شير كوهستان(قسمت اول)

مهدى خندان (از لواسان تا كانى‏مانگا)

پيشكش به محضر:

- پدر و مادر صبور و با وفاى مهدى كه هر ساله در اربعين حسينى ياد مهدى را زنده مى‏كنند.
- دلاور مردان گمنام گردان هشت سپاه تهران
- مردم غيور منطقه ريجاب
- برو بچه‏هاى باصفاى لشكر 27 محمد رسول ‏الله ‏صلى الله عليه وآله وسلم
و با تقدير و تشكر از نويسنده متعهد كهزاد بابادى كه زحمت نگارش طرح اوليه اين دفتر را متحمل شد.

سرآغاز

در پس گرد و غبار و دود و سياهى و غفلت، در آن انتهاى بيكران و در پس غروب خون‏آلود خورشيد، من به دنبال گمشده‏اى مى‏گشتم. گمشده‏اى از سلاله قبيله هابيل، مردى از تبار راست قامتان تاريخ، قله‏اى از قلل كرامت و بزرگوارى. من از ميان مردان بزرگ تاريخ بدنبال حمزه هستم در تنگه احد، بدنبال مالك‏اشتر در كنار خيمه‏هاى ظلم، آخر كجايند دلاوران وادى كربلا، كجاست حرّ رياحى، كجاست قيس‏ابن‏مسهر، كجاست عابس بن اَبى شبيب شاكرى، كجايند حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، هانى بن عروه، كجاست تكسوار نبرد كربلا عباس بن على‏عليه السلام غرق در وضوى پاكى، با چشم پر از اشك و التماس، درگاه او را مى‏نگرم كه: اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم...
خود را در عبور از تاريكى‏ها مى‏بينم؛ در پس پرده غفلت، در هنگامه‏اى از نبرد حق و باطل در ميان آتش و خون، در محلى كه آتش و گلوله قيامت برپا كرده‏اند و باز قابيليان سنگ ستم بر فرق ذريه هابيل مى‏كوبند. در مكانى كه باز شمشير نفاق بر فرق عدالت فرود مى‏آيد، در زاويه مهجورى كه زهر فرزند هند جگرخوار، لخته‏اى از جگر حسن‏عليه السلام را به درون تشت غربت سرازير مى‏كند، در جايى كه خيل يزيديان، حسين‏عليه السلام را به مسلخ مى‏برند و باز تير بود و گلو، آتش بود و خيمه، شمشير بود و پهلو و سينه. در آن غوغا، مردى را مى‏بينم كه قامت افراشته، سينه سپر ساخته و رو در روى تماميت اردوى اهريمن ايستاده. تيرهاى زهرآگين را به جان خريده تا مردانگى نميرد و سلسله اهل فتوت منقطع نگردد. من نورى را ديدم كه به آسمان مى‏رفت، تا اوج بى‏انتهاى گنبد سبز فاطمى و شنيدم نواى دلنشينى را از حنجر جوانمردى آسمانى، كه بر ستيغ جبال كربلايى چهارمين والفجر رشادت، خطاب به خصم دون فرياد برآورد:
منم، خندان... مهدى خندان.

فرزند محرم

دسته عزاداران حسينى كه نزديك شدند، زن دلش هرى ريخت پايين و با خودش نجوا كرد: چه مى‏شد من هم مى‏توانستم دنبال اين دسته راه مى‏افتادم و حسين حسين مى‏گفتم. گرماى آزاردهنده نخستين روز تابستان، حتى هواى فرحناك لواسان××× 1 لواسان از مناطق ييلاقى شمال استان تهران و داراى آب و هوايى مطبوع و كوهستانى است. ××× ييلاقى را هم غيرقابل تحمل كرده بود. زن از شدت گرما عاصى شده بود و با بادبزنى دستى خودش را باد مى‏زد.
دختر بشقاب گيلاس و زردآلود را جلوى مادر گذاشت و گفت:
مادر بخور تازه است. الان از باغ بالا كَندم. مادر گفت: الهى خير ببينى دخترم، ميل ندارم خودت بخور.
-: به ياد كربلا دل‏ها غمين است دلا خون گريه كن چون اربعين است
صداى دسته عزادارها بود كه نزديك و نزديك‏تر مى‏شد. زن خودش را كنار پنجره رساند و چشم به دسته سينه‏زنى دوخت. عرق سردى بر پيشانى‏اش نشست و همراه با آن درد مرموزى او را فرا گرفت. دختر از چهره مادر، اوج درد او را خواند و رفت داخل دسته سينه‏زنى و صدا زد: بابا، بابا، بيا، مامان حالش بد شده. امامقلى زود خودش را رساند بالاى سر زن، وقتى فهميد درد، درد زايمان است رفت سراغ خانم قابله.
صداى گريه نو رسيده‏اى كوچك با صداى عزاداران حسينى درهم آميخت.
لواسان كوچك به عطر ميلاد فرشته‏اى زمينى معطر شد: آن روز، اولين روز تيرماه سال 1340 بود. در آن ظهر داغ تيرماه، لواسان كوچك، ديگر كوچك نبود.
آن روز گريه «مهدى» با غريو شيون حسين حسين عزاداران حسينى گره خورد و شميم ياس‏هاى زهرايى در كوه و دشت لواسان پراكنده شد.
مهدى به دنيا آمده بود. در خانواده‏اى كه مادر مدرس قرآن بود و پدر صحراگردى رنج كشيده. او با آمدنش شور و نشاط و سرسبزى و بركت را به خانه امامقلى خندان هديه آورد.
پدر مهدى مى‏گويد:«از موقعى كه خداوند اين بچه را به ما داد يك بركت و نعمت خارق‏العاده‏اى به خانواده ما وارد شد. سال 1340، من علاوه بر كشاورزى، در سد لتيان هم كار مى‏كردم. زمستان همان سال، قرار شد مهدى را بيمه كنم. شش ماهه بود و وقتى عكس شش‏ماهگى او را تحويل بيمه دادم، متصدى آن‏جا فكر كرد مهدى پنج ساله است.»
همه عوامل محيطى و تربيتى دست به دست هم داده بودند تا اين كودك خردسال را به سمت تقديرى بكشانند كه در آسمان برايش رقم زده شده بود. از اين رو هر روز كه از دوران طفوليت‏اش سپرى مى‏شد، نشانى به نشان‏هاى بزرگى او افزوده مى‏شد. روزى از روزها مهدى خردسال كه بيشتر از سه‏سال نداشت، به سختى بيمار شد، شدت بيمارى چنان بود كه كودك به حال اغماء افتاد. مادر مهدى، خاطره تلخ آن روز را خوب به ياد دارد:
«آن روز غروب، مريضى مهدى خيلى سخت شد، راه دور و درازى را بايد مى‏رفتيم تا آب بياوريم. وقتى رفتم، پدرش بالاى سرش نشسته بود، اما مثل اين‏كه بعد از رفتن من، موقعى كه پدرش مشغول نماز بود، حال مهدى بدتر شد. پدرش وقتى اين حال را ديد، دست و پاى بچه را دراز كرد و او را رو به قبله خواباند و تنها كارى كه كرد، اين بود كه دست‏ها را به سوى آسمان بلند كرده و گفته بود: يا قمر بنى‏هاشم يا باب‏الحوائج، من اين بچه را از تو مى‏خواهم. الها، بار پروردگارا، اگر مصلحت و صلاح توست، تو را به دست‏هاى قلم شده ابوالفضل‏عليه السلام قسم مى‏دهم كه بچه‏ام را به من برگردانى. همين‏طور كه داشت ناله و زارى مى‏كرد، من از راه رسيدم. خوب نگاه كردم، ديدم، مهدى من مرده. اما پدرش هنوز داشت دعا مى‏كرد و مى‏گفت: يا ابوالفضل‏عليه السلام اگر صلاح توست مهدى را به من برگردان، من هم نذر مى‏كنم كه هفت سال برايت سقايى كند.
حالا ديگر همسايه‏ها و فاميل هم آمده بودند، همگى گريه مى‏كردند كه يك دفعه در بين گريه مردم، ديدم رنگ مهدى تغيير كرد و يواش يواش حال او خوب شد.
از آن موقع به بعد، پدرش كه دل صافى داشت، به عهدش وفا كرد و گذاشت مهدى مدت 7 سال سقايى كند. او براى مهدى كشكولى تهيه كرده بود و كفن سفيدى، كه در ايام عاشورا مى‏پوشيد و خودش هم هر سال در هشتم محرم گوسفند قربانى مى‏كرد.»
مهدى سقا بود و تشنگى روز عاشورا را با جرعه آبى كه بدست عزاداران مى‏داد فرو مى‏نشاند، اما اين سقاى كوچك، گوئيا خود عطش سيرى ناپذيرى از عشق و عاطفه داشت كه هيچ آبى او را سيراب نمى‏كرد.
مهدى سمبل مهر و محبت و عشق و دوستى بود و او اين همه را بدون ترديد مرهون پدر و مادر مهربانش بود كه دستى در اجابت دعا برداشتند و سقاى دشت كربلا، مهدى‏شان را به آنان بازگردانده بود.
براى درك عمق اين عشق پاك و پى‏بردن به روحيات خاص اين كودك خردسال پدرش خاطره‏اى را نقل مى‏كند و مى‏گويد:
«سال 45، مهدى پنج ساله بود كه به سختى مريض شد. من او را بردم تهران و دكترها هم گفتند، بايد اين بچه را در مريضخانه بخوابانيم. اين كار را كرديم و آمديم، من مرتب مى‏رفتم او را مى‏ديدم و مى‏آمدم. بعد از 16 روز او را مرخص كردند وقتى داشتم او را مى‏بردم خانه، حوالى سرچشمه بوديم و او همين‏طور كه در بغلم بود از من تشكر كرد و گفت: بابا چرا اين‏قدر مرا اين طرف و آن طرف مى‏برى و به خودت زحمت مى‏دهى. شما چهار تا بچه ديگر هم دارى و من اگر مردم اشكالى ندارد چون چهار تا بچه براى تو كافيه. من به او گفتم: باباجان، مهدى‏جان، تو همنام پدر منى، تو پاره جگر منى، من تو را خيلى دوست دارم. بعد هم چشم‏هاى معصوم او را بوسيدم و گفتم: بچه‏هاى ديگر هم مهم هستند اما تو اسم پدرم را دارى، تو اسم حضرت صاحب‏الزمان(عج) را دارى و من براى همين تو را بيشتر از همه دوست دارم. الان كه فكر مى‏كنم مى‏بينم مهدى از همان طفوليت رو به خدا بود.»
آخرين روزهاى شهريور ماه سال 1347 روستاى صبوبزرگ را سرماى زودرسى فرا گرفته بود. صبح اولين روز پاييز براى مهدى كوچك بسيار دلنشين بود؛ او در راه مدرسه سعى مى‏كرد از روى برگهاى زرد و قرمز درختان كه هر لحظه رقص‏كنان بر زمين فرو مى‏ريختند شادمانه بگذرد. مهدى آن سال برخلاف تصور خيلى‏ها عازم مدرسه شد. چون به خاطر هوش و ذكاوتى كه داشت، يك سال زودتر از همسالان خود در دبستان صبو بزرگ نام‏نويسى كرده بود. وقتى كه به مدرسه رسيد همه‏چيز برايش تازگى داشت: كلاسها، در و ديوار، تخته‏سياه و جست و خيز كودكان بزرگتر از خودش. مدرسه لبريز بود از بچه‏هاى قد و نيم‏قد روستايى با لباس‏هاى ساده و رنگ و رو رفته، اما چيزى كه بيش از همه به دل مهدى نشست، شور و نشاطى بود كه بچه‏ها، سراسر حياط مدرسه را با آن لبريز ساخته بودند. روزهاى مدرسه براى مهدى روزهاى سرنوشت‏سازى بود. او در محضر مادر و در كلاس قرآن او حضور شادمانه‏اى داشت. بارها روح كودكانه‏اش با شنيدن آيات روح‏بخش قرآن به پرواز درآمده بود. او به دبستانى مى‏رفت كه در آن، معلمى مؤمن و انسان سرشت به نام حاج «محمدعلى احيايى» تمام هَم و غم‏اش را مصروف آموزش تعاليم دينى به بچه‏هاى مدرسه شده بود. مرحوم حاج محمدعلى احيايى هم معلم بود، هم مدير دبستان و ... هم مداح اهل‏بيت‏عليه السلام. مهدى با تمام تلاش كودكانه خود، مثل تشنه‏اى كه به چشمه‏اى زلال و گوارا رسيده باشد، با گوش‏جان پاى محضر درس اين معلم مهربان و مشفق مى‏نشست و از چشمه علم و ادب او جرعه جرعه آب معرفت مى‏نوشيد. مرحوم حاج محمدعلى احيائى××× 1 در حقيقت اغلب كسانى كه شاگرد زنده‏ياد حاج محمدعلى احيايى بودند، در بزرگى به تشكيل و راه‏اندازى هيئت‏هاى متوسلين و ذاكرين و محافل قرآنى همت گماشتند، عده‏اى نيز جذب حوزه‏هاى علميه شدند كه بيانگر تأثير اين معلم مؤمن و متعهد روستاى صبوبزرگ بر روح و جان كودكان و نوجوانان روستايى مى‏باشد. ××× نيز هرگاه كه به چشمان ستاره‏وَشِ مهدى مى‏نگريست درمى‏يافت كه در پشت اين نگاه معصوم و صبور، چه روح ناآرامى قرار دارد. مهدى خيلى زود از معلم‏اش خواندن نماز را فرا گرفت و چون صداى كودكانه‏اش بسيار دلنشين مى‏نمود بعد از پايان درس، راه و رسم مداحى را نيز از او مى‏آموخت.
مهدى دوره دبستان را در روستاى صبوبزرگ به سال 1352 به پايان برد و براى ادامه تحصيلات وارد مدرسه راهنمايى «نارون» شد. او ديگر كودكى را پشت سر نهاده، قدم به عرصه نوجوانى گذاشته بود.
در كنار تحصيل مجدّانه مهدى به كار نيز اشتغال داشت و يكى از بازوهاى اقتصادى خانواده به شمار مى‏رفت. اين تربيت دو بعدى - تحصيل توأم با كار - از او نوجوانى پخته و متكى به نفس ساخته بود.
او كه مى‏ديد پدر زحمتكش‏اش چگونه براى تأمين معاش خانواده ناچار است ساعتها در كوه و كمر و جنگل به سر ببرد، با به كار واداشتن بازوان كوچك خود، مى‏كوشيد تا ضمن مبارزه با فقر اقتصادى، بار اضافه‏اى بر دوش خانواده نباشد.
چرخ‏هاى ارابه زمان مى‏چرخيد و گردونه ايام، بى‏وقفه به پيش مى‏رفت و زندگى اشكال جديد خود را به نمايش مى‏گذاشت. در اين نمايش مستمر، زنها و مردها پير و پيرتر و كودكان و نوجوانان جوانتر مى‏شدند و تجربيات اين تازه‏واردانِ صحنه زندگى، بيشتر مى‏شد. در اين نمايش واقعى، روز به روز نقش مهدى جدى‏تر و نمايان‏تر بروز مى‏يافت. او دوره آزمون بحرانى و سرنوشت‏ساز بلوغ و نوجوانى را با موفقيت پشت‏سر گذاشت و اندك اندك به دنياى پرشور جوانى قدم نهاد. در پايان خردادماه سال 1355، مهدى دوره تحصيلات راهنمايى را پشت سر گذاشته و اكنون آماده بود تا وارد دبيرستان شود. او مى‏خواست تحصيلات خود را در رشته مكانيك ادامه دهد، اما نزديك‏ترين هنرستان صنعتى با روستايشان كيلومترها فاصله داشت. از طرفى فقر شديد مالى خانواده به او اجازه نمى‏داد كه خانه‏اى در شهر اجاره كند.
والدين صبور و فداكار مهدى كه عشق و علاقه وافر او به ادامه تحصيل را ديده بودند تمام تلاش خود را بكار بستند، تا مهدى از ادامه تحصيل باز نماند. پدر، به رغم مشكل مالى، آستين همت بالا زد و مهدى را در «هنرستان صنعتى دكتر احمد ناصرى»، واقع در ميدان اختياريه تهران نام‏نويسى كرد. مهدى با تحمل دورى و سختى راه تمام همت و تلاش خود را صرف اين كرد تا تحصيلات خود را به نحو احسن ادامه دهد. در آن ايام، رفت و آمد روزانه از لواسان تا شميران كار آسانى نبود اما مهدى، با عزمى جزم، همه سختى‏ها را بر خود آسان نمود و درسش را ادامه داد.
پابه‏پاى رود:
زمستان سال 1356 رژيم در يك اقدام ناشيانه تبليغاتى، طى هر مقاله‏اى فرمايشى با عنوان ايران و ارتجاع سرخ و سياه، مندرج در روزنامه اطلاعات، به ساحت مقدس زعيم سياسى - مذهبى و مرادِ در تبعيد ملت ايران حضرت امام خمينى(ره) جسارت كرد و اين عمل زشت، مقدمه‏اى شد تا خروش امت قهرمان ايران در سرتاسر كشور بنيان پوسيده رژيم ستم‏شاهى را بلرزاند.
حركت‏هاى اعتراضى، در اقصى نقاط كشور، بذر مقدس قيام در راه خدا را در سينه‏هاى سرشار از اكسيژن خفقان مردم بارور مى‏كرد. در اين ميان مهدى شانزده ساله نيز، با بينش و درك خوبى كه از اوضاع سياسى و اجتماعى جامعه داشت، سعى مى‏كرد خودش را در جريان اين رود خروشان قرار دهد. شركت در راهپيمايى‏ها از جمله فعاليتهاى مهدى در آن ايام بود. پس از كشتار مردم تهران در هفده شهريور 1357 انقلاب روزبه‏روز در ميان اقشار مختلف مردم وسعت بيشترى پيدا مى‏كرد و همين شرايط پر تلاطم كشور ايجاب مى‏كرد كه اقشار جوان و تحصيلكرده نقش آگاهى بخشىِ بيشترى را در ميان خانواده‏ها و اجتماع ايفا كنند. آن روزها، در وجود هنرجوى سال سوم اتومكانيك هنرستان دكتر ناصرى، شور و عشق به آرمان‏هاى شورانگيز «آقاى خمينى» و نفرت و اعتراض به رژيم سياسى حاكم موج مى‏زد. مهدى و دوستانش محيط هنرستان را به كانونى پرشور و آكنده از حال و هواى انقلاب تبديل كرده بودند. پدر مهدى آن دوره را خوب به خاطر دارد:
«يكبار رفته بودم هنرستانى كه مهدى درس مى‏خواند؛ هنرستان دكتر ناصرى، در منطقه «اُزگُل» بود. وقتى رئيس هنرستان را ديدم به من گفت: آقاى محترم! نگذاريد اين بچه بيايد هنرستان. او مى‏آيد اينجا و بچه‏ها را مى‏برد تظاهرات. خودش كه ديگر درس نمى‏خواند هيچ، نمى‏گذارد بچه‏هاى ديگر هم درس بخوانند، البته عيبى ندارد، ولى من مى‏ترسم او توى تظاهرات كشته شود، حيف است، بچه درس‏خوان و با استعدادى است.»
خواهر مهدى مى‏گويد:
«اواخر آبان ماه 57 بود كه يك روز مهدى به من گفت: آبجى، بچه‏هاى همكلاسى‏ام را در ميدان اُزگُل جمع كردم و رفتم بالاى سكوئى، تا براى آنها درباره جنايت‏هاى شاه و كشتار دانشجوهاى دانشگاه تهران سخنرانى كنم. اما درست وقتى كه بچه‏ها و معلم‏ها جمع شده بودند تا به حرف‏هايم گوش بدهند، يكى از دبيرهاى هنرستان آمد و يقه مرا گرفت و گفت: خرابكار خائن! اين حرف‏ها چيست كه درباره اعليحضرت مى‏گويى؟ به محض آن كه يقه‏ام را گرفت من هم بدون معطلى با او گلاويز شدم و با مشت به دهان او كوبيدم. بچه‏ها كه اين صحنه را ديدند دلشان قرص شد و با خبرچين‏هاى ساواك كه چند تايى از آنها هم، خودشان را در بين دبيرهاى آن هنرستان جا زده بودند، درگيرِ زد و خورد شديدى شدند.
بعدها باخبر شدم كه مهدى و دوستانش، همان درگيرى را به يك تظاهرات بزرگ تبديل مى‏كنند و دسته جمعى به سمت ميدان اختياريه مى‏روند و در آنجا مرگ بر شاه و ازهارى گوساله - بازم مى‏گى نواره؟××× 1 تيمسار غلام‏رضا ازهارى، نخست‏وزير دولت نظامى رژيم شاه (از آبان تا دى 57) ضمن سخنرانى مفصلى در مجلس سناى رژيم گفته بود: «ما فرستاديم، رفتند بررسى كردند، سر و صداهاى شبانه بالاى پشت‏بام‏ها ]فريادهاى تكبير مردم} منشاء انسانى ندارد. تعدادى نوار و بلندگو روى پشت‏بام‏ها مى‏گذارند و آدم خيال مى‏كند چه خبر شده!» در پاسخ به اين ادعاى ابلهانه بود كه مردم در تظاهرات‏هاى روزانه‏شان، شعار «ازهارى گوساله - بازم مى‏گى نواره؟» را سر مى‏دادند. ××× مى‏گويند و نزديك ظهر متفرق مى‏شوند.»

بهمن‏ماه سال 1357:

سرانجام تلاش‏هاى ملت رشيد ايران با رهبرىِ الهىِ امام ‏خمينى(ره) به بار نشست و روح مبارزه‏جويى و عدالتخواهى مردم، سران رژيم شاه را در كابوس هول‏انگيزى فرو برد. خيل جوانان و زنان و مردان بى‏شمار، همچون سيلى بنيان‏كن به راه افتاد و در مسير خود، هر آنچه را كه رنگ ناراستى و ظلم داشت، با خود برد. مشت‏ها در برابر تانك و سينه‏ها در برابر گلوله‏ها سپر شد. حماسه عاشوراى‏حسينى در هر روز خدا تكرار گرديد و خون بر شمشير پيروز شد. شاه و ديگر اعضاى خاندان منحط پهلوى از كشور گريختند اما بقاياى رژيم هنوز به اميد درهم كوبيدن قيام مردم مسلمان در كشور باقى مانده بودند. خون‏آشامان هر روز مردم را به گلوله مى‏بستند. با اين حال هنوز پير عارف انقلاب دستور مقابله به مثل نداده بود. تنها شعارى كه آن روزها لرزه بر اندام ستم‏پيشگان مى‏انداخت اين اتمام حجت مردمى بود كه: واى اگر خمينى(ره) حكم جهادم دهد - ارتش دنيا نتواند كه جوابم دهد.
عاقبت اين شور و التهاب مقدس مردم در بحرانى‏ترين روزهاى انقلاب موجب شد كه ملت مسلمان ايران براى آخرين مصاف، در برابر رژيم قد علم كند. مهدى يكى از هزاران هزار نهال برومند بوستان آزادگىِ اين مرز و بوم بود كه با تمام وجود خود را در اختيار اين مقطع حساس از تاريخ سراسر مبارزه رهايى‏بخش مردم مسلمان ميهنش قرار داد. او در مشكل‏ترين مراحل درگيرى حاضر بود و از همه مى‏خواست براى كمك به انقلاب و نجات خود از چنگال رژيم دژخيم «عارى از مهر» وارد ميدان بشوند.
خواهر مهدى مى‏گويد:
«روز 21 بهمن 57 بود كه انقلاب وارد مرحله حساس شد. من و همسرم آن ايام در خيابان تهران نو واقع در شرق تهران زندگى مى‏كرديم. يادم هست مهدى با اسلحه‏اى كه بدست آورده بود آمد و آن را در خانه ما مخفى كرد و در همان حال به من گفت تا مى‏توانيد به سربازهاى پايگاه نيروى هوايى دوشان تپه از نظر غذا، لباس و دارو رسيدگى كنيد. آنها برادران ما هستند. ما هم ملحفه‏هايى كه به پتو دوخته بوديم را شكافتيم و براى استفاده سربازان انقلابى پايگاه و زخم‏بندى مجروحين به آن‏ها داديم. مقدارى تخم‏مرغ آب‏پز و نان لواش را هم به سربازهاى نيروى هوايى كه در حال زد و خورد با نيروهاى لشكر گارد شاه بودند رسانديم.»
سرانجام زمستان سرد وطن در عصر آفتابى روز 22 بهمن جاى خود را به بهار آزادى سپرد رژيم دژخيم عارى از مهر، سرنگون شد. طبيعى بود كه در چنان شرايطى، نهال نوپاى انقلاب از جانب دشمنان داخلى و خارجى مورد تهديد واقع شود. طيف نيروهاى موجود در انقلاب به دو دسته اكثريت مردمى و فاقد سازماندهى نيروهاى مذهبى و اقليت ناچيز نيروهاى غيرمذهبى لكن سازماندهى شده تقسيم مى‏شد. ضرورى بود ياران راستين انقلاب با متشكل ساختن صفوف خود، بيش از پيش مواظب باشند تا جريان انقلاب از مسير اصلى خود منحرف نشود چرا كه آمريكا و استكبار جهانى و ايادى وابسته به آنان در داخل و خارج تصميم گرفته بودند انقلاب اسلامى را در همان گام اول با شكست مواجه كنند. نظام اسلامى كه جايگزين رژيم ستمگر شاهنشاهى شده بود، در نخستين روزهاى موجوديت خود با كارشكنى دشمنان دوست‏نما مواجه شد، با هدايت مأمورين سفارت آمريكا در تهران و عناصر سرويس‏هاى اطلاعاتى C.I.A و موساد و رژيم بعثى حاكم بر عراق، توطئه‏هاى رنگارنگى به نام دفاع از قوميت‏ها طراحى شد و هراز گاهى افرادى ظاهرالصلاح اما قدرت‏طلب، آشوبى به پا كرده و خواهان ارث و ميراث خود از انقلاب مى‏شدند. گروههاى ريز و درشت از جاى جاى مملكت مثل قارچ رشد كردند و فضاى آزاد و سامان نيافته روزهاى آغازين انقلاب را صحنه تركتازى و كارشكنى عليه رهبر انقلاب و جريان طبيعى ساماندهى نظام اسلامى كردند. از يك سو ايادى شوروى سابق در پوشش حزبها و گروهها و دسته‏هاى سياسى گوناگون به ترويج و نشر آراء ماركسيستى و ضددينى پرداختند و از ديگر سو با همدستى خان‏ها، فئودالها و مالكين بزرگ كوشيدند، عشاير و اقشار روستايى را رودرروى انقلاب قرار دهند. بدين ترتيب توطئه جديدى در پوشش دفاع از حقوق قوميت‏ها شكل گرفت و بحرانى را فرا راه انقلاب قرار دادند. از ديگر سو ياران بريده انقلاب يا به عبارت بهتر ميوه‏چينان انقلاب نيز با نفس‏پرستى و قدرت‏طلبى تلاش كردند تا ضمن مانع‏تراشى‏هاى گوناگون، به هر قيمت كه شده سهم خود را از انقلاب بردارند. با اين همه خداوند مقدر ساخته بود كه انقلاب اسلامى از دل اين همه توطئه و نفاق سربلند و به سلامت بيرون آيد.
در جريان برگزارى همه‏پرسى سراسرى جهت تعيين نظام سياسى آينده كشور، مهدى نيز، دوشادوش هموطنان خود فعالانه شركت كرد و به «جمهورى اسلامى، نه يك كلمه كم، نه يك كلمه بيش» رأى «آرى» داد. با همين رأى، زندگى مهدى وارد عرصه جديدى شد. به دنبال تشكيل «حزب جمهورى اسلامى» توسط بزرگانى همچون: آيت‏الله دكتر سيدمحمد حسينى (معروف به بهشتى)، آيت‏الله سيدعلى حسينى خامنه‏اى، آيت‏الله اكبر هاشمى بهرمانى (معروف به رفسنجانى)، دكتر محمدجواد باهنر، دكتر سيدحسن آيت و...، مهدى در تابستان سال 1358 با هدف پيوستن به يك تشكّل سياسى - مذهبى وفادار به حضرت امام(ره)، به عضويت واحد دانش‏آموزى شعبه شميرانات اين حزب درآمد. هر چند، دغدغه‏اى كه باعث شد تا مهدى در آستانه هجده سالگى حاضر به پيوستن به يك تشكل از طراز حزب جمهورى اسلامى شود، بيش از آن كه صبغه‏اى سياسى داشته باشد، رنگى مذهبى و فرهنگى داشت. وى تا جايى كه بضاعت مالى‏اش اجازه مى‏داد، از مراكز انتشاراتى معتبر تهران نظير: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، انتشارات بعثت، نشر صدرا و واحد تبليغات حزب جمهورى اسلامى، آثار مفيد نويسندگان و انديشمندان مذهبى و انقلابى كشور را خريدارى و آن‏ها را در سطح منطقه لواسانات، بين علاقمندان توزيع مى‏كرد. مادر ارجمندش در خصوص اشتياق شديد مهدى به ترويج فرهنگ اسلامى از طريق توزيع كتب مذهبى مى‏گويد:
«... اصلاً از فرداى پيروزى انقلاب، تمام زندگى اين بچه خلاصه شده بود در كتاب و كتاب و كتاب. خيلى به كتاب‏هاى شهيد مطهرى علاقه داشت. مخصوصاً وقتى بعد از شهادت ايشان، امام گفت كه من تمام آثار او را تأييد مى‏كنم. البته بيشتر از تمام كتاب‏ها، به قرآن علاقه داشت. دائم مى‏ديديم به هر دوست و آشنايى كه مى‏رسد، كتابى به او هديه مى‏دهد؛ كتاب‏هاى مذهبى.
يادم هست آن روزها، دختر عمه‏اش در آمريكا درس مى‏خواند. يك روز ديدم مهدى نشست و خيلى با حوصله، نامه‏اى براى او نوشت و بعد يك جلد قرآن و يك جلد مفاتيح‏الجنان را با تعداد ديگرى از كتب مذهبى، همراه آن نامه بسته بندى كرد و برايش به آمريكا فرستاد. مى‏ديدم كه چقدر خوشحال است. به من مى‏گفت: اگر يك چنين كتاب‏هايى در آمريكا رواج پيدا كند، براى اسلام و انقلاب ما، خيلى مفيد است. پرسيدم: چطور مادر جان؟ گفت: اسلام دين فطرت و منطق است، دينى كه خداى آن به قلم سوگند ياد كرده، خب مردم آمريكا هم فطرت دارند و انسان‏اند و اهل منطق. ما با قرآن و كتاب‏هاى مكتبى‏مان خيلى راحت مى‏توانيم آن‏ها را با اهداف انقلاب‏مان آشنا كنيم.»
به همت فعاليت‏هاى فرهنگى بى‏وقفه مهدى، خيلى زود شمارى از جوان‏هاى روستا هم با او دست همراهى دادند و حاصل تلاش‏هاشان به ايجاد كتابخانه‏اى نسبتاً مجهز، با تعداد فراوانى از آثار علمى، ادبى، مذهبى و هنرى ارزشمند منتهى شد: كتابخانه بسيج روستاى صبو بزرگ.
از همان فرداى پيروزى انقلاب، آفت گروه‏گرايى در قالب تظاهر افراطى به طرفدارى از احزاب و سازمان‏هاى كمونيستى و التقاطى در محافل اجتماعى كشور و خصوصاً فرزندان نازپروده اقشار مرفه مشاهده مى‏شد. آقازاده ‏هايى كه تا همين چند ماه پيش سر سپرده گروه‏هاى موسيقى پاپ مبتذل آمريكايى و كشته مرده شبه فرهنگ منحط هيپى‏ها بودند و طوطى وار شعار «جنگ نكن، عشق بورز» آن‏ها را، به نشانه روشنفكرى جار مى‏زدند، از طليعه نخستين بهار آزادى، دفعتاً بدل شدند به دشمنان آشتى‏ناپذير! امپرياليزم جهانى، مدافعان سينه چاك مكاتب سوسياليستى؛ از چپ روسى و چينى گرفته تا چپ چريكى. مردم با فرياد الله‏اكبر و دست‏هاى خالى، ماشين نظامى - امنيتى جهنمى رژيم طاغوت را منهدم كرده بودند و از فرداى پيروزى، اين اشراف‏زادگان مدافع حقوق خلق‏ها، شعار مى‏دادند:
-: زنده باد مبارزه مسلحانه، ايران را سراسر ويتنام مى‏كنيم! شمارى از فرزندان سطوح بالايى قشر متوسط جامعه هم، كه بعضاً حتى قادر به روخوانى يك سوره كوچك مكى از كلام‏الله مجيد نبودند، دفعتاً هواى تأسيس يك جامعه بى‏طبقه توحيدى به سرشان زد و يك شبه بدل شدند به مفسرين انحصارى قرآن و نهج‏البلاغه و در شرايطى كه آغاز سخن با ذكر مقدس «بسم‏الله الرحمن الرحيم» را دون‏شأن خود مى‏دانستند، مدام اعلاميه‏ها و پلاكاردهاى سراسر نيرنگ گروهك «مجاهدين خلق» را كه با شعار شرك‏آميز «به نام خدا و به نام خلق قهرمان» مزين بود، به رخ مردم مسلمان شهرها و روستاهاى اين آب و خاك مى‏كشيدند.
لواسانات، به واسطه داشتن موقعيت ييلاقى ممتاز و ويلاهاى اعيانىِ متعلق به اشرافِ شمال تهران، از همان تابستان سال 58، به پاتوق دنج مرفه‏زادگان سوپر انقلابى! تبديل شده بود. اينان هر روز، صبح‏ها و غروب‏ها در معابر منطقه تجمع مى‏كردند و هر يك از ايشان، به سبكى و سياقى، ضمن تعريف و تمجيد از سازمان و گروه و فرقه هپروتى خود، به تخطئه انقلاب اسلامى، رهبرى امام و دستاوردهاى نهضت ملت مسلمان ايران مى‏پرداخت. در بين اين جماعت، اكثريت با طرفداران «حزب كمونيست توده» و گروهك موسوم به «مجاهدين خلق» بود. تجمع اين انقلابيون قلابى در گذرگاه‏هاى ييلاقى لواسانات، خيلى زود توجه مهدى را به خود جلب كرد. يكى از دوستان مهدى در اين‏باره مى‏گويد:
«... تابستان سال 58، لواسانات شده بود بازار مكاره گروه‏هاى ضدانقلاب، آن روزها بازار بحث جمعى خيابانى، درباره سياست هم خيلى داغ بود. همه‏جور آدمى را مى‏شد در آن محافل ديد: عده‏اى به تقليد از لنين، ريش‏بزى داشتند و عده‏اى هم پشت لب‏هاى‏شان، سبيلى به قدر دو برابر كلفتى سبيل استالين جا خوش كرده بود. مى‏گفتند كه دين افيون توده‏هاست، اسلام را چه به انقلاب، آخوند را چه به سياست، چه كسى گفته خدا آدم را خلق كرده؟ كدام خدا؟ پروفسور اوپارين مى‏گويد همه عالم از ابر ئيدروژنى به وجود آمده، به گفته داروين منشاء انسان، نوعى ميمون ما قبل تاريخ بوده، كارگرهاى ايرانى به اين خاطر انقلاب كمونيستى نمى‏كنند كه لومپن شده‏اند و فاسد، دهقان‏ها و روستايى‏ها هم خرافه پرستند و ناآگاه!
مهدى هر وقت فرصت مى‏كرد، مى‏رفت سر وقت اين آقايان عقل كل. درست است كه سن و سالى نداشت، اما تا دل‏تان بخواهد، روشن بود و اهل مطالعه، فن بيان خوبى داشت و مى‏دانست چطور و از چه راهى بايد با اين جور اشخاص صحبت كند. همين جوانى، ذهن خلاق و بيان مؤدب و منطقى او، باعث مى‏شد ابتدا به ساكن آن‏ها مهدى را به جمع‏شان راه بدهند. او هم سعى مى‏كرد با روشى ارشادى و متين آنها را قانع كند، به خاطر دارم در همان ايام، تعدادى توده‏اى پر مدعا در لواسان بودند كه مهدى مدام با آنها مباحثه داشت. او سعى مى‏كرد با استفاده از منطق و كتاب و سند و مدرك، آنها را متوجه اشتباه‏هايشان بكند. ساعت‏ها برايشان حرف مى‏زد و به صحبت‏هايشان هم گوش مى‏داد. بعد از مدتى، توده‏اى‏ها كه ديدند حريف اين يك الف بچه روشن و با سواد و خوش‏بيان روستايى نمى‏شوند، ديگر با او بحث نمى‏كردند، در عوض به اعتقادات مهدى توهين مى‏كردند. اين جا بود كه ديگر مهدى فهميد اينها زبان منطق سرشان نمى‏شود و مغرض‏اند. براى همين، خيلى محكم با توده‏اى‏ها برخورد كرد. طورى شد كه احدى از آن كمونيست‏هاى سبيل كلفت، هر وقت مهدى در لواسانات بود، جرأت نمى‏كردند توى منطقه آفتابى بشوند.»
مادر مهدى از چند و چون برخورد فرزندش با عناصر ضدانقلابى در روستاى صبو بزرگ، اين سان روايت مى‏كند:
«... شنيدم يك روز اهل محل مى‏گويند: نمى‏دانيم شب‏ها چه كسى مى‏آيد توى حمام، توى مسجد و توى كوچه‏هاى ده، اعلاميه‏هاى ضدانقلابى مى‏ريزد و مثل جن غيبش مى‏زند.
مهدى به محض اين كه اين خبر را شنيد، آمد و يكى از دوستانش را صدا كرد و به او گفت: از فردا شب، تو، آن سر كوچه و من اين سر كوچه مخفى مى‏شويم، تا ببينيم اين كار زير سر چه كسى است.
شب بعد، مهدى و دوستش آنها را شناسايى كردند. معلوم شد از طرفداران منافقين بودند. چهار نفر بودند. مهدى و دوستش آنها را گرفتند و بردند داخل ساختمان حسينيه محل. حتى من وقتى به آنجا رفتم، ديدم داخل حسينيه چهار نفر ايستاده‏اند و روبه‏روى آنها هم مهدى و دوستش ايستاده‏اند. كنجكاو شدم بفهمم آنجا چه خبر است.
مخفيانه گوش ايستادم، شنيدم كه بچه‏ام دارد خيلى آرام و آهسته و با زبان خوش، با آنها صحبت مى‏كند.
اين ماجرا گذشت. هفته بعد، باز شنيديم اينها جسارت كرده‏اند و مى‏خواهند دوباره توى ده، اعلاميه بياورند. مهدى هم عده‏اى از بچه‏هاى ده را جمع كرد و رفت جلوى آنها ايستاد. بعد از يك درگيرى و كتك كارى مفصل، عده‏اى از طرفداران منافقين فرار كردند و دو، سه نفر ديگرشان هم كه نتوانسته بودند فرار كنند، به چنگ بچه‏هاى ده افتادند. مهدى و رفقاى او، آنها را يك گوشمالى حسابى دادند و بعد، ول‏شان كردند بروند.»
در پايان تابستان و مقارن با فصل گشايش مدارس، مهدى بار ديگر راه تهران را در پيش گرفت. سال تحصيلى جديد )1358-59( در شرف آغاز بود و فرزند برومند خانواده خندان، آخرين پايه تحصيلى خود را در پيش‏رو داشت. روزها و از پى آنها، ماه‏ها، به سرعت برق و باد، سپرى مى‏شدند. پاييز برگ‏ريز، جاى خود را به زمستان سرد و برفى داد و در پى آن، بهارى ديگر از راه رسيد. اشتغال به درس و تحصيل و در پيش بودن فصل امتحانات، مانع از آن نشد تا مهدى، در فعاليت براى آبادسازى لواسانات سهم خود را ايفا كند.
از اواسط بهار سال 1359، مهدى وارد «جهادسازندگى» لواسانات شد. تلاش‏هاى او و ديگر جهادگران زحمتكش، منجر به آن شد كه روستاى صبو بزرگ از نعمت آب شرب لوله‏كشى برخوردار شود. مهدى خودش در تمامى مراحل اين پروژه عمرانى، حضور فعال داشت و كل خانه‏ها و مغازه‏هاى روستا را لوله‏كشى كرد. سپس براى رفع كمبود آب، در نارون يك دهنه چاه عميق حفر كرد و سرانجام با همكارى يارانش در جهادسازندگى، موفق شد تا حمام قديمى روستا را هم بازسازى كند. فعاليت‏هاى عمرانى مهدى در جهادسازندگى، منحصر به روستاى صبو بزرگ نبود. هر روستايى كه در منطقه لواسان براى كار عمرانى در نظر گرفته مى‏شد، او نيز در كنار بچه‏هاى جهاد، عازم آنجا مى‏شد. فعاليت‏هاى مهدى در جهاد سازندگى، فعاليت‏هاى ارزشى بود. عملكرد او در جهاد، بيانگر اين موضوع بود كه او هميشه به فكر كمك‏رسانى به محرومين روستايى است. چرا كه خود، محروميت و ندارى را با گوشت و پوست احساس كرده بود و حال كه امام فرمان بازسازى ويرانى‏ها را صادر كرده بود، مى‏كوشيد كمر همت به بازسازى ويرانه‏ها ببندد. در كنار اين فعاليت‏هاى فرهنگى و عمرانى، مهدى با تلاشى مضاعف موفق شد در پايان سال تحصيلى 58-59 از «هنرستان صنعتى دكتر ناصرى» ديپلم خود را در رشته اتومكانيك بگيرد.

مسافر كربلا

آخرين روزهاى شهريور سال 1359 خزان سرخ‏رنگى روستاى صبوبزرگ را در برگرفت. هجوم باد پاييزى امان شكوفه‏ها را بريده بود. زمين پر بود از برگ‏هاى زردى كه، از تن لرزان درخت‏ها بر زمين مى‏ريخت و در حالى كه مى‏رفت تا زمين در خلسه يك رخوت پاييزى فرو رود، آژير تجاوز به صدا درآمد. ماشين جنگى رژيم بعثى صدام حسين، با استعداد 12 لشكر قدرتمند زرهى، مكانيزه و پياده، گرد آمده در سه سپاه رزمى، هجوم سراسرى خود را از پنج استان مرزى كشور اسلامى ما شروع كرد، تانك‏هاى پيشرفته اهدايى ابرقدرت شرق به صدام در زير شنى‏هاى خشن‏شان هرچه آبادى و آبادانى را سر راه خود ديدند، به تلى از خاك و ويرانى تبديل كردند. هواپيماهاى فرانسوى و روسى ارتش بعث در چندين اسكادران مرزهاى جغرافيايى را درنورديدند و مراكز حساس و حياتى كشور از جمله فرودگاه مهرآباد را بمباران كردند.
امام عزيز در پيامى به مردم فرمود:
«... هيچ جاى خوف نيست، يك ديوانه‏اى آمده، سنگى انداخته و فرار كرده ليكن ما چنان سيلى‏اى توى دهان صدام خواهيم زد، كه ديگر از جايش بلند نشود.»
در همين روزها كبوترى از روستاى صبوبزرگ پرواز كرد. از فراز گردنه‏ها گذشت، به لانه‏هاى گنجشكان سرك كشيد و بر شاخه‏اى از درخت تناور انقلاب (واحد بسيج مستضعفين سپاه پاسداران) نشست تا خستگى در كند. خون عشق همچون شوق پرواز در بال و پرش به جريان افتاد همانجا ماند و لانه ساخت و در سايه سار اين درخت سرسبز به دانه‏چينى خوشه‏هاى ايمان مشغول شد.
عشق او به خدا و روح خدا، به شجره طيبه بسيج مستضعفين نيز، تسرى يافت. همنشينى با بسيجيان لواسان و تلاش مشترك براى راه‏اندازى «كتابخانه بسيج روستاى صبو بزرگ»، به شوق وافر مهدى براى خدمت هر چه بيشتر به قيام الهى امام خمينى(ره) دامن زد. مادر ارجمندش در اين باره مى‏گويد:
«... از بابت پايان كار لوله‏كشى آب روستا كه خيالش راحت شد، ديدم مدتى است خيلى اين بچه توى فكر مى‏رود، خيلى نگران است. يك روز از پدرش پرسيد: بابا، شما براى آينده من چه فكرى كرده‏ايد؟ پدرش جواب داد: فكر كردن ندارد، حالا كه به سلامتى ديپلم خودت را هم گرفتى، يا برو دانشگاه، يا به خدمت سربازى. خودت بايد در اين مورد تصميم بگيرى پسر جان. مهدى بعد از شنيدن جواب پدرش، لحظه‏اى ساكت بود، هيچى نگفت. بعد گفت: بابا، شما اجازه مى‏دهى من بروم توى بسيج؟ بند دل من و پدرش لرزيد. خيلى نگران شديم. من به او گفتم: مادر جان، تو كه بچه با استعدادى هستى، برو دانشگاه، به درست ادامه بده. اما او كوتاه نيامد. رفت در بسيج ثبت‏نام كرد. چند روز بعد، آمد به ما گفت: من برگه آماده به خدمت خودم را گرفته‏ام، منتها مى‏خواهم بروم پادگان امام حسين‏عليه السلام سپاه تهران، آن جا يك دوره آموزش فشرده يك ماهه ببينم. بعد هم به خواست خدا، مى‏رويم جبهه. هر چه خواستم مانع بشوم، بى‏فايده بود. مى‏خنديد و به من مى‏گفت: هيچى نيست ننه، نترس، ناراحت نباش. خلاصه، چند روز بعد، مهدى براى آموزش، رفت به پادگان امام حسين‏عليه السلام».
همان ماه‏هاى اول شروع جنگ بود كه آموزش مهدى در بسيج به اتمام رسيد. ابتدا قصد داشت براى مبارزه با ضدانقلابيون به كردستان برود، اما با ادامه تجاوز رژيم بعث قرار شد او و دوستان هم دوره‏اش را به يكى از جبهه‏هاى جنوب اعزام كنند.
تا دى‏ماه 1359 ماشين جنگى ارتش بعث، بخش‏هاى وسيعى از پنج استان ايران را به محاصره و اشغال خود درآورد. جوانان پرشور ميهن اسلامى به سوى جبهه‏ها سرازير شدند تا ارابه‏هاى جنگى دشمن را از كار بيندازند، اما گويى مظلوميت ياران روح‏الله تمامى نداشت و آنها در اين جبهه هم بايد غربت و تنهايى را به دوش مى‏كشيدند. حاكميت آقاى ××× 1 نام رمز عملياتى بنى‏صدر كه از سوى سازمان جاسوسى آمريكا برايش در نظر گرفته شد. وى چند ماه پيش از رياست جمهورى‏اش، با حقوق ماهيانه 5000 دلار مخفيانه به استخدام C.I.A در آمده بود. براى اطلاع بيشتر، ر.ك. به كتاب: اسناد لانه جاسوسى آمريكا، جلد 9 (اسناد بنى‏صدر) دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، چاپ اول، تابستان 0631. ×××S.D.LURE.1!! بر مقدرات كشور و فرماندهى خائنانه او در جبهه‏هاى جنگ، عرصه را بر نيروهاى مخلص بسيجى و پاسداران انقلاب تنگ كرد. بنى‏صدر با تز مضحك خود؛ جنگ به شيوه اشكانيان! و اين شعار كه زمين مى‏دهيم و زمان مى‏گيريم، اجازه داد تا دشمن خود را به پشت دروازه‏هاى شهر اهواز برساند. او با اظهارات منافقانه خود هميشه سعى داشت تا نيروهاى مكتبى و در خط امام را منزوى نمايد و كار را تا آنجا رساند كه ضمن صدور حكمى خطاب به مسؤولين وقت ستاد مشترك ارتش، دستور داد هيچ‏كس حق ندارد در جبهه‏ها به نيروهاى پاسدار اسلحه و مهمات بدهد. اشغال شهرهاى خرمشهر، هويزه، سوسنگرد، بستان و بخشى از آبادان توسط دشمن براى نيروهاى رزمنده بسيار سنگين و غيرقابل تحمل بود. از اين‏رو عده‏اى از «دانشجويان مسلمان پيرو خط امام» به فرماندهى سيدحسين علم‏الهدى بر آن شدند تا با يورش به دشمن در محور هويزه بخشى از خاك ميهن اسلامى را از چنگ دژخيمان خارج سازند. مهدى، اين جوان رعناى لواسانى نيز، همراه با دانشجويان پيرو خط امام آماده شد تا ضربه مهلكى به دشمن وارد سازد.

1359/10/15

همه‏چيز براى اجراى عمليات نصر فراهم شده بود و هماهنگى لازم با نيروهاى توپخانه ارتش هم انجام گرفت تا در موقع لزوم با آتش پشتيبانى خود، آنها را حمايت نمايند.
مهدى به همراه دانشجويان پيرو خط امام نيمه‏هاى شب به قلب مواضع دشمن هجوم بردند و جنگ نابرابرى را آغاز كردند: جنگ گوشت و پوست، با تانك و زره.
بعد از لحظاتى تقاضاى آتش توپخانه كردند اما اين درخواست آنها بى‏جواب ماند و فاتحان لانه جاسوسى آمريكا در گردابى كه طرفداران بنى‏صدر براى آنها فراهم كرده بودند اسير شدند و مظلومانه تا مرز شهادت جنگيدند و عروس شهادت را در آغوش كشيدند. مهدى به طرز معجزه‏آسايى از اين معركه جان سالم بدر برد و به عقب برگشت. او كه شاهد جنگ نابرابر ياران خود با نيروهاى عراقى بود و لحظات شهادت آنها را با چشمان خود مشاهده كرده بود تا مدتها خنده بر لبانش نقش نمى‏بست. در كتاب «جنگ، بازيابى ثبات» در خصوص عمليات هويزه كه به عمليات نصر معروف شد، آمده است:
«... مرحله دوم از دور اول عمليات نصر در ساعت 8 صبح روز 16 دى‏ماه 1359 آغاز شد. پس از پيشروى‏هاى اوليه در اين روز، با تشديد آتش دشمن پيشروى به تدريج كند شد و سرانجام در بعدازظهر در حالى كه نيروهاى سپاه در خط مقدم درگير بودند، نيروهاى زرهى ارتش عقب‏نشينى كردند. عقب‏نشينى يگان‏ها علاوه بر تأثير نامطلوب بر روحيه نيروها، موجب از بين رفتن سازمان و انسجام نيروهاى خودى شد. نيروهاى پياده سپاه نيز كه 1/5 تا دو كيلومتر جلوتر از نيروهاى ارتش قرار داشتند به علت عدم آگاهى از عقب‏نشينى، در محاصره دشمن قرار گرفته و تعدادى از آن‏ها مظلومانه به شهادت رسيدند.
برابر گزارش سپاه، 140 تن از نيروهاى انقلابى كه شمارى از آن‏ها دانشجويان پيرو خط امام بودند، به شهادت رسيدند. اين دانشجويان پس از تحويل گروگان‏هاى آمريكايى به دولت جمهورى اسلامى، عازم جبهه‏هاى نبرد شده بودند.
بنى‏صدر كه در باطن، از به مسلخ فرستادن شمار زيادى از تحقير كنندگان××× 1 جيمى كارتر، رييس‏جمهور وقت آمريكا، بارها از تصرف لانه‏جاسوسى به عنوان «تحقير بى‏رحمانه آمريكا» ياد كرده بود. ××× ارباب يانكى خود غرق شادكامى بود، پس از به شكست كشاندن نبرد هويزه، به منظور توجيه علل ناكامى در نامه‏اى خطاب به امام نوشت:
«... دشمن با دو لشكر در پنج نوبت حمله متقابل كرد. امروز، چهارمين روز مقاومت نيروهاى ما است. اين طور كه مى‏گويند، يك لشكر دشمن از بين رفته، اما به ما هم بسيار صدمه خورده است. حمله بدون احتياط، نتيجه نمى‏دهد. روز اول، پيروزى بود. روز دوم، ساعت 4 بعدازظهر، پشت به جبهه كردند. وقتى با خبر شديم، نيم ساعتى از اين عمل مى‏گذشت.××× 1 ر.ك. به كتاب: جنگ؛ بازيابى ثبات، مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه، صص 111 و 112. ××׫
به راستى در اتاق جنگ بنى‏صدر چه مى‏گذشت؟ بر تيم مشاورين او چه حال و هوايى حاكم بود؟، فلسفه طرح‏ريزى عمليات نصر چه بود؟
امير سپهبد شهيد على‏صياد شيرازى در پاسخ به اين پرسش‏ها گفته است:
«... اطراف بنى‏صدر را، مشاورينى گرفته بودند كه به جز تخصص و يك مقدار آگاهى‏هاى تئورى، از علم نظامى چيزى سرشان نمى‏شد... بنى‏صدر را اميدوار كرده بودند كه به زودى حساب دشمن را مى‏رسيم. با همان روحيه ناسيوناليستى، وطن‏پرستى و ميهن پرستى كه از ]دوران رژيم} سابق ]در ارتش }مانده بود، به او نويد داده بودند. حتى در اتاق‏هاى جنگ، خيلى راحت طرح نابودى يگان‏هاى دشمن را نشان مى‏دادند. فلش‏هاى روى نقشه، نشان‏دهنده اين بود كه دشمن دور مى‏خورد و منهدم مى‏شود. بنى‏صدر هم گمان مى‏كرد آن فلش‏ها كه روى نقشه كشيده شده، در روى زمين هم راحت اجرا مى‏شود. در دوران فرماندهى كل قواى بنى‏صدر، دو سه تا تك هم انجام دادند كه يك مقدار در اول كار گرفت، ولى زود خنثى شد: حمله اول، تكى بود از اهواز، در محور جاده خرمشهر - در منطقه دب حردان - كه تك خوبى بود و شايد هشتصد تا اسير هم گرفتند، ولى آقايان صدايش را در نياوردند كه بعد چه بر سرمان آمد و در پاتكى كه دشمن زد، چگونه عقب زده شديم.
حمله دوم، تك در جبهه طراح، در اطراف كرخه نور بود به اسم «عمليات نصر» و همين‏طور پاتكى كه دشمن در اين عمليات به طرف سوسنگرد و هويزه كرد و قتل‏عامى كه بچه‏هاى سپاه شدند. البته يك حماسه آن جا آفريده شد... وقتى نتيجه تلاش‏ها اين طورى شد، همان طراحان نظامى به بنى‏صدر برآورد عملياتى دادند. در اين برآورد آمده بود: دليل توقف ما و اين كه نمى‏توانيم جلو برويم، اين است كه به زبان ساده آمار و ارقام، توان رزمى ما نسبت به دشمن، در سطح پايين‏تر است و با اين توان رزمى، نمى‏شود جنگيد.»××× 1 ر.ك. به كتاب: ناگفته‏هاى جنگ، خاطرات امير سپهبد شهيد على صيادشيرازى، به اهتمام: احمد دهقان، دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنرى، چاپ اول 1378، گفتار پانزدهم، صص 198 و 199. ×××
در پى شكست تلخ «عمليات نصر» و شهادت جمع كثيرى از همرزمان مهدى خندان در كربلاى خونين هويزه، روز بيست و چهارم اسفندماه سال 1359، او و همرزمان بسيجى‏اش با چند دستگاه اتوبوس، اهواز را به مقصد تهران ترك كردند. دو روز بعد، مهدى با بسيج سپاه منطقه 10 تهران تسويه حساب كرد. در رونوشت اين برگه مى‏خوانيم:
باسمه تعالى
برادر مهدى خندان، يك قبضه تفنگ كلاشينكف قنداق تاشو، به شماره بدنه 15682، يك عدد سرنيزه، يك جيب خشاب، چهار عدد خشاب و 116 تير فشنگ، يك دست لباس كار، يك عدد كيسه انفرادى، يك عدد كوله‏پشتى و يك دست پيراهن شلوار گرمكن تحويل انبار اسلحه و تداركات داده‏اند.
مسؤول واحد تداركات
روشن - امضاء
1359/12/27
مهدى در برگه تسويه حساب خود نوشته است:
باسمه‏تعالى
برگ تسويه حساب
بدين وسيله اعلام مى‏شود كه اين جانب مهدى خندان، داراى كارت جنگى به شماره 21228 كه از طرف سپاه منطقه 10 تهران جهت اعزام به جبهه معرفى شدم، در تاريخ دى ماه 1359 به مأموريت جنگى اعزام و در تاريخ 24 اسفند 59 از مأموريت بازگشتم. به اطلاع مى‏رسانم تاكنون جمعاً مبلغ 21800 ريال معادل دوهزار و هشتصد تومان، تحت عنوان مساعده، حقوق و غيره دريافت نموده‏ام. اكنون به علت پايان مأموريت، تقاضاى تسويه حساب دارم و كليه لوازم و وسايلى كه هنگام اعزام به مأموريت جنگى تحويل اين جانب شده بود را به مسؤولين ذيربط تحويل دادم.
مهدى خندان - امضاء
27 اسفند 1359

در بازگشت از همين مأموريت و مقارن با حلول عيد سال 1360، مهدى مصمم شد به صف سبزپوشان سپاه انقلاب بپيوندد. او خود را فدايى مكتب اسلام مى‏دانست و منتهاى آرزويش، الحاق به صفوف زبده‏ترين فداييان اسلام، يعنى پاسداران كيان انقلاب اسلامى ايران بود. مهدى، به رغم برخوردارى از سرشارترين عواطف انسانى، عشق به پدر و مادر زجر كشيده خود را تحت‏الشعاع عشق به آرمان‏هاى والاى اسلام و سرسپردگى محض به تعاليم قرآن و پيروى از اوامر حضرت امام(ره) مى‏دانست. حال و پس از مشاهده رشادت‏هاى مظلومانه پاسداران انقلاب در نبرد هويزه، ديگر هيچ وسوسه و يا ترديدى، قادر نبود دغدغه شيرين الحاق به جمع ياران سبزپوش امام را از قلب پاك اين جوان آزاده به در كند.
مهدى خندان، پس از طى مراحل پذيرش در سپاه منطقه 10 تهران، روز 31 فروردين ماه سال 1360 براى طى دوره آموزشى ويژه سپاهيان پاسدار، به پادگان امام حسين‏عليه السلام اعزام شد.
يكى از ياران همدوره‏اى مهدى، مى‏گويد:
«... با مهدى در پادگان امام حسين‏عليه السلام آشنا شدم. هر دو ما جزء پاسداران دوره آموزشى شانزدهم آن پادگان بوديم كه بعد از تقسيم، ما را فرستادند به گروهان 2 آموزشى، براى طى دوره تخصصى ديده‏بانى. مراحل آموزش بسيار دشوار و فشرده بودند. شب و روز نداشتيم و مدام كار مى‏كرديم. مهدى با روحيه خستگى‏ناپذير، جديت و صميميت خودش، خيلى زود در جمع بچه‏ها شاخص شد و رو آمد. جوان فوق‏العاده مستعدى بود و مربيان سخت‏گير مركز آموزش از آن همه پشتكار و استعداد او، خيلى خوششان آمده بود. يك وقت چشم بر هم زديم و ديديم دوره آموزش به آخر رسيده.»
در فرجام 50 شبانه روز آموزش پيچيده و سخت، مهدى موفق شد به آرزويش دست يابد و گواهى پايان دوره آموزشى را اخذ كند:
بسمه تعالى شماره: 71
گواهى نامه پايان دوره آموزشى تاريخ: 20 خرداد 1360
تخصص ديده‏بانى
گواهى مى‏شود:
برادر مهدى خندان فرزند امام قلى به شماره شناسنامه 150 صادره از لواسان در دوره آموزشى شانزدهم مركز آموزش شماره 2 سپاه پاسداران انقلاب اسلامى از تاريخ 31 فروردين 1360 شركت نموده و در 19 خرداد 1360 آن را با موفقيت به پايان رسانده است.
مسؤول مركز آموزش شماره 2 سپاه
امضاء
مهر مركز آموزش پادگان امام حسين.

خواهر مهدى، از نخستين بارى كه سرو قامت برادرش به لباس سپاه سبز شد، روايت دلنشينى دارد: «... دوره آموزشى‏اش كه تمام شد، لباس فرم سپاه را تحويل گرفت و به خانه آمد. حال و هواى عجيبى داشت. اصرار داشتيم آن‏ها را بپوشد تا ببينيم در لباس سبز سپاه چه جلوه‏اى پيدا مى‏كند. اول قبول نكرد. خيلى كه به او اصرار كرديم، كوتاه آمد، ولى قبل از به تن كردن آن، ناگهان حالش منقلب شد و به شدت زد زير گريه. از مادرمان با التماس مى‏خواست كه قبل از پوشيدن لباس، براى او دعا كند. مى‏گفت: ننه، تا تو برايم دعا نكنى، من لياقت پوشيدن اين لباس را نخواهم داشت. مادر كه تاب ديدن گريه و بى‏تابى مهدى را نداشت، بلافاصله دعا كرد. مهدى رفت توى اتاق ديگر، لباسش را تعويض كرد و برگشت. خدايا! چه مى‏ديديم؟ لباس سبز سپاه چقدر به قد رشيد و چهره سبزه‏اش مى‏آمد! شده بود عين ماه شب چهارده. از اين كه چشم‏هاى ما آن‏طور به او خيره شده بود، خيلى خجالت مى‏كشيد، چند دقيقه بعد رفت و لباس فرم را درآورد و آن را با نهايت احترام تا كرد و گذاشت داخل گنجه.
بعد از آن روز، هر چه به او اصرار كردم يك بار ديگر، محض خوشى دل من، چند دقيقه آن لباس را توى خانه بپوشد، قبول نكرد. بار آخر گفت: آبجى، پشت اين لباس فرم، كلى حكمت خوابيده، در زمان جنگ، يك نفر سپاهى موقعى حق دارد اين لباس سبز و آن آيه مقدس دوخته شده بر روى سينه‏اش را بپوشد كه توى ميدان جنگ حضور داشته باشد.
به همين خاطر، نه ما اعضاى خانواده و نه هيچ كدام از دوست‏هاى سپاهى و بسيجى‏اش، هيچ وقت نديديم او در شهر يا اصلاً مناطق پشت جبهه، لباس فرم سبز سپاه را بپوشد. مهدى مى‏گفت: لباس سبز سپاه، لباس رزم حضرت على‏اكبرعليه السلام است، اين لباس را فقط بايد در ميدان رزم پوشيد.»
روز بيست و دوم خردادماه سال 1360، مهدى براى آغاز خدمت رسمى‏اش در سپاه، خود را به پادگان ولى عصر(عج) سپاه منطقه 10 تهران معرفى كرد. دو روز پيشتر، امام‏خمينى(ره) طى صدور حكمى خطاب به ستاد مشترك ارتش جمهورى اسلامى، بر كنارى «ابوالحسن بنى‏صدر» از سمت فرماندهى كل قوا را رسماً اعلام فرموده بود. از همان روز به بعد هم لايحه «بررسى كفايت سياسى رييس جمهور» توسط نمايندگان مردم در مجلس شوراى اسلامى در دستور كار مجلس قرار گرفت. «جبهه متحد ضدانقلاب»، متشكل از: سازمان مجاهدين خلق، نهضت آزادى، جبهه ملى، سازمان چريك‏هاى فدايى خلق شاخه اقليت، حزب مائويستى رنجبران، سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر، سازمان راه كارگر، اتحاديه كمونيست‏ها، سازمان طوفان، رزمندگان آزادى طبقه كارگر، جبهه دموكراتيك ملى، جنبش مسلمانان مبارز، گروه آرمان مستضعفين با كليه شاخه‏هاى دانش‏آموزى، دانشجويى، كارمندى و صنفى وابسته به اين احزاب، در دفاع از «بنى‏صدر» اعلام موجوديت كرد. نمايندگان ليبرال مجلس از قبيل: مهدى بازرگان، يدالله سحابى، هاشم صباغيان، عزت الله سحابى، على‏اكبر معين‏فر، اعظم طالقانى و... به نشانه همبستگى با «بنى‏صدر» نطق‏هاى پيش از دستور مجلس را به محلّى براى تحريك و تشنج افكار عمومى تبديل كردند. در شرايطى كه اعضاء و طرفداران سازمان‏ها و احزاب متحد بنى‏صدر و در رأس آنان گروه‏هاى شبه نظامى منافقين؛ موسوم به «واحدهاى ميليشيا» با حمله به مردم، مراكز ادارى دولتى، نهادهاى انقلابى، دفاتر حزب جمهورى اسلامى، ايجاد راه‏بندان در خيابان‏ها و معابر و به آتش كشيدن اتوبوس‏هاى شركت واحد، قصد زهر چشم گرفتن از مردم را داشتند، در داخل مجلس نيز، ليبرال‏هاى لومپن مآبى از قماش «معين‏فر»، ضمن حمله فيزيكى××× 1 رجوع كنيد به تصاوير كتك خوردن يكى از نمايندگان حزب‏اللهى مردم در پشت تريبون مجلس، توسط معين‏فر، در كتاب: عبور از بحران، كارنامه و خاطرات سال 1360 - اكبر هاشمى رفسنجانى. ××× به نمايندگان مخالف بنى‏صدر، سعى كردند روند بررسى لايحه عدم كفايت سياسى او را به بن بست بكشانند. در چنين شرايطى بود كه سازمان منافقين در روز 30 خرداد 1360 با صدور بيانيه‏اى موسوم به «اطلاعيه سياسى - نظامى سر فرماندهى مجاهدين خلق ايران» خطاب به «كليه كادرها، شاخه‏هاى تهران و مراكز استان‏ها و واحدهاى ميليشياى سازمان»، دستور آغاز قيام مسلحانه سراسرى آنان عليه انقلاب اسلامى ملت ايران، امام خمينى(ره) و نظام جمهورى اسلامى را صادر كرد و از كليه احزاب و گروه‏هاى همسو با بنى‏صدر و منافقين خواست تا به اين طغيان اهريمنى ملحق شوند. شورش مسلحانه روز سى خرداد، به واقع در حكم ابراز افلاس سياسى بنى‏صدر و طرفداران‏اش در جبهه متحد ضدانقلاب و تلاشى بود براى كشانيدن كشور جنگ زده، به لبه پرتگاه يك جنگ خونين داخلى. و اين يعنى، همدستى عملى رييس‏جمهور و متحدان آن، با دشمن متجاوز بعثى حاكم بر عراق.××× 1 رژيم بعث در كشور بلغارستان تحويل داده شد. مطابق رسيدهاى بانكى موجود در «مركز آندلس»، رييس جمهور مخلوع ايران در قبال دادن اين اطلاعات، طى شش نوبت و از طريق بانك‏هاى شهر «موناكو» فرانسه، از رژيم بعثى سابق عراق، پول دريافت كرده است.»
ر.ك.به: روزنامه جوان، سال ششم، شماره 1526، ص 2، به تاريخ دوشنبه 19 مرداد 1383 هجرى خورشيدى. ×××
- شانزده ماه پس از سرنگونى رژيم جنگ افروز بعثى حاكم بر عراق، در مرداد 1383، سرويس سياسى خبرگزارى فارس گزارش داد: «در پى كشف اسناد محرمانه موجود در آرشيو مركز استخبارات رژيم صدام در شمال بغداد موسوم به «مركز آندلس» كه طى دوران حاكميت رژيم بعث فقط چندتن از مقامات عالى رتبه عراقى اجازه دسترسى به آن‏ها را داشتند، از همكارى گسترده گروهك منافقين با رژيم صدام پيش از آغاز جنگ تحميلى پرده برداشته شد. در تعدادى از اين سندها، گزارش‏هاى رمز شده ارسالى از منافقين، در ارتباط با استعداد نيروهاى مسلح و وضعيت كلى كشور ايران قبل از تجاوز 31 شهريور 1359 مشاهده شده‏اند، اين اسناد، همچنين مبين ارتباطهاى مالى و حمايت مادى رژيم صدام حسين از منافقين، از 1358 - يك سال و نيم قبل از آغاز جنگ تحميلى هشت ساله - است. بخش ديگرى از اسناد به دست آمده از مركز جاسوسى رژيم صدام، مربوط به ابوالحسن بنى‏صدر است كه در آن‏ها به ارتباط رييس‏جمهور مخلوع كشور ايران و تماس‏هاى او با رژيم صدام، طى دو نوبت، با واسطه‏گرى برخى سركردگان سازمان مجاهدين خلق در ارديبهشت و خرداد سال 1360 اشاره شده است. بخش بعدى اسناد، مربوط به آخرين اطلاعات و وضعيت نيروهاى ايرانى در جبهه‏هاى غرب و جنوب است كه توسط بنى‏صدر و از كانال منافقين، پس از فرار رجوى و بنى‏صدر به پاريس در مرداد 1360، به مأموران اطلاعاتى رژيم بعث تحويل داده شد. بخش آخر اسناد، حاوى اطلاعات مهم نظامى مربوط به نيروهاى مسلح ايران است كه در زمستان سال 1361 و در آستانه آغاز عمليات بزرگ ايرانيان در شرق استان عماره عراق، موسوم به «نبرد والفجر مقدماتى»، توسط بنى‏صدر و با واسطه‏گرى گروهك منافقين به مقامات سفارت روز 31 خرداد، با رأى اكثريت قاطع نمايندگان مجلس شوراى اسلامى، بنى‏صدر براى ادامه رياست جمهورى نظام اسلامى، فاقد كفايت سياسى شناخته شد و فرداى آن روز، حضرت امام خمينى(ره) براساس اختيارات رهبرى مصروحه در اصل 110 قانون اساسى، فرمان عزل بنى‏صدر از رياست قوه مجريه و تشكيل «شوراى موقت رياست جمهورى» براى اداره امور كشور تا زمان برگزارى انتخابات پيش از موعد را صادر فرمود.

مهدى خندان در چنين حال و هوايى بود كه به واحد عمليات سپاه منطقه 10 تهران در پادگان ولى عصر(عج) ملحق شد. اين واحد در آن ايام با تشكيل واحدهاى ضدتروريستى ويژه، موسوم به «گشت سيار ثارالله» و «گشت سيار القارعه» به مقابله با تحركات تروريستى گروهك منافقين و همگرايان چپ و ملى - مذهبى‏نماى آنان برخاست. «نصرت‏الله قريب»، از پاسداران گردان چهارم پادگان ولى‏عصر(عج) - معروف به گردان فتح - در تشريح دشوارى‏هاى فراروى واحدهاى ضدتروريستى سپاه تهران مى‏گويد: «... از دهه سوم خردادماه سال 1360 به بعد، تهران هر گوشه‏اش ناامن بود و غرق در آشوب و اغتشاش. بنى‏صدر و اعوان و انصار منافق، ملى و چپى او، تيغ‏شان را براى انقلاب از رو بسته بودند. دم به دقيقه از نقاط مختلف شهر به ما خبر مى‏رسيد فلان جا يك كاسب را ترور كرده‏اند، جاى ديگر با انفجار بمب آتش‏زا، مردم را داخل اتوبوس واحد زغال كرده‏اند، دختران ميليشيا با تيغ موكت بر، زن و دخترهاى حزب‏اللهى و چادرى را سلاخى كرده‏اند، به فلان بانك دستبرد زده‏اند، قصد دارند به مراكز حساس دولتى از قبيل مجلس، مخابرات و صدا و سيما حمله كند. خلاصه، اوضاع خيلى آشفته‏اى بود. مسؤوليت برقرارى و حفظ امنيت مركز سياسى كشور، عمدتاً به دوش سپاه تهران و مشخصاً واحد عمليات پادگان ولى‏عصر(عج) افتاده بود و ما نيروهاى اين پادگان، به علت محدوديت نيرو، كمبود شديد امكانات و وسعت فعاليت تروريست‏ها در «كلان شهر» تهران، حتى فرصت سر خاراندن هم نداشتيم.»
مهدى كه از حيث سازمانى، جمعى گردان هشتم - معروف به «گردان حديد» - سپاه منطقه 10 بود، در سركوبى ترويست‏هاى ضدخلقى و حفظ امنيت شهر تهران به صورت شبانه‏روزى فعاليت مى‏كرد و از همين طريق، توانست جوهره ناب سپاهى‏گرى خود را آشكار سازد. سوءقصد به جان نماينده امام در شوراى عالى دفاع و امام جمعه تهران حضرت آيت‏الله خامنه‏اى در ششم تيرماه 1360 و فاجعه انفجار بمب در دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى و شهادت مظلومانه رييس قوه قضاييه حضرت آيت‏الله دكتر محمد حسينى(معروف به بهشتى) و دهها تن از ياران وفادار امام و ملت در هفتم تير، به مانند تيرى زهرآگين بود كه بر قلب پاك و مالامال از عاطفه مهدى نشست. بهشتى براى مهدى، فراتر از يك عالم دينى و يا رجُل سياسى - فرهنگى بود؛ او سيدالشهداى انقلاب اسلامى را، بازوى قدرتمند امام و اميد بزرگ محرومان اين سرزمين تلقى مى‏كرد. با آن كه از فرداى پايان تحصيلات متوسطه، به واسطه عزيمت به جبهه و در پى آن عضويت رسمى در سپاه، ديگر در «حزب جمهورى اسلامى» حضور نداشت، ليكن همواره خودش را مديون آموزه‏هاى گران‏سنگ معرفتى و اخلاقى دبيركل شهيد حزب مى‏دانست. تيرماه خونين سال 1360، از تلخ‏ترين و اندوه بارترين مقاطع زندگى مهدى خندان محسوب مى‏شد. به گونه‏اى كه تا مدت‏ها بعد، حتى لبخند زدن را به كلى از ياد برده بود.