عمو پورنگ و خاطره ماندگار حج
 
Image

مثل خواب بود
مثل يك خواب شيريني بود كه لحظه لحظه‌هاش به يادم مونده/ اما اون خواب هرگز ديگه تكرار نمي‌شه چون به واقعيت تبديل شده بود/ آره كي فكر مي‌كرد روزي پا توي خونه خدا بذاره؟/ جايي كه هزاران نفر آرزوي رفتن به اونجا رو دارن/ اما درست كه يادم مي‌ياد مي‌بينم خواب نبود بلكه حقيقت بود/ آره داريوش به سفر خونه خدا رفت/ از لحظه شروع سفر دلهره داشتم!! يعني ممكنه؟ يعني مي‌شه من خونه خدا رو از نزديك ببينم؟ اي خدا تو چقدر خوبي/ چقدر مهربوني/ چقدر با گذشتي...
چه آرزويي بكنم/ چه چيزي از خدا بخوام... اين‌همه آرزو... اين‌همه سفارش دعا/ كدوما رو زودتر بگم؟ اصلا كدومش مهم‌تره؟... اي خدا همه آرزوهامو برآورده كن...

خلاصه با دنيايي از آرزوها و سفارشات دوستان رفتم زيارت خانه خدا كه يك فضاي زيبا و روح‌انگيزي كه هرگز نظير اونو تو زندگي تجربه نكرده بودم... همه به دنبال يك چيز بودن نزديك شدن به خدا و طلب آمرزش و عفو گناهان.

يادش بخير... روز عيد قربان... وقتي همه آماده شديم براي اين‌كه موهاي سرمونو بتراشيم چه صحنه جالب و ديدني شده بود... / هر چيزي كه مي‌تونست زيبايي به ما ببخشه بايد ازمون دور مي‌شد/ ديگه نه آينه‌اي بود و نه شانه‌اي كه بخواهي موهاتو مرتب كني و بقول بچه‌ها خودتو زيبا كني... بايد از همه اونها به خاطر معبودت مي‌گذشتي... آخه زيباي اصلي اونه... آره اونه كه زيباست و ما غافل از اون فقط به زيبايي خودمون فكر مي‌كنيم....
بچه‌ها چه خالصانه و با اشتياق موهاي همديگه رو مي‌تراشيدند و به هم تبريك مي‌گفتن:

حاج داريوش مباركه ايشاءالله...

در صحراي عرفات اون همه زائر ولي من به اين فكر مي‌كردم چرا ما اينجا اومديم قراره به چي برسيم/ چطور مي‌تونيم از من من فرار كنيم... چطور مي‌تونيم به عرفان اصلي دست پيدا كنيم... همراه با بچه‌ها خوندن دعاي عرفه/ صداي ناله و گريه زائران/ هر كس با خداي خودش نجوا مي‌كرد و زمزمه‌كنان كلماتي را به زبان جاري مي‌ساخت.

چقدر صحنه‌هاي زيبا و جالبي مي‌تونستيم ببينيم/ هر كس در هر مقام و در هر جايگاهي بود اونجا در نهايت عجز و ناتواني از پروردگار خودش طلب استمداد مي‌كرد... داريوش تو اينجا به دور از همه تعلقات دنيوي و همه داشته‌ها و افتخاراتت تنها هستي/ براي خدا چه چيزي به ارمغان آوردي/ خدايا مرا ببخش/ خدايا مرا عفو كن/ چرا از تو غافل بودم چرا غرق در خوشي‌هاي دنيا و دلبستگي‌هاي آن شدم/ خدايا فرصتي بده تا باز خودم را دريابم چرا كه خودشناسي بهترين راه براي خداشناسي است...

آري آن روز نيز هم چون ديگر روزهاي پر خاطره سفر مكه گذشت... تا اين‌كه روز عيد غدير خم فرا رسيد همه افراد سادات كه در كاروان ما بودند به زائران هديه مي‌دادند... شكلات، نقل و نبات و گاهي هم اسكناس 100 توماني كه لاي قرآن قرار داده بودند...

ياد مادرم افتادم... چون او نيز سادات بود... به او زنگي زدم و عيد سادات را به او تبريك گفتم... از اين‌كه در كنارم نبود دلتنگش شده بودم ولي براي جبران نبودش فقط در حقش دعا مي‌كردم و به يادش بودم.

اكنون كه اين ايام از راه رسيده دوباره به خاطرات سفر مكه در سال 1385 مي‌افتم كه چه زود گذشت اي‌كاش زمان قابل تكرار بود و خاطرات دوباره اتفاق مي‌افتاد...

آره در نهايت اين‌گونه متوجه شدم... همه آدما سفر مكه مي‌رن تا پاك بشن و از همه گناهان دور و نزد خدا عزيز و معصوم... مثل شما بچه‌ها.

پس شما كه مصداق پاكي و خوبي و بي‌گناهي هستيد/ هميشه دوستتون دارم.

داريوش فرضيايي
(عمو پورنگ