رندگينامه سردار شهيد مهدي خندان:
هنوز مدت مأموريت مهدى در سپاه تهران از دو ماه فراتر نرفته بود كه ديگر بار،هواى حضور در جبهه به سرش زد. او نعمت تأمين امنيت ساكنان مركز سياسى ايران زمين را به خوبى قدر مىدانست، اما شرف جنگيدن با دشمنان امت امام و بيرون راندن خصم متجاوز از خاك ميهن، در نظر اين پاسدار جوان لواسانى، كم از پاس دادن در پايتخت كشور آفتاب جماران نبود. به همين دليل، او به هر درى مىزد تا راهى جبهه شود. به علت كمبود شديد نيرو در مركز، با تقاضايش موافقت نمىكردند، ليكن سرانجام سماجت و سرسختى مهدى بر امتناع مسؤولين سپاه تهران غلبه كرد و حاضر شدند تنها براى مدت سه ماه، او را به جبهه غرب مأمور كنند.
مهدى همين رخصت 90 روزه را هم مغتنم دانست. روز ششم شهريور ماه سال 1360، او به همراه نيروهاى گردان 8 سپاه تهران رهسپار جبهه سرپل ذهاب شد. در آن تابستان گرم و طولانى سال شصت، محورهاى عملياتى جبهه غرب، مأمن سلحشوران بزرگى بود كه با حضورشان در ارتفاعات سر به فلك كشيده غرب غريب و حملات بىوقفه و كوچك و بزرگ خود به مواضع خصم، خواب را از چشم فرماندهان سپاه دوم ارتش متجاوز بعث گرفته بودند. شجاعان شهيدى همچون: غلامعلى پيچك، محسن حاجىبابا، محسن وزوايى، علىرضا موحد دانش، علىرضا حاجىبابايى، حبيبالله مظاهرى، ابراهيم هادى، جواد افراسيابى و ... كه قلههاى سر به فلك كشيده غرب، از بمو و قراويز گرفته تا بازى دراز و شياكوه، به عزم راسخ و همت بلند ايشان، غبطه مىخوردند. مهدى به غرب آمده بود تا در محضر اين بزرگواران، درس عشق و سلحشورى و ايثار و پيكار عاشورايى را بياموزد. او و همرزمان از بدو ورود در كنترل عملياتى ستاد ناحيه ذهاب سپاه منطقه 7 كشورى قرار گرفتند. حسين الله كرم، از فرماندهان شاخص جبهه غرب و فرمانده سپاه گيلانغرب در سال 1360، حوزه مسؤوليت سپاه منطقه 7 كشورى را اينگونه معرفى كرده است:
«... براى شناختن شخصيت رزمى انسانى مثل خندان، شما چارهاى نداريد مگر اين كه به پس زمينههاى محيطى و انسانىاى كه او در آنها قرار داشت، توجه كنيد. وقتى مىشنويد كه مهدى به غرب آمده و تحت امر سپاه منطقه 7 قرار گرفته، همينجا بايد درنگ كنيد: «غرب» يعنى چه؟ «سپاه منطقه 7« يعنى چه؟ دنيايى مطلب توى همين دو تا عبارت خوابيده. از شروع حمله ارتش بعث تا اوايل سال 1362، سپاه منطقه 7 كشورى به فرماندهى برادرمان محمد بروجردى، عمليات جبهه كوهستانى جنگ با دشمن را هدايت مىكرد. مركز آن در كرمانشاه بود. سپاه منطقه 7، يعنى 5 استان و ناحيه بزرگ شامل آذربايجان غربى (ناحيه شمال غربى)، همدان، كردستان و كرمانشاه (ناحيه غرب) و ايلام (ناحيه جنوب غربى). در اوايل شهريور 1360 كه خندان به غرب آمد، سپاه منطقه 7 عملاً در اين مناطق، توى دو جبهه مىجنگيد؛ يكى جبهه داخلى و جنگ با ضدانقلابيون مسلح و ديگرى جبهه جنگ با دو سپاه، از مجموع 4 سپاه نيروى زمينى ارتش بعث؛ يعنى سپاه يكم و سپاه دوم. در اين چهار استان - به استثناء استان همدان - ما با دشمن هممرز بوديم و عمدهترين كانونهاى بحران در آنها را مىتوانم به اين ترتيب براى شما دستهبندى كنم:
در آذربايجان غربى، اروميه و مهاباد و نقده و اشنويه و پيرانشهر و سردشت و بانه را داشتيم.
در كردستان، مريوان و پاوه و ديواندره و سنندج و سقز را داشتيم.
در كرمانشاه، ريجاب و قصرشيرين و سرپل ذهاب و گيلانغرب و نفتشهر و سومار را داشتيم.
و سرانجام در ايلام، صالح آباد و مهران و دهلران را.
از وقتى كه دشمن در غرب زمينگير شد، دو عمليات بزرگ در بازىدراز و چندين و چند عمليات محدود و پارتيزانى را بچهها در آن جا انجام داده بودند. زبدهترين فرماندهان تاريخ جنگ 8 ساله از مدرسه سپاه منطقه 7 فارغالتحصيل شدند و براى مردم اين مملكت حماسهها خلق كردند: احمد متوسليان، محمدابراهيم همت، ناصر كاظمى، على گنجىزاده، محمود كاوه، رضا چراغى، حسين قجهاى، اسماعيل قهرمانى، تقى بهمنى، علىرضا حاجىبابايى، حبيبالله مظاهرى، غلامعلى پيچك، محسن حاجىبابا، محمود شهبازى، محسن وزوايى، علىرضا موحددانش، علىاصغر رنجبران، محسن چريك، علىاصغر وصالى، ابراهيم هادى، جواد افراسيابى و... دست آخر خود مهدى خندان.»
در آغازين روزهاى شهريور 1360، فرماندهان جبهه غرب، ضمن طرحريزى يك عمليات وسيع، تصرف ارتفاعات سركوب و استراتژيك منطقه سرپل ذهاب - گيلانغرب از شمال دشت ذهاب تا بازى دراز را در دستور كار خود قرار داده بودند و شناسايى خطوط پدافندى واحدهاى سپاه دوم ارتش بعث به صورت شبانه روزى انجام مىگرفت. به فاصله كوتاهى پس از ورود رزمندگان گردان 8 به منطقه، مهدى خندان طى حكمى از جانب شهيد محسن حاجىبابا فرمانده سپاه سرپل ذهاب، رسماً به عنوان فرمانده سپاه ريجاب و دالاهو منصوب شد. حوزه استحفاظى اين سپاه، منطقه وسيعى را شامل مىشد؛ يعنى در شمال دشت ذهاب، ارتفاع گاوميشان و رو به سمت كوه بمو. نيروهاى دشمن بر روى ارتفاعات گاوميشان، باغ كوه، سلمانه و بمو مستقر بودند و بچههاى سپاه «ريجاب» در ارتفاعات دالاهو، شاهنشين، گارى و چند عارضه كوهستانى ديگر مستقر شده و در مقابل دشمن، خط دفاعى خود را حفظ مىكردند. از جمله روستاهاى مهم اين منطقه، «از گله» است كه در آن مقطع در اختيار دشمن بود.
مهدى در يك چنين حوزه عملياتى وسيعى، فعاليتهاى رزمى خود را آغاز كرد. در پى فاجعه انفجار ساختمان نخستوزيرى و شهادت رجايى و باهنر، عملياتى كه قرار بود در پاييز به اجرا درآيد، خيلى زودتر از موعد، در يازدهم شهريور 1360 آغاز شد. فقدان امكانات لجستيكى، نبود جادههاى تداركاتى و فقر امكانات مهندسى، كمبود نيروى رزمى براى به كارگيرى در محورهاى گسترده و... همه و همه سبب شد تا اين تهاجم كه به «عمليات شهيدان رجايى و باهنر»××× 1 اين حمله در بين قديمىهاى جبهه و جنگ به «عمليات سوم بازى دراز» هم مشهور است. ××× معروف شد، ناكام به پايان رسد. اما مهدى دلسرد نشد. از آن جا كه حوزه استحفاظى سپاه ريجاب و دالاهو به شدت از جانب ضدانقلابيون مسلح تحت الحمايه ارتش بعث آلوده شده بود، مهدى در صدد برآمد تا در اين دوران فترت جبهه، ضمن در پيش گرفتن سياست اعتمادسازى، آن دسته از عشاير سادهدل بومى را كه به اضطرار فقر مادى و فقر فرهنگى به ضدانقلاب پيوسته بودند، با دادن تضمين و اماننامه، از اردوى خصم جدا كند و بعد، برود براى كوبيدن سر مار؛ يعنى مقر اصلى فرماندهان ضدانقلاب در روستاى اشغالى «از گله».
او اين طرح را با فرماندهان ارشد عمليات ستاد غرب سپاه منطقه 7 در ميان گذاشت كه پس از بررسى، با حمايت اكيدى از سوى فرمانده سپاه سرپل ذهاب، شهيد «محسن حاجى بابا» مواجه شد و مسؤوليت اجرايى اين طرح را به خود مهدى واگذار كردند.
همين ماجرا، زمينه مناسبى فراهم آورد تا او شايستگىهاى مديريتى و رزمى خود را بروز دهد. مهدى پس از تحقيق و تفحص دقيق ساختار جمعيتى منطقه ريجاب، دريافت كه با مردم آن خطه آشوبزده مىشود كنار آمد. در وهله نخست، مهدى برنامه اعتمادسازى را با كار بر روى طايفه «قلخانى» شروع كرد. قلخانىها اكثريت اهالى منطقه را شامل مىشدند كه تحت تأثير خوانين سلطنتطلب تحت الحمايه رژيم بعث، از قبيل «سردار جاف» و براى تأمين معيشت زنان و كودكانشان، به ضدانقلابيون متكى شده بودند. سران ضدانقلاب به آنها القاء كرده بودند كه جمهورى اسلامى هرگز حاضر نمىشود به كسانى كه عليه اين نظام سلاح به دست گرفته باشند، تأمين بدهد و قطعاً نادمين را مجازات خواهد كرد. از جانب ديگر، با تأمين ارزاق و نيازهاى اوليه مردم منطقه كه سران ضدانقلاب آنها را از ارتش بعث دريافت مىكردند، اين گونه به مردم القاء مىشد كه آنان به علت خصلتهاى عشايرى، بايستى به كسانى كه نان و نمكشان را فراهم مىآوردند، وفادار باقى بمانند. ارعاب و تطميع، تيغه دو دم سياست مزدوران دست نشانده رژيم صدام در منطقه ريجاب بود. مهدى هم براى خلاصى اين مردم از بين دو تيغه ارعاب و تطميع ضدانقلاب، هوشمندانه دست به كار شد. او با استفاده از ريشسفيدها و معتمدين هر تيره از طوايف منطقه، با مردان آنها صحبت مىكرد و پس از اقناع ايشان، رسماً به آنان امان نامه مىداد. سران ضدانقلاب هم دست روى دست نگذاشته بودند. آنان براى منصرف كردن مردم از پيوستن به مهدى هر آنچه از دستشان برمىآمد، انجام دادند. اما در نهايت، ايمان به ذات پاك مردم و صبر عظيم مهدى، ثمرات شيرين خود را آشكار كرد. ظرف كمتر از دو ماه، مهدى موفق شد از بين همان تفنگچىهاى نادمى كه به ايشان اماننامه داده بود، واحدهاى رزمى عشايرى بسيار كارآمدى را تشكيل بدهد و با استفاده از آنها امنيت بسيار خوبى را در سطح حوزه فرماندهى خود، از كوههاى سر به فلك كشيده دالاهو تا ارتفاعات مجاور شهرستان ريجاب، برقرار كند. مهدى به آداب و رسوم و اعتقادات اهالى عميقاً احترام مىگذاشت و در مراسم سنتى و مذهبى، جشنها و سوگوارىهاىشان شركت مىكرد. در ايام سوگوارى خامس آل عباعليهما السلام، خودش در رأس دستههاى عزادارى مردم ريجاب حاضر مىشد و با صداى خوشى كه داشت، براىشان مرثيههاى حماسى نبرد عاشورا را مىسرود. علاوه بر حمايتهاى معنوى، مهدى برنامه تقويت در حد امكان بنيه معيشتى مردم منطقه را هم در دستور كار خود قرار داد و براى اين امر، به آبادگران مؤمن «جهاد سازندگى» متوسل شد. يكى از همرزمان مهدى در اين دوران مىگويد:
«... اصلاً آرام و قرار نداشت. هر چه كه در منطقه مىگذشت، برايش مهم بود. اگر دامهاى عشاير نياز به واكسن داشتند، مىآمدند سراغ «كاك مهدى». اگر زنى پا به ماه از آنها، مشكل سختزايى داشت و چارهاى به جز انتقال او به بيمارستان كرمانشاه نبود، شوهرش مىرفت سر وقت «كاك مهدى». اگر نفتكش حامل سوخت مردم، ديرتر از موعد، به منطقه مىآمد، كسى با نمايندگى شركت نفت كارى نداشت، شكايت به پيش «كاك مهدى» مىبرد. اگر قرار بود يكى از تيرههاى طوايف منطقه براى ييلاق، قشلاقى از جايى به جايى ديگر، بنهكن شوند و كوچ كنند و براى حمل سياه چادرها و وسايل زندگىشان كاميون كرايهاى كم گير مىآمد، براى گرفتن كمك، مىرفتند سروقت «كاك مهدى». آن وقت ديدن وضع و حال مهدى تماشا داشت. اصلاً انگار نه انگار كه او فرمانده سپاه در يكى از حساسترين مناطق مرزى جنگزده است و اين جور مسايل ربطى به شرح وظايفش ندارد. به همهچيز و همهكس و همهجا متوسل مىشد. از اداره بهدارى و ستاد بسيج اقتصادى و شركت نفت گرفته، تا اداره راه و اتحاديه صنف كاميون داران و كميته امداد امام خمينى در استان كرمانشاه. به صرف تلفن زدن و نامهنگارى هم قناعت نمىكرد. الآن مىديدى نامه را فرستاد، صبح خودش مىرفت سروقت گيرنده نامه، كه خاطرجمع شود. البته خودش ترجيح مىداد براى حل مشكلات عمرانى و بهداشتى منطقه، با بچههاى جهادسازندگى ارتباط بگيرد. خودش به ما مىگفت: كارهايى كه جهاد، ضربتى و سه ماهه انجام مىدهد، پنج تا وزارتخانه اگر بخواهند آن را انجام بدهند شايد به سه سال وقت نياز داشته باشند. به تعبيرى شايد بشود گفت مهدى خندان بود كه عشاير منطقه ريجاب را با الطاف انقلاب و گل سرسبد آن؛ جهادسازندگى، آشنا كرد.»
اهالى خونگرم شهرستان ريجاب و عشاير با صفاى منطقه، چندى نگذشت كه مهر مهدى را به دل گرفتند و از آن به بعد بود كه دوران عُسرت جبهه ريجاب به سر آمد و همهچيز، روى دنده يُسر افتاد. بهتر آن ديديم تا براى اثبات عمق تحولى كه مهدى در خلقيات و عواطف مردم ساده آن خطه ايجاد كرد خاطرهاى را از يك دوست ديرينهاش بياوريم:
«... يكى از روزها، همينطور كه مهدى پشت ميز كارش در سپاه ريجاب نشسته بود، مردى از عشاير منطقه آمد توى اتاق. مهدى مؤدب و گرم به او سلام كرد، در عوض ديديم او پيش آمد، جلوى مهدى زانو زد و ناگهان به صداى بلند شروع كرد به گريه. بدجورى اشك مىريخت و بىتابى مىكرد ما متعجب بوديم و مهدى از ما هم شگفتزدهتر، كه علت گريه زارى اين بنده خدا چيست. مهدى از او پرسيد: چى شده؟ چرا اين جور گريه مىكنى برادر من؟ مرد زور مىزد حرف بزند، اما نفسش بالا نمىآمد. مهدى از پارچ روى ميز يك ليوان آب براى او ريخت و به دستش داد. به زحمت يك جرعه خورد و باز زد زير گريه. مهدى اين بار كمى اخم كرد و به او گفت: قباحت دارد آقاجان، بگو ببينم چه شده؟ او جواب داد: اگر من يك حقيقتى را به تو بگويم، من را اعدام نمىكنى؟ مهدى كه يكه خورده بود گفت: معلوم است كه نه، در كجاى عالم آدم را به خاطر گفتن حقيقت اعدام مىكنند؟ نترس آقاجان، حرف خودت را بگو. مرد دست برد توى جيب لباسش، چند بسته اسكناس بيرون كشيد و گذاشت جلوى مهدى و گفت: اين پنجاه هزار تومان است اين پول را آدمهاى «سردار جاف» از خدا بىخبر به من دادهاند تا سر تو را براى آنها ببرم. مهدى تا اين حرف را شنيد، به او گفت: همين؟...، خم شد و سرش را گذاشت روى ميز و ادامه داد: خب، بيا و سرم را ببُر و ببَر! من كه توى اين عالم غير از همين سر، چيز ديگرى ندارم، دلم مىخواهد آن را بدهم در راه خدا. فقط برادرجان، يك چيز را به تو سفارش مىكنم؛ بدان سر چه كسى را براى رضاى خاطر چه كسى مىبرى.
مرد فقط به مهدى زل زده بود كه همانطور سرش را گذاشته بود روى ميز. شايد يكى دو دقيقه حتى پلك هم نزد. بعد دوباره به گريه افتاد. مهدى خندهاش گرفت. سرش را از روى ميز بلند كرد و به او گفت: حالا ديگر چرا گريه مىكنى؟ تو كه پنجاه هزار تومان نقد از آنها گرفتى.
طرف رفت جلو، خودش را روى دست و پاى مهدى انداخت و به او گفت: نه، من تو را خوب مىشناسم. تو برادر خوب ما هستى همه عالم را هم اگر به من بدهند، من دستم را به خون مرد خوبى مثل تو آلوده نمىكنم.
واقعاً معلوم بود كه آن بنده خدا، از عمق جانش منقلب شده، چون همانجا نشست و اسم تك به تك عوامل كومله و خانهايى را كه با دشمن همكارى مىكردند، به مهدى معرفى كرد. به بركت برخورد انسانى مهدى، سپاه ريجاب توانست عده زيادى از ضدانقلابيون منطقه را شناسايى و دستگير كند.»
همرزمان با آغاز عمليات مطلع الفجر در منطقه عملياتى گيلانغرب، روز 21 آذر سال 1360 در منطقه عملياتى ريجاب غرب و ارتفاعات گارى، مهدى خندان نخستين نبردى را كه از مرحله شناسايى و طرحريزى تا پايان مراحل تصويب آن شخصاً عهدهدار بود، آغاز كرد. «عمليات اميرالمؤمنينعليه السلام» با رمز «زيارت نجف نزديك شد» شروع شد. عرصه عمليات، منطقه عمومى شمال دشت ذهاب و غرب جوانرود بود. سپاه ريجاب، به فرماندهى مهدى خندان و سپاه جوانرود و محور دالاهو به فرماندهى برادر طهماسبى، ضمن حركتى هماهنگ، در مساحتى 100 كيلومترى وارد عمل شدند. حسين اللهكرم؛ فرمانده وقت جبهه گيلان غرب كه خود آن روزها درگير نبرد مطلعالفجر بود، درباره عمليات اميرالمؤمنينعليه السلام مىگويد:
«... درگير و دار شروع عمليات خودمان به اسم مطلعالفجر بوديم كه مهدى خندان و حاجى طهماسبى در شمال دشت ذهاب و غرب جوانرود، عمليات خودشان را با نام اميرالمؤمنينعليه السلام شروع كردند. آنها توانستند ارتفاعات مهم «ميش رنگين» و دار زنگنه، چندين روستا، از جمله روستاى ازگله - مقر اصلى سران ضدانقلاب در منطقه - و چند پاسگاه مرزى، از جمله پاسگاه سوقالجيشى قيطول را كه حدود 14 ماه در اشغال دشمن بود آزاد كنند. دامنه پاكسازى منطقه توسط نيروهاى خندان و طهماسبى، تا پاى دامنههاى شمالى و جنوبى ارتفاع استراتژيك بمو گسترش يافت و واحدهاى دشمن را تا ارتفاع و تنگه سلمانه، عقب راند. در عمليات اميرالمؤمنينعليه السلام، نيروهاى بومى منطقه معروف به فداييان امام(ره)، نقش اصلى را ايفا كردند و همين رزمندگان عشايرى، ضربات كشندهاى بر پيكر واحدهاى ارتش بعث و ضدانقلاب داخلى وارد كردند. اصلاً بايد كوه بمو را ديد تا فهميد بچهها چه كرده بودند!
اين خبر زنده كننده را مهدى خندان و حاجى طهماسبى به من دادند و روحم را زندهتر كردند.»
عمليات ظفرمند اميرالمؤمنينعليه السلام، هفت شبانه روز بىوقفه ادامه داشت در اين نبرد كوهستانى، حدود 500 تن از قواى دشمن كشته و صدها تن نيز مجروح و مفقود شدند. چه كسى مىتوانست باور كند جوان محجوب روستاى صبو بزرگ واحد چنين توانمندى خارقالعادهاى براى هدايت و فرماندهى يك نبرد پيچيده كوهستانى با واحدهاى جنگ آزموده سپاه دوم ارتش بعث باشد؟
مهدى در اين نبرد بسيار خوش درخشيد و خيلى زود موفق شد جايگاه خود را به عنوان يكى از فرماندهان عملياتى زبده سپاه در جبهه غرب، تثبيت كند. از ديگر دستاوردهاى عمليات اميرالمؤمنينعليه السلام، بازگشت يكصد و هفتاد تن از عشاير فريب خورده منطقه، به آغوش پر مهر انقلاب و ميهن بود. روزنامه اطلاعات در تاريخ يكم دىماه سال 1360 در اين باره نوشته است:
«... براساس گزارش واصله از جبهه غرب، 170 نفر از اهالى بومى كه توسط سردار جاف مسلح شده و مدتى در منطقه ريجاب با برادران سپاه و ارتش و فداييان امام مىجنگيدند، خود را به سپاه پاسداران ريجاب معرفى كردند و پس از تحويل سلاحهايشان، كه شامل انواع سلاح سبك و آر.پى.جى 7 و تيربار مىشد، از مسؤولين مربوطه، اماننامه گرفتند.»
شايد همين دستاورهاى ارزشمند بود كه سبب شد تا در روز 28 بهمن ماه سال 1360، طى حكمى از سوى سردار شهيد محسن حاجىبابا، به مهدى مأموريت تشكيل يك ستاد مشترك عملياتى با فرماندهان واحدهاى ارتشى مستقر در محور ريجاب محول شود. متن حكم مزبور به شرح ذيل است:
بسمهتعالى
به: برادر مهدى خندان شماره: 3/07/5/198
از: فرماندهى سپاه پاسداران سرپل ذهاب تاريخ: 60/11/28
موضوع: حكم انتصاب
بدين وسيله جناب عالى به عنوان نمايندهاى از سرپل ذهاب به منظور تشكيل ستاد مشترك عمليات در محور ريجاب منصوب مىشويد.
اميد است در انجام امور مسلمين، موفق و مؤيد باشيد، انشاءالله.
به اميد زيارت كربلا
مسؤول سپاه سرپل ذهاب
محسن حاجىبابا 60/11/28
امضاء
سپاه سرپل ذهاب - منطقه 7
مهر
از اواخر سال 1360، شمارى از نخبهترين فرماندهان عملياتى سپاه منطقه 7 كشورى، همچون: احمد متوسليان××× 1 نخستين فرمانده لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم بود. روز چهاردهم تير 1361 در جبهه لبنان توسط مزدوران رژيم صهيونيستى ربوده شد. ×××، محمدابراهيم همت××× 2 دومين فرمانده لشكر 27 كه روز 17 اسفند 1362 طى نبرد خيبر به شهادت رسيد. ×××، محمود شهبازى××× 3 فرمانده سپاه استان همدان و قائم مقام فرماندهى لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم بود. روز دوم خرداد 1361 در جبهه خرمشهر به شهادت رسيد. ×××، محسن وزوايى××× 4 فرمانده شجاع نبردهاى بازىدراز و گردان حبيببن مظاهر لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم بود. سرانجام با سمت معاونت عملياتى لشكر 27 در روز 10 ارديبهشت 1361 كنار جاده اهواز - خرمشهر به شهادت رسيد. ×××، علىرضا موحددانش××× 5 در 13 مرداد 1362 با سمت فرماندهى لشكر 10 نيرو مخصوص سيدالشهداءعليه السلام در نبرد والفجر 2 به شهادت رسيد. ×××، علىاصغر رنجبران××× 6 با سمت جانشين تيپ 3 ابوذر لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم طى نبرد والفجر 4 در پاييز 1362 به شهادت رسيد. ×××، عباس شعف××× 7 در نبرد فتح خرمشهر با سمت فرماندهى گردان ميثم تمار لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم در 22 ارديبهشت 1361 به شهادت رسيد. ×××، حبيبالله مظاهرى××× 8 فرمانده گردان مسلم بن عقيل لشكر 27 محمدرسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم بود. طى نبرد رمضان، در تابستان 1361 شهيد و مفقودالجسد شد. ××× و... به مناطق جنگى جبهه خوزستان هجرت كردند.
آنها، با شركت در عمليات بزرگ و پيروزمند «فتحالمبين» در شمال استان خوزستان طى چهار مرحله رزم، سپاه چهارم ارتش متجاوز بعث را مضمحل كردند و در آستانه ارديبهشت سال 1361، مىرفتند تا با آغاز پيكارى به مراتب عظيمتر، به كابوس اشغال جنوب غربى خوزستان و خصوصاً خرمشهر مظلوم، خاتمه دهند. در اين برهه، مناطق عملياتى جبهه غرب، در ركود نسبى به سر مىبردند و تمام تلاش مهدى، معطوف به تقويت خطوط پدافندى و استمرار شناسايى مواضع دشمن، خصوصاً بر روى كوه استراتژيك «بمو» بود.
نكته ديگرى كه در آن روزها ذهن مهدى را به خود جلب كرده بود، انتخاب يكى از دو گزينه فرا راه وى؛ ادامه عضويت در «حزب جمهورى اسلامى» يا باقىماندن در نهاد مقدس سپاه بود. آخر حضرت امام خمينى(ره) در دى ماه سال 1360، طى ديدار با فرماندهان سپاه فرموده بود: اعضاى سپاه نبايد در احزاب، ولو حزبهاى صحيح و اسلامى وارد بشوند، يا توى سپاه باشند، يا توى حزبشان.
لذا در اين دوران ركود نسبى جبهه غرب، زمان مناسبى براى اخذ تصميم در اينباره نصيب مهدى شد. او هم با دقت و ظرافت انديشيد و به آنچه كه صلاح مىدانست، عمل كرد. روز دهم ارديبهشت ماه سال 1361، مهدى خندان كاغذ و قلم به دست گرفت و نوشت:
بسم رب الشهداء و الصديقين
به: دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى ايران - تهران
موضوع: استعفاء
اين جانب، مهدى خندان، فرزند امامقلى، دارنده شناسنامه شماره 150 صادره از لواسان كوچك، صبو بزرگ، متولد 1340 دارنده مدرك تحصيلى ديپلم فنى (اتومكانيك)، در اوايل سال 1358 عضو حزب جمهورى اسلامى ايران شدم، ولى متأسفانه به علت وجود جنگ، نتوانستم در حزب فعاليتى داشته باشم و اكنون عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامى هستم. بنا به امر امام كه فرمود: افراد سپاه نبايد عضو هيچ حزب و دسته و گروهى باشند، از آن حزب استعفاء مىدهم. علت اينكه از زمان صدور فرمان امام تا به حال، استعفاء اينجانب به تأخير افتاد، مشغله كارىام بوده و متأسفانه تا امروز موفق به نوشتن استعفانامه نشدم، اميد كه خداوند متعال، اين گناه مرا ببخشد. ضمناً پرونده حزبى من، احتمالاً در دفتر شميران حزب است.
مهدى خندان 61/2/10
رونوشت به: سپاه تهران
پادگان ولىعصر(عج)
گردان حديد پادگان ولىعصر (عج) تهران
در پى بيست و چهار شبانه روز نبرد لاينقطع رزمندگان متحد و يكدل بسيجى، سپاهى و ارتشى سرانجام طى آخرين مرحله «عمليات الى بيتالمقدس»، قريب به شش هزار كيلومتر مربع از اراضى اشغالى جنوبغربى خوزستان از اشغال متجاوزان بعثى آزاد شد و روز سوم خرداد 1361، در پى انهدام سهمگين بخش عمده واحدهاى زرهى و مكانيزه سپاه سوم ارتش بعث، خرمشهر قهرمان پس از 21 ماه اشغال به دامان ميهن اسلامى بازگشت.
ضربات وارده بر ماشين جنگى دشمن طى دو نبرد فتحالمبين و الى بيتالمقدس، به قدرى مهلك بود كه فرماندهان ارتش بعث، از بيم تكرار چنين لطماتى به دو سپاه ديگر خود در مناطق شمال غرب و غرب ايران دستور دادند، ظرف مدت 10 روز، از كليه مناطق ضربهپذير در عمق سرزمينهاى اشغالى، به نقاط داراى قابليت پدافندى عقبنشينى كنند. صدام حسين روز بيستم خرداد 1361 طى سخنرانى مفصلى در بغداد، مدعى شد كه ارتش او قصد دارد از تمامى اراضى اشغالى عقبنشينى داوطلبانه انجام بدهد. ادعايى توخالى كه دروغى بيش نبود.
از سوى ديگر، روز شانزدهم خرداد ماه سال 1361 ارتش اشغالگر رژيم جعلى اسراييل طى اقدامى مشكوك، با تمام قواى زمينى و هوايى و دريايىاش، وارد خاك كشور لبنان شد و بيروت، پايتخت اين كشور اسلامى از سه طرف به محاصره اشغالگران صهيونيست درآمد. در اين تهاجم سنگين، بيشترين آسيبها به مناطق مسلماننشين لبنان، خصوصاً نواحى شيعهنشين وارد آمد. در پى استمداد مقامات لبنان و جمهورى عربى سوريه و تصويب شوراى عالى دفاع، واحدهايى از يگانهاى ارتش و سپاه تحت عنوان «قواى محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم» و با فرماندهى حاج احمد متوسليان به جبهه لبنان اعزام شدند.
مهدى مرندى يكى از فرماندهان سپاه سرپل ذهاب كه در همان ايام به سپاه ريجاب سر زده بود مىگويد:
«... از شهادت حاجى بابا××× 1 محسن حاجىبابا فرمانده عمليات سپاه غرب روز 22 ارديبهشت 1361 در جبهه بمو به شهادت رسيد. ×××، مدتى مىگذشت. دلم خيلى گرفته بود. هر جايى كه براى سركشى مىرفتم، احساس دلتنگى مىكردم، همه جا سر و صداى رفتن به جبهه لبنان مطرح بود. انگار نه انگار خودمان در حال جنگ هستيم. فكر آزادى «قدس» و رسيدن به بيتالمقدس همه را به لبنان مىكشيد. سكوت غريبى بر جبهههاى خودى حكمفرما شده بود. آنهايى هم كه مانده بودند، هواى رفتن داشتند. در سومار، گيلانغرب، سرپل ذهاب، ريجاب و هر جاى ديگر كه سر مىزدم، كارم حرف زدن درباره اين كار بود. به بچهها مىگفتم كه پيروزى توى چند عمليات نبايد مغرورمان كند و گفتم كه در اين جا جنگيدن، كمتر از لبنان نيست و از اينطور حرفها... تا جايى كه به من مىگفتند: «خطيب جبهه!»
وقتى كه رفتم سپاه ريجاب، مهدى خندان را ديدم. گفت: «خطبه بخون مهدى! بخون كه گريهمون نمىگيره ديگه!»
بعد هم گفت: «يك خواهش دارم ازت.»
گفتم: «چى؟»
گفت: «خواهش دارم كه يك ملاقات خصوصى از حضرت امام(ره) بگيرى.»
گفتم: «سعى مىكنم.»
آن شب مراسم خوبى توى سپاه ريجاب داشتيم. خندان مداحى كرد. اشك همه را درآورد و دلها كمى آرام گرفت.
روز بعد با برو بچههاى محافظ بيت امام(ره) تماس گرفتم. درخواست ملاقات خصوصى را مطرح كردم. زمان ملاقات را اعلام كردند. خوشحال شدم و به خندان ماجرا را گفتم. او هم خوشحال شد.
ساعت هفت صبح بود. به سپاه ريجاب رفتم. خندان طبق قرار، آماده حركت بود. با يك تويوتاى پلنگى راه افتاديم سمت تهران.
سحر به تهران رسيديم. بعد از حمام و تعويض لباس، راهى جماران شديم. توى راه، خندان را نگاه مىكردم. از خوشحالى چهرهاش گل انداخته بود. رسيديم ميدان جماران و ماشين را پارك كرديم. نزديك حسينيه جماران، سراغ «مظفرىخواه» را گرفتم. هنوز خوب اطرافم را نگاه نكرده بودم كه دستى خورد روى شانهام. برگشتم. خودش بود. هر سه وارد حسينيه شديم.
سر و صداى مردم بلند شد: «روح منى خمينى، بتشكنى خمينى.» حضرت امام(ره) وارد حسينيه شد. مثل هميشه دست به اطراف بلند كرد و در حال گفتن ذكر، به ابراز احساسات مردم پاسخ مىداد. بغض توى گلويم شكست. اشك تو چشمهايم حلقه زد. محو تماشاى حضرت امام(ره) بودم. چند لحظه بيشتر طول نكشيد. حضرت امام(ره) از حسينيه رفتند و من همراه سيل جمعيت خارج شدم.
بيرون حسينيه با مظفرىخواه درباره جنگ حرف زديم. بيشتر حواسم به ملاقات بود. توى اين فكر بودم كه ما قرار بود ملاقات خصوصى با حضرت امام(ره) داشته باشيم. به مظفرى خواه ماجرا را گفتم. گفت: «بذار برم بپرسم.»
رفت، وقتى برگشت، گفت: «حاج آقا توسلى مىگويد، براى امروز چنين وقتى، به كسى نداديم.»
ناراحت شديم.
چند لحظه مانديم و بعد سه نفرى رفتيم طرف يك سكو. دوباره مشغول حرف زدن شديم. از جبهه مىگفتيم و از مسايل آن روزها.
حاج آقا توسلى مسؤول دفتر حضرت امام(ره) از جلو ما رد شد. مظفرىخواه بلند شد و رفت طرفش. گفت: اين برادران از جبهه آمدهاند. وقت هم گرفتهاند، حالا اگه نمىشه، لااقل بگذارين با خودتون حرفهاشونرو بزنن.
حاج آقا گفت: بسيار خوب! فردا صبح بيان يه كارى براشون مىكنم.»
اميدوار شديم. داشتيم براى رفتن آماده مىشديم. اما پنج دقيقه بعد، حاج آقا توسلى برگشت. دست من و خندان را گرفت و ما را پيش حضرت امام(ره) برد!
حضرت امام(ره)، همان عرقچين هميشگى روى سرش بود. داشت قرآن مىخواند. رفتم جلو. دست ايشان را بوسيدم. نمىدانستم از كجا بايد بگويم. خيلى سريع ماجراى ناراحتىهاى جبهه را گفتم و از رفتن برو بچهها به لبنان حرف زدم. چهره نورانى حضرت امام(ره) باعث شد نفهمم خندان منتظر است تا نوبتش برسد. چند بار با آرنج دست به پهلويم زد. ضربههاى آخر محكمتر بود! تازه فهميدم بايد بروم كنار تا او براى دستبوسى بيايد جلو!
چند روز بعد از ملاقات، حضرت امام(ره) در سخنرانى 31 خرداد 1361، جمله معروف «راه قدس از كربلا مىگذرد» را بيان كردند. حالا ديگر همهچيز روبه راه شده بود. بيشتر فرماندهانى كه به لبنان رفته بودند، به جبهه خودمان برگشتند!××× 1 نقل از كتاب «حكايت سالهاى بارانى» خاطرات مهدى مرندى، ناشر: بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاى دفاع مقدس. صص 179-175. ××׫
فرزند جهاد
مهدى، اين جوان صبور روستايى، جنگ را مصاف ايمان در مقابل كفر و شركت در صحنههاى نبرد را براى خود در حكم يك واجب شرعى مىدانست. او با خداى خويش عهده كرده بود كه هيچگاه ميثاق مقدس خود را با يگانه منجى عالم آقا امام زمان(عج) در جهان، از ياد نبرد. او پيمان بسته بود گوش به فرمان امام باشد و با سيره سلحشورانه خود نشان داد كه قصد دارد تا آخرين لحظه عمر بر اين ميثاق پايدار بماند. در حقيقت او با آگاهى كامل راه خودش را انتخاب كرده بود و مشوق ديگران هم براى همراه شدن در اين راه نورانى بود. به طورى كه در فرازى از وصيتنامهاش مىگويد:
«قطره باشيد در سيل خروشان و شفاف انقلاب اسلامى و نه ريزه سنگ سردر گم و خار و خس شناور.»
حضور او در عالم جبهه، حضور يك رزمنده مكتبى به تمام معنا بود. او رخدادهاى تلخى را كه در تاريخ اسلام به وقوع پيوسته بود، خوب به ياد داشت. او خوانده بود كه چگونه طلحةالخير و سيفالاسلام زبير، پس از سالها جهاد در ركاب رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم و حضرت اميرعليه السلام در ميدان مصاف با وسوسه رياستى چند روزه، چنان مغلوب شدند كه حاصل همه اعمال خود را ضايع كردند. او به اين نتيجه رسيده بود كه در شرايط سخت جنگ، راهى جز جانفشانى شجاعانه در راه دين خدا وجود ندارد، با تمام وجود ايمان پيدا كرده بود كه از دلبستگىها خود را رها كند. مهدى هنگامى كه مىديد ميزان اطاعت و عشق رزمندگان اسلام به امام بالاتر از كسانى است كه در صدر اسلام حضور معصوم را درك كرده بودند، به ادامه راه خود بيشتر ايمان پيدا مىكرد. هر وقت از جبهه مىآمد بيش از دو سه روز در روستا نمىماند و در همان دو سه روز هم ابتدا به اتفاق ياران خود به حسينيه جماران مىرفت تا در ملاقات عمومى مردم با رهبر انقلاب شركت كند و سپس اوقات خود را صرف سركشى به خانواده شهدا و رسيدگى به امور بسيج منطقه و دعوت و ترغيب جوانان براى شركت در جبهه مىكرد. او ايمان داشت رزمنده جبهه اسلام همزاد واقعى اهل بهشت است. مهدى اوج علاقه به امام خمينى(س) را در فرازى از وصيتنامهاش اين گونه بيان مىكند: «خمينى، حجت و دستِ هدايت خداست، پس واى بر ما اگر اطاعتش نكنيم.»
مهدى با اينكه چندين بار مجروح شده بود اما هر بار پس از بهبود نسبى، دوباره راهى منطقه مىشد، او عقيده داشت صحنه جنگ سفرهاى است كه پهن شده و هركس به اندازه لياقت خودش از اين سفره متنعم مىشود.
مادر مهدى خاطرهاى از يك بار مجروح شدن او را چنين نقل مىكند:
«يك بار كه مهدى در سرپل ذهاب بود، من رفتم به او تلفن زدم و با وى صحبت كردم. خواهرش هم همان شب ساعت 8 به او تلفن كرد. شب من خواب ديدم كه بهار است و دارد نمنم باران مىآيد. بعد ديدم يك هيئت عزادارى خيلى سنگين از حسينيهمان بلند شد و به سمت امامزاده به راه افتاد. امامزادهاى كه به خواب ديدم در همين پايين دهمان است. توى خواب ديدم پدر مهدى هم با دسته گلى پاى امامزاده نشسته و خيلى مكدر و ناراحت است. از خواب بلند شدم و پدر مهدى را صدا زدم و گفتم: حتماً بچههايم بلايى سرشان آمده است چون اينطور خوابى ديدم، پدرش هم نگران شد، آن موقع چهار نفر از پسرهايم جبهه بودند. پدرش گفت: تو كه ديروز تلفنى با مهدى صحبت كردى. من گفتم اما با قاسم و باقر و على كه صحبت نكردم. فرداى آن شب داشتم قرآن مىخواندم كه پدر مهدى آمد گفت: يك كاميون كه از خيابان رد مىشد بوق زد، فكر مىكنم داداشت باشد؛ فورى قرآن را جمع كردم و گذاشتم روى كرسى و بلند شدم رفتم بيرون، درست گفته بود برادرم داوود بود.
احساس كردم او هم از چيزى ناراحت است. اما بعد براى اين كه ما ناراحت نشويم آمد نشست و با ما صبحانه خورد. گفتم: داوودجان، من اينطور خوابى ديدم، حتماً يكى از بچههاى من طورى شده است. او اول منكر شد. اما بعد گفت: چيزى نيست، مهدى يك خورده حال نداره، آوردمش خانه خودمان. وقتى با پدرش بلند شديم رفتيم ديدم مهدى آنقدر لاغر شده كه باور كردنى نبود، چشمهايش بسته بود، سرش بسته بود، دستش را گچ گرفته بودند، كمرش بسته بود، و يك چشمش هم آسيب ديده بود. مدتى خانه دايى بود و بعد او را آورديم خانه خودمان و حالش كمى بهتر شد. توى همين اوضاع و احوال بود كه خبر آوردند حسين سميعى، كه ما بعد فهميديم جانشين مهدى بوده شهيد شده، مهدى به محض شنيدن خبر شهادت معاونش، با همان حال مجروح؛ پا شد ساك برزنتىاش را بست و راه افتاد، رفت جبهه.»
وداع با ريجاب
چنين به نظر مىرسيد كه مهدى تا آتيهاى دور، ميهمان ريجاب و مردان باصفا و قدرشناس آن باشد. از نخستين مأموريتى كه او به همراه همرزماناش در گردان 8 سپاه تهران به جبهه غرب آمد تا آذرماه سال 1361 قريب به شانزده ماه سراسر ماجرا سپرى شده بود. ظرف اين شانزده ماه، سپاه غرب براى حفظ او در محور ريجاب، طى 5 نوبت از سپاه منطقه 10 تهران تقاضاى تمديد مأموريتش را مطرح كرده و هر بار با يك مأموريت سه ماهه موافقت شده بود. مطابق احكام و نامههاى ادارى مربوط به مهدى، وى در اين شانزده ماه، مشمول 30 روز مرخصى استحقاقى بود كه تنها از 26 روز آن استفاده كرد. مهدى از تمامى مواهب حلال زندگى آدمى در راه تقويت حوزه مسؤوليت خود و تأمين امنيت اهالى آن، چشم پوشيد و هم از اين روى، دل كندن او از مردم ريجاب و جدا شدن آنان از مهدى امرى ناممكن به نظر مىرسيد، اما جنگ بود و تا جنگ بود، مردان جنگ به اقتضاء ضرورتهاى آن، چارهاى جز هجرت از خود و بستگىهاى خود نداشتند. اين بار مقدر بود تا فرمانده مردمى محور ريجاب، هجرتى ديگر را آغاز كند. هجرت به خطه خونرنگ خوزستان براى حضور در صفوف مقتدرترين يگان رزم سپاه و شركت در نبردهايى منظم و عظيم. از اواخر پاييز سال 1361 تحولات وسيعى در سازمان رزم يگانهاى منظم سپاه پاسداران به وجود آمده بود. تيپهاى عملياتى به سطح لشكر ارتقاء يافتند و درگذر بيست و هفت ماه از آغاز جنگ تحميلى، سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، واحدهاى عملياتى قدرتمند خود را در قالب سه سپاه رزمى و دو لشكر مستقل تجديد سازمان مىداد:
الف - سپاه سوم امام زمان(عج) به فرماندهى سردار شهيد حسين خرازى، شامل:
1- لشكر 14 امام حسينعليه السلام
2- لشكر 8 نجف اشرف
3- لشكر 17 على بن ابىطالبعليه السلام
4- لشكر 25 كربلا
5- تيپ مستقل 144 قمر بنىهاشمعليه السلام.
ب - سپاه هفتم فجر به فرماندهى سردار شهيد مجيد بقايى، شامل:
1- لشكر 41 ثارالله
2- تيپ 35 امام سجادعليه السلام
3- تيپ 33 المهدى(عج)
4- تيپ 163 فاطمةالزهرا(س)
ج - سپاه يازدهم قدر به فرماندهى سردار شهيد محمدابراهيم همت شامل:
1- لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم
2- لشكر 31 عاشورا
3- تيپ مستقل 10 سيدالشهداءعليه السلام
د - لشكر يكم مستقل قدس، شامل:
1- تيپ 7 ولىعصر(عج)
2- تيپ 46 امام حسنعليه السلام
ه- لشكر مستقل 5 نصر، شامل:
1- تيپ 139 امام صادقعليه السلام
2- تيپ 21 امام رضاعليه السلام
3- تيپ 18 جواد الائمهعليه السلام
در اين تجديد سازمان، براى هر تيپ مستقل بين 3 تا 5 گردان و براى هر لشكر سپاه بين 9 تا 15 گردان عملياتى منظور شده بود.
پر واضح است كه در روند ارتقاء سازمان رزم واحدهاى عملياتى سپاه، مهمترين عامل، جذب كادرهاى كيفى و با تجربه در هر دو رده ستاد و صف به اين يگانها محسوب مىشد. اگر براى اداره يك گردان عملياتى 300 نفرى به استعداد سه گروهان پياده، حداقل تعداد نيروى كادر سپاهى را شش نفر در نظر بگيريم، براى اداره دستكم 9 گردان نيروى بسيجى گرد آمده در يك لشكر، به 54 نفر پرسنل كادر سپاه نياز بود. كادرهايى زبده و مجرب در امر هدايت عملياتى نيروهاى بسيجى. همين واقعيتها بود كه در اواخر پاييز سال 1361 به فراخوانى وسيع كادرهاى كيفى سپاه پاسداران، از مناطق عملياتى شمال غرب و غرب به جبهه جنوب منجر شد. در اواسط آذرماه سال 1361، حاج «محمدابراهيم همت» رسماً از مهدى خندان درخواست كرد تا به لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم ملحق شود. مهدى ضمن استقبال از اين پيشنهاد، عملى شدن آن را به موافقت سپاه منطقه 10 تهران منوط كرد. هم از اين روى بود كه «همت» با ارسال نامهاى به ستاد سپاه منطقه 10، از مسؤولين آن خواست تا با انتقال قطعى مهدى خندان به لشكر 27 موافقت كنند.
اين در حالى بود كه سپاه ناحيه ذهاب در تاريخ 18 آبان ماه سال 1361 طى نامهاى به كارگزينى سپاه تهران، خواستار تمديد مأموريت مهدى در غرب، به مدت 3 ماه ديگر شده بود. سرانجام در روز 20 آذرماه سال 1361 ستاد منطقه 10 سپاه تهران، در نامهاى خطاب به سپاه منطقه 7 غرب كشور، موافقت خود را با درخواست سپاه ذهاب و تمديد سه ماهه مأموريت مهدى در غرب اعلام داشت. ذيل همين نامه، دو يادداشت به چشم مىخورد. اولى از كارگزينى سپاه منطقه 10 به واحد ارزيابى پرسنلى منطقه 10 است و دومى، پاسخ ارزيابى به كارگزينى، به شرح ذيل:
بسمه تعالى
ارزيابى پرسنلى
با سلام، چون لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم به وجود برادر نامبرده نياز دارد، لطفاً در مورد انتقال ايشان از منطقه 10 به آن لشكر سريعاً اعلامنظر فرماييد.
قسمت كارگزينى (واحد امور پاسداران)
ستاد منطقه 10
61/10/1
و پاسخ ارزيابى پرسنلى:
بسمه تعالى
با مأموريت سه ماهه وى به سپاه منطقه 7 موافقت مىشود. با توجه به اين كه مشاراليه يك سال و اندى است در مأموريت مىباشد، با مأموريتهاى بعدى وى، موافقت نخواهد شد.
والسلام
قسمت پژوهش (واحد امور پاسداران)
ستاد منطقه 10
اين كه مهدى به رغم مخالفت با انتقالش به لشكر 27، چگونه توانست به جمع حواريون «همت» ملحق شود، رازى است كه هنوز هم سر به مهر باقى مانده. اوايل دى ماه سال 1361 بود كه خبر انتقال مهدى به مردم ريجاب رسيد. خبر دهان به دهان چرخيد و به طرفةالعينى، درياى مواج عواطف پاك و مهرآميز مردم را از ديوارههاى بمو تا دامنههاى دالاهو، به جوشش درآورد. احدى از آنان به رفتن مهدى، ولو براى چند هفته از ريجاب، رضايت نمىداد. مردم به هر جا كه عقلشان قد مىداد، رجوع كردند: سپاه ناحيه ذهاب، پادگان ابوذر و حتى ستاد غرب در كرمانشاه. آنان بر آشفته و با چشمانى اشكبار از مسؤولين سپاه درخواست مىكردند كه اجازه ندهند «كاك مهدى» از ريجاب منتقل شود، ولى مهدى را از رفتن گريزى نبود.
سرانجام روز عزيمت مهدى خندان از خطه ريجاب فرا رسيد. مردم كه دريافته بودند درخواستها و التماسهايشان راه به جايى نمىبرد، با قلبهايى به درد آمده مهدى را بدرقه كردند و با حسرت، او را در آغوش گرم خويش فشردند و به خدايش سپردند. اكنون كه اين قلم بر سينه كاغذ مىنويسد و پيش مىرود، بيست و دو زمستان از آن روز سرشار از دلتنگىها و اشكها و آهها سپرى شده اما، هنوز هم در ريجاب، هستند مادرانى كه قصه مهربانيهاى جوان سبزه روى و سبزپوشى به نام مهدى خندان را، هر شبانگاهان در گوش كودكانشان نجوا مىكنند.
زمستان سال 1361 جبهههاى جنوب در تاب و تب عملياتى بزرگ مىسوخت. مهدى با كولهبارى از تجربه و قلبى آكنده از عشق به هدف راهى جنوب شد. لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم آغوش خود را گشوده بود تا سردارى ديگر را در آغوش خود جاى دهد. حاج همت فرمانده بسيجى لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم، كه از دوران حضور در جبهه غرب به جوهره وجودى مهدى پى برده بود، از همان ابتدا او را به عنوان معاون گردان مقداد بن اَسوَد به كار گمارد و بچههاى بسيجى را به دست فرماندهاى لايق سپرد تا از او درس عشق و ايثار بگيرند. در طليعه بهمن سال 61، اردوگاه لشكر 27، معروف به دهكده حضرت رسولصلى الله عليه وآله وسلم در منطقه عملياتى چنانه، مانند صحراى عرفات شده بود.
در زير چادرهاى اين اردوگاه، كه شبها با شعله ضعيف فانوسها نورافشانى مىشد، دنيايى از عرفان و عشق حاكم بود. بچههاى گردان مقداد در دل شب، با نوحههاى حماسى مهدى بر سينههاى خود مىنواختند و نواى «شه با وفا ابوالفضل - معدن سخا ابوالفضل» را سرمىدادند. هر روز كه مىگذشت آمادگى نيروها براى اجراى عمليات بيشتر مىشد. حاج همت كه اكنون مسؤوليت فرماندهى سپاه 11 قدر××× 1 سپاه 11 قدر، متشكل بود از: لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم، لشكر 31 عاشورا و تيپ 10 سيدالشهداءعليه السلام ××× را بر عهده داشت به همراه ديگر فرماندهان لشكر هر روز نيروها را از كم و كيف عمليات و اهداف در نظر گرفته شده آن، بيش از پيش توجيه مىكرد.
هفدهم بهمن سال 1361
آن روز آفتاب صحراى پوشيده از رمل فكه زودتر از هر روز غروب كرد و خودش را پشت تپهها پنهان نمود؛ او نمىخواست مظلوميت بچهها را روى رملهاى فكه شاهد باشد، او نمىخواست پرپر شدن گلهاى بوستان عشق را شاهد باشد. ستون گردانها يكى پس از ديگرى از منطقه رهايى (تك درخت) به سمت تپههاى رملى و پاسگاههاى مرزى طاووسيه، رشيديه، صَفَريه و... به راه افتادند. گردان مقداد به علمدارى محمدرضا كارور و مهدى خندان نيز پابهپاى ديگر گردانها به سمت هدف حركت مىكرد. يك از نيروهاى گردان مقداد بن اسود، داستان آن شب را اينطور تعريف مىكند:
«من جزو نيروهاى گروهان شهيد بهشتى گردان مقداد بودم. آن شب مهدى كه معاون گردان بود، همراه گروهان ما حركت مىكرد. چون اكثر گردانها همراه و همزمان حركت خودشان را آغاز كرده بودند، ازدحام نيرو پيش آمد و ستونهاى زيادى در كنار هم حركت مىكردند، در كنار هر ستون، فرمانده آن گردان به همراه بىسيمچىها و پيكهايش حركت مىكردند و بدليل همين ازدحام، هر آن امكان داشت، ستونها در يكديگر قاطى شده و گردانها راه خودشان را گم كنند. در چنين شرايطى، كنترل نيروها كار مشكلى بود، اما مهدى با درايت و تدبير بالاى خود چنان نيروها را هدايت كرد كه ما خيلى زود توانستيم به اهدافمان نزديك شويم. نزديكىهاى صبح بود كه رسيديم بالا سر عراقىها، با نارنجك و آرپىجى و كلاش آتش سنگينى روى سر عراقىها ريختيم ولى چون يگانهاى مجاور ما نتوانسته بودند به هدف برسند، مجبور شديم بياييم عقب. هنگام عقبنشينى، مهدى با دادن گرا به توپخانه خودى، عراقىها را زير آتش نيروهاى خودى قرار داد. نيروها در حال عقبنشينى بودند، اما مهدى انگار نمىخواست همينطورى به عقب برگردد او چند نفر آر.پى.جىزن را برداشت و با «هاشم كلهر××× 1 هاشم كلهر معاون دوم گردان مقداد لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم سرانجام سال 1362 در عمليات خيبر به شهادت رسيد. ×××» به سمت تپه دوقلو حركت كردند و آنجا تعدادى از كماندوهاى دشمن را به هلاكت رساندند. مهدى و هاشم كلهر آن شب در منطقه ماندند و رفتند بالا سر كماندوها و تعدادى از آنها را به درك واصل كردند و تعدادى از سنگرهاى كمين آنها را هم پاكسازى كردند كه در حين پاكسازى، هاشم به سختى مجروح شد و مهدى با جوانمردى او را به عقب منتقل كرد.»
عمليات تمام شد، بچهها به اردوگاهى بازگشتند كه غم و اندوه ناشى از فقدان ياران سفر كرده، از جاى جاى آن احساس مىشد و همين احساس حزنانگيز، دل آنها را خون مىكرد. مهدى بچههاى گردان را جمع كرد و به ياد دوستان شهيدشان مجلس عزادارى راه انداخت. خودش نوحهسرايى كرد.
لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم بعد از عمليات والفجر مقدماتى دوباره خودش را آماده مىكرد تا در عمليات بزرگترى شركت كند؛ اين بار شمال فكه پذيراى دريادلان بسيجى بود: تپههاى 146-142-112 در منطقه عمومى شمال فكه؛ در منتهىاليه سمت راست منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، محل درگيرى و جنگ نابرابر بين توپ و تانك با گوشت و پوست بچهها بود.
بيست و يكم فروردين سال 1362
دوباره سبكبالان عاشق با پيشانى بندهاى سرخ و سبز صف به صف آماده شدند تا ضربه ديگرى بر پيكر سپاه چهارم دشمن بعثى وارد آورند. مهدى اين بار هم با لياقت و شايستگى در كسوت جانشينى گردان مقداد بن اَسوَد، نيروها را به سمت دشمن هدايت مىكرد. يكى از نيروهاى تحت امر مهدى وقايع آن شب را اينطور نقل مىكند:
«گردان ما با يك گردان از بچههاى ارتش ادغام شده بود. آن شب آقا مهدى پيشاپيش ستون نيروهاى ادغامى حركت مىكرد، وقتى از خط خودى مىگذشتيم، متوجه شديم كه وضعيت پدافندى دشمن در منطقه، با عملياتهاى سابق تفاوتهاى فاحش دارد. دشمن در اين منطقه از انواع موانع طبيعى و غيرطبيعى در جهت كاستن از سرعت عمليات نيروهاى پياده ما استفاده كرده بود. اين موانع شامل انواع كمينها، كانالها، ميادين مين، سيمهاى خاردار و خط كمين بود كه با توجه به تپه ماهور بودن منطقه، كار را براى نيروهاى ما مشكل مىكرد. براى چند لحظه ستون بر اثر آتش بىهدف كمينهاى دشمن زمينگير شد و دوباره به حركت خود ادامه داد. هنوز از محل توقف زياد دور نشده بوديم كه صداى ناله يكى از نيروها را شنيديم. نيرويى كه از ستون جا مانده بود و مىرفت تا با سر و صداى خود، باعث هوشيارى كمينها و در نتيجه آمادگى سربازان مستقر در خط اصلى دشمن شود. مهدى به هاشم كلهر گفت: سريع برو و آن بسيجى را به ستون ملحق كن. رزمندهاى كه چنين اشتباهى را مرتكب شده بود، از نيروهاى كم سن و سال گردان بود. وقتى مهدى متوجه شد كه آن جوان به خاطر عدم تجربه و نداشتن آگاهى اقدام به اين كار كرده است، خودش به سراغ او رفت، خيلى دوستانه و در نهايت خونسردى چند دقيقهاى با او صحبت كرد. تأثير رفتار انسانى و دوستانه مهدى به حدى بود كه ترس آن بنده خدا از بين رفت و از جمله افرادى شد كه در روزهاى بعدى و طى شرايط سخت آن عمليات، تا آخرين لحظه ايستادگى كرد و همپاى ديگران، شجاعانه جنگيد.»
عمليات والفجر يك به علت پيچيدگى زمين منطقه، وجود چندين رده موانع باز دارنده، هوشيارى دشمن و مسدود شدن راه كارهاى هجوم نيروهاى خودى با آتش جهنمى صدها قبضه توپ و كاتيوشا و خمپارهانداز سپاه چهارم ارتش بعث، از روز دوم حمله، وارد مرحله حساسى شد. «حاج همت» كه به شدت نگران چگونگى وضعيت صحنه نبرد بود، تمامى كادرهاى اطلاعاتى و عملياتى خود را براى يارى رزمندگان به خطوط مقدم فرستاد و سرانجام، خود نيز در روز سوم عمليات، رهسپار خط مقدم شد. سعيد قاسمى؛ مسؤول وقت واحد اطلاعات لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم مىگويد:
«... گرماگرم عمليات والفجر يك، به گمانم روز دوم يا سوم بود و داشتيم توى خط، به اوضاع رسيدگى مىكرديم. توپخانه سپاه چهارم ارتش بعث هم مثل ريگ، روى سر بچهها آتش مىريخت. رفته بوديم سمت بچههاى گردان مقداد. آنجا، من بودم، «مهدى خندان»، «مجيد زادبود»××× 1 مجيد زادبود جانشين واحد اطلاعات لشكر 27 در مرحله چهارم نبرد والفجر 4، پاييز 1362 به شهادت رسيد. ××× با يكى دوتاى ديگر از دوستان زير آن آتش سنگين، ناگهان ديديم يكى از اين وانت تويوتاهاى قديمى معروف به «لگنى»، دارد گرد و خاك كنان و بكوب، مىآيد جلو. همچين كه رانندهاش زد روى ترمز، در طرف شاگرد باز شد و وسط آن گرد و خاك، ديديم حاج همت است كه آمده پيش ما. يك دم توى دلم گفتم: يا امام زمان! همين يكى را كم داشتيم، حالا بيا و درستش كن.
حاجى تا از ماشين پياده شد، بناى شلوغ بازار رايجاش را گذاشت و رو به ما گفت: آهاى! ببينم، اين جا چه خبره؟ من پشت بىسيم قبض روح شدم، چرا كسى جواب درست و حسابى به من نمىده؟
خلاصه، او داشت هيمنطور شلوغ مىكرد و ما داشتيم از ترس پس مىافتاديم كه خدايا؛ نكند اين وسط يك تير يا تركش سرگردان، بلايى سرش بياورد. مهدى خندان كه از حال و روز ما با خبر بود، يواشكى چشمكى به ما زد و گفت: شماها فقط سرشرو گرم كنيد، خودم مىدونم چه نسخهاى براش بپيچم. ما هم رفتيم جلو و شروع كرديم به پرسيدن سؤالهاى سر كارى از همت. مثل: شما بگو از قرارگاه نجف چه خبر؟... اوضاع قرارگاه خاتم در چه حاله؟ و... اين جور اباطيل. در همين گير و دار، يك وانت تويوتاى عبورى، داشت از آنجا مىرفت سمت عقب. كمى كه مانده بود اين وانت به ما برسد، مهدى خندان كه يواشكى پشت سر حاجى رفته بود، دو دستى او را بغل زد و بعد، به دو رفت طرف وانت عبورى. همت كه توى گيره بازوهاى خندان قفل شده بود، وسط زمين و آسمان داد و هوار مىزد: ولم كن! بذارم زمين مهدى، دارم به تو تكليف شرعى مىكنم.
ولى خندان گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. سريع حاجى را انداخت پشت همان وانت در حال حركت و بعد، در حالى كه به نشانه خداحافظى برايش دست تكان مىداد، با لبخند گفت: حاجى جون، چرا تو بايست به ما تكليف كنى؟ تكليف ما رو سيدالشهداءعليه السلام خيلى وقته كه معلوم كرده!»
در ادامه همين نبرد و خصوصاً به دنبال حوادث تلخى همچون شهادت رضا چراغى فرمانده لشكر 1 ***27 به دليل حضور حاج همت در سمت فرماندهى سپاه 11 قدر، فرماندهى لشكر 27 را در نبرد والفجر مقدماتى سردار على فضلى و در والفجر 1 شهيد رضا چراغى به عهده داشتند. ××× و تعدادى از فرماندهان گردانها، عرصه را بر نيروهاى خودى تنگ كرد و اينجا بود كه تدبير فرماندهانى چون مهدى خندان و قاسم دهقان××× 2 سردار جانباز قاسم دهقان در نبردهاى والفجر مقدماتى و والفجر يك فرماندهى گردان مالك اشتر لشكر 27 را عهدهدار بود. وى بعد از جنگ به شهادت رسيد. ××× توانست جان تعداد زيادى از نيروهاى خودى را نجات دهد. كاروان نيروهاى باقيمانده از عمليات والفجر يك بعد از نبردى نابرابر و تحمل سختىهاى فراوان در حالى وارد پادگان دوكوهه شدند كه صداى بلندگوى پادگان اين نوحه را از حاج صادق آهنگران پخش مىكرد:
اى از سفر برگشتگان، اى از سفر برگشتگان، كو شهيدان ما، كو شهيدان ما. بچهها هر كدام گوشهاى كز كرده، به اين نوحه گوش مىدادند و اشك مىريختند. مهدى نيز، به عنوان فرماندهاى بسيجى به رسالت خود واقف بود. در جمع حلقههاى ماتميان حضور مىيافت. به بچهها دلدارى مىداد و با وعده گرفتنِ انتقام ياران شهيد از خصم سفاك، به آنها قوت قلب مىبخشيد. هر چند شهادت همرزمانى چون، شهيد رضا چراغى فرمانده لشكر، شهيد حجتالله نيكچه فراهانى فرمانده گردان انصار، شهيد رضا گودينى فرمانده گردان حنين، شهيد مختار سليمانى فرمانده گردان ميثم، شهيد محسن حياتپور فرمانده گردان تخريب، شهيد بهرام تندسته فرمانده گردان عمار، شهيد رحمتالله ميرتقى فرمانده گردان ياسر و ديگر نيروهاى مخلص بسيجى بر قلب مهدى سنگينى مىكرد، اما او به رسم جوانمردان مؤمن، حزن خود را در اعماق قلبش مدفون ساخته و با سيمايى مسرور و لبهايى خندان، به نيروها قوت قلب مىداد. در آن روزها، مهدى به واقع مصداق آن مصرع معروف غزل لسان الغيب شده بود كه مىگويد:
با دل خونين، لب خندان بياور همچو جام!
پابهپاى آفتاب
عشق، تحفهايست گرانبها از جانب خداى عاشقان، در اين محنت سراى عالم به فرزند انسان، آدمى هماره زنده به دم مسيحايى عشق است والا، مردهايست در ميان زندگان، لسان الغيب چه به جا فرموده است:
هر آن كسى كه در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده، به فتواى من نماز كنيد
و مهدى، اين هديه خدايى را، در قامت بلند امام عاشقان، حضرت روح الله(ره)، مجسم مىديد. قريب به يك سال از نخستين ملاقات حضورى او با آفتاب جماران سپرى شده بود. طى يك سالى كه گذشت، مهدى بارها آرزو كرده بود تا يك بار ديگر گل روى نايب عام حضرتِ ولىعصر(عج) را از نزديك ببيند. به كرات با خود انديشيده بود؛ آيا مىشود همه تشنگىهاى عمر كوتاه خود را، با يك جرعه نگاه زلال آن يار مهربان فرو نشاند؟ هميشه با خود مىگفت: آيا زلالترين چشمهها و گواراترين آبهاى عالم، ياراى آن را دارند تا خود را ناگاه زلال و چشمان دريايى هميشه بيدار آن يگانه يار، برابر بدانند؟ هر چند، يقين داشت كه آنان نيز، از اين قياس نابه جا، شرم داشتند.
شايد بارها در خواب ديده بود در مسجدى مردم نشستهاند كه از گرداگرد پنجرههاى نزديك به سقفِ آن، شعاعهاى نور همچون فوارهاى رنگين بر صحن مسجد و بر سر و روى نمازگزاران پاشيده شده است. در آن مسجد جوانانى خوش قامت و رعنا و مهربان صف در صف نشستهاند و مهدى نيز در يكى از صفها نشسته است. ناگاه مىديد سيّدى نورانى و رشيد از در مسجد عبور مىكند تا شايد به محراب داخل شود و امام(ره) كمى كوتاه قدتر از او و با ادب تمام پشت سر ايشان و با فاصله بسيار كم روان است. مهدى از بغل دستىاش مىپرسد او كيست، امام را شناخته اما آنكه پيشاپيش او بود كيست. يكى از هم آنان كه كنار مهدى نشسته است مىگويد: او ميوه دل زهرا، حضرت حجت(عج) است و از خواب بيدار مىشود.
به دنبال خاتمه عمليات والفجر يك و مراجعت نيروهاى لشكر 27 محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله وسلم به پادگان دوكوهه، مهدى تا پايان دهه اول ارديبهشت سال 1362 سرگرم رسيدگى به امور گردان مقداد و كمك به فرمانده اين گردان، «محمدرضا كارور»، براى تجديد سازمان واحد تحت مسؤوليتشان بود. روز پانزدهم ارديبهشت 62 او به تهران بازگشت تا با اعضاى خانواده و دوستان و آشنايان ديدارى تازه كند.
كسى خبر ندارد كه مسؤولين وقت سپاه تهران در وجود اين جوان رزمنده، چه خصوصياتى را يافته بودند كه او را براى مأموريتى خطير، برگزيدند: پاسدارى از بيت مقدس حضرت امام(ره). روز بيست و چهارم ارديبهشت، مهدى به پادگان ولى عصر(عج) فرا خوانده شد و همان جا، اين مأموريت به وى ابلاغ شد. او براى مدت دو ماه از سپاه منطقه 10 به پايگاه شميرانات مأمور شده بود تا پاسدار سر منزل عشاق آخر الزمان باشد.
در معرفى نامه او كه به امضاى جانشين رييس وقت ستاد سپاه منطقه 10 رسيده، مىخوانيم:
بسمه تعالى شماره: 81-1511
تاريخ: 1362/2/24
به: سپاه پاسداران انقلاب اسلامى (منطقه 10 - پايگاه شميرانات).
از: ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى (منطقه 10 - كارگزينى)
موضوع: برادر مهدى خندان فرزند امامقلى.
سلام عليكم
بدين وسيله برادر نامبرده از تاريخ 62/2/24 به مدت دو ماه، به آن پايگاه معرفى مىشوند.
موفق و مؤيد باشيد
مسؤول ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامى - منطقه 10
حسين دهقان از طرف - امضاء و مهر
رونوشت: كارگزينى منطقه 10 - بخش مأمورين
در همين دوران بود كه دست تقدير الهى، نابترين خاطرات شيرين را در دفتر زندگانى او، رقم زد. يكى از شبهاى گرم خردادماه سال 1362 كه مهدى از جماران به خانه بازگشت، براى مادرش ماجراى شگفتانگيزى را نقل كرد كه اكنون، در گذر بيش از دو دهه از آن ايام، از آن حديثهاى دلنشينى است كه ورد زبان هر رزمنده پاسدار و بسيجى تهرانى است. مادر مهدى مىگويد:
«... يك شب مهدى به خانه آمد و با خوشحالى و شور و شعف عجيبى به من گفت: ننه، ديشب كه بچهها داشتند كشيك مىدادند، حضرت امام وارد حياط منزل شد تا قدم بزند، بعد رفت سر وقت يكى از بچهها و به او گفت: پسرم، مىشود اسلحهات را به من بدهى تا به جاى تو نگهبانى بدهم؟
آن بنده خدا، تفنگ خودش را با احترام به امام داد. امام هم عباى خودش را داد دست آن برادر و بعد، دو ساعت تفنگ به دوش، به جاى او پاسدارى داد. بعد كه نوبت كشيك آن بنده خدا داشت تمام مىشد، امام تفنگ را به او پس داد و عبايش را گرفت.
مهدى اين ماجرا را خيلى قشنگ تعريف كرد. من از او پرسيدم: ننه جان، اون پسر چه عكسالعملى نشان داد؟ او گفت: ننه، او مؤدب ايستاد و از جاى خودش تكان نخورد. امام چند دفعه به او گفت: پسرم، شما خستهاى، برو استراحت كن. ولى آن پسر نرفت و همان جا، كنار امام ماند. بعد از تمام شدن نگهبانى، امام توى حياط ايستاد به نماز شب. آن بنده خدا هم ايستاد به اقامه نماز شب. به مهدى گفتم: مادرجان، خوشا به حال پدر و مادرش، خوشا به حال خودش. حالا مادر، بگو بدانم، اين بچه چند ساله بود؟ گفت: تقريباً هم سن و سال خودم. گفتم: ننه، آن پسر چه شكلى بود؟ از من رو گرداند و مختصر گفت: ننه، عجب چيزها مىپرسيد از آدم، خب يك بنده خدايى بود ديگر.»
از اين ماجراى لطيف و جالب، بسيارى از دوستان مهدى در يگان حراست بيت حضرت امام(ره) مطلع بودند و آن پاسدار جوان را هم مىشناختند، ليكن هيچ يك از اعضاى خانواده خندان، از هويت آن پاسدار سعادتمند آگاه نبود.
پدر مهدى مىگويد:
«... چند سال بعد از شهادت مهدى، يك روز براى ديدن دوستهاى او به جماران رفتم. پاسدارها دورم حلقه زدند و گفتند: حاج آقا، آيا شما خبر داشتى امام به جاى پسر شما پاسدارى داده بود؟ بنده در اينباره اظهار بىاطلاعى كردم. بعد همان جوانها به من گفتند: بعد از اين كه مدت كشيك دادن امام به جاى مهدى تمام شد، ايشان تفنگ را به پسرتان پس داد، دست به شانه او گذاشت و فرمود: جوان، انشاءالله خداى تعالى عاقبت شما را ختم به خير بفرمايد و از زندگىات خير ببينى.»
طى آن دو ماهى كه خداوند توفيق پاسدارى از خانه آفتابى خورشيد جماران را نصيب مهدى كرد، او به سان پروانهاى شيداى نور، گرد شمع فروزان وجود امام در طواف بود. هر بار كه جهت انجام وظيفه، به جماران مىرفت، ابتدا به زيارت و دستبوسى امام مىرفت و سپس به انجام كارهاى ديگرش مىپرداخت. عمق اين علاقه را مهدى در فرازى از وصيتنامهاش اينگونه بيان مىكند: «اى كاش مىتوانستم حرف دلم را راجع به امام عزيز بر روى كاغذ بياورم، ولى نمىتوانم. فقط همينقدر بگويم كه در دنيا دلم براى هيچكس تنگ نمىشود و آرزوى زيارت كسى را بعد از آقا امام زمان(عج) و ائمه معصومين ندارم، مگر امام عزيزم كه جانم فدايش باد.»
او در پشت جبهه هم آسوده نمىنشست و به خانوادههاى شهدا سركشى مىكرد، در مراسم و محافل بسيجيان حضور مىيافت و تا پاسى از شب گذشته، براى بچههاى بسيجى برنامههاى فرهنگى و نظامى ترتيب مىداد.
باسلام: اینجانب سید اکبر حسینی مدیر این وبلاگ هستم. هدف از ساخت این وبلاگ اشنایی بیشتر شما دوستان با سینمای ایران و جهان است. از عزیزانی که از این وبلاگ دیدن می کنندتقاضا داریم تا نظرات و پیشنهادات خود را راجع به این وبلاگ به ما ارائه کنند