيامت برپا كردهاند و باز قابيليان سنگ ستم بر فرق ذريه هابيل مىكوبند. در مكانى كه باز شمشير نفاق بر فرق عدالت فرود مىآيد، در زاويه مهجورى كه زهر فرزند هند جگرخوار، لختهاى از جگر حسنعليه السلام را به درون تشت غربت سرازير مىكند، در جايى كه خيل يزيديان، حسينعليه السلام را به مسلخ مىبرند و باز تير بود و گلو، آتش بود و خيمه، شمشير بود و پهلو و سينه. در آن غوغا، مردى را مىبينم كه قامت افراشته، سينه سپر ساخته و رو در روى تماميت اردوى اهريمن ايستاده. تيرهاى زهرآگين را به جان خريده تا مردانگى نميرد و سلسله اهل فتوت منقطع نگردد. من نورى را ديدم كه به آسمان مىرفت، تا اوج بىانتهاى گنبد سبز فاطمى و شنيدم نواى دلنشينى را از حنجر جوانمردى آسمانى، كه بر ستيغ جبال كربلايى چهارمين والفجر رشادت، خطاب به خصم دون فرياد برآورد:
منم، خندان... مهدى خندان.
فرزند محرم
دسته عزاداران حسينى كه نزديك شدند، زن دلش هرى ريخت پايين و با خودش نجوا كرد: چه مىشد من هم مىتوانستم دنبال اين دسته راه مىافتادم و حسين حسين مىگفتم. گرماى آزاردهنده نخستين روز تابستان، حتى هواى فرحناك لواسان××× 1 لواسان از مناطق ييلاقى شمال استان تهران و داراى آب و هوايى مطبوع و كوهستانى است. ××× ييلاقى را هم غيرقابل تحمل كرده بود. زن از شدت گرما عاصى شده بود و با بادبزنى دستى خودش را باد مىزد.
دختر بشقاب گيلاس و زردآلود را جلوى مادر گذاشت و گفت:
مادر بخور تازه است. الان از باغ بالا كَندم. مادر گفت: الهى خير ببينى دخترم، ميل ندارم خودت بخور.
-: به ياد كربلا دلها غمين است دلا خون گريه كن چون اربعين است
صداى دسته عزادارها بود كه نزديك و نزديكتر مىشد. زن خودش را كنار پنجره رساند و چشم به دسته سينهزنى دوخت. عرق سردى بر پيشانىاش نشست و همراه با آن درد مرموزى او را فرا گرفت. دختر از چهره مادر، اوج درد او را خواند و رفت داخل دسته سينهزنى و صدا زد: بابا، بابا، بيا، مامان حالش بد شده. امامقلى زود خودش را رساند بالاى سر زن، وقتى فهميد درد، درد زايمان است رفت سراغ خانم قابله.
صداى گريه نو رسيدهاى كوچك با صداى عزاداران حسينى درهم آميخت.
لواسان كوچك به عطر ميلاد فرشتهاى زمينى معطر شد: آن روز، اولين روز تيرماه سال 1340 بود. در آن ظهر داغ تيرماه، لواسان كوچك، ديگر كوچك نبود.
آن روز گريه «مهدى» با غريو شيون حسين حسين عزاداران حسينى گره خورد و شميم ياسهاى زهرايى در كوه و دشت لواسان پراكنده شد.
مهدى به دنيا آمده بود. در خانوادهاى كه مادر مدرس قرآن بود و پدر صحراگردى رنج كشيده. او با آمدنش شور و نشاط و سرسبزى و بركت را به خانه امامقلى خندان هديه آورد.
پدر مهدى مىگويد:«از موقعى كه خداوند اين بچه را به ما داد يك بركت و نعمت خارقالعادهاى به خانواده ما وارد شد. سال 1340، من علاوه بر كشاورزى، در سد لتيان هم كار مىكردم. زمستان همان سال، قرار شد مهدى را بيمه كنم. شش ماهه بود و وقتى عكس ششماهگى او را تحويل بيمه دادم، متصدى آنجا فكر كرد مهدى پنج ساله است.»
همه عوامل محيطى و تربيتى دست به دست هم داده بودند تا اين كودك خردسال را به سمت تقديرى بكشانند كه در آسمان برايش رقم زده شده بود. از اين رو هر روز كه از دوران طفوليتاش سپرى مىشد، نشانى به نشانهاى بزرگى او افزوده مىشد. روزى از روزها مهدى خردسال كه بيشتر از سهسال نداشت، به سختى بيمار شد، شدت بيمارى چنان بود كه كودك به حال اغماء افتاد. مادر مهدى، خاطره تلخ آن روز را خوب به ياد دارد:
«آن روز غروب، مريضى مهدى خيلى سخت شد، راه دور و درازى را بايد مىرفتيم تا آب بياوريم. وقتى رفتم، پدرش بالاى سرش نشسته بود، اما مثل اينكه بعد از رفتن من، موقعى كه پدرش مشغول نماز بود، حال مهدى بدتر شد. پدرش وقتى اين حال را ديد، دست و پاى بچه را دراز كرد و او را رو به قبله خواباند و تنها كارى كه كرد، اين بود كه دستها را به سوى آسمان بلند كرده و گفته بود: يا قمر بنىهاشم يا بابالحوائج، من اين بچه را از تو مىخواهم. الها، بار پروردگارا، اگر مصلحت و صلاح توست، تو را به دستهاى قلم شده ابوالفضلعليه السلام قسم مىدهم كه بچهام را به من برگردانى. همينطور كه داشت ناله و زارى مىكرد، من از راه رسيدم. خوب نگاه كردم، ديدم، مهدى من مرده. اما پدرش هنوز داشت دعا مىكرد و مىگفت: يا ابوالفضلعليه السلام اگر صلاح توست مهدى را به من برگردان، من هم نذر مىكنم كه هفت سال برايت سقايى كند.
حالا ديگر همسايهها و فاميل هم آمده بودند، همگى گريه مىكردند كه يك دفعه در بين گريه مردم، ديدم رنگ مهدى تغيير كرد و يواش يواش حال او خوب شد.
از آن موقع به بعد، پدرش كه دل صافى داشت، به عهدش وفا كرد و گذاشت مهدى مدت 7 سال سقايى كند. او براى مهدى كشكولى تهيه كرده بود و كفن سفيدى، كه در ايام عاشورا مىپوشيد و خودش هم هر سال در هشتم محرم گوسفند قربانى مىكرد.»
مهدى سقا بود و تشنگى روز عاشورا را با جرعه آبى كه بدست عزاداران مىداد فرو مىنشاند، اما اين سقاى كوچك، گوئيا خود عطش سيرى ناپذيرى از عشق و عاطفه داشت كه هيچ آبى او را سيراب نمىكرد.
مهدى سمبل مهر و محبت و عشق و دوستى بود و او اين همه را بدون ترديد مرهون پدر و مادر مهربانش بود كه دستى در اجابت دعا برداشتند و سقاى دشت كربلا، مهدىشان را به آنان بازگردانده بود.
براى درك عمق اين عشق پاك و پىبردن به روحيات خاص اين كودك خردسال پدرش خاطرهاى را نقل مىكند و مىگويد:
«سال 45، مهدى پنج ساله بود كه به سختى مريض شد. من او را بردم تهران و دكترها هم گفتند، بايد اين بچه را در مريضخانه بخوابانيم. اين كار را كرديم و آمديم، من مرتب مىرفتم او را مىديدم و مىآمدم. بعد از 16 روز او را مرخص كردند وقتى داشتم او را مىبردم خانه، حوالى سرچشمه بوديم و او همينطور كه در بغلم بود از من تشكر كرد و گفت: بابا چرا اينقدر مرا اين طرف و آن طرف مىبرى و به خودت زحمت مىدهى. شما چهار تا بچه ديگر هم دارى و من اگر مردم اشكالى ندارد چون چهار تا بچه براى تو كافيه. من به او گفتم: باباجان، مهدىجان، تو همنام پدر منى، تو پاره جگر منى، من تو را خيلى دوست دارم. بعد هم چشمهاى معصوم او را بوسيدم و گفتم: بچههاى ديگر هم مهم هستند اما تو اسم پدرم را دارى، تو اسم حضرت صاحبالزمان(عج) را دارى و من براى همين تو را بيشتر از همه دوست دارم. الان كه فكر مىكنم مىبينم مهدى از همان طفوليت رو به خدا بود.»
آخرين روزهاى شهريور ماه سال 1347 روستاى صبوبزرگ را سرماى زودرسى فرا گرفته بود. صبح اولين روز پاييز براى مهدى كوچك بسيار دلنشين بود؛ او در راه مدرسه سعى مىكرد از روى برگهاى زرد و قرمز درختان كه هر لحظه رقصكنان بر زمين فرو مىريختند شادمانه بگذرد. مهدى آن سال برخلاف تصور خيلىها عازم مدرسه شد. چون به خاطر هوش و ذكاوتى كه داشت، يك سال زودتر از همسالان خود در دبستان صبو بزرگ نامنويسى كرده بود. وقتى كه به مدرسه رسيد همهچيز برايش تازگى داشت: كلاسها، در و ديوار، تختهسياه و جست و خيز كودكان بزرگتر از خودش. مدرسه لبريز بود از بچههاى قد و نيمقد روستايى با لباسهاى ساده و رنگ و رو رفته، اما چيزى كه بيش از همه به دل مهدى نشست، شور و نشاطى بود كه بچهها، سراسر حياط مدرسه را با آن لبريز ساخته بودند. روزهاى مدرسه براى مهدى روزهاى سرنوشتسازى بود. او در محضر مادر و در كلاس قرآن او حضور شادمانهاى داشت. بارها روح كودكانهاش با شنيدن آيات روحبخش قرآن به پرواز درآمده بود. او به دبستانى مىرفت كه در آن، معلمى مؤمن و انسان سرشت به نام حاج «محمدعلى احيايى» تمام هَم و غماش را مصروف آموزش تعاليم دينى به بچههاى مدرسه شده بود. مرحوم حاج محمدعلى احيايى هم معلم بود، هم مدير دبستان و ... هم مداح اهلبيتعليه السلام. مهدى با تمام تلاش كودكانه خود، مثل تشنهاى كه به چشمهاى زلال و گوارا رسيده باشد، با گوشجان پاى محضر درس اين معلم مهربان و مشفق مىنشست و از چشمه علم و ادب او جرعه جرعه آب معرفت مىنوشيد. مرحوم حاج محمدعلى احيائى××× 1 در حقيقت اغلب كسانى كه شاگرد زندهياد حاج محمدعلى احيايى بودند، در بزرگى به تشكيل و راهاندازى هيئتهاى متوسلين و ذاكرين و محافل قرآنى همت گماشتند، عدهاى نيز جذب حوزههاى علميه شدند كه بيانگر تأثير اين معلم مؤمن و متعهد روستاى صبوبزرگ بر روح و جان كودكان و نوجوانان روستايى مىباشد. ××× نيز هرگاه كه به چشمان ستارهوَشِ مهدى مىنگريست درمىيافت كه در پشت اين نگاه معصوم و صبور، چه روح ناآرامى قرار دارد. مهدى خيلى زود از معلماش خواندن نماز را فرا گرفت و چون صداى كودكانهاش بسيار دلنشين مىنمود بعد از پايان درس، راه و رسم مداحى را نيز از او مىآموخت.
مهدى دوره دبستان را در روستاى صبوبزرگ به سال 1352 به پايان برد و براى ادامه تحصيلات وارد مدرسه راهنمايى «نارون» شد. او ديگر كودكى را پشت سر نهاده، قدم به عرصه نوجوانى گذاشته بود.
در كنار تحصيل مجدّانه مهدى به كار نيز اشتغال داشت و يكى از بازوهاى اقتصادى خانواده به شمار مىرفت. اين تربيت دو بعدى - تحصيل توأم با كار - از او نوجوانى پخته و متكى به نفس ساخته بود.
او كه مىديد پدر زحمتكشاش چگونه براى تأمين معاش خانواده ناچار است ساعتها در كوه و كمر و جنگل به سر ببرد، با به كار واداشتن بازوان كوچك خود، مىكوشيد تا ضمن مبارزه با فقر اقتصادى، بار اضافهاى بر دوش خانواده نباشد.
چرخهاى ارابه زمان مىچرخيد و گردونه ايام، بىوقفه به پيش مىرفت و زندگى اشكال جديد خود را به نمايش مىگذاشت. در اين نمايش مستمر، زنها و مردها پير و پيرتر و كودكان و نوجوانان جوانتر مىشدند و تجربيات اين تازهواردانِ صحنه زندگى، بيشتر مىشد. در اين نمايش واقعى، روز به روز نقش مهدى جدىتر و نمايانتر بروز مىيافت. او دوره آزمون بحرانى و سرنوشتساز بلوغ و نوجوانى را با موفقيت پشتسر گذاشت و اندك اندك به دنياى پرشور جوانى قدم نهاد. در پايان خردادماه سال 1355، مهدى دوره تحصيلات راهنمايى را پشت سر گذاشته و اكنون آماده بود تا وارد دبيرستان شود. او مىخواست تحصيلات خود را در رشته مكانيك ادامه دهد، اما نزديكترين هنرستان صنعتى با روستايشان كيلومترها فاصله داشت. از طرفى فقر شديد مالى خانواده به او اجازه نمىداد كه خانهاى در شهر اجاره كند.
والدين صبور و فداكار مهدى كه عشق و علاقه وافر او به ادامه تحصيل را ديده بودند تمام تلاش خود را بكار بستند، تا مهدى از ادامه تحصيل باز نماند. پدر، به رغم مشكل مالى، آستين همت بالا زد و مهدى را در «هنرستان صنعتى دكتر احمد ناصرى»، واقع در ميدان اختياريه تهران نامنويسى كرد. مهدى با تحمل دورى و سختى راه تمام همت و تلاش خود را صرف اين كرد تا تحصيلات خود را به نحو احسن ادامه دهد. در آن ايام، رفت و آمد روزانه از لواسان تا شميران كار آسانى نبود اما مهدى، با عزمى جزم، همه سختىها را بر خود آسان نمود و درسش را ادامه داد.
پابهپاى رود:
زمستان سال 1356 رژيم در يك اقدام ناشيانه تبليغاتى، طى هر مقالهاى فرمايشى با عنوان ايران و ارتجاع سرخ و سياه، مندرج در روزنامه اطلاعات، به ساحت مقدس زعيم سياسى - مذهبى و مرادِ در تبعيد ملت ايران حضرت امام خمينى(ره) جسارت كرد و اين عمل زشت، مقدمهاى شد تا خروش امت قهرمان ايران در سرتاسر كشور بنيان پوسيده رژيم ستمشاهى را بلرزاند.
حركتهاى اعتراضى، در اقصى نقاط كشور، بذر مقدس قيام در راه خدا را در سينههاى سرشار از اكسيژن خفقان مردم بارور مىكرد. در اين ميان مهدى شانزده ساله نيز، با بينش و درك خوبى كه از اوضاع سياسى و اجتماعى جامعه داشت، سعى مىكرد خودش را در جريان اين رود خروشان قرار دهد. شركت در راهپيمايىها از جمله فعاليتهاى مهدى در آن ايام بود. پس از كشتار مردم تهران در هفده شهريور 1357 انقلاب روزبهروز در ميان اقشار مختلف مردم وسعت بيشترى پيدا مىكرد و همين شرايط پر تلاطم كشور ايجاب مىكرد كه اقشار جوان و تحصيلكرده نقش آگاهى بخشىِ بيشترى را در ميان خانوادهها و اجتماع ايفا كنند. آن روزها، در وجود هنرجوى سال سوم اتومكانيك هنرستان دكتر ناصرى، شور و عشق به آرمانهاى شورانگيز «آقاى خمينى» و نفرت و اعتراض به رژيم سياسى حاكم موج مىزد. مهدى و دوستانش محيط هنرستان را به كانونى پرشور و آكنده از حال و هواى انقلاب تبديل كرده بودند. پدر مهدى آن دوره را خوب به خاطر دارد:
«يكبار رفته بودم هنرستانى كه مهدى درس مىخواند؛ هنرستان دكتر ناصرى، در منطقه «اُزگُل» بود. وقتى رئيس هنرستان را ديدم به من گفت: آقاى محترم! نگذاريد اين بچه بيايد هنرستان. او مىآيد اينجا و بچهها را مىبرد تظاهرات. خودش كه ديگر درس نمىخواند هيچ، نمىگذارد بچههاى ديگر هم درس بخوانند، البته عيبى ندارد، ولى من مىترسم او توى تظاهرات كشته شود، حيف است، بچه درسخوان و با استعدادى است.»
خواهر مهدى مىگويد:
«اواخر آبان ماه 57 بود كه يك روز مهدى به من گفت: آبجى، بچههاى همكلاسىام را در ميدان اُزگُل جمع كردم و رفتم بالاى سكوئى، تا براى آنها درباره جنايتهاى شاه و كشتار دانشجوهاى دانشگاه تهران سخنرانى كنم. اما درست وقتى كه بچهها و معلمها جمع شده بودند تا به حرفهايم گوش بدهند، يكى از دبيرهاى هنرستان آمد و يقه مرا گرفت و گفت: خرابكار خائن! اين حرفها چيست كه درباره اعليحضرت مىگويى؟ به محض آن كه يقهام را گرفت من هم بدون معطلى با او گلاويز شدم و با مشت به دهان او كوبيدم. بچهها كه اين صحنه را ديدند دلشان قرص شد و با خبرچينهاى ساواك كه چند تايى از آنها هم، خودشان را در بين دبيرهاى آن هنرستان جا زده بودند، درگيرِ زد و خورد شديدى شدند.
بعدها باخبر شدم كه مهدى و دوستانش، همان درگيرى را به يك تظاهرات بزرگ تبديل مىكنند و دسته جمعى به سمت ميدان اختياريه مىروند و در آنجا مرگ بر شاه و ازهارى گوساله - بازم مىگى نواره؟××× 1 تيمسار غلامرضا ازهارى، نخستوزير دولت نظامى رژيم شاه (از آبان تا دى 57) ضمن سخنرانى مفصلى در مجلس سناى رژيم گفته بود: «ما فرستاديم، رفتند بررسى كردند، سر و صداهاى شبانه بالاى پشتبامها ]فريادهاى تكبير مردم} منشاء انسانى ندارد. تعدادى نوار و بلندگو روى پشتبامها مىگذارند و آدم خيال مىكند چه خبر شده!» در پاسخ به اين ادعاى ابلهانه بود كه مردم در تظاهراتهاى روزانهشان، شعار «ازهارى گوساله - بازم مىگى نواره؟» را سر مىدادند. ××× مىگويند و نزديك ظهر متفرق مىشوند.»
بهمنماه سال 1357:
سرانجام تلاشهاى ملت رشيد ايران با رهبرىِ الهىِ امام خمينى(ره) به بار نشست و روح مبارزهجويى و عدالتخواهى مردم، سران رژيم شاه را در كابوس هولانگيزى فرو برد. خيل جوانان و زنان و مردان بىشمار، همچون سيلى بنيانكن به راه افتاد و در مسير خود، هر آنچه را كه رنگ ناراستى و ظلم داشت، با خود برد. مشتها در برابر تانك و سينهها در برابر گلولهها سپر شد. حماسه عاشوراىحسينى در هر روز خدا تكرار گرديد و خون بر شمشير پيروز شد. شاه و ديگر اعضاى خاندان منحط پهلوى از كشور گريختند اما بقاياى رژيم هنوز به اميد درهم كوبيدن قيام مردم مسلمان در كشور باقى مانده بودند. خونآشامان هر روز مردم را به گلوله مىبستند. با اين حال هنوز پير عارف انقلاب دستور مقابله به مثل نداده بود. تنها شعارى كه آن روزها لرزه بر اندام ستمپيشگان مىانداخت اين اتمام حجت مردمى بود كه: واى اگر خمينى(ره) حكم جهادم دهد - ارتش دنيا نتواند كه جوابم دهد.
عاقبت اين شور و التهاب مقدس مردم در بحرانىترين روزهاى انقلاب موجب شد كه ملت مسلمان ايران براى آخرين مصاف، در برابر رژيم قد علم كند. مهدى يكى از هزاران هزار نهال برومند بوستان آزادگىِ اين مرز و بوم بود كه با تمام وجود خود را در اختيار اين مقطع حساس از تاريخ سراسر مبارزه رهايىبخش مردم مسلمان ميهنش قرار داد. او در مشكلترين مراحل درگيرى حاضر بود و از همه مىخواست براى كمك به انقلاب و نجات خود از چنگال رژيم دژخيم «عارى از مهر» وارد ميدان بشوند.
خواهر مهدى مىگويد:
«روز 21 بهمن 57 بود كه انقلاب وارد مرحله حساس شد. من و همسرم آن ايام در خيابان تهران نو واقع در شرق تهران زندگى مىكرديم. يادم هست مهدى با اسلحهاى كه بدست آورده بود آمد و آن را در خانه ما مخفى كرد و در همان حال به من گفت تا مىتوانيد به سربازهاى پايگاه نيروى هوايى دوشان تپه از نظر غذا، لباس و دارو رسيدگى كنيد. آنها برادران ما هستند. ما هم ملحفههايى كه به پتو دوخته بوديم را شكافتيم و براى استفاده سربازان انقلابى پايگاه و زخمبندى مجروحين به آنها داديم. مقدارى تخممرغ آبپز و نان لواش را هم به سربازهاى نيروى هوايى كه در حال زد و خورد با نيروهاى لشكر گارد شاه بودند رسانديم.»
سرانجام زمستان سرد وطن در عصر آفتابى روز 22 بهمن جاى خود را به بهار آزادى سپرد رژيم دژخيم عارى از مهر، سرنگون شد. طبيعى بود كه در چنان شرايطى، نهال نوپاى انقلاب از جانب دشمنان داخلى و خارجى مورد تهديد واقع شود. طيف نيروهاى موجود در انقلاب به دو دسته اكثريت مردمى و فاقد سازماندهى نيروهاى مذهبى و اقليت ناچيز نيروهاى غيرمذهبى لكن سازماندهى شده تقسيم مىشد. ضرورى بود ياران راستين انقلاب با متشكل ساختن صفوف خود، بيش از پيش مواظب باشند تا جريان انقلاب از مسير اصلى خود منحرف نشود چرا كه آمريكا و استكبار جهانى و ايادى وابسته به آنان در داخل و خارج تصميم گرفته بودند انقلاب اسلامى را در همان گام اول با شكست مواجه كنند. نظام اسلامى كه جايگزين رژيم ستمگر شاهنشاهى شده بود، در نخستين روزهاى موجوديت خود با كارشكنى دشمنان دوستنما مواجه شد، با هدايت مأمورين سفارت آمريكا در تهران و عناصر سرويسهاى اطلاعاتى C.I.A و موساد و رژيم بعثى حاكم بر عراق، توطئههاى رنگارنگى به نام دفاع از قوميتها طراحى شد و هراز گاهى افرادى ظاهرالصلاح اما قدرتطلب، آشوبى به پا كرده و خواهان ارث و ميراث خود از انقلاب مىشدند. گروههاى ريز و درشت از جاى جاى مملكت مثل قارچ رشد كردند و فضاى آزاد و سامان نيافته روزهاى آغازين انقلاب را صحنه تركتازى و كارشكنى عليه رهبر انقلاب و جريان طبيعى ساماندهى نظام اسلامى كردند. از يك سو ايادى شوروى سابق در پوشش حزبها و گروهها و دستههاى سياسى گوناگون به ترويج و نشر آراء ماركسيستى و ضددينى پرداختند و از ديگر سو با همدستى خانها، فئودالها و مالكين بزرگ كوشيدند، عشاير و اقشار روستايى را رودرروى انقلاب قرار دهند. بدين ترتيب توطئه جديدى در پوشش دفاع از حقوق قوميتها شكل گرفت و بحرانى را فرا راه انقلاب قرار دادند. از ديگر سو ياران بريده انقلاب يا به عبارت بهتر ميوهچينان انقلاب نيز با نفسپرستى و قدرتطلبى تلاش كردند تا ضمن مانعتراشىهاى گوناگون، به هر قيمت كه شده سهم خود را از انقلاب بردارند. با اين همه خداوند مقدر ساخته بود كه انقلاب اسلامى از دل اين همه توطئه و نفاق سربلند و به سلامت بيرون آيد.
در جريان برگزارى همهپرسى سراسرى جهت تعيين نظام سياسى آينده كشور، مهدى نيز، دوشادوش هموطنان خود فعالانه شركت كرد و به «جمهورى اسلامى، نه يك كلمه كم، نه يك كلمه بيش» رأى «آرى» داد. با همين رأى، زندگى مهدى وارد عرصه جديدى شد. به دنبال تشكيل «حزب جمهورى اسلامى» توسط بزرگانى همچون: آيتالله دكتر سيدمحمد حسينى (معروف به بهشتى)، آيتالله سيدعلى حسينى خامنهاى، آيتالله اكبر هاشمى بهرمانى (معروف به رفسنجانى)، دكتر محمدجواد باهنر، دكتر سيدحسن آيت و...، مهدى در تابستان سال 1358 با هدف پيوستن به يك تشكّل سياسى - مذهبى وفادار به حضرت امام(ره)، به عضويت واحد دانشآموزى شعبه شميرانات اين حزب درآمد. هر چند، دغدغهاى كه باعث شد تا مهدى در آستانه هجده سالگى حاضر به پيوستن به يك تشكل از طراز حزب جمهورى اسلامى شود، بيش از آن كه صبغهاى سياسى داشته باشد، رنگى مذهبى و فرهنگى داشت. وى تا جايى كه بضاعت مالىاش اجازه مىداد، از مراكز انتشاراتى معتبر تهران نظير: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، انتشارات بعثت، نشر صدرا و واحد تبليغات حزب جمهورى اسلامى، آثار مفيد نويسندگان و انديشمندان مذهبى و انقلابى كشور را خريدارى و آنها را در سطح منطقه لواسانات، بين علاقمندان توزيع مىكرد. مادر ارجمندش در خصوص اشتياق شديد مهدى به ترويج فرهنگ اسلامى از طريق توزيع كتب مذهبى مىگويد:
«... اصلاً از فرداى پيروزى انقلاب، تمام زندگى اين بچه خلاصه شده بود در كتاب و كتاب و كتاب. خيلى به كتابهاى شهيد مطهرى علاقه داشت. مخصوصاً وقتى بعد از شهادت ايشان، امام گفت كه من تمام آثار او را تأييد مىكنم. البته بيشتر از تمام كتابها، به قرآن علاقه داشت. دائم مىديديم به هر دوست و آشنايى كه مىرسد، كتابى به او هديه مىدهد؛ كتابهاى مذهبى.
يادم هست آن روزها، دختر عمهاش در آمريكا درس مىخواند. يك روز ديدم مهدى نشست و خيلى با حوصله، نامهاى براى او نوشت و بعد يك جلد قرآن و يك جلد مفاتيحالجنان را با تعداد ديگرى از كتب مذهبى، همراه آن نامه بسته بندى كرد و برايش به آمريكا فرستاد. مىديدم كه چقدر خوشحال است. به من مىگفت: اگر يك چنين كتابهايى در آمريكا رواج پيدا كند، براى اسلام و انقلاب ما، خيلى مفيد است. پرسيدم: چطور مادر جان؟ گفت: اسلام دين فطرت و منطق است، دينى كه خداى آن به قلم سوگند ياد كرده، خب مردم آمريكا هم فطرت دارند و انساناند و اهل منطق. ما با قرآن و كتابهاى مكتبىمان خيلى راحت مىتوانيم آنها را با اهداف انقلابمان آشنا كنيم.»
به همت فعاليتهاى فرهنگى بىوقفه مهدى، خيلى زود شمارى از جوانهاى روستا هم با او دست همراهى دادند و حاصل تلاشهاشان به ايجاد كتابخانهاى نسبتاً مجهز، با تعداد فراوانى از آثار علمى، ادبى، مذهبى و هنرى ارزشمند منتهى شد: كتابخانه بسيج روستاى صبو بزرگ.
از همان فرداى پيروزى انقلاب، آفت گروهگرايى در قالب تظاهر افراطى به طرفدارى از احزاب و سازمانهاى كمونيستى و التقاطى در محافل اجتماعى كشور و خصوصاً فرزندان نازپروده اقشار مرفه مشاهده مىشد. آقازاده هايى كه تا همين چند ماه پيش سر سپرده گروههاى موسيقى پاپ مبتذل آمريكايى و كشته مرده شبه فرهنگ منحط هيپىها بودند و طوطى وار شعار «جنگ نكن، عشق بورز» آنها را، به نشانه روشنفكرى جار مىزدند، از طليعه نخستين بهار آزادى، دفعتاً بدل شدند به دشمنان آشتىناپذير! امپرياليزم جهانى، مدافعان سينه چاك مكاتب سوسياليستى؛ از چپ روسى و چينى گرفته تا چپ چريكى. مردم با فرياد اللهاكبر و دستهاى خالى، ماشين نظامى - امنيتى جهنمى رژيم طاغوت را منهدم كرده بودند و از فرداى پيروزى، اين اشرافزادگان مدافع حقوق خلقها، شعار مىدادند:
-: زنده باد مبارزه مسلحانه، ايران را سراسر ويتنام مىكنيم! شمارى از فرزندان سطوح بالايى قشر متوسط جامعه هم، كه بعضاً حتى قادر به روخوانى يك سوره كوچك مكى از كلامالله مجيد نبودند، دفعتاً هواى تأسيس يك جامعه بىطبقه توحيدى به سرشان زد و يك شبه بدل شدند به مفسرين انحصارى قرآن و نهجالبلاغه و در شرايطى كه آغاز سخن با ذكر مقدس «بسمالله الرحمن الرحيم» را دونشأن خود مىدانستند، مدام اعلاميهها و پلاكاردهاى سراسر نيرنگ گروهك «مجاهدين خلق» را كه با شعار شركآميز «به نام خدا و به نام خلق قهرمان» مزين بود، به رخ مردم مسلمان شهرها و روستاهاى اين آب و خاك مىكشيدند.
لواسانات، به واسطه داشتن موقعيت ييلاقى ممتاز و ويلاهاى اعيانىِ متعلق به اشرافِ شمال تهران، از همان تابستان سال 58، به پاتوق دنج مرفهزادگان سوپر انقلابى! تبديل شده بود. اينان هر روز، صبحها و غروبها در معابر منطقه تجمع مىكردند و هر يك از ايشان، به سبكى و سياقى، ضمن تعريف و تمجيد از سازمان و گروه و فرقه هپروتى خود، به تخطئه انقلاب اسلامى، رهبرى امام و دستاوردهاى نهضت ملت مسلمان ايران مىپرداخت. در بين اين جماعت، اكثريت با طرفداران «حزب كمونيست توده» و گروهك موسوم به «مجاهدين خلق» بود. تجمع اين انقلابيون قلابى در گذرگاههاى ييلاقى لواسانات، خيلى زود توجه مهدى را به خود جلب كرد. يكى از دوستان مهدى در اينباره مىگويد:
«... تابستان سال 58، لواسانات شده بود بازار مكاره گروههاى ضدانقلاب، آن روزها بازار بحث جمعى خيابانى، درباره سياست هم خيلى داغ بود. همهجور آدمى را مىشد در آن محافل ديد: عدهاى به تقليد از لنين، ريشبزى داشتند و عدهاى هم پشت لبهاىشان، سبيلى به قدر دو برابر كلفتى سبيل استالين جا خوش كرده بود. مىگفتند كه دين افيون تودههاست، اسلام را چه به انقلاب، آخوند را چه به سياست، چه كسى گفته خدا آدم را خلق كرده؟ كدام خدا؟ پروفسور اوپارين مىگويد همه عالم از ابر ئيدروژنى به وجود آمده، به گفته داروين منشاء انسان، نوعى ميمون ما قبل تاريخ بوده، كارگرهاى ايرانى به اين خاطر انقلاب كمونيستى نمىكنند كه لومپن شدهاند و فاسد، دهقانها و روستايىها هم خرافه پرستند و ناآگاه!
مهدى هر وقت فرصت مىكرد، مىرفت سر وقت اين آقايان عقل كل. درست است كه سن و سالى نداشت، اما تا دلتان بخواهد، روشن بود و اهل مطالعه، فن بيان خوبى داشت و مىدانست چطور و از چه راهى بايد با اين جور اشخاص صحبت كند. همين جوانى، ذهن خلاق و بيان مؤدب و منطقى او، باعث مىشد ابتدا به ساكن آنها مهدى را به جمعشان راه بدهند. او هم سعى مىكرد با روشى ارشادى و متين آنها را قانع كند، به خاطر دارم در همان ايام، تعدادى تودهاى پر مدعا در لواسان بودند كه مهدى مدام با آنها مباحثه داشت. او سعى مىكرد با استفاده از منطق و كتاب و سند و مدرك، آنها را متوجه اشتباههايشان بكند. ساعتها برايشان حرف مىزد و به صحبتهايشان هم گوش مىداد. بعد از مدتى، تودهاىها كه ديدند حريف اين يك الف بچه روشن و با سواد و خوشبيان روستايى نمىشوند، ديگر با او بحث نمىكردند، در عوض به اعتقادات مهدى توهين مىكردند. اين جا بود كه ديگر مهدى فهميد اينها زبان منطق سرشان نمىشود و مغرضاند. براى همين، خيلى محكم با تودهاىها برخورد كرد. طورى شد كه احدى از آن كمونيستهاى سبيل كلفت، هر وقت مهدى در لواسانات بود، جرأت نمىكردند توى منطقه آفتابى بشوند.»
مادر مهدى از چند و چون برخورد فرزندش با عناصر ضدانقلابى در روستاى صبو بزرگ، اين سان روايت مىكند:
«... شنيدم يك روز اهل محل مىگويند: نمىدانيم شبها چه كسى مىآيد توى حمام، توى مسجد و توى كوچههاى ده، اعلاميههاى ضدانقلابى مىريزد و مثل جن غيبش مىزند.
مهدى به محض اين كه اين خبر را شنيد، آمد و يكى از دوستانش را صدا كرد و به او گفت: از فردا شب، تو، آن سر كوچه و من اين سر كوچه مخفى مىشويم، تا ببينيم اين كار زير سر چه كسى است.
شب بعد، مهدى و دوستش آنها را شناسايى كردند. معلوم شد از طرفداران منافقين بودند. چهار نفر بودند. مهدى و دوستش آنها را گرفتند و بردند داخل ساختمان حسينيه محل. حتى من وقتى به آنجا رفتم، ديدم داخل حسينيه چهار نفر ايستادهاند و روبهروى آنها هم مهدى و دوستش ايستادهاند. كنجكاو شدم بفهمم آنجا چه خبر است.
مخفيانه گوش ايستادم، شنيدم كه بچهام دارد خيلى آرام و آهسته و با زبان خوش، با آنها صحبت مىكند.
اين ماجرا گذشت. هفته بعد، باز شنيديم اينها جسارت كردهاند و مىخواهند دوباره توى ده، اعلاميه بياورند. مهدى هم عدهاى از بچههاى ده را جمع كرد و رفت جلوى آنها ايستاد. بعد از يك درگيرى و كتك كارى مفصل، عدهاى از طرفداران منافقين فرار كردند و دو، سه نفر ديگرشان هم كه نتوانسته بودند فرار كنند، به چنگ بچههاى ده افتادند. مهدى و رفقاى او، آنها را يك گوشمالى حسابى دادند و بعد، ولشان كردند بروند.»
در پايان تابستان و مقارن با فصل گشايش مدارس، مهدى بار ديگر راه تهران را در پيش گرفت. سال تحصيلى جديد )1358-59( در شرف آغاز بود و فرزند برومند خانواده خندان، آخرين پايه تحصيلى خود را در پيشرو داشت. روزها و از پى آنها، ماهها، به سرعت برق و باد، سپرى مىشدند. پاييز برگريز، جاى خود را به زمستان سرد و برفى داد و در پى آن، بهارى ديگر از راه رسيد. اشتغال به درس و تحصيل و در پيش بودن فصل امتحانات، مانع از آن نشد تا مهدى، در فعاليت براى آبادسازى لواسانات سهم خود را ايفا كند.
از اواسط بهار سال 1359، مهدى وارد «جهادسازندگى» لواسانات شد. تلاشهاى او و ديگر جهادگران زحمتكش، منجر به آن شد كه روستاى صبو بزرگ از نعمت آب شرب لولهكشى برخوردار شود. مهدى خودش در تمامى مراحل اين پروژه عمرانى، حضور فعال داشت و كل خانهها و مغازههاى روستا را لولهكشى كرد. سپس براى رفع كمبود آب، در نارون يك دهنه چاه عميق حفر كرد و سرانجام با همكارى يارانش در جهادسازندگى، موفق شد تا حمام قديمى روستا را هم بازسازى كند. فعاليتهاى عمرانى مهدى در جهادسازندگى، منحصر به روستاى صبو بزرگ نبود. هر روستايى كه در منطقه لواسان براى كار عمرانى در نظر گرفته مىشد، او نيز در كنار بچههاى جهاد، عازم آنجا مىشد. فعاليتهاى مهدى در جهاد سازندگى، فعاليتهاى ارزشى بود. عملكرد او در جهاد، بيانگر اين موضوع بود كه او هميشه به فكر كمكرسانى به محرومين روستايى است. چرا كه خود، محروميت و ندارى را با گوشت و پوست احساس كرده بود و حال كه امام فرمان بازسازى ويرانىها را صادر كرده بود، مىكوشيد كمر همت به بازسازى ويرانهها ببندد. در كنار اين فعاليتهاى فرهنگى و عمرانى، مهدى با تلاشى مضاعف موفق شد در پايان سال تحصيلى 58-59 از «هنرستان صنعتى دكتر ناصرى» ديپلم خود را در رشته اتومكانيك بگيرد.
مسافر كربلا
آخرين روزهاى شهريور سال 1359 خزان سرخرنگى روستاى صبوبزرگ را در برگرفت. هجوم باد پاييزى امان شكوفهها را بريده بود. زمين پر بود از برگهاى زردى كه، از تن لرزان درختها بر زمين مىريخت و در حالى كه مىرفت تا زمين در خلسه يك رخوت پاييزى فرو رود، آژير تجاوز به صدا درآمد. ماشين جنگى رژيم بعثى صدام حسين، با استعداد 12 لشكر قدرتمند زرهى، مكانيزه و پياده، گرد آمده در سه سپاه رزمى، هجوم سراسرى خود را از پنج استان مرزى كشور اسلامى ما شروع كرد، تانكهاى پيشرفته اهدايى ابرقدرت شرق به صدام در زير شنىهاى خشنشان هرچه آبادى و آبادانى را سر راه خود ديدند، به تلى از خاك و ويرانى تبديل كردند. هواپيماهاى فرانسوى و روسى ارتش بعث در چندين اسكادران مرزهاى جغرافيايى را درنورديدند و مراكز حساس و حياتى كشور از جمله فرودگاه مهرآباد را بمباران كردند.
امام عزيز در پيامى به مردم فرمود:
«... هيچ جاى خوف نيست، يك ديوانهاى آمده، سنگى انداخته و فرار كرده ليكن ما چنان سيلىاى توى دهان صدام خواهيم زد، كه ديگر از جايش بلند نشود.»
در همين روزها كبوترى از روستاى صبوبزرگ پرواز كرد. از فراز گردنهها گذشت، به لانههاى گنجشكان سرك كشيد و بر شاخهاى از درخت تناور انقلاب (واحد بسيج مستضعفين سپاه پاسداران) نشست تا خستگى در كند. خون عشق همچون شوق پرواز در بال و پرش به جريان افتاد همانجا ماند و لانه ساخت و در سايه سار اين درخت سرسبز به دانهچينى خوشههاى ايمان مشغول شد.
عشق او به خدا و روح خدا، به شجره طيبه بسيج مستضعفين نيز، تسرى يافت. همنشينى با بسيجيان لواسان و تلاش مشترك براى راهاندازى «كتابخانه بسيج روستاى صبو بزرگ»، به شوق وافر مهدى براى خدمت هر چه بيشتر به قيام الهى امام خمينى(ره) دامن زد. مادر ارجمندش در اين باره مىگويد:
«... از بابت پايان كار لولهكشى آب روستا كه خيالش راحت شد، ديدم مدتى است خيلى اين بچه توى فكر مىرود، خيلى نگران است. يك روز از پدرش پرسيد: بابا، شما براى آينده من چه فكرى كردهايد؟ پدرش جواب داد: فكر كردن ندارد، حالا كه به سلامتى ديپلم خودت را هم گرفتى، يا برو دانشگاه، يا به خدمت سربازى. خودت بايد در اين مورد تصميم بگيرى پسر جان. مهدى بعد از شنيدن جواب پدرش، لحظهاى ساكت بود، هيچى نگفت. بعد گفت: بابا، شما اجازه مىدهى من بروم توى بسيج؟ بند دل من و پدرش لرزيد. خيلى نگران شديم. من به او گفتم: مادر جان، تو كه بچه با استعدادى هستى، برو دانشگاه، به درست ادامه بده. اما او كوتاه نيامد. رفت در بسيج ثبتنام كرد. چند روز بعد، آمد به ما گفت: من برگه آماده به خدمت خودم را گرفتهام، منتها مىخواهم بروم پادگان امام حسينعليه السلام سپاه تهران، آن جا يك دوره آموزش فشرده يك ماهه ببينم. بعد هم به خواست خدا، مىرويم جبهه. هر چه خواستم مانع بشوم، بىفايده بود. مىخنديد و به من مىگفت: هيچى نيست ننه، نترس، ناراحت نباش. خلاصه، چند روز بعد، مهدى براى آموزش، رفت به پادگان امام حسينعليه السلام».
همان ماههاى اول شروع جنگ بود كه آموزش مهدى در بسيج به اتمام رسيد. ابتدا قصد داشت براى مبارزه با ضدانقلابيون به كردستان برود، اما با ادامه تجاوز رژيم بعث قرار شد او و دوستان هم دورهاش را به يكى از جبهههاى جنوب اعزام كنند.
تا دىماه 1359 ماشين جنگى ارتش بعث، بخشهاى وسيعى از پنج استان ايران را به محاصره و اشغال خود درآورد. جوانان پرشور ميهن اسلامى به سوى جبههها سرازير شدند تا ارابههاى جنگى دشمن را از كار بيندازند، اما گويى مظلوميت ياران روحالله تمامى نداشت و آنها در اين جبهه هم بايد غربت و تنهايى را به دوش مىكشيدند. حاكميت آقاى ××× 1 نام رمز عملياتى بنىصدر كه از سوى سازمان جاسوسى آمريكا برايش در نظر گرفته شد. وى چند ماه پيش از رياست جمهورىاش، با حقوق ماهيانه 5000 دلار مخفيانه به استخدام C.I.A در آمده بود. براى اطلاع بيشتر، ر.ك. به كتاب: اسناد لانه جاسوسى آمريكا، جلد 9 (اسناد بنىصدر) دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، چاپ اول، تابستان 0631. ×××S.D.LURE.1!! بر مقدرات كشور و فرماندهى خائنانه او در جبهههاى جنگ، عرصه را بر نيروهاى مخلص بسيجى و پاسداران انقلاب تنگ كرد. بنىصدر با تز مضحك خود؛ جنگ به شيوه اشكانيان! و اين شعار كه زمين مىدهيم و زمان مىگيريم، اجازه داد تا دشمن خود را به پشت دروازههاى شهر اهواز برساند. او با اظهارات منافقانه خود هميشه سعى داشت تا نيروهاى مكتبى و در خط امام را منزوى نمايد و كار را تا آنجا رساند كه ضمن صدور حكمى خطاب به مسؤولين وقت ستاد مشترك ارتش، دستور داد هيچكس حق ندارد در جبههها به نيروهاى پاسدار اسلحه و مهمات بدهد. اشغال شهرهاى خرمشهر، هويزه، سوسنگرد، بستان و بخشى از آبادان توسط دشمن براى نيروهاى رزمنده بسيار سنگين و غيرقابل تحمل بود. از اينرو عدهاى از «دانشجويان مسلمان پيرو خط امام» به فرماندهى سيدحسين علمالهدى بر آن شدند تا با يورش به دشمن در محور هويزه بخشى از خاك ميهن اسلامى را از چنگ دژخيمان خارج سازند. مهدى، اين جوان رعناى لواسانى نيز، همراه با دانشجويان پيرو خط امام آماده شد تا ضربه مهلكى به دشمن وارد سازد.
1359/10/15
همهچيز براى اجراى عمليات نصر فراهم شده بود و هماهنگى لازم با نيروهاى توپخانه ارتش هم انجام گرفت تا در موقع لزوم با آتش پشتيبانى خود، آنها را حمايت نمايند.
مهدى به همراه دانشجويان پيرو خط امام نيمههاى شب به قلب مواضع دشمن هجوم بردند و جنگ نابرابرى را آغاز كردند: جنگ گوشت و پوست، با تانك و زره.
بعد از لحظاتى تقاضاى آتش توپخانه كردند اما اين درخواست آنها بىجواب ماند و فاتحان لانه جاسوسى آمريكا در گردابى كه طرفداران بنىصدر براى آنها فراهم كرده بودند اسير شدند و مظلومانه تا مرز شهادت جنگيدند و عروس شهادت را در آغوش كشيدند. مهدى به طرز معجزهآسايى از اين معركه جان سالم بدر برد و به عقب برگشت. او كه شاهد جنگ نابرابر ياران خود با نيروهاى عراقى بود و لحظات شهادت آنها را با چشمان خود مشاهده كرده بود تا مدتها خنده بر لبانش نقش نمىبست. در كتاب «جنگ، بازيابى ثبات» در خصوص عمليات هويزه كه به عمليات نصر معروف شد، آمده است:
«... مرحله دوم از دور اول عمليات نصر در ساعت 8 صبح روز 16 دىماه 1359 آغاز شد. پس از پيشروىهاى اوليه در اين روز، با تشديد آتش دشمن پيشروى به تدريج كند شد و سرانجام در بعدازظهر در حالى كه نيروهاى سپاه در خط مقدم درگير بودند، نيروهاى زرهى ارتش عقبنشينى كردند. عقبنشينى يگانها علاوه بر تأثير نامطلوب بر روحيه نيروها، موجب از بين رفتن سازمان و انسجام نيروهاى خودى شد. نيروهاى پياده سپاه نيز كه 1/5 تا دو كيلومتر جلوتر از نيروهاى ارتش قرار داشتند به علت عدم آگاهى از عقبنشينى، در محاصره دشمن قرار گرفته و تعدادى از آنها مظلومانه به شهادت رسيدند.
برابر گزارش سپاه، 140 تن از نيروهاى انقلابى كه شمارى از آنها دانشجويان پيرو خط امام بودند، به شهادت رسيدند. اين دانشجويان پس از تحويل گروگانهاى آمريكايى به دولت جمهورى اسلامى، عازم جبهههاى نبرد شده بودند.
بنىصدر كه در باطن، از به مسلخ فرستادن شمار زيادى از تحقير كنندگان××× 1 جيمى كارتر، رييسجمهور وقت آمريكا، بارها از تصرف لانهجاسوسى به عنوان «تحقير بىرحمانه آمريكا» ياد كرده بود. ××× ارباب يانكى خود غرق شادكامى بود، پس از به شكست كشاندن نبرد هويزه، به منظور توجيه علل ناكامى در نامهاى خطاب به امام نوشت:
«... دشمن با دو لشكر در پنج نوبت حمله متقابل كرد. امروز، چهارمين روز مقاومت نيروهاى ما است. اين طور كه مىگويند، يك لشكر دشمن از بين رفته، اما به ما هم بسيار صدمه خورده است. حمله بدون احتياط، نتيجه نمىدهد. روز اول، پيروزى بود. روز دوم، ساعت 4 بعدازظهر، پشت به جبهه كردند. وقتى با خبر شديم، نيم ساعتى از اين عمل مىگذشت.××× 1 ر.ك. به كتاب: جنگ؛ بازيابى ثبات، مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه، صص 111 و 112. ××׫
به راستى در اتاق جنگ بنىصدر چه مىگذشت؟ بر تيم مشاورين او چه حال و هوايى حاكم بود؟، فلسفه طرحريزى عمليات نصر چه بود؟
امير سپهبد شهيد علىصياد شيرازى در پاسخ به اين پرسشها گفته است:
«... اطراف بنىصدر را، مشاورينى گرفته بودند كه به جز تخصص و يك مقدار آگاهىهاى تئورى، از علم نظامى چيزى سرشان نمىشد... بنىصدر را اميدوار كرده بودند كه به زودى حساب دشمن را مىرسيم. با همان روحيه ناسيوناليستى، وطنپرستى و ميهن پرستى كه از ]دوران رژيم} سابق ]در ارتش }مانده بود، به او نويد داده بودند. حتى در اتاقهاى جنگ، خيلى راحت طرح نابودى يگانهاى دشمن را نشان مىدادند. فلشهاى روى نقشه، نشاندهنده اين بود كه دشمن دور مىخورد و منهدم مىشود. بنىصدر هم گمان مىكرد آن فلشها كه روى نقشه كشيده شده، در روى زمين هم راحت اجرا مىشود. در دوران فرماندهى كل قواى بنىصدر، دو سه تا تك هم انجام دادند كه يك مقدار در اول كار گرفت، ولى زود خنثى شد: حمله اول، تكى بود از اهواز، در محور جاده خرمشهر - در منطقه دب حردان - كه تك خوبى بود و شايد هشتصد تا اسير هم گرفتند، ولى آقايان صدايش را در نياوردند كه بعد چه بر سرمان آمد و در پاتكى كه دشمن زد، چگونه عقب زده شديم.
حمله دوم، تك در جبهه طراح، در اطراف كرخه نور بود به اسم «عمليات نصر» و همينطور پاتكى كه دشمن در اين عمليات به طرف سوسنگرد و هويزه كرد و قتلعامى كه بچههاى سپاه شدند. البته يك حماسه آن جا آفريده شد... وقتى نتيجه تلاشها اين طورى شد، همان طراحان نظامى به بنىصدر برآورد عملياتى دادند. در اين برآورد آمده بود: دليل توقف ما و اين كه نمىتوانيم جلو برويم، اين است كه به زبان ساده آمار و ارقام، توان رزمى ما نسبت به دشمن، در سطح پايينتر است و با اين توان رزمى، نمىشود جنگيد.»××× 1 ر.ك. به كتاب: ناگفتههاى جنگ، خاطرات امير سپهبد شهيد على صيادشيرازى، به اهتمام: احمد دهقان، دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنرى، چاپ اول 1378، گفتار پانزدهم، صص 198 و 199. ×××
در پى شكست تلخ «عمليات نصر» و شهادت جمع كثيرى از همرزمان مهدى خندان در كربلاى خونين هويزه، روز بيست و چهارم اسفندماه سال 1359، او و همرزمان بسيجىاش با چند دستگاه اتوبوس، اهواز را به مقصد تهران ترك كردند. دو روز بعد، مهدى با بسيج سپاه منطقه 10 تهران تسويه حساب كرد. در رونوشت اين برگه مىخوانيم:
باسمه تعالى
برادر مهدى خندان، يك قبضه تفنگ كلاشينكف قنداق تاشو، به شماره بدنه 15682، يك عدد سرنيزه، يك جيب خشاب، چهار عدد خشاب و 116 تير فشنگ، يك دست لباس كار، يك عدد كيسه انفرادى، يك عدد كولهپشتى و يك دست پيراهن شلوار گرمكن تحويل انبار اسلحه و تداركات دادهاند.
مسؤول واحد تداركات
روشن - امضاء
1359/12/27
مهدى در برگه تسويه حساب خود نوشته است:
باسمهتعالى
برگ تسويه حساب
بدين وسيله اعلام مىشود كه اين جانب مهدى خندان، داراى كارت جنگى به شماره 21228 كه از طرف سپاه منطقه 10 تهران جهت اعزام به جبهه معرفى شدم، در تاريخ دى ماه 1359 به مأموريت جنگى اعزام و در تاريخ 24 اسفند 59 از مأموريت بازگشتم. به اطلاع مىرسانم تاكنون جمعاً مبلغ 21800 ريال معادل دوهزار و هشتصد تومان، تحت عنوان مساعده، حقوق و غيره دريافت نمودهام. اكنون به علت پايان مأموريت، تقاضاى تسويه حساب دارم و كليه لوازم و وسايلى كه هنگام اعزام به مأموريت جنگى تحويل اين جانب شده بود را به مسؤولين ذيربط تحويل دادم.
مهدى خندان - امضاء
27 اسفند 1359
در بازگشت از همين مأموريت و مقارن با حلول عيد سال 1360، مهدى مصمم شد به صف سبزپوشان سپاه انقلاب بپيوندد. او خود را فدايى مكتب اسلام مىدانست و منتهاى آرزويش، الحاق به صفوف زبدهترين فداييان اسلام، يعنى پاسداران كيان انقلاب اسلامى ايران بود. مهدى، به رغم برخوردارى از سرشارترين عواطف انسانى، عشق به پدر و مادر زجر كشيده خود را تحتالشعاع عشق به آرمانهاى والاى اسلام و سرسپردگى محض به تعاليم قرآن و پيروى از اوامر حضرت امام(ره) مىدانست. حال و پس از مشاهده رشادتهاى مظلومانه پاسداران انقلاب در نبرد هويزه، ديگر هيچ وسوسه و يا ترديدى، قادر نبود دغدغه شيرين الحاق به جمع ياران سبزپوش امام را از قلب پاك اين جوان آزاده به در كند.
مهدى خندان، پس از طى مراحل پذيرش در سپاه منطقه 10 تهران، روز 31 فروردين ماه سال 1360 براى طى دوره آموزشى ويژه سپاهيان پاسدار، به پادگان امام حسينعليه السلام اعزام شد.
يكى از ياران همدورهاى مهدى، مىگويد:
«... با مهدى در پادگان امام حسينعليه السلام آشنا شدم. هر دو ما جزء پاسداران دوره آموزشى شانزدهم آن پادگان بوديم كه بعد از تقسيم، ما را فرستادند به گروهان 2 آموزشى، براى طى دوره تخصصى ديدهبانى. مراحل آموزش بسيار دشوار و فشرده بودند. شب و روز نداشتيم و مدام كار مىكرديم. مهدى با روحيه خستگىناپذير، جديت و صميميت خودش، خيلى زود در جمع بچهها شاخص شد و رو آمد. جوان فوقالعاده مستعدى بود و مربيان سختگير مركز آموزش از آن همه پشتكار و استعداد او، خيلى خوششان آمده بود. يك وقت چشم بر هم زديم و ديديم دوره آموزش به آخر رسيده.»
در فرجام 50 شبانه روز آموزش پيچيده و سخت، مهدى موفق شد به آرزويش دست يابد و گواهى پايان دوره آموزشى را اخذ كند:
بسمه تعالى شماره: 71
گواهى نامه پايان دوره آموزشى تاريخ: 20 خرداد 1360
تخصص ديدهبانى
گواهى مىشود:
برادر مهدى خندان فرزند امام قلى به شماره شناسنامه 150 صادره از لواسان در دوره آموزشى شانزدهم مركز آموزش شماره 2 سپاه پاسداران انقلاب اسلامى از تاريخ 31 فروردين 1360 شركت نموده و در 19 خرداد 1360 آن را با موفقيت به پايان رسانده است.
مسؤول مركز آموزش شماره 2 سپاه
امضاء
مهر مركز آموزش پادگان امام حسين.
خواهر مهدى، از نخستين بارى كه سرو قامت برادرش به لباس سپاه سبز شد، روايت دلنشينى دارد: «... دوره آموزشىاش كه تمام شد، لباس فرم سپاه را تحويل گرفت و به خانه آمد. حال و هواى عجيبى داشت. اصرار داشتيم آنها را بپوشد تا ببينيم در لباس سبز سپاه چه جلوهاى پيدا مىكند. اول قبول نكرد. خيلى كه به او اصرار كرديم، كوتاه آمد، ولى قبل از به تن كردن آن، ناگهان حالش منقلب شد و به شدت زد زير گريه. از مادرمان با التماس مىخواست كه قبل از پوشيدن لباس، براى او دعا كند. مىگفت: ننه، تا تو برايم دعا نكنى، من لياقت پوشيدن اين لباس را نخواهم داشت. مادر كه تاب ديدن گريه و بىتابى مهدى را نداشت، بلافاصله دعا كرد. مهدى رفت توى اتاق ديگر، لباسش را تعويض كرد و برگشت. خدايا! چه مىديديم؟ لباس سبز سپاه چقدر به قد رشيد و چهره سبزهاش مىآمد! شده بود عين ماه شب چهارده. از اين كه چشمهاى ما آنطور به او خيره شده بود، خيلى خجالت مىكشيد، چند دقيقه بعد رفت و لباس فرم را درآورد و آن را با نهايت احترام تا كرد و گذاشت داخل گنجه.
بعد از آن روز، هر چه به او اصرار كردم يك بار ديگر، محض خوشى دل من، چند دقيقه آن لباس را توى خانه بپوشد، قبول نكرد. بار آخر گفت: آبجى، پشت اين لباس فرم، كلى حكمت خوابيده، در زمان جنگ، يك نفر سپاهى موقعى حق دارد اين لباس سبز و آن آيه مقدس دوخته شده بر روى سينهاش را بپوشد كه توى ميدان جنگ حضور داشته باشد.
به همين خاطر، نه ما اعضاى خانواده و نه هيچ كدام از دوستهاى سپاهى و بسيجىاش، هيچ وقت نديديم او در شهر يا اصلاً مناطق پشت جبهه، لباس فرم سبز سپاه را بپوشد. مهدى مىگفت: لباس سبز سپاه، لباس رزم حضرت علىاكبرعليه السلام است، اين لباس را فقط بايد در ميدان رزم پوشيد.»
روز بيست و دوم خردادماه سال 1360، مهدى براى آغاز خدمت رسمىاش در سپاه، خود را به پادگان ولى عصر(عج) سپاه منطقه 10 تهران معرفى كرد. دو روز پيشتر، امامخمينى(ره) طى صدور حكمى خطاب به ستاد مشترك ارتش جمهورى اسلامى، بر كنارى «ابوالحسن بنىصدر» از سمت فرماندهى كل قوا را رسماً اعلام فرموده بود. از همان روز به بعد هم لايحه «بررسى كفايت سياسى رييس جمهور» توسط نمايندگان مردم در مجلس شوراى اسلامى در دستور كار مجلس قرار گرفت. «جبهه متحد ضدانقلاب»، متشكل از: سازمان مجاهدين خلق، نهضت آزادى، جبهه ملى، سازمان چريكهاى فدايى خلق شاخه اقليت، حزب مائويستى رنجبران، سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر، سازمان راه كارگر، اتحاديه كمونيستها، سازمان طوفان، رزمندگان آزادى طبقه كارگر، جبهه دموكراتيك ملى، جنبش مسلمانان مبارز، گروه آرمان مستضعفين با كليه شاخههاى دانشآموزى، دانشجويى، كارمندى و صنفى وابسته به اين احزاب، در دفاع از «بنىصدر» اعلام موجوديت كرد. نمايندگان ليبرال مجلس از قبيل: مهدى بازرگان، يدالله سحابى، هاشم صباغيان، عزت الله سحابى، علىاكبر معينفر، اعظم طالقانى و... به نشانه همبستگى با «بنىصدر» نطقهاى پيش از دستور مجلس را به محلّى براى تحريك و تشنج افكار عمومى تبديل كردند. در شرايطى كه اعضاء و طرفداران سازمانها و احزاب متحد بنىصدر و در رأس آنان گروههاى شبه نظامى منافقين؛ موسوم به «واحدهاى ميليشيا» با حمله به مردم، مراكز ادارى دولتى، نهادهاى انقلابى، دفاتر حزب جمهورى اسلامى، ايجاد راهبندان در خيابانها و معابر و به آتش كشيدن اتوبوسهاى شركت واحد، قصد زهر چشم گرفتن از مردم را داشتند، در داخل مجلس نيز، ليبرالهاى لومپن مآبى از قماش «معينفر»، ضمن حمله فيزيكى××× 1 رجوع كنيد به تصاوير كتك خوردن يكى از نمايندگان حزباللهى مردم در پشت تريبون مجلس، توسط معينفر، در كتاب: عبور از بحران، كارنامه و خاطرات سال 1360 - اكبر هاشمى رفسنجانى. ××× به نمايندگان مخالف بنىصدر، سعى كردند روند بررسى لايحه عدم كفايت سياسى او را به بن بست بكشانند. در چنين شرايطى بود كه سازمان منافقين در روز 30 خرداد 1360 با صدور بيانيهاى موسوم به «اطلاعيه سياسى - نظامى سر فرماندهى مجاهدين خلق ايران» خطاب به «كليه كادرها، شاخههاى تهران و مراكز استانها و واحدهاى ميليشياى سازمان»، دستور آغاز قيام مسلحانه سراسرى آنان عليه انقلاب اسلامى ملت ايران، امام خمينى(ره) و نظام جمهورى اسلامى را صادر كرد و از كليه احزاب و گروههاى همسو با بنىصدر و منافقين خواست تا به اين طغيان اهريمنى ملحق شوند. شورش مسلحانه روز سى خرداد، به واقع در حكم ابراز افلاس سياسى بنىصدر و طرفداراناش در جبهه متحد ضدانقلاب و تلاشى بود براى كشانيدن كشور جنگ زده، به لبه پرتگاه يك جنگ خونين داخلى. و اين يعنى، همدستى عملى رييسجمهور و متحدان آن، با دشمن متجاوز بعثى حاكم بر عراق.××× 1 رژيم بعث در كشور بلغارستان تحويل داده شد. مطابق رسيدهاى بانكى موجود در «مركز آندلس»، رييس جمهور مخلوع ايران در قبال دادن اين اطلاعات، طى شش نوبت و از طريق بانكهاى شهر «موناكو» فرانسه، از رژيم بعثى سابق عراق، پول دريافت كرده است.»
ر.ك.به: روزنامه جوان، سال ششم، شماره 1526، ص 2، به تاريخ دوشنبه 19 مرداد 1383 هجرى خورشيدى. ×××
- شانزده ماه پس از سرنگونى رژيم جنگ افروز بعثى حاكم بر عراق، در مرداد 1383، سرويس سياسى خبرگزارى فارس گزارش داد: «در پى كشف اسناد محرمانه موجود در آرشيو مركز استخبارات رژيم صدام در شمال بغداد موسوم به «مركز آندلس» كه طى دوران حاكميت رژيم بعث فقط چندتن از مقامات عالى رتبه عراقى اجازه دسترسى به آنها را داشتند، از همكارى گسترده گروهك منافقين با رژيم صدام پيش از آغاز جنگ تحميلى پرده برداشته شد. در تعدادى از اين سندها، گزارشهاى رمز شده ارسالى از منافقين، در ارتباط با استعداد نيروهاى مسلح و وضعيت كلى كشور ايران قبل از تجاوز 31 شهريور 1359 مشاهده شدهاند، اين اسناد، همچنين مبين ارتباطهاى مالى و حمايت مادى رژيم صدام حسين از منافقين، از 1358 - يك سال و نيم قبل از آغاز جنگ تحميلى هشت ساله - است. بخش ديگرى از اسناد به دست آمده از مركز جاسوسى رژيم صدام، مربوط به ابوالحسن بنىصدر است كه در آنها به ارتباط رييسجمهور مخلوع كشور ايران و تماسهاى او با رژيم صدام، طى دو نوبت، با واسطهگرى برخى سركردگان سازمان مجاهدين خلق در ارديبهشت و خرداد سال 1360 اشاره شده است. بخش بعدى اسناد، مربوط به آخرين اطلاعات و وضعيت نيروهاى ايرانى در جبهههاى غرب و جنوب است كه توسط بنىصدر و از كانال منافقين، پس از فرار رجوى و بنىصدر به پاريس در مرداد 1360، به مأموران اطلاعاتى رژيم بعث تحويل داده شد. بخش آخر اسناد، حاوى اطلاعات مهم نظامى مربوط به نيروهاى مسلح ايران است كه در زمستان سال 1361 و در آستانه آغاز عمليات بزرگ ايرانيان در شرق استان عماره عراق، موسوم به «نبرد والفجر مقدماتى»، توسط بنىصدر و با واسطهگرى گروهك منافقين به مقامات سفارت روز 31 خرداد، با رأى اكثريت قاطع نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، بنىصدر براى ادامه رياست جمهورى نظام اسلامى، فاقد كفايت سياسى شناخته شد و فرداى آن روز، حضرت امام خمينى(ره) براساس اختيارات رهبرى مصروحه در اصل 110 قانون اساسى، فرمان عزل بنىصدر از رياست قوه مجريه و تشكيل «شوراى موقت رياست جمهورى» براى اداره امور كشور تا زمان برگزارى انتخابات پيش از موعد را صادر فرمود.
مهدى خندان در چنين حال و هوايى بود كه به واحد عمليات سپاه منطقه 10 تهران در پادگان ولى عصر(عج) ملحق شد. اين واحد در آن ايام با تشكيل واحدهاى ضدتروريستى ويژه، موسوم به «گشت سيار ثارالله» و «گشت سيار القارعه» به مقابله با تحركات تروريستى گروهك منافقين و همگرايان چپ و ملى - مذهبىنماى آنان برخاست. «نصرتالله قريب»، از پاسداران گردان چهارم پادگان ولىعصر(عج) - معروف به گردان فتح - در تشريح دشوارىهاى فراروى واحدهاى ضدتروريستى سپاه تهران مىگويد: «... از دهه سوم خردادماه سال 1360 به بعد، تهران هر گوشهاش ناامن بود و غرق در آشوب و اغتشاش. بنىصدر و اعوان و انصار منافق، ملى و چپى او، تيغشان را براى انقلاب از رو بسته بودند. دم به دقيقه از نقاط مختلف شهر به ما خبر مىرسيد فلان جا يك كاسب را ترور كردهاند، جاى ديگر با انفجار بمب آتشزا، مردم را داخل اتوبوس واحد زغال كردهاند، دختران ميليشيا با تيغ موكت بر، زن و دخترهاى حزباللهى و چادرى را سلاخى كردهاند، به فلان بانك دستبرد زدهاند، قصد دارند به مراكز حساس دولتى از قبيل مجلس، مخابرات و صدا و سيما حمله كند. خلاصه، اوضاع خيلى آشفتهاى بود. مسؤوليت برقرارى و حفظ امنيت مركز سياسى كشور، عمدتاً به دوش سپاه تهران و مشخصاً واحد عمليات پادگان ولىعصر(عج) افتاده بود و ما نيروهاى اين پادگان، به علت محدوديت نيرو، كمبود شديد امكانات و وسعت فعاليت تروريستها در «كلان شهر» تهران، حتى فرصت سر خاراندن هم نداشتيم.»
مهدى كه از حيث سازمانى، جمعى گردان هشتم - معروف به «گردان حديد» - سپاه منطقه 10 بود، در سركوبى ترويستهاى ضدخلقى و حفظ امنيت شهر تهران به صورت شبانهروزى فعاليت مىكرد و از همين طريق، توانست جوهره ناب سپاهىگرى خود را آشكار سازد. سوءقصد به جان نماينده امام در شوراى عالى دفاع و امام جمعه تهران حضرت آيتالله خامنهاى در ششم تيرماه 1360 و فاجعه انفجار بمب در دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى و شهادت مظلومانه رييس قوه قضاييه حضرت آيتالله دكتر محمد حسينى(معروف به بهشتى) و دهها تن از ياران وفادار امام و ملت در هفتم تير، به مانند تيرى زهرآگين بود كه بر قلب پاك و مالامال از عاطفه مهدى نشست. بهشتى براى مهدى، فراتر از يك عالم دينى و يا رجُل سياسى - فرهنگى بود؛ او سيدالشهداى انقلاب اسلامى را، بازوى قدرتمند امام و اميد بزرگ محرومان اين سرزمين تلقى مىكرد. با آن كه از فرداى پايان تحصيلات متوسطه، به واسطه عزيمت به جبهه و در پى آن عضويت رسمى در سپاه، ديگر در «حزب جمهورى اسلامى» حضور نداشت، ليكن همواره خودش را مديون آموزههاى گرانسنگ معرفتى و اخلاقى دبيركل شهيد حزب مىدانست. تيرماه خونين سال 1360، از تلخترين و اندوه بارترين مقاطع زندگى مهدى خندان محسوب مىشد. به گونهاى كه تا مدتها بعد، حتى لبخند زدن را به كلى از ياد برده بود.
باسلام: اینجانب سید اکبر حسینی مدیر این وبلاگ هستم. هدف از ساخت این وبلاگ اشنایی بیشتر شما دوستان با سینمای ایران و جهان است. از عزیزانی که از این وبلاگ دیدن می کنندتقاضا داریم تا نظرات و پیشنهادات خود را راجع به این وبلاگ به ما ارائه کنند